روشنگری و روشنفکری در آموزه های قرآنی

روشنگرى زمانى مفهوم مى یابد که حقایق ثابت و پایدار پذیرفته شده باشد. پذیرش حقایق نسبى و نسبیّت گرایى حقیقت، انکار روشنگرى بلکه روشنفکرى است; زیرا انکار حقایق ثابت و پایدار چیزى جز انکار روشنفکرى و روشنگرى نیست.

زمانى که حقیقت ثابت و پایدار مفهومى ندارد، چیزى نیست تا از زمینه سیاه و تاریک و یا خاکسترى بیرون آید و یا آورده شود و به شکل روشن و واضح به دیگران نموده یا نمایانده شود. بنابراین نسبیت گرایى حقیقت رهیافتى است که روشنگرى و روشنفکرى را بر نمى تابد.

چه حقیقت ثابت و پایدارى آنجا نهفته است که فرد و جامعه به آن آگاهى کاذب، سیاه و یا خاکسترى دارند تا با تلاش عقلانى فرد روشن و جامعه به آگاهى واقعى به آن دست مى یابد؟ بى گمان در نسبیت گرایى هیچ حقیقت ثابت و چهره نامکشوف و تیره و تارى نیست تا در یک فرایند پرده از چهره آن برداشته و روشن نمایان گردد. هر چه فرد و جامعه بدان دست یافته در هر حال و در همه احوال حقیقت است. حقیقت یا برداشت عقلانى فرد و جامعه است یا ثمره کنش ارتباطى جوامع و افکار عمومى است; در هر دو حالت و یا هر حالت دیگرى که تصور یا تصویر شود، حقیقت ناپایدار، متغییر و وابسته به اشیاء بیرونى و یا پیرامونى است; از این رو هیچ حالت غیر روشنى نیست تا روشنفکر به اندیشه و خردش آن را در یابد و روشنگر در فرایند دگرگونى ساختارى جامعه به آگاهى بخشى و روشنایى آن اقدام نماید.

چالش عمده اى که همه اندیشمندان با آن رو به رو هستند و در حقیقت پرسش بنیادینى است که هنوز به نظر مى رسد پاسخ جامع و مانع اى دریافت نکرده است، مفهوم حقیقت و ماهیت آن است; نه مباحث پیرامونى که برخاسته از قیودات آن چون نسبیت، پایدارى، ناپایدارى و مانند آن است. آشفتگى در این میدان پژوهش در آن حدّ و اندازه است که هیچ رهیافت امیدوار کننده اى از هیچ یک از چالشگران دریافت نشده است. تبارشناسى و ریشه شناسى نیز هیچ کمکى در دریافت مفهوم و ماهیت آن نمى کند. ما از این واژه در پى ریشه یابى کارکردها و یا کاربردهاى زبان و نشانه اى آن نیستیم; بلکه در جستجوى رسیدن به یک دیدگاه درست و راستین نسبت به مباحث معرفتى آن هستیم.
اگر نپذیریم که حقیقت، امرى پایدار در نظام هستى است که هیچ گاه تغییر، تحوّل و تبدّل در آن راه نمى یابد و همواره ثابت و پایدار است و محور و مرجعى است که هر چیزى به آن باز مى گردد، نمى توانیم از دام نسبیت گرایى رهایى یابیم. عدم امکان گریز از این دام، در بسیارى از ایستارها، مواضع و موضوعات، ما را با بحران و چالش هاى سخت و مرگبارى رو به رو خواهد ساخت. نسبیت گرایى، تمامى معارف بشرى را فاقد ارزش معرفتى و واقع نمایى مى سازد و هیچ نظریه، رهیافت و قانونى ارزش معرفتى نخواهد یافت. لازمه منطقى چنین نگرشى و رویکردى، نسبیت مطلق معرفت شناختى و انکار حقایق و واقعیت هاى وجودى است. نتیجه آن نیز چیزى جز نفى معرفت نیست معرفتى که اساس و بنیاد علم، دانش، روشنفکرى و روشنگرى است.
برونشوها و برونرفت هاى احتمالى ارایه شده در رهیافت ها و نگرش هاى متعدد و متفاوت، به نظر مى آید ناشى از پاسخ هاى انفعالى باشد که در برابر انتقادات و چالش هاى صریح و روشن بیان شده است. به نظر مى رسد که پرده گشایى علم و دانش از رموز هستى در گفتمان این نسبیت گرایان از هیچ جایگاه منطقى اى برخوردار نباشد; چون لازمه منطقى نسبیت گرایى، نفى هر گونه علم و دانش، رمز و رازگشایى و رسیدن به معرفت باشد.
دیدگاهها و واکنش هاى آنان در برابر انتقادها خود روشن ترین دلیل بر پذیرش نفى معرفت و جایگاه ارزشى علم و دانش در نزد اینان است. از همین رو، آنان در مواجه با انتقادها یا پاره اى از آراء و نگرش هاى خود را به طور کلى نفى کرده و یا صحت انتساب آن ها را به خود مورد انکار یا تردید قرار داده و یا منتقدان را متهم مى کنند که از دریچه نگاه آنان به قضایا نگریسته نشده است.
این نگرش از دریچه و زاویه دید مانند دو واکنش دیگر خود حاکى از نفى معرفت و نفى ارزش علم است; به این معنا که چون هیچ حقیقت ثابتى نیست تا از آن پرده بردارى شود; بنابراین هیچ واقعیت خارجى نیز نیست تا از آن نمایش علمى و نمایى تصویرى داده شود. در حقیقت به کارگیرى روش هاى علمى رسیدن به حقیقتى و یا واقعیتى را تضمین نمى کند و دانش جز اسطوره هاى بیانى و کلامى چیز دیگرى نیست که از نسلى به نسل دیگر و یا از ذهنى به ذهنى دیگر با ارتباط بین الأذهانى انتقال مى یابد.
با چنین نگرشى به جایگاه ارزشى و معرفتى علم و دانش و انکار حقایق ثابت و پایدار، دیگر جایى براى حقیقت جویى و واقعى بینى نمى ماند. از این رو، روشنفکرى و روشنگرى نیز جایگاه خویش را در نزد ایشان از دست مى دهد و مانند بسیارى از واژگان تنها به جهت کاربردى ابزارى قدرت مورد بهره گیرى قرار مى گیرد.
کسانى که حقایق عام و ثابت را از سویى مورد رد، انکار و یا تردید قرار مى دهند و از سوى دیگر براى علم و دانش ارزش معرفتى و واقعى نمایى قایل نیستند، در نگرش و رویکردهاى خویش همواره دچار تردید، سر در گمى، پوچگرایى و شک پایدار هستند و مانند کسى مى ماند که در خلأ رها شده و بر جاى ثابتى استوار نیست: «وَمَن یُرِدْ أَن یُضِلَّهُ یَجْعَلْ صَدْرَهُ ضَیِّقًا حَرَجًا کَأَنَّمَا یَصَّعَّدُ فِى السَّمَآء» در اخلاقیات به امور ثابت و حقایق پایدارى پاى بند نیست و با هیچ اصول اخلاقى عهد و پیمانى ندارد. در انسان شناسى نیز به هیچ طبیعت و فطرت ثابت و پایدارى ایمان ندارد; بنابراین همواره گرفتار آشفتگى است.
همین بدگمانى آنان به حقایق عام، ثابت و پایدار مفاهیم آزادى عدالت، برابرى و دیگر مباحث ارزشى و اخلاقى را بى پایه و بنیاد مى گرداند. هر کس از آن به عنوان ابزار کسب قدرت اقتصادى و سیاسى و سلاحى براى مبارزه با دیگران بهره مى گیرد.
راه برونرفت از این آشفتگى تنها در پذیرش حقایق عام، ثابت و پایدار از سویى و پذیرش ارزش معرفتى و واقع نمایى علم از سویى دیگر است. با چنین نگرش مى توانیم اکنون به سراغ دو مفهوم روشنفکرى و روشنگرى برویم و ایستار قرآن را درباره آن دو بیان داریم.
بى گمان روشن فکر، اندیشمندى است که با خرد و دانش خویش، یعنى با به کارگیرى از ابزارهاى دانشى توانسته است به حقایق ثابت دست یافته و در بُعد شناخت و معرفت هستى نیز با واقعیت هاى بیرونى آشنا شود. روشنفکر از آن جایى که با به کارگیرى ابزار شناخت حقایق، حقیقت هاى ثابت را در یافته است، گرایش به کمالجویى در او تقویت شده و مى کوشد تا خود به آن حقایق برسد و آن را در خود نیز بیابد; چنان که با به کارگیرى از ابزار شناخت واقعیت هاى هستى، دریافته است که برخى از واقعیت ها، نمایى از حقایق هستند که آمیخته اى از باطل و ناحق در آن راه یافته است; از این رو مى کوشد تا چهره روشن حقیقت را در واقعیت هاى موجود پیدا، آشکار و هویدا سازد; و زنگار باطل از آن بزداید. از این رو مى توان روشنفکر را حقیقت گراى واقع بین دانست که هم نگرشى معرفتى به امور دارد و هم رویکردى کارکردى; تا بتواند هم خوب و درست بشناسد و هم حقیقت را در واقعیت هاى موجود به خوبى آشکار سازد; و باطل را از آن چهره بزداید; زیرا روشنفکر دریافته است که واقعیت هاى موجود هستى به ویژه در جهان مادى آمیخته اى از حق و باطل است; چنان چه قرآن به این موضوع با صراحت توجه مى دهد و مى فرماید: «أَنزَلَ مِنَ السَّمَآءِ مَآءً فَسَالَتْ أَوْدِیَهُ بِقَدَرِهَا فَاحْتَمَلَ السَّیْلُ زَبَدًا رَّابِیًا وَ مِمَّا یُوقِدُونَ عَلَیْهِ فِى النَّارِ ابْتِغَآءَ حِلْیَه أَوْ مَتَـع زَبَدٌ مِّثْلُهُ کَذَ لِکَ یَضْرِبُ اللَّهُ الْحَقَّ وَ الْبَـطِـلَ فَأَمَّا الزَّبَدُ فَیَذْهَبُ جُفَآءً وَأَمَّا مَا یَنفَعُ النَّاسَ فَیَمْکُثُ فِى الاَْرْضِ کَذَ لِکَ یَضْرِبُ اللَّهُ الاَْمْثَال; خداوند از آسمان آبى فروفرستاد. پس رودخانه هایى به اندازه گنجایش خودشان روان شدند و سیل و کفى بلند روى خود برداشت و از آن چه براى به دست آوردن زینتى یا کالایى در آتش مى گدازند هم مانند آن کفى بر مى آید. خداوند حق و باطل را چنین مثل مى زند. اما کف بیرون افتاده از میان مى رود ولى آن چه به مردم سود مى رساند در زمین باقى مى ماند. خداوند مثل ها را چنین مى زند.»
روشنفکر کسى است که هم حقیقت را شناخته و هم در پى زدودن باطل از چهره واقعیتى است که آمیخته از حق و باطل است. او با اندیشه و خرد خویش در بعد فردى و خودسازى تلاش مى کند تا به حقیقت روشن بدون هر گونه چهره اى سیاه و یا خاکسترى برسد.
تلاش فردى تا آن جا در انسان جریان دارد که زمینه تکامل و رشد و بالندگى فردى را فراهم مى آورد، و انسان را از جهل به علم، از تاریکى به روشنایى مى برد. به نظر مى رسد که مرتبه و مرحله اى هنوز باقى است که واژه در برگیرندگى آن را ندارد. مفهومى که ما اکنون با آن رو به رو هستیم، مفهوم انتقال این روشنایى به دیگران و جامعه است. در این جا واژه روشنگرى پا به میدان مى گذارد تا نقش خود را به بهترین وجه ایفا کند. روشنگر کسى است که پس از دریافت حقایق و واقعیت ها نگاهى کارکردگرایانه براى تغییر و دگرگونى برخى از واقعیت ها از خود بروز مى دهد. او مى کوشد تا واقعیت هاى آمیخته را از باطل جدا سازد و حقیقت روشن را براى مردم و جامعه به ارمغان آورد.
روشنگران گرایشى کارکردى از خود نشان مى دهند و در حقیقت به نوعى اصلاح گرایان جامعه هستند. پدیده هاى اجتماعى که واقعیت هاى آمیخته اى دارند همواره نیازمند روشنگرى هستند تا حقایق روشن هویدا و باطل از آن رخت بر بندد. به نظر مى رسد که واقعیت ها و پدیده هاى اجتماعى همواره گرایشى به آمیختگى از خود نشان مى دهند ولى این گرایش بیشتر از آن که ذاتى باشد و به ماهیت پدیده ها برگردد، متأثر از فشارهاى بیرونى هستند که آنان را وادار به چنین آمیختگى مى کند; به آمیختگى اى که بیشتر از سوى صاحبان زر و زور و تزویر انجام مى گیرد و واقعیت هاى حقیقى دچار زنگارهاى تیره و تار و یا خاکسترى باطل مى گردند.
برخى از تحلیل گران بر این باورند که روشنفکران بر خلاف روشنگران خود مى توانند نقش منفى بازى کنند، و به جاى نقش سازنده و بازدارندگى اختلاط حق و باطل، خود بدان دامن زنند، به این معنا که روشنفکران گاه به عنوان ابزار صاحبان زر و زور و تزویر عمل کرده و به جاى روشنگرى خود به ابهام و آمیختگى میان حق و باطل دامن مى زنند و واقعیت ها را دچار بیمارى مى کنند. از این رو، پیشنهاد مى کنند تا روشنفکران از این که ابزار شوند پرهیز کنند.
به نظر ایشان، روشنفکر زمانى به عنوان ابزار حقیقت سازى کاذب مورد سوء استفاده قرار مى گیرد. روشنفکر باید از این که ابزار حقیقت سازى براى کنترل اجتماعى قرار گیرد، پرهیز کند; بلکه باید در برابر این گونه حقیقت سازى هاى کاذب و دروغین بایستد و فنون به کارگیرى ابزارى سوء استفاده کنندگان را تحلیل نماید. باید از اسارت نظام هاى این چنین از طریق موضع گیرى هاى موضعى، ایجاد تردید، و به هم زدن عادت هاى فکرى مردم و بازبینى قواعد بهره گیرى رها شده و مردم را نیز رهایى دهد.
آن چه در این انتقاد یافت مى شود، نگرش مصداقى است، به این معنا که اشکال از زاویه دید مصداقى است نه از چشم انداز مفهومى آن. آن چه مى بینیم روشنفکرنمایان هستند نه روشنفکران که در دام مى افتند و به ابزار تبدیل مى گردند; بنابراین باید در بررسى مسایل میان مفاهیم، مصادیق، مفروضات، موضوعات و یا مدعیات و استدلال هاى خط فاصلى کشید. به نظر ما شاید بتوان از این اشکال با تفکیک معیارى میان مفاهیم و مصادیق، ماهیت و وجود رهایى یافت.
به هر حال روشنفکر وقتى به حقیقت و واقعیت رسید و نگرش حقیقت گراى و واقعیت بین را داشت، نه تنها باید به اندیشه تحول و تبدل در خود باشد و در وادى کمال و حقیقت خواهى گام بردارد بلکه باید در جهت روشنگرى جامعه نیز بکوشد.
روشنفکر در جهت روشنگرى در جایگاه روشنگران مى نشیند و حقایق را بیان مى دارد; واقعیت ها را تحلیل و تبیین مى کند و توصیه هایى را در جهت زدودن باطل از چهره واقعیت ها به دست مى دهد. سفارش هایى که موجبات تغییرات ژرف در اجتماع را در پى خواهد داشت.
در برخى از زمان ها به جهت رشد و بالندگى ژرف اجتماعى، گاه جامعه در حد و اندازه اى قرار مى گیرد که از روشنفکران پیش مى افتد. به نظر مى رسد که توده براى کشف حقیقت و تغییر ساختارى در واقعیت هاى آمیخته دیگر نیازى به آن ها ندارد و آن ها خود همه چیز را به خوبى و حتى بهتر از روشنفکران مى دانند و خود نیز قادر به بیان آن هستند; ولى روشنفکر و روشنگر باید نقش و جایگاه خویش را فراموش نکند; چون هرگز این وضع پایدار نخواهد ماند، زیرا همواره نظامى از قدرت وجود دارد که مانع این دانش و بیان آن مى شود، بلکه گاه از روشنفکرنمایانى استفاده مى کنند که خود را به جاى مصلحان و روشنگران جامعه قرار داده اند; روشنفکرانى که خود از عوامل قدرت هستند و خود را مسئول بیان حقیقت مى دانند; این روشنفکران عامل بازدارنده رشد و بالندگى جوامع و کاهش ارزش و اعتبار روشنگران واقعى هستند.
روشنگر واقعى باید در دو جبهه بکوشد جبهه اى که همواره گشوده بوده و صاحبان قدرت به آن تکیه و اعتماد داشتند و جبهه اى که روشنفکرنمایان گشوده اند. آگاهى کاذب با بکارگیرى از واژگان زیبا و خوش آیند، روشنگرى را با چالش هاى اساسى رو به رو مى سازد تا جایى که روشنگرى و اصلاح طلبى خود ضد ارزش و ضد انسانى قلمداد مى شود.
قرآن براى پیامبران یک نقش مهم اجتماعى قایل است که همان نقش روشنگرى است. البته این تنها نقش پیامبران نیست ولى نقش بنیادینى است که قرآن در بسیارى از آیات بدان توجه داده است. پیامبران در جهت روشنگرى مردم و جامعه کوشیدند تا افکار عمومى به بالندگى برسد. رشد و بالندگى مردم هدف اصلى پیامبران است: «وَ یُعَلِّمُهُمُ الْکِتَـبَ وَ الْحِکْمَهَ وَ یُزَکِّیهِم» و نیز در جاى دیگر مى فرماید «وَ یُزَکِّیهِمْ وَ یُعَلِّمُهُمُ الْکِتَـبَ وَ الْحِکْمَه» این روشنگرى پس از وحى بر عهده عالمان عامل یعنى همان روشنگران قرار گرفته است; نقشى که گاه فراموش و یا نادیده گرفته مى شود.
روشنگرى پیامبر بر این پایه بنیاد نهاده شده بود، انسان قابلیت رشد و بالندگى در آن حدّ و اندازه را دارد که بتواند یک حوزه عمومى در سطح عالى با آگاهى اى درست را پدید آورد.
پیامبر توانست افکار عمومى را در حدى برتر و بالاتر از روشنفکران تمدن هاى پیرامونى و اهل کتاب بالا برد و سطح آگاهى را در آن حد قرار دهد که هر یک از افراد جامعه بتواند در برابر هجوم هاى روشنفکران اهل کتاب به استدلال و روشنگرى بپردازد. تحویل ساختارى پیامبر در حوزه عمومى، مسلمانان را از تقلیدگرایى به برهان گرایى و از مباحث نظرى و انتزاعى صرف به درگیرى در مسایل عینى و عمومى کشاند.
افکار عمومى آن چنان درگیر در مسایل مهم شد که به هیچ وجه نمى شد آن را فریفت و گمراه نمود، آگاهى درست حوزه عمومى را در برابر انواع هجوم هاى فرهنگى، علمى و اجتماعى مقاوم و واکسینه نمود.
حوزه عمومى بدین طریق از یک حوزه جاهلى به یک حوزه زنده، پویا و آزاد قرآنى تبدیل شد. در حقیقت عنوان جاهلیت بیانگر تضاد و تقابل دو عصر قرآنى و پیش از قرآنى است. بنابراین حوزه عمومى پیش از اسلام با نام عصر جاهلى در قرآن مشخص مى شود تا بیانگر این مسأله باشد که حوزه عمومى پیش از قرآن یک جامعه بسته، مرده، ایستا و نابخردگرایانه بوده است.
نقش روشنگرى افکار عمومى در مشروعیت نظام هاى مردم سالار
مشروعیت حکومت و نظام از راه هاى گوناگونى به دست مى آید، از آن جمله مى توان به تبلیغ ایدئولوژى هایى که وفادارى توده ها را جلب مى کنند، حفظ دمکراسى صورى بدون تحریک مشارکت مردمى، تأمین وفادارى به نظام با پرداخت پول یا تأمین فرصت ها، اشاره کرد.
به نظر مى رسد که افکار عمومى مرتبط با روشنفکران و روشنگران جامعه، از اهمیت بنیادى برخوردار است; زیرا مشروعیت حکومت هاى استبدادى و مطلقه را در سست و ضعیف ترین نقاط آن به زیر سؤال مى کشد. روشنگرى مغلطه هاى موجود در عوامل مشروعیت بخشى حکومت هاى استبدادى را بر ملا مى سازد; کوشش براى سرگرم سازى و سلب توجه مردم از مسایل اصلى را نقد مى کند و مسایل اساسى اقتصاد و سیاست را به بحث مى گذارد.
روشنگران با بسیج افکار عمومى راه هاى بهانه جویى حاکمان را از ایشان سلب مى کنند تا آن جا که مردم خود را در صحنه اجتماعى ـ سیاسى حاضر مى بینند، آن گاه دیگر نمى پذیرند که تنها کارشناسان درباره سرنوشت مردم و مسایل حیاتى آنان به ویژه در امور اقتصادى، سیاسى و اجتماعى تصمیم بگیرند; بلکه در عوض با حضور پر رنگ و مشارکت در همه عرصه ها هاله اقوام ناشى از تخصص گرایى را از دستگاه تصمیم گیرى دولتى مى زداید و سیاست گذارى را در معرض مباحثه عمومى قرار مى دهد. بدین شیوه روشنگرى، نظامى را که در پى رعیت پرورى است و مى خواهد خواست هاى شهروندان خود را به حوزه صرفاً خصوصى محدود سازد، به مبارزه مى طلبد. کارى که امام خمینى(ره) انجام داد در این مسیر قرار داشت. عمومى سازى مباحث حوزه خصوصى و درگیر کردن مردم با سرنوشت و مسایل حیاتى آنان، چیزى بود که امام از آغاز جنبش اصلاحى و انقلابى خویش به عنوان راهبردى بنیادین در سرلوحه کارهاى خویش قرار داده بود، او کوشید تا کار بسیار مهم و اساسى را به سامان برساند; آن کار بسیار مهم چیزى جز این نبود که تا حوزه عمومى سیاست زدایى شده را از نو سیاسى و درگیر با مسایل نماید.
در این راستا خواهان بهره گیرى از ابزارهاى کارآمد و تعبیه آن در قانون اساسى شد تا مشارکت حوزه عمومى در حوزه خصوصى را پررنگ و مؤثر قرار دهد.
بسیارى از اهداف حملات امام و انتقادات روشنگرانه ایشان به ساختارهایى بود که حضور مردم را در سرنوشت خویش نادیده مى گرفت و یا کوشش داشتند تا بحث عمومى را کنترل نمایند.
به هر حال روشنگرى مى تواند نقش بنیادینى در افکار عمومى و تحول ساختارى حوزه عمومى و در نتیجه حوزه خصوصى بازى کند. به نظر مى رسد زمینه بحران مشروعیت مى تواند در روشنگرى جامعه و حوزه عمومى فراهم آید و افکار عمومى تحت تأثیر روشنگرى زمینه تحولات ساختارى در حوزه خصوصى و حاکمیت را فراهم آورد و بدین وسیله زمینه بحران مثلاً از حوزه اى به حوزه دیگر انتقال یابد; و یا از حوزه اجرایى به حوزه نظام مشروعیت منتقل شود.
در حقیقت در بُعد بحران مشروعیت چنان چه کشمکش بنیادى برخاسته از توزیع نابرابر ثروت در میان مردم مى تواند مشروعیت را کاهش دهد و یا سلب مشروعیت نماید; افکار عمومى هدایت شده و برخاسته از روشنگرى ها نیز مى تواند مشروعیت را با بحران جدى رو به رو سازد; زیرا شناخت مردم از مسایل و حقایق نهان، مشروعیت سیاسى نظام را دچار بحران مى سازد و امکان کشمکش درباره مشروعیت افزایش مى یابد. دلیل این تحول در مشروعیت دولت و حوزه خصوصى بسیار ساده است; حوزه خصوصى و حکومت، گرچه به وسیله همه مردم ـ در حکومت هاى به ظاهر مردم سالار ـ برگزیده شده اند اما مى بایست حاکمیت همواره به بخش کوچکى از مردم امتیازاتى دهد تا با تأمین منافع آن بخش به فعالیت خویش مشروعیت بخشد. آگاهى مردم از این امور مى تواند مشروعیت حاکمیت را به شدت در معرض خطر و فروپاشى قرار دهد.
بررسى تاریخى میزان مشارکت مردم در حکومت ها
نگاهى گذرا به مباحث انتزاعى و نظرى از سویى و به واقعیت هاى موجود در کشورهاى جهان آشکار مى سازد که میان نظریات مختلف درباره مشارکت مردم در حکومت و تطبیق آن تفاوت هاى فاحشى وجود دارد. در بسیارى از کشورها، مشارکت مردم در حاکمیت بسیار کم و نامحسوس است; حتى در کشورهایى با دمکراسى غربى نیز مردم به طور مستقیم در تصمیم گیرى هاى سیاسى شرکت ندارند; بلکه اعمال قانون گذارى و مشارکت در سیاستگذارى ها به توسط نهادهاى مدنى مانند احزاب و مجالس انجام مى شود و در حقیقت حق مشارکت به صورت غیر مستقیم به مردم واگذاشته شده است.
در این روش از حکومت، مظهر حاکمیت و مشارکت مردم در سرنوشت خود به طور غیر مستقیم است; و دموکراسى که به معناى مشارکت عموم مردم است به مشارکت از طریق نمایندگان تبدیل و تحول یافته است. کشورها را براساس میزان مشارکت مردم در حکومت مى توان به سه دسته عمده ۱) رژیم هاى استبدادى; ۲) رژیم هاى مردم سالار دمکراتیک; ۳) رژیم هاى مختلط، تقسیم کرد.
رژیم هاى مردم سالار دمکراتیک نیز تفاوت هاى گوناگونى دارند و وجوه اشتراک آنها تنها در مشارکت دهى مردم در حوزه خصوصى و دولت است; اما درصد مشارکت در میان آنها یک طیف گسترده و وسیعى را در بر مى گیرد. در برخى از آنها مشارکت مردم درصد بالایى را به خود اختصاص داده و شباهت زیادى به «دمکراسى و مشارکت مستقیم» دارد; به نحوى که مردم درباره مسایل عمومى مشارکت داده مى شوند و مردم به عنوان سیاستگذاران و گاه مجریان خود حاکمیت سیاسى را به صورت مستقیم اعمال مى کنند; البته این نحوه از مشارکت به جهت ارزش جمعیت و اشتغالات گوناگون عادى و هم چنین هزینه هاى بالا و مشکلات اجرایى فراوان در عمل صورت نمى گیرد و تنها در مسایل بسیار مهم و سرنوشت ساز همه پرسى و مشارکت مردم مورد توجه قرار مى گیرد.
در قانون اساسى جمهورى اسلامى ایران به این نوع مشارکت نیز توجه شده است; «در مسایل بسیار مهم اقتصادى، سیاسى، اجتماعى و فرهنگى ممکن است اعمال قوه مقننه از راه همه پرسى و مراجعه مستقیم به آراى مردم صورت گیرد. درخواست مراجعه به آراى عمومى باید به تصویب دو سوم مجموع نمایندگان مجلس برسد.»
در بسیارى از کشورهاى جهان نقش مشارکت مردم در تحولات و سرنوشت خودشان نادیده گرفته مى شود و در حدّ یک تظاهر و نمایش خنده دار تنزّل یافته است. در این کشورها حوزه عمومى و ملت در عمل دچار فروپاشى شده است. فروپاشى حوزه عمومى ملّت دخالت دولت در امور و حلّ و جذب شدن جامعه در درون دولت صورت مى گیرد. از آن جا که پیدایش حوزه عمومى نتیجه تفکیک آشکار و روشن حوزه خصوصى و حوزه عمومى بود، نفوذ متقابل این دو در هم به طور جبرى حوزه عمومى را نابود مى کند. نقشى که حوزه عمومى در حیات فکرى جامعه کرده بود، اینک به دیگر نهادهایى که صورت ظاهرى از یک حوزه عمومى به شیوه اى مخدوش را باز تولید مى کنند، منتقل مى شود. به عنوان نمونه، ریشه ایدئولوژى مجالس و پارلمان ها در جهان ایدئولوژى نهفته است که مشوق حوزه عمومى و مشارکت دهى مردم در حاکمیت بود، ولى به تدریج شکل آرمانى آن نقض مى شود. در همین راستا و تحول هاى بنیادین ساختارى در مفاهیم حوزه عمومى و میزان مشارکت آن، مبادله آزاد اندیشه ها در میان افراد برابر، به اشکال ارتباطى نه چندان دمکراتیک به «روابط عمومى» و فعالیت هاى تبلیغاتى تبدیل مى شود.
سیاست هاى حزبى و دستکارى رسانه هاى جمعى به وضعیتى مى انجامد که حوزه عمومى را عملاً از جایگاه واقعى و نقش اجتماعى خود دور مى سازد; وضعیتى که در آن نظام نمایندگى و ظواهر، بر مباحثه عقلانى و مشارکت واقعى مى چربد.
از نظر فهم سیر تاریخى و تحول ساختارى این حوزه و باستان شناسى نهادى آن همین اندازه به نظر کافى باشد که حوزه عمومى در هیچ عصر و دوره اى چنان چه باید نقش خود را در حاکمیت ایفا نکرده است، تنها در زمان انقلاب شواهدى از حضور مشارکت مردم را مى توان نشان یافت.
به هر حال در جوامع غربى فرهنگِ عقلانیت ابزارى تا بدان پایه عرصه زندگى سیاسى را تسخیر کرده است که هیچ نقطه اتکایى براى عمل مخالفت آمیز مؤثر و مشارکت واقعى مردم باقى نمانده است.