سنت های الهی و عبرت های تاریخی

تکامل

بسم الله الرحمن الرحیم

سنت های الهی، قوانین الهی حاکم به جان، جامعه و جهان است. این سنت ها همانند قوانین علتی و معلولی به انسان یادآور می شود که با تحقق هر علتی، معلولی تحقق خواهد یافت؛ چنان که تحقق هر معلولی بیانگر تحقق علت همان معلول خواهد بود. این بدان معنا خواهد بود که شرایط یکسان در شخص یا اجتماع یا جهان، به معنای تحقق رخدادها و حوادثی است که پیش از این تجربه شده است. از همین روست که در آیات قرآنی، به انسان ها هشدار داده می شود تا از تاریخ شخصی یا عمومی عبرت بگیرند و کاری نکنند تا به سرنوشت دیگرانی گرفتار شوند که تلخ و شقاوت آور بوده است؛ چنان که اگر رخدادهای تلخی رقم خورد باید دانست که علت یکسانی و مشابه ای موجب تکرار آن شده است. نویسنده در این مطلب با مراجعه به آموزه های وحیانی قرآن، بر آن است تا رابطه علی و معلولی حوادث و رخدادهای تاریخی را بر اساس سنت های الهی تبیین کند و آثار این رابطه را در حال و آینده فرد و اجتماع و جهان بیان کند. با هم این مطلب را از نظر می گذرانیم.

علل تکرارهای تاریخی

یکی از عمده موضوعات و مسایلی که در قرآن بارها تکرار شده، گزارش های تاریخی از حوادث به ویژه تلخی است که اجتماعات بشری با آن مواجه بودند، به طوری که گاه این حوادث و رخدادها، موجب نابودی امت ها و اجتماعات بزرگی بشری شده به گونه ای که جز نشانه های تاریخی – باستانی چیزی از آن ها به جا نمانده است. این که قرآن به این گزارش های تاریخی تا این اندازه اهمیت می دهد که بخش عمده ای آیات قرآنی را در بر گرفته است، نشانه اهمیت آن در زندگی حال و آینده بشر و امت ها و اجتماعات بشری است؛ زیرا از نظر قرآن، ساختار نظام هستی که ملاتی از حق است، به گونه ای ساماندهی پیچیده ریاضی شده که اگر پر کاهی در جایی تکان بخورد، تاثیرات آن در همه جا به شکلی خودنمایی کند؛ زیرا جهان نظامی پیوسته و در هم تنیده است که هر یک از اجزای آن با دیگری ارتباط تنگاتنگی دارد که می توان آن را در قالب عِلیّ – معلولی منطقی و فلسفی دانست؛ به طوری که اگر علتی تحقق یابد، معلول در همان حال تحقق می یابد؛ و اگر معلولی تحقق یافت، باید یقین قطعی کرد که علت آن تحقق یافته است.

هم چنین از نظر آموزه های وحیانی، نظام دنیوی در ساختاری به نام «اسباب» سامان یافته است که تعبیری دیگری از همان نظام علیّ – معلولی است؛ از همین روست که خواهان تبعیت از اسباب برای دست یابی به مسببات است.(کهف، آیات ۸۴ و ۸۵ و ۸۹ و ۹۲) در همین رابطه در روایات آمده است: «أبیَ اللّه أن یُجریَ الأشیاء الاّ بأسبابها ؛ خداوند امتناع دارد که چیزها را جز به وسیله اسباب آنها به اجرا درآورد. » (بحارالأنوار، ج۲، ص ۹۰، باب ۱۴، حدیث ۱۴ و ۱۵ و همان، ص ۱۶۸، باب ۲۲، حدیث ۱).

در جایی دیگر آمده است: ابی الله ان یجری الامور الا باسبابها ؛ خداوند امتناع دارد که امور جز به اسباب جریان یابد.(مجمع البحرین، طریحی، ذیل واژه سبب)

امام صادق(ع) می فرماید:«فجعل لکُلِّ شی‏ءٍ سببا و جعل لکلِّ سببٍ شرحا و جعلَ لکُلِّ شرحٍ مِفتاحا و جعلَ لکلّ مفتاحٍ علما و جعلَ لکُلِّ علمٍ بابا ناطقا، مَن عرفَهُ عرفَ اللّهَ و مَن أنکرَهُ أنکر اللّهَ. ذلک رسولُ اللّهِ و نحنُ؛ خداوند برای هر چیزی سببی و برای هر سببی شرحی و برای هر شرحی کلیدی و برای هر کلیدی علمی و برای هر علمی بابی گویا قرار داد. هر که آن باب ناطق را بشناسد، خدا را شناخته و هرکس انکار کند، خدا را انکار کرده است. آن باب، پیامبر خدا و ماییم».( بحارالأنوار، ج۲، ص ۹۰ و ج۲، ص ۱۶۸)

بنابراین، نظام اسباب مقتضی این معنا است که نظام «علی – معلولی » حاکم بر همه امور دنیوی است و چیزی نیست که بیرون از این نظام الهی باشد(الطباطبایی، السید محمدحسین، بدایه‌ الحکمه، ص ۶۵ و ۱۹۸)؛ به طوری که برخی از عالمان بر این باورند که معجزات الهی نیز در چارچوب همین نظام علی – معلولی سامان می یابد؛ زیرا نباید علت را منحصر به همین علت های مادی کرد، بلکه افزون بر علت های عادی حسی ، عللی غیر حسی و غیب وجود دارد که تاثیرات خویش را به جا می گذارد؛ پس همان طوری علل ظاهری و حسی در تحقق امری حسی و ظاهری نقش دارد، هم چنین علل غیبی و غیر حسی می تواند نقش داشته باشد. بر همین اساس است که علامه طباطبایی می فرماید: چیزی دیگری که نباید در آن تردید داشته باشیم، این است که در همه این حوادث خارق‌العاده اشخاص ذی دخل‌اند و در عین حال، روابط مادی قضا یا با خارج ماده محفوظ است؛ به این معنا که در هر یک از این وقایع که اتفاق می‌افتد، اراده و شعور شخص فاعل دخالت دارد. (اعجاز قرآن، علامه طباطبایی، ویراسته میراز محمد، ص ۱۲۱)

و در تفسیر شریف المیزان می‌فرماید: و بالجمله الامور الخارقه للعاده سواء سمیّت معجزه او سحراً او غیر ذلک ککرامات الاولیاء و سایر الخصال المکتسبه بالارتیاضات و المجاهدات جمعیها مستنده الی مبادی نفسانیه و مقتضیات ارادیه… فبیّن انّ اتیان الایات المعجزه من الانبیاء وصدورها عنهم انّما هو لمبدء مؤثر موجود فی نفوسهم الشریفه متوقف فی تأثیره علی الاذن…؛ خلاصه آن که امور خارق عادت چه به معجزه یا سحر یا هر نام دیگری نامیده شود همانند کرامات اولیای الهی و سایر خصلت هایی که با ریاضت و مجاهدات به دست می آید به مبادی نفسانی و مقتضیات ارادی مستند است. پس روشن شد که آوردن نشانه های معجزه از سوی پیامبران و صدور آن ها از ایشان جز به سبب مبدء تاثیرگذار نیست که در نفوس ایشان موجود است هر چند که تاثیر آن متوقف بر اذن الهی است. (المیزان فی تفسیر القرآن، سال ۱۳۷۲، ج ۱، ص ۷۸ و ۷۹)

استاد مطهری هم می‌فرماید: معجزه این است که آن کسی که معجزه می‌کند در واقع اتصال با روح کلی عالم پیدا می‌کند واز راه اتصال با روح کلی عالم، در قوانین این عالم تصرف می‌کند و تصرفش هم به معنای این نیست که قانون را نقض می‌کند، به معنای این است که قانون را در اختیار می‌گیرد؛ وقتی قانون را در اختیار گرفت، برخلاف جریان عادی است؛ اما برخلاف خود قانون نیست. (مجموعه آثار، ج ۴، ص ۴۶۳)

پس پیامبران با نفس و اراده قوی ومرتبط با خدا، دست به تسخیر و تصرف در اسباب وعلل طبیعی می‌زنند و با ولایت تکوینی خود معجزه انجام می‌دهند و این هرگز به معنای خروج از اسباب و نظام کلی علی – معلولی نیست؛ بلکه در همان چارچوب اسباب است، با این تفاوت که اسباب منحصر به اسباب مادی – ظاهری نیست، بلکه اسباب غیر مادی و غیبی نیز می تواند همان کار را انجام دهد.

به هر حال، اقتضای نظام اسباب و علیت حاکم بر جهان، این است که هرگاه سبب و علتی یافت شود، معلول یافت می شود. این امر نسبت به حوزه امور اجتماعی نیز مطرح است و رخدادها در اجتماع بشری وابسته به علل و اسباب آن است. از همین روست که رخدادهای تاریخی بارها و بارها تکرار می شود. برهمین اساس است که خدا نیز به رخدادهای تاریخی به عنوان آینه عبرت مردمان نگاه می کند و از مردمان می خواهد تا با شناخت اسباب و علل رخدادهایی چون نابودی اقوام، همان اسباب را باز تولید نکنند تا نابودی آنان رقم بخورد؛ بلکه باید اسباب و عللی را بازتولید کنند که موجب بقا و رفاه و آسایش و آرامش آنان شده و سعادت دنیا و آخرت را برای آنان رقم زند.

از نظر آموزه های وحیانی قرآن، چیزی شبیه قوانین فیزیک بر نظامات اجتماعی انسان حاکم است؛ هر چند به سبب ویژگی های خاص انسانی و مقام خلافت الهی انسان، باید به شرایط نه تنها زیستی حیوانات، بلکه زیستی انسان آن هم نه به عنوان «حیوان ناطق» بلکه به عنوان «موجود متاله» توجه شود؛ زیرا اقتضای «متاله و خدایی بودن» انسان موجب می شود تا قوانین فیزیک یا قوانین زیستی به تمام و کمال بر انسان بار نشود؛ هر چند بخشی از طبیعت فیزیکی و زیستی بدن مطابق آن قوانین است؛ اما این تمام حقیقت انسان نیست؛ زیرا اگر انسان نظر کالبدی از خاک بر آمده و قوانین فیزیک بر آن بار می شود، و هر چند که از همین منظر یک موجود زیستی است؛ زیرا از نطفه پدید و نمو گیاهی و سپس نمو جانوری دارد؛ اما همین به سبب ویژگی «نفس» برآمده از «روح» دارای انشاء و ایجادی دیگر است که با دیگر مخلوقات دنیوی تفاوت ماهوی پیدا می کند.(مومنون، آیه ۱۴؛ اعراف، آیه ۱۲)

بر این اساس کسانی که در حوزه جامعه شناسی و روان شناسی انسان، بر قوانین فیزیکی یا زیستی تاکید دارند، به گوشه ای از حقیقت توجه یافته اند، و تحلیل ها و تبیین های آنان جامع و مانع نخواهد بود؛ بنابراین توصیه ها و تجویزهای آنان نیز نمی تواند رسا و تاثیرگذار باشد، بلکه به سبب نقص در تحلیل و تبیین، به بیراهه می رود و به جای آن که به بهسازی بیانجامد به بحران می کشاند.

از نظر آموزه های قرآنی، انسان را باید جدا از حیوانات و جانوران تحلیل و تبیین کرد و به همان دام حس گرایی ابلیس نیافتد که گمان می کرد، انسان چون از خاک و پست ترین عناصر هستی است، در خور و شایسته خلافت الهی نیست؛ زیرا ابلیس از جنیان از عنصر آتش و برتر از خاک است و می بایست خلافت را به دست گیرد. کسی که «متاله» بودن انسان را نمی بیند و «انشاء» را نمی فهمد(مومنون، آیه ۱۴) که این انشاء با دمیدن روح الهی در کالبد و تبدیل به «نفس انسانی» از جایگاه همه اسما و صفات الهی برخوردار شده و از فیزیک و زیست گیاهی و جانوری و حتی جنی و بلکه فرشتگان برتر می رود ، به طوری که بیرون از دسترس این افراد و قوانین حاکم بر این موجودات و مخلوقات می شود.(بقره، آیات ۳۰ تا ۳۴؛ اعراف، آیه ۱۲؛ ص، آیه ۷۲)

فلسفه اجتماعی برای شناخت و تغییر

آموزه های وحیانی قرآن به ما می آموزد تا از چنین دریچه ای به انسان نگاه کنیم و شناخت جامع و مانعی را به دست آوریم. البته این شناخت تنها به انسان محدود نمی شود، بلکه فلسفه باید کمک کند تا شناختی نسبت به خدا و خلق به شکلی به دست آوریم که تبیین گر حقایق باشد. این شناخت نسبت به خلق نیز نمی بایست محدود به شناخت صرف و محض باشد، بلکه می بایست در راستای شناخت برای تغییر و تصرف در مخلوقات باشد؛ زیرا انسان به عنوان خلیفه الله می بایست با شناخت علمی – فلسفی نسبت به هستی و مخلوقات، تصرفات و تغییراتی مناسب انجام دهد که بدان اهداف و فلسفه غایی آفرینش تحقق یابد.

فلسفه از جمله فلسفه اجتماعی به معنای شناخت برای تغییر است. اگر قرآن خواهان شناخت فلسفی کامل از هستی با دقت نظر تفکری می شود؛ این شناخت برای تصرفاتی است که خلیفه الله می بایست در مخلوقات و هستی ایجاد کند. هر چند که شناخت در آغاز از زمین شروع می شود و به تصرفات استعماری در آن می انجامد(هود، آیه ۶)، ولی محدود به آن نیست بلکه در جنیان و حتی فرشتگان نیز ادامه می یابد؛ زیرا انسان معلم و استاد همه هستی به عنوان خلیفه الله است.(بقره، آیات ۳۰ تا ۳۴؛ جن، آیات ۱ تا ۳ و آیات دیگر)

اگر جامعه و اجتماع انسانی مجموعه ای از افراد و نقش ها در شبکه روابط اجتماعی است و اگر امت به معنای مجموعه ای دارای امام برای دست یابی به اهداف غایی بر اساس روش خاصی به نام دین و شریعت است؛ وقتی این دو با زمان آمیخته می شوند، تاریخ جوامع بشری و امت های انسانی را تشکیل می دهند. این تاریخ هر امت و اجتماعی است که هویت آن مردم را تشکیل می دهد. در هویت تاریخی، سنت های اجتماعی است که به شکل شفاهی یا قوانین مکتوب تعیین کننده جهت گیری ها، روش ها و اهداف غایی آن اجتماع و امت است.

شناخت سنت های اجتماعی هر امت و اجتماعی به ما کمک می کند تا بدانیم آن اجتماع و امت انسانی در چه چارچوب علی – معلولی سامان یافته است. هم چنین معلوم می شود این سنت های اجتماعی تا چه اندازه با سنت های اجتماعی خدا که در قالب دین و شریعت تعریف شده همانندی دارد یا از آن جدا است؟ البته شناخت سنت های اجتماعی الهی نیازمند بهره گیری از عقل سلیم و وحی معتبر به عنوان دو کاشف از دین و شریعت است.

بنابراین، برای دست یابی به عبرت های تاریخی ، لازم است تا سنت های اجتماعی هر امت و اجتماعی شناخته و دانسته شود؛ چنان که لازم است تا هم چنین سنت های الهی حاکم بر جان و جامعه و جهان نیز از طریق عقل سلیم و نقل معتبر وحیانی دانسته و شناخته شود؛ سپس نسبت دو سنت به یک دیگر شناخته و معلوم شود تا این گونه بتوان موارد اشتراک و افتراق را به دست آورد و به بازسازی و تغییر اجتماع وامت بر اساس سنت های حاکم الهی اقدام کرد و سعادت دنیا و آخرت را برای امت و اجتماع تضمین کرد.

به سخن دیگر، فلسفه و حکمت اسلامی – قرآنی بر آن است تا افزون بر شناخت و معرفت، بستری برای تغییر فراهم آورد تا انسان بتواند بر اساس شناخت و معرفت، تصرفاتی را در جان و جامعه و جهان ایجاد کند که مطابق با علت غایی و فلسفه آفرینش و اهداف آن است. از همین روست که حکمت و فلسفه اسلامی هماره به دو بخش علمی و عملی تقسیم می شود تا به دو جنبه شناختی و تغییری توجه شده باشد. در حقیقت تفسیر فلسفی از جهان از جمله انسان و اجتماعی انسانی، در راستای تغییر و تصرف است.

البته چنان که گفت شد، سنت های اجتماعی به دو دسته سنت های الهی و سنت های هویتی اجتماعات تقسیم بندی می شود. شناخت فلسفی از هر دو سنت می بایست به گونه ای باشد که ضمن شناخت از واقعیت ها ، به حقایق عرضه شود و در صورت عدم تطابق میان واقعیت و حقیقت، تغییراتی را به نفع و سود حقیقت انجام شود. این همان چیزی است که در آموزه های وحیانی از انسان خواسته شده است.

از نظر قرآن، سنت های الهی حاکم بر جان و اجتماع و جهان تغییر ناپذیر و تبدیل ناپذیر است، به گونه ای که هر گاه شرایط و مقتضیات فراهم آید تحقق می یابد.(روم، آیه ۳۰) این بدان معناست که رابطه علی – معلولی میان آن ها برقرار است. اگر انسان بخواهد سنتی را جایگزین سنتی دیگر کند نمی شود، مگر آن که شرایط را تغییر دهد. به عنوان نمونه خدا درباره یکی از اصول اساسی سنت های حاکم بر اجتماع به ارتباط تنگاتنگ میان اجتماع و افراد آن اجتماع می فرماید: إِنَّ اللَّهَ لَا یُغَیِّرُ مَا بِقَوْمٍ حَتَّى یُغَیِّرُوا مَا بِأَنْفُسِهِمْ؛ در حقیقت ‏خدا حال قومى را تغییر نمى‏ دهد تا آنان حال خود را تغییر دهند.(رعد، آیه ۱۱)

در این آیه بیان شده که هر گونه تغییرات اجتماعی مبتنی بر تغییراتی است که در افراد آن اجتماع صورت می گیرد. پس تغییرات اجتماعی معلول علتی به نام تغییرات نفوس افراد هر اجتماع است. تغییرات فردی هر چند تاثیر اندکی دارد، ولی آن چه مهم است تغییر در نفوس افراد آن اجتماع است.

از این آیه هم چنین فهمیده می شود که هر گونه تغییرات اجتماعی را می بایست در خاستگاهی به نام تغییراتی افراد آن اجتماع در ساحت افکار و رفتارها جست و جو کرد. البته این بدان معنا نیست که خدا در این امر دیده نشود، بلکه همین خدا است که اراده کرده تا تغییرات اجتماعی مبتنی بر قاعده و اصلی به نام «تغییرات انفس» باشد.

از نظر آموزه های وحیانی قرآن، وجود نعمت یا تغییر نعمت به نقمت یا برعکس در هر اجتماعی بر اساس همین سنت الهی ، افکار و رفتارهای افراد آن اجتماع است. هر گاه افراد اجتماعی در چارچوب های حق و قوانین و سنت های حاکم الهی بر جان و جامعه و جهان عمل کنند، به طور طبیعی نعمت باقی و برقرار خواهد ماند و گرنه تغییر به نقمت می کند. خدا به صراحت به این سنت حاکم الهی بر جان و جامعه و جهان اشاره می کند و می فرماید: ذَلِکَ بِأَنَّ اللَّهَ لَمْ یَکُ مُغَیِّرًا نِعْمَهً أَنْعَمَهَا عَلَى قَوْمٍ حَتَّى یُغَیِّرُوا مَا بِأَنْفُسِهِمْ وَأَنَّ اللَّهَ سَمِیعٌ عَلِیمٌ کَدَأْبِ آلِ فِرْعَوْنَ وَالَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ کَذَّبُوا بِآیَاتِ رَبِّهِمْ فَأَهْلَکْنَاهُمْ بِذُنُوبِهِمْ وَأَغْرَقْنَا آلَ فِرْعَوْنَ وَکُلٌّ کَانُوا ظَالِمِینَ ؛ این کیفر بدان سبب است که خداوند نعمتى را که بر قومى ارزانى داشته تغییر نمى‏ دهد مگر آنکه آنان آنچه را در دل دارند تغییر دهند و خدا شنواى داناست؛ رفتارى چون رفتار فرعونیان و کسانى که پیش از آنان بودند که آیات پروردگارشان را تکذیب کردند پس ما آنان را به سزاى گناهانشان هلاک و فرعونیان را غرق کردیم و همه آنان ستمکار بودند. (انفال، آیات ۵۳ و ۵۴)

پس از نظر قرآن، این تغییرات در افکار و رفتار افراد هر اجتماع از جمله اجتماعی فرعونی است که موجب تبدیل شدن نعمت به نقمت شده و آن اجتماع گرفتار بلایایی از جمله سیل و زلزله و غرق شدن و جنگ و مانند آن ها می شود.

بر اساس همین سنت های الهی است که اگر تغییرات مثبتی در افکار و رفتار هر اجتماع وامتی پیش بیاید، برکات به آن امت و اجتماع نازل می شود؛ چنان که خدا می فرماید: وَلَوْ أَنَّ أَهْلَ الْقُرَى آمَنُوا وَاتَّقَوْا لَفَتَحْنَا عَلَیْهِمْ بَرَکَاتٍ مِنَ السَّمَاءِ وَالْأَرْضِ وَلَکِنْ کَذَّبُوا فَأَخَذْنَاهُمْ بِمَا کَانُوا یَکْسِبُونَ ؛ و اگر مردم شهرها ایمان آورده و به تقوا گراییده بودند قطعا برکاتى از آسمان و زمین برایشان مى‏ گشودیم، ولى تکذیب کردند. پس به کیفر دستاوردشان گریبان آنان را گرفتیم. (اعراف، آیه ۹۶)

بنابراین بر خلاف فلسفه اجتماعی غرب و غرب گرایان، فلسفه اجتماعی اسلامی بر این نکته تاکید دارد که اسباب و علل مادی و معنوی را می بایست در چرایی و چگونگی تغییرات اجتماعی دخالت دهد و تنها به اسباب ظاهری و مادی و حسی بسنده نکرد. در حقیقت سنت های الهی حاکم بر جان و جامعه و جهان مختص به اسباب و علل ظاهری نیست، بلکه حتی می توان گفت که علل باطنی و غیبی نقشی تاثیرگذارتر از علل ظاهری و مادی دارد.

این قاعده کلی است که همه چیز را فرا می‏گیرد؛ زیرا اسباب و علل مادی و معنوی نقش تعیین کننده در تحقق سعادت و شقاوت امت ها دارد و بر اساس سنت های الهی حاکم بر هستی و جان و جامعه و جهان، حتی هلاکت الهی نیز به اسباب ظاهری و باطنی یعنی حسی و غیر حسی از غیب بستگی دارد؛ چنان که خداوند در قرآن با اشاره به رابطه علی – معلولی افکار و رفتار افراد آن اجتماع با نابودی آن اجتماع به صراحت می فرماید: «وَ إذا أَرَدْنا أَنْ نُهْلِکَ قَرْیَهً أَمَرَنا مُتْرَفِیها فَفَسَقُوا فِیها فَحَقَّ عَلَیْهاَ القَوْلُ فَدَمَّرْناها تَدْمِیرا؛ و هر گاه اراده کنیم آبادی را هلاک کنیم به مترفان آن آبادی فرمان می دهیم پس در آن فسق می کنند و حکم نابودی برای آنان ثابت می شود.پس آنان را به شدت نابود می کنیم.(اسراء، آیه ۱۶)

مضمون آیه شریفه این است که هلاک و نابودی هیچ قریه‏ای بدون فسق و فجور مترفین و بلهوسی و شهوترانی آنانی نیست که غوطه‏ور در ناز و نعمت هستند. پس بر اساس سنت های الهی حاکم بر هستی، نه قومی بی‏سبب، عزیز و سربلند و نه ملّتی بی‏سبب، ذلیل و بدبخت و نگون‏بخت می‏شود. نه عزّت و سربلندی و اقتدار، خارج از مجاری علل و اسباب است و نه ذلّت و سقوط و فنا و اضمحلال، راهی غیر از مجاری علل و اسباب دارد.

خداوند در داستان ذوالقرنین به این نکته اشاره دارد که برای دست یابی به هر چیزی نیاز است تا اسباب مناسب شناخته و به کار گرفته شود. خداوند در آیه ۸۴ سوره کهف می فرماید: إِنَّا مَکَّنَّا لَهُ فِی الْأَرْضِ وَآتَیْنَاهُ مِن کُلِّ شَیْءٍ سَبَبًا؛ ما در زمین به او امکاناتى دادیم و از هر چیزى سبب و وسیله‏اى بدو بخشیدیم.

حضرت ذوالقرنین(ع) نیز با استفاده از اسباب مناسب هر کاری به هدف مشخص خویش دست یافت که در آیات ۸۵ و ۸۹ و آیات دیگر همین سوره تبیین شده است.

البته ما بیش تر با اسباب عادی و معمولی و حسی آشنا بوده و با آن ها سر و کار داریم. از این رو، وقتی می شنویم که مثلا تقوا سببی از اسباب علم لدنی و دانش حضوری و تعلیم خداوندی است(بقره، آیه ۲۸۲) یا تقوا عامل نزول برکات است(اعراف، آیه ۹۶) با شگفتی و تعجب با آن مواجه می شویم؛ در حالی که اسباب امور و اشیاء اختصاص به همین اسباب مادی ندارد، بلکه اسباب غیر مادی نیز از اسبابی است که باید به آن ها توجه کرد. به عنوان نمونه همان طوری که دارو و درمان و پزشک عامل بقا و افزایش عمر است، صله رحم، صدقه، دعا و مانند آن ها نیز عامل بقا و افزایش عمر است که در روایات به آن ها اشاره شده است. در روایات به ارتباط تنگاتنگ و سبب و مسببی اموری چون گناه و زنا و ترک زکات و مانند آن ها به عنوان عوامل قحطی و خشکسالی بیان می کند و به مردمان هشدار می دهد تا با استغفار به عنوان سببی برای رهایی از بلایای به ظاهر طبیعی بهره گیرند.

خداوند در قرآن هم چنین می فرماید که انسان با تقوا می تواند راه های برونرفت از مشکلات را بیابد و از روزی بی حساب بهره مند شود با آن که برای هر چیزی مقدر و مقدراتی است که از آن حدود خارج نمی شود. خداوند می فرماید: و مَنْ یَتَّقِ اللّهَ یَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجا وَ یَرْزُقهُ مِنْ حَیْثُ لا یَحْتَسِبُ وَ مَنْ یَتَوَکَّلْ عَلیَ‏اللّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ إِنَّ اللّهَ بالِغُ أَمْرِهِ قَدْ جَعَلَ اللّهُ لِکُلِّ شَی‏ءٍ قَدْرا؛ هرکس تقوا پیشه کند، خداوند برایش راهی قرار می‏دهد و او را از جایی که گمان ندارد، روزی می‏دهد و هرکس بر خدا توکّل کند، خداوند او را بس است. خداوند به فرمان خودش می‏رسد. خداوند برای هر چیزی اندازه‏ای قرار داده است».(طلاق، آیات ۲ و ۳)

پس اگر چه اسباب ظاهری، اقتضای فقر و تهیدستی و گرفتاری دارد، ولی تقوا و توکّل، راه را بر اسباب دیگر می‏گشاید و شخص را از گرفتاری و تنگدستی نجات می‏دهد. البته در چنین حالاتی معجزه ای رخ نمی دهد؛ زیرا به نظر قرآن، اسباب معنوی نیز همانند اسباب مادی از امور طبیعی هستند. پس به همان میزان که اسباب مادی، طبیعی است، اسباب معنوی نیز طبیعی است. این مطلب را می توان از جمله «قد جعل الله لکل شی‏ءٍ قدرا» استفاده کرد. پس همان طوری که اسباب مادی فقر و غنا تاثیرگذار است و در تاثیرگذاری حد و اندازه ای دارد، اسباب غیر مادی چون تقوا و توکّل، نیز این گونه است. با این فرق که اسباب مادی فقر و تهیدستی و غنا حد و اندازه‏ای دارند که نمی‏توانند از حد خود تجاوز کنند، و مانع تأثیر تقوا و توکل شوند؛ در حالی که اسباب معنوی می توانند به گونه ای عمل کنند که تاثیر موانع مادی را بردارند.

در آیات و روایات به همان میزان که به اسباب مادی توجه داده می شود به اسباب معنوی نیز توجه داده می شود و حتی توجه و اهتمام بیش تری به این مقوله شده است؛ زیرا اسباب مادی برای همگان قابل درک و استفاده است؛ در حالی که اسباب معنوی برای بسیاری قابل درک نیست تا مورد استفاده از سوی آنان قرار گیرد. این گونه است که بخش اعظم آیات و روایات به توجه دهی مردم به اسباب معنوی و غیر مادی اختصاص یافته است؛ زیرا خداوند می خواهد این مطلب را هویدا و آشکار کند که اسباب معنوی در جهان مادی نه تنها تاثیرگذار است، بلکه تاثیرگذاری آن بیش تر از تاثیرگذاری اسباب مادی است.

این تاثیرگذاری اسباب معنوی بر جهان، اختصاص به دنیا ندارد، بلکه در آخرت انسان نیز تاثیرگذار است. به عنوان نمونه امام جواد علیه السلام می فرماید: مَن زارَ قَبرَ عَمَّتی بِقُمَّ ، فَلَهُ الجَنَّهُ ؛ :هر کس قبر عمّه ام (حضرت فاطمه معصومه علیهاالسلام) را در قم زیارت کند ، بهشت پاداش او است.( کامل الزیارات ، ص ۵۳۶ ؛ سفینه البحار: ج۲ ،ص۳۷۶)

این حدیث به خوبی بیان می کند که زیارت قبر در دنیا چگونه می تواند موجب تغییر در وضعیت انسان در آخرت شود و او را از دوزخ به سوی بهشت برد.

عبرت گیری از تاریخ

چنان که گفته شد، تاریخ چیزی جز ملاحظه اجتماع بشری در یک بستر زمانی نیست. کسانی که تاریخ را گزارش می کنند یا می خوانند، به نقش های افراد و تاثیرات متقابل آن در یک دوره زمانی اشاره می کنند.

البته تاریخ را دو گونه گزارش می کنند؛ نخست گزارش توصیفی از واقعیت ها؛ دوم گزارش توصیفی تحلیلی از واقعیت ها برای دست یابی به چرایی و چگونگی سیر تحولات و تغییرات اجتماعی در یک امت در یک دوره یا چند دوره تاریخی.

به نظر می رسد که تاریخ نگاران و مورخان تنها دنبال گزارش های توصیفی هستند و رخدادهای تاریخی هر امت و اجتماعی را چنان که اتفاق افتاده گزارش می کنند؛ هر چند که به علل درونی و بیرونی مورخان نمی توانند این گونه عمل کنند و خواسته و ناخواسته به دام تحلیل یا گزارش شبه تحلیلی می افتند؛ زیرا افکار و اندیشه های آنان و نیز زاویه نگرش و فلسفه و جهانی آنان نمی تواند در ارایه گزارش بی تاثیر باشد.

آموزه های وحیانی قرآن به هدف هدایت بشر به سوی سعادت دنیوی و اخروی و کسب درجات خلافت الهی از سوی انسان است. بنابراین، گزارش های تاریخی آن نمی تواند توصیف صرف باشد، بلکه گزارش های تاریخی با رویکرد تحلیلی بلکه تجویزی است و توصیه هایی را در قالب عبرت ها ارایه می دهد. خدا در گزارش های تاریخی بر آن است تا نشان دهد که یک رخداد چرا و چگونه رخ داده است.

از آن جایی که خدا بر همه هستی اشراف و احاطه علمی به شکل بصیرت دارد، به طور طبیعی همه چیز مشهود وی است حتی آن علل و عواملی که به نظر ما غیب است، برای خدا مشهود است و همه چیز شهید و مشهود خدا است. از این روست که تحلیلی که از چرایی می دهد و نیز بیان چگونگی رخدادها صد در صد چنان است که اتفاق افتاده است. این گونه است که خدا با اشاره به اسباب و علل ظاهری و باطنی و نیز حسی و غیر حسی از غیب بر آن است تا سنت های الهی را بیان کرده و با اشاره به جزئیات توصیفی رخداد بر آن است تا نه تنها چگونه دقیق رخداد را بیان کند، بلکه توصیه های را نیز ارایه دهد تا یا به تکرار رخدادی چون پیروزی و بهره مندی از نعمت بیانجامد یا از تکرار رخدادی تلخ و ناکامی جلوگیری شود.

از این روست که گزارش های تاریخی قرآن دنبال عبرت دهی است. عبرت در اصل از واژه عَبْر در اصل به معناى گذشتن از حالى به حال دیگر است. اعتبار و عبرت، یعنى حالتى که با آن از شناخت محسوس به شناخت غیر محسوس دست مى یابند.(مفردات، ص ۵۴۳، «عبر».) عِبْرَتْ اسم مصدر از اعتبار به معناى پندپذیرى است.(المصباح، ج ۱ – ۲، ص ۳۹۰، «عَبَرْتُ».) به همین مناسبت به حوادثى که به انسان پند مى دهد عبرت گویند؛ چرا که انسان را به یک سلسله تعالیم کلى رهنمون مى شود و از مطلبى به مطلب دیگر عبور داده، منتقل مى کند. در آیات قرآنی برای بیان این مفهوم از عبرت از «عبر»، «ذکر»، «آیه»، «راى»، «نظر»، «مَثَل»، «نکال» و مشتقّات آنها، و جملاتى که مفهوم عبرت و پند را برساند، استفاده شده است.

هدف غایی اصلی از بیان عبرت ها، شناخت و دست یابی انسان نسبت به حقایق و واقعیت ها و سنت های الهی و مدیریت رفتاری اجتماعی برای تغییرات مثبت و دوری از تغییرات منفی و اصلاح گری است.

از نظر قرآن، کسانی که با فلسفه اجتماعی آگاهی می یابند به طور طبیعی با ولایت الهی حاکم بر هستی آگاهی می یابند (انعام، آیات ۱۲۶ و ۱۲۷) و می توانند در مسیر شناخت معاد و تاثیرات آن گام بردارند.(واقعه، آیات ۶۰ تا ۶۲)

فرجام اقوام گذشته تاریخی که در آیات قرآنی بیان شده (شعراء، آیات ۱۷۶ تا ۱۹۰ ؛ فرقان، آیات ۳۷ تا ۳۹؛ ق ، آیات ۱۲ تا ۴؛ و آیات دیگر) همه به سبب دربرداشتن تحلیل و چرایی آن پایان بد و فرجام زشت، به ما کمک می کند تا از تکرار آن علل پرهیز کرده و اجتناب نماییم تا خود گرفتار چنین سرنوشت شوم و بدی نشویم.

از نظر قرآن کسانی که به غیب و خدا و قیامت و معاد ایمان ندارند و تنها عالم محسوس و شهادت را قبول داشته و فلسفه اجتماعی مبتنی بر فیزیک و زیست را مبنای تحلیل و توصیه قرار می دهند به طور طبیعی به درستی نمی توانند از چرایی و چگونگی رخدادهای اجتماعی آگاهی یافته و توصیفه و تجویز مناسبی و درمان درستی ارایه دهند. از این روست که چنین افرادی در حقیقت تغییراتی را خواهان می شوند که محدود و گاه به سبب نقصان ، آسیب زا است. این در حالی است که فلسفه اجتماعی مبتنی بر عقل ونقل وحیانی که از سوی معتقدان به اسلام و عالم غیب ارایه می شود هم تحلیلی جامع از رخدادها و علل و چرایی آن و هم قابل استناد در حوزه توصیه و تجویز است و می تواند از تکرار تاریخ به شکل بد و فرجام زشت جلوگیری کرده و فرجامی خوش و خوب برای امت رقم زند.