زندگی اخلاقی از نظر قرآن

بسم الله الرحمن الرحیم

از نظر آموزه های وحیانی قرآن، اصولی بر زندگی انسان حاکم است که نمی توان آن را به هیچ وجه نادیده گرفت. در حقیقت انسان هر چند از نظر قرآن، موجودی دارای اراده و حق آزاد انتخاب است، اما این آزادی محدود به اصول و قوانینی است که انسان می بایست آنها را مراعات کند، به طوری که انسان توانایی مخالفت با آن ها را داراست، ولی می بایست پاسخ گوی این مخالفت های خویش باشد. پس اگر انسان آزاد است تا با اراده خویش یکی از دو مسیر حق یا باطل، خیر و شرّ، کفر و ایمان و مانند آن ها را انتخاب کرده و بپیماید؛ اما می بایست بداند می بایست پاسخگوی انتخاب غلط خویش باشد و نمی تواند از آثار و تبعادت دنیوی و اخروی انتخاب باطل، شرّ و کفر در ایمان باشد.(بقره، آیه ۲۵۶؛ حاقه، آیات ۳۰ تا ۳۳)

از نظر قرآن، هر انسانی، دارای مجموعه از خلق و خوی است که طبیعت او را تشکیل می دهد. این صفات خُلقی که ارتباط با دو بخش «امری و خلقی» یعنی روح و جسم او دارد، به عنوان صفات نفسانی مطرح است؛ زیرا نفس همان روح دمیده در جسم خاکی است. بنابراین، روح امری دارای مجموعه ای از صفات و جسم کالبدی نیز دارای مجموعه ای دیگر از صفات است؛ وقتی نفس شکل می گیرد در حالتی از «استواء و اعتدال» است که هر دو دسته صفات مختص امر و خلق یا روح و جسم را دارا است. این گونه است که در نفس انسانی مجموعه ای صفات متضاد و متقابل را می توان یافت که مقتضای هر یک از دو جنبه نفس انسانی است. از همین رو، نفس از یک سو دارای کرامت ذاتی است و صفاتی را به عنوان فضایل اخلاقی با خود دارد(اسراء، آیه ۷۰؛ ص، آیه ۷۲؛ حجر، آیه ۲۹)، در حالی که از یک سوی دیگر همین نفس انسانی دارای رذایل اخلاقی چون «هلوع و ظلوم و جهول» است.(معارج، آیات ۱۹ تا ۲۲؛ احزاب، آیه ۷۲)

با نگاهی به آموزه های وحیانی قرآن می توان گفت اخلاق انسانی که نفس آن ها را دارا است، مجموعه ای از فضایل و رذایل اخلاقی است که می بایست فضایل را بر اساس آموزه های نقلی و عقلی تقویت و تثبیت کرد؛ و رذایل آن را مهار و مدیریت کرد؛ زیرا خلق و خوی نفس انسانی هر چند که قابل «تغییر» است، ولی قابل تبدیل و تحویل نیست.(رعد، آیه ۱۱؛ روم، آیه ۳۰؛ اسراء، آیه ۷۷) بنابراین، نمی توان امید داشت تا زمانی که «نفس» وجود دارد، رذایل نفسانی به طور کامل از میان برود یا تبدیل و تحویل در آن راه یابد. در حقیقت انسان هر کاری بکند، نمی توان «هلوع یا ظلوم یا جهول» بودن نفس را ریشه کن کند، بلکه می تواند آن را «تغییر» دهد که همین تغییر کفایت می کند و آثار و برکاتی را برای انسان به دنبال خواهد داشت.

با توجه به آن چه بیان شد، معلوم می شود هرگاه ما از زندگی اخلاقی سخن به میان می آوریم، مراد زندگی مبتنی بر «فضایل» اخلاقی است که انسان با اعمال و افکار و رفتار خویش، آن بخش از خُلق نفس را که «امری» است تقویت می کند و «رذایل» را مهار و مدیریت می کند و اجازه نمی دهد مثلا «غضب» به عنوان قوه دافعه یا «شهوت» به عنوان قوه جاذبه، خود زمام امور نفس انسانی را به عهده گیرد، بلکه اجازه می دهد تا «عقل» به عنوان قوه ادراکی و انگیزه ای الهی آن ها مهار و مدیریت کند، و غضب و شهوت را در خدمت «فضایل» نفس قرار دهد.

پس زندگی اخلاقی یعنی زندگی مبتنی بر فلسفه و سبک زندگی عقلانی و نقلانی که «صراط مستقیم» اسلام آن را تضمین کرده و در چنین زندگی، فضایل بر فکر و عمل انسان مسلط شده است.

فضایل اخلاقی، اصول حاکم بر زندگی

بنابراین، انسان در زندگی خویش هرگز «رها و آزاد مطلق» نیست تا هر جور بخواهد «فجور» و دریدگی داشته باشد(قیامت، آیات ۱ تا ۵)، بلکه اصولی به عنوان اصول اخلاقی بر همه ابعاد زندگی بشر حاکم است، به گونه ای که اگر بخواهد این اصول را رعایت نکند، می بایست خود را برای مجازات و کیفر دنیوی و آخروی آماده سازد. (بقره، آیه ۲۵۶؛ حاقه، آیات ۳۰ تا ۳۳)

اصول اخلاقی از جمله مهم ترین آن ها یعنی «عدالت» مقتضی آن است که انسان خواسته و ناخواسته تحت «حدود» الهی قرار دارد و نمی بایست از این «حدود» الهی تجاوز و تعدی داشته باشد. این صیانت و حفاظت از عدالت در همه جنبه های فردی و شخصی یا جمعی و اجتماعی می بایست مراعات شود.

از آن جایی که «عدالت به معنای اعطای کل ذی حق حقه یا وضع کل شی علی موضعه الحق» است، این بدان معنا است که شخص می بایست حق هر چیزی را بشناسد و موضع مناسب حق هر چیزی را بداند تا بتواند حق را ادا و به جا آورد و هر چیزی را در جای مناسب حق آن قرار دهد.

نتیجه چنین نگره ای نسبت به «عدالت» آن خواهد بود که انسان می بایست «احاطه علمی کامل» نسبت به هر چیزی داشته باشد تا بتواند حق هر چیزی یا موضع حق و مناسب آن را بداند و بر اساس آن عمل و رفتار کند. از آن جایی که چنین علمی جز از طریق شریعت اسلام و عقل سلیم و نقل وحیانی معتبر دست یافتنی نیست، انسان لازم است تا به شریعت اسلام مراجعه کند و از طریق عقل سلیم و نقل وحیانی، عدالت هر چیزی را به جا آورد. بنابراین، هیچ کسی نمی تواند مدعی این معنا باشد که «عدالت» را می تواند اجرایی و اقامه کند، مگر آن که به «اسلام» مراجعه کند؛ زیرا این اسلام است که «عدالت هر چیزی» را به انسان نشان می دهد.

از نظر آموزه های وحیانی قرآن، خدا «عقل و فطرت انسانی» را به گونه ای آفریده است که می تواند نسبت به خویشتن خویش آگاهی و شناخت بصیرتی داشته باشد(قیامت، آیه ۱۴)؛ چنان که این عقل انسانی به انسان کمک می کند تا نسبت به حقایق هستی و نیز خیر و شر و حق و باطل شناختی به دست آورد.(بقره، آیه ۴۴؛ انعام، آیه ۱۵۱؛ انفال، آیه ۲۷)

البته از نظر قرآن، همین عقل به عنوان یک «نعمت بزرگ الهی» در نفس هر انسانی، خود یک راهنمای خوب برای انسان است که او را به سوی «وحی» هدایت و رهنمون می سازد؛ زیرا عقل سلیم به این مطلب می رسد که برخی از امور «غیبی» در اختیار «عقل» نیست و با ابزارهای شناختی عقل نمی تواند آن حقایق غیبی را کشف کند؛ بنابراین خود عقل انسانی، انسان را مکلف می کند تا از «وحی» به عنوان یک ابزار شناختی بهره گیرد و با آن ها به «امور غیبی» اطلاع یابد و از امور غیبی برای اقامه «عدالت» نسبت به خویشتن و دیگران بهره گیرد. از همین روست که خدا در قرآن بیان می کند که عاقلان به وحی ایمان می آورند و آن را راهی برای دست یابی به حقایق غیبی می دانند. (بقره، آیه ۴۴؛ انعام، آیه ۱۵۱؛ انفال، آیه ۲۷)

از آن جایی که نفس انسانی به این امر واقف است که اراده آزاد نفس می تواند انسان را به دنبال «غضب و شهوت» به امور «فجور»ی بکشاند و عدالت را در پیشگاه شهوت و غضب قربانی کند(قیامت، آیه ۵؛ یوسف، آیه ۵۳؛ شمس، آیات ۷ تا ۱۰)، تلاش نفس عقلانی بر آن است تا این گرایش ها و تمایلات نفس به سوی «بی عدالتی» و خروج از «استواء و اعتدال» را مهار و مدیریت کند. این جاست که است که به «وحی» و احکام آن به عنوان یک روش مهار و مدیریت مطرح و از سوی «عقل» مورد بهره برداری قرار می گیرد.

در حقیقت عقل انسانی به این نکته اذعان دارد که «وحی و احکام» آن چیزی جز اصول فطری عقلانی نیست؛ که عقل به شکل کلی به حقانیت آن پی برده است؛ ولی از آن جایی که شناختی به جزئیات ندارد، به «وحی» اعتماد می کند و به جزئیاتی که وحی بیان می کند، اعتماد و اذعان روا می دارد.

به سخن دیگر، مراجعه به «وحی» با مجوز«عقل» انجام می گیرد؛ زیرا عقل می داند امور و حقایق غیبی است که دسترسی به جزئیات آن ندارد؛ اما وحی به عنوان منبع شناختی چنین امکانی را برای نفس انسانی فراهم می آورد. این گونه است که عقل انسانی کاشف حقانیت نقل وحیانی است و اجازه می دهد تا برای شناخت و نیز عمل بر اساس آن شناخت، به وحی معتبر مراجعه شود.

این بدان معناست که عقل سلیم و نقل وحیانی عدالت را می تواند بشناسد و آن را به عنوان اصل حاکم بر زندگی ساماندهی کند و بر اساس آن حکمت الهی را تحقق بخشد.

در حقیقت، مهم ترین فضلیت اخلاقی که انسان می بایست آن را در خود به عنوان مبنای هر عملی قرار دهد، عدالت است که شناخت آن نیازمند بهره گیری از عقل سلیم و نقل وحیانی است.

عدم مشروعیت در سایه فقدان اصول اخلاقی

از نظر آموزه های وحیانی قرآن، فقدان اصول اخلاقی به ویژه اصل اساسی عدالت می تواند موجب فقدان مشروعیت عقلی و نقلی شود؛ یعنی هم از نظر عقلی ، آن امر به عنوان غیر معقول شناسایی و معرفی شود؛ و هم از نظر نقلی، خلاف شریعت وحیانی دانسته شود؛ زیرا آن چیزی که عقلانی و معقول نیست، از نظر نقلی نیز معتبر نخواهد بود؛ زیرا هماره عقل و نقل حکم واحدی را دارند و هرگز عقل علیه نقل یا نقل علیه عقل نیست؛ و اگر تقابل و تضادی باشد می بایست در عقلانیت آن امر یا در اعتبار و حجیت آن نقل تشکیک کرد.(روم، آیه ۳۰)

به عنوان نمونه ، یکی از اصول اساسی در مالکیت، وجود عقلانیت در کنار علمیت، برای مالک است؛ از همین رو، اگر مالک مالی عاقل نباشد بلکه سفیه باشد، یا حتی اگر عاقل باشد، ولی بر اساس عقل و علم مال خویش را مورد استفاده قرار ندهد؛ مالکیت او موجب نمی شود که مال در اختیار سفیه یا جاهل قرار گیرد. ازهمین روست که مال از سفیه می گیرند و با توجه به نیازهای معقول از آن مالش برایش هزینه می کنند؛ هم چنین اگر عاقلی از روی بی خردی یا جهالت علمی بخواهد در مال خویش تصرفاتی داشته باشد که موجب تباهی آن مال است، می بایست پاسخ گو باشد و اگر این توان وجود دارد، جلوی فعل جاهلانه او گرفته شود.

به سخن دیگر، مالکیت افراد در ملک خودشان مشروط به اصول اخلاقی است که از جمله آن ها «اقامه عدالت» است؛ یعنی مال را در جایی به کار گیرد که «عقل و نقل» آن را جای حق و مناسب می دانند. پس اگر کسی بخواهد مالش را آتش بکشد، چنین مجوزی ندارد و از نظر حکم عقلی و نقلی می بایست در دنیا و آخرت پاسخگو باشد؛ زیرا «مال» مایه قوام اجتماع انسانی است و تباه کردن مال در حقیقت تباه کردن ستون های اجتماع است. پس کسی حق ندارد، به صرف این که مالک مال است، هر گونه تصرفی در مالش داشته باشد که غیر عقلانی یا نقلانی است و عقل و نقل آن تصرفات را مشروع و معقول و مقبول نمی داند.(نساء، آیه ۵)

به سخن دیگر، از نظر قرآن، انسان «مکلف» است و تکلیف الهی موجب می شود تا به گونه ای عمل کند که مطابق عقل و نقل باشد. این بدان معناست که اگر «مکلف» بر خلاف اصول اخلاقی هم چون عدالت رفتار کرد، می بایست پاسخگو باشد و حتی در برخی از موارد می بایست جلوی شخص مکلف را گرفت؛ یعنی در مواردی که مخالف اصول اخلاقی و حدود عرفی عمل می کند، می بایست به عنوان واجب الهی «امر به معروف و نهی از منکر» جلوی عمل چنین شخصی را گرفت.

بنابراین، افراد انسانی در عمل انتخابی خویش آزاد و رها نیستند، بلکه حدود عقلی و نقلی آنان را محدود می کند. از جمله این حدود عقلی و نقلی که انسان ها را در عمل محدود می سازد و آزادی مطلق ایشان را محدود می کند، اصول اخلاقی حاکم بر زندگی بشر از جمله اصل اساسی عدالت است. بنابراین، اگر مکلفی بخواهد به حکم انتخاب آزاد، انتخابی داشته باشد که خلاف عقل و نقل است، می تواند جلوی چنین شخصی را گرفت و به او اجازه نداد تا خلاف اصول اخلاقی به ویژه عدالت عمل کند.

به عنوان نمونه ابلیس به عنوان یکی از مکلفین، دارای اراده آزاد و حق انتخاب سجده بوده است؛ یعنی می تواند سجده کند یا سجده را ترک کند، ولی وقتی خدا به او امر کرد، نمی تواند از این امر الهی سرباز زند و سجده نکند؛ زیرا اگر چنین کند برخلاف اصول اخلاقی اطاعت از خالق عمل کرده است و می بایست پاسخگو بوده و نسبت به عمل زشت خویش مجازاتی را تحمل کند.(ص، آیات ۷۵ تا ۷۸)

از نظر قرآن متقضای اصول اخلاقی عدالت آن است که انسان نسبت به یتیمان و خویشان نزدیک توجه ای ویژه ای داشته باشد و از ارثی چیزی را در راه خدا به ایشان بدهد. از نظر قرآن، ترک انفاق از ارث به این موارد خلاف اصول اخلاقی است که می بایست پاسخگو بود.(نساء، آیات ۸ و ۹)

به هر حال، از نظر آموزه های وحیانی قرآن، انسان با آن که دارای اراده آزاد و حق انتخاب هستند، ولی این بدان معنا نیست که هر کسی هر طور بخواهد عمل کند، بلکه عمل هر انسانی در چارچوب سنت های حاکم بر هستی می بایست ساماندهی شود که از جمله مهم ترین آن ها اصول اخلاقی است که خدا برای عمل انسانی قرار داده است. پس هر کسی باید این اصول اخلاقی را بشناسد و در زندگی فردی و اجتماعی بر اساس آن عمل کند.

اصول اخلاقی از نظر قرآن، حقایقی هستند که فراتر از امور اعتباری قرار دارند؛ یعنی همان طوری که سخاوت و شجاعت به عنوان فضایل اخلاقی از حقایق وجودی هستند، هم چنین عدالت نیز از امور حقیقی هستند که می بایست آن را شناخت و بر اساس آن عمل کرد. انسان ها بدون اصول اخلاقی و فضایل اخلاقی نمی توانند زندگی مبتنی بر سعادت داشته باشند و آن را تجربه کنند؛ بنابراین می بایست برای تحقق یک زندگی سعادت مند فردی و اجتماعی و جمعی و شخصی اصول اخلاقی را بشناسد و مطابق آن عمل کنند؛ زیرا عقل و نقل این اصول را می شناسد و عمل به آن را سعادت آفرین می داند.