روان شناسی مخالفان حق و عدالت

samamosچرا و با چه انگیزه ای برخی با حق به ستیز بر می خیزند و اجازه نمی دهند تا عدالت در جامعه و جهان برقرار شود؟ مگر نه این است که حق و عدالت، اموری کمالی و پسندیده از سوی هر انسان خردمند و عاقلی است و انسان سالم، آن ها را به عنوان اموری فطری می پذیرند و بدان گرایش دارند.

چه علل و عواملی در درون شخصیت آدمی شکل می گیرد و اجازه نمی دهد تا شخص بر خلاف طبیعت و فطرت کمال جو و کمال خواه، گام بردارد و به مبارزه با حق و عدالت برخیزد و باطل و بی عدالتی را بپسندد و برای تحقق آن در جامعه تلاش کند؟ نویسنده در این مطلب بر آن است تا تحلیل قرآن را از علل و عوامل روان شناختی ستیز با حق و عدالت را به دست دهد. با هم این مطلب را از نظر می گذرانیم.

حق و عدالت، مطلوب فطری

اموری در جهان به عنوان اموری فطری دانسته شده که در حقیقت به معنای ذاتی و لوازم ذات انسانی می باشد. در قرآن بسیاری از گرایش های آدمی به امری درون ذاتی انسان نسبت داده شده است. این بدان معنا خواهد بود که خداوند انسان را به گونه ای آفریده است که این امور، ذاتی و یا از لوازم ذات باشد و بی آن که جعل جداگانه باشد، با همان جعل انسانیت، این امور به عنوان ذاتی یا لوازم ذات با او همراه است. شباهت این امور همانند چربی برای روغن است؛ چرا که چربی از ذاتی روغن است و اگر چربی را از روغن برداریم، روغن مفهوم خود را از دست می دهد. امور فطری در بشر نیز این گونه است. بنابراین نمی توان انسانیت انسان را بی این امور فطری اثبات کرد.

از جمله امور فطری که در انسان بر اساس آموزه های قرآنی وجود دارد می توان به خداپرستی، دین داری، کمال خواهی، نقص گریزی، حقیقت جویی و عدالت خواهی اشاره کرد. بنابراین هر انسان سالم بر سبب فطرت ذاتی خویش به این امور گرایش دارد و عدالت و یا حق ستیزی از اموری بر خلاف فطرت و امری استثنایی در بشر است. به این معنا که اگر فطرت انسانی به هر دلیل درونی و بیرونی، حالت طبیعی و فطری خود را از دست دهد، گرایش به ضد امور فطری می یابد و در جهت خلاف طبیعت حرکت می کند. این همان چیزی است که در قرآن از آن به هبوط و سقوط یاد شده و گمراهی و ضلالت و غی نامیده شده است. در برابر حرکت در مسیر فطرت، عروج، هدایت، رشد و مانند آن دانسته شده که موجبات دست یابی به کمالات مطلقی را برای آدمی فراهم می آورد. مسیری که انسان در فطرت خویش می رود، همان صراط مستقیم است که در قالب طریقت شریعت برای رسیدن به حقیقت مطلق تبیین و تعریف شده است.

بنابراین، هر انسانی بر پایه ذات و فطرت و طبیعت خویش به سوی حق و عدالت گرایش داشته و از باطل و بی عدالتی گریزان می باشد؛ چرا که آن را ضد فطرت خویش می یابد و به طور طبیعی از آن بیزار و گریزان است و آن را ضد کمال جویی مطلق خود می یابد.

بیمار دلان مخالفان حق و عدالت

از آموزه های قرآنی این معنا به دست می آید که انسان ها تا زمانی که دارای قلبی سلیم و سالم هستند، در همان مسیر فطرت گام بر می دارند و بر صراط مستقیم انسانیت به سوی حق و عدالت می روند؛ اما هنگامی که به علل و عواملی بر دل هایشان زنگار می نشیند و تیره و تار می شود یا پرده ای بر دل می افتد و یا کامل دریچه ادراکی و فهم و شناخت ایشان بسته و مهر می شود، آن گاه دیگر، در مسیر عدالت و حق نمی روند و در انسان های دین ستیز، حق و عدالت گریز بلکه حق و عدالت ستیز در می آیند.

در فرهنگ قرآنی، قلب مهم ترین ابزار شناختی و ادراکی بشر است که با کمک عوامل و ابزارهای شناختی چون حواس ظاهری و باطنی از چشم و گوش تا قوه خیال و تا قوه مصوره و متخلیه، جهان درون و بیرون از ذات را می شناسد و بر اساس بنیادهای فطری به سنجش و ارزیابی امور می پردازد و موقعیت خود را در جهان شناسایی و مسیر خود را بازیابی و مشخص می کند و در آن صراط مستقیم حرکت می کند.

بنابراین، قلب مهم ترین جایگاه را در میان قوای انسانی در اختیار دارد، چرا که بی هر گونه شناخت و تحلیل درست داده ها نمی توان، موقعیت خویش را شناسایی و ارزیابی کرد و جهت درست و مناسب را یافت. هر گونه اختلال و تغییر و تبدیلی در قلب به معنا و مفهوم ، از دست رفتن مهم ترین ابزار انسانی در مسیر کمال یابی و کمال جویی است.

بر همین اساس است که خداوند در آموزه های قرآنی بر محافظت بر قلب و حفظ سلامت فطری و طبیعی آن تاکید می کند و از مردمان می خواهد تا با پرهیز از خواسته ها و هواهای نفسانی و وسوسه های شیطانی از ابتلای قلب به بیماری ها و زنگارگرفتگی ها، پرده افتادگی و مهر شدگی ها محافظت کنند؛ چرا که قلب این آمادگی را دارا می باشد تا تاثیر الهامات تقوایی و یا فجوری به دو سمت متضاد خود حرکت کند و قدرت تحلیل خود را افزایش یا کاهش دهد. به این معنا که قلب می تواند در یک فرآیندی رشدی به چنان کمالی دست یابد که همه هستی از باطن و ظاهر و عالم شهادت و عالم غیب را مشاهده حضوری کند و یا آن که در فرآیندی همه توان و قدرت شناختی و تحلیلی خود را از دست دهد و از درک حقایق ساده نیز ناتوان گردد.

از آن چه گفته شده می توان دریافت که در هنگام بیماری و یا مهر قلوب، قلب چیزی را به دست نمی آورد، بلکه توان و قوای طبیعی خود را از دست می دهد. از این روست که گرایش به باطل به معنای گرایش به هیچ است. در آموزه های قرآنی قلب بیمار و یا مختوم و مهر شده، اصولا ادراکی از حقایق نداشته و چیزی را در خود نمی افزاید. این همان چیزی است که از آن به خسران یعنی زیان از سرمایه تعبیر می شود؛ چرا که قلب بیمار و یا مهر شده ، بخشی یا تمام سرمایه های وجودی خود یعنی شناخت حقایق و تحلیل وقایع را از دست می دهد و نمی تواند خوب را از بد و زشت را از زیبا تشخیص دهد. این بدان معنا خواهد بود که قلب بیمار و یا مهر شده، دیگر نور فرقانیت و جداسازی را از دست می دهد و نمی تواند پرتو بر مسایل افکند و وضعیت هر چیزی را روشن سازد.

بنابراین، تنها کسانی که به هر علت و دلیلی، قلب های خویش را آلوده و یا زنگار بر دل ها نشانه و یا بر آن مهر نهاده اند، از فطرت سالم و عقل سلیم دور افتاده و قدرت و قوت تشخیص و تحلیل حق از باطل و بی عدالتی از عدالت و زشت از زیبا و بد از خوب را از دست داده و به مخالفان حق و عدالت پیوسته اند.

خصوصیات اخلاقی مخالفان

خداوند درباره خصوصیات روان شناختی مخالفان حق و عدالت به اموری اشاره می کند که بیماردلی، زنگاردلی و مختوم دلی را سبب می شود.

یکی از این خصوصیات عدم تعادل شخصیت این افراد است. خداوند در آیاتی به این نکته اشاره می کند که مخالفان، مردمانی نامتعادل هستند و همواره به گروه و دیگران وابسته و از استقلال شخصیت برخوردار نمی باشند. به این معنا که "دیگران مهم" به آن ها می آموزند که چگونه فکر کنند و چگونه عمل و رفتار کنند. این وابستگی به اندازه ای است که عقل فطری را به کنار می زند و متاثر از دیگران مهم عمل می کند. از این روست که خداوند از وابستگی و تقلید کورکورانه این افراد بی شخصیت سخن می گوید.

به نظر قرآن، از مهم ترین موانع پذیرش حق و عدالت از سوی مخالفان، تقلید کورکورانه از دیگران مهم خود از جمله نیاکان است.(ابراهیم، ایات ۹ و ۱۰ و انبیاء ، ایات ۵۱ تا ۵۵ و بقره ، ایه ۱۷۰ )

خودبزرگ بینی و تکبر عامل دیگری است که شخصیت مخالفان حق و عدالت را شکل می دهد. این افراد معیار هر چیزی را خود قرار می دهند و هر آن چه خودپسندی و خودبزرگ بینی ایشان را ارضا نکند، به عنوان مانع تلقی کرده و با آن مبارزه می کنند.

خداوند در آیات ۱۱ و ۲۳ و ۲۵ سوره مدثر به شخصیت خودبزرگ بین ولید بن مغیره اشاره می کند و می فرماید که این تکبر و خودبزرگ بینی موجب شده است تا تن به حقانیت اسلام ندهد و با آن مخالفت ورزد. خودبزرگ بینی که در عمل خارجی به شکل استکبار نسبت به دیگران در عرصه عمل اجتماعی و سیاسی بروز می کند، از مهم ترین عوامل بازدارنده ایمان اوری فرعون و دیگر مستکبران قوم ثمود و مانند آن بوده است.(یونس ، ایات ۷۵ و ۷۶ و نیز مومنون ،آیات ۴۵ و ۴۶ و اعراف،ایات ۷۳ تا ۷۶)

این که خداوند در بسیاری از آیات از جمله آیات پیش گفته و نیز آیه ۷ سوره نوح از استکبار ورزی به عنوان عامل بزرگ حق گریزی و حق ستیزی مردمان در طول تاریخ سخن به میان می آورد، از آن روست که تکبر و خودبزرگ بینی و استکبار و تکبر ورزی در عمل اجتماعی، شخصیت افراد را به گونه ای می سازد که نمی تواند حقیقت و عدالت را بپذیرد، به ویژه اگر این ایمان آوری و پذیرش موجب شود که با دیگران در یک تراز قرار گیرند. از این روست که مخالفان هم ترازی با مومنان از دیگر طبقات را نمی پسندد و شخصیت خود را برتر و فراتر از این می بینند که در یک امت قرار گیرند. این گونه است که گاه از مومنان طبقات دیگر اجتماعی به عنوان " اراذلنا فی بادی الرای " یاد می کنند و به خود اجازه نمی دهند که با آنان در یک ردیف قرار گیرند. بنابراین در مخالفت با این همتراز و نادیده گرفته شدن خودبزرگ بینی آنان می گویند: فَقَالَ الْمَلأُ الَّذِینَ کَفَرُواْ مِن قِوْمِهِ مَا نَرَاکَ إِلاَّ بَشَرًا مِّثْلَنَا وَمَا نَرَاکَ اتَّبَعَکَ إِلاَّ الَّذِینَ هُمْ أَرَاذِلُنَا بَادِیَ الرَّأْیِ وَمَا نَرَى لَکُمْ عَلَیْنَا مِن فَضْلٍ بَلْ نَظُنُّکُمْ کَاذِبِینَ ؛پس، سران قومش که کافر بودند، گفتند: «ما تو را جز بشرى مثل خود نمى‏بینیم، و جز [جماعتى از] فرومایگانِ ما، آن هم نسنجیده، نمى‏بینیم کسى تو را پیروى کرده باشد، و شما را بر ما امتیازى نیست، بلکه شما را دروغگو مى‏دانیم.» (هود، آیه ۲۷) و گاه دیگر، مومنان از طبقات دیگر را به عنوان سفیه یاد می کند و به خود اجازه نمی دهند تا در یک طبقه با ایشان باشند: وَإِذَا قِیلَ لَهُمْ آمِنُواْ کَمَا آمَنَ النَّاسُ قَالُواْ أَنُؤْمِنُ کَمَا آمَنَ السُّفَهَاء أَلا إِنَّهُمْ هُمُ السُّفَهَاء وَلَـکِن لاَّ یَعْلَمُونَ ؛ و چون به آنان گفته شود: «همان گونه که مردم ایمان آوردند، شما هم ایمان بیاورید»، مى‏گویند: «آیا همان گونه که کم‏خردان ایمان آورده‏اند، ایمان بیاوریم؟» هشدار که آنان همان کم‏خردانند ولى نمى‏دانند. (بقره ،ایه ۱۳)

خداوند به مساله اشرافیت به عنوان عامل بازدارنده حق و عدالت توجه می دهد؛ چرا که اشرافیت گاه به عنوان یک فرهنگ در بخشی از اقشار جامعه عمل می کند. فرهنگ اشرافی حاوی مسایلی است که شخصیت اجتماعی و روحی و روانی افراد جامعه اشرافی را می سازد. از این رو وقتی از فرهنگ اشرافی سخن به میان می آید، به معنای مجموعه بینش ها و نگرش ها و آدابی است که در بسیاری از موارد شخصیت منفی و غیر سازنده ای ایجاد می کند. این فرهنگ به جای آن که عامل رشد و بالندگی اشخاص آن طبقه و قشر اجتماعی شود، عامل مهم بازدارنده می باشد. از این روست که در قرآن هرگاه از اشرافیت سخن به میان می آید، به عنوان یک قشر اجتماعی نیست، بلکه یک فرهنگ طبقه ممتاز اجتماعی است که بیش ترین مانعیت را در برابر حق و عدالت و پیامبران منادی آن ایجاد می کنند.

اشراف به سبب بهره هایی که از ظلم و بی عدالتی و حق ستیزی می برند، همواره در برابر حق و حق جویان قرار می گیرند و به ا شکال مخلتف مانع تراشی می کنند. گاه سخن از سحر و جادوگری می کنند(اعراف، آیات ۱۰۳ تا ۱۰۹) و گاه با بهره برداری از اموال و زینت های خویش دیگران را وسوسه می کنند و به جرگه مخالفان می کشانند(یونس ،ایه ۸۸) و گاه دیگر مومنان را اراذل و طبقات پست یا سفیهان معرفی می کنند. از این روست که اشرافیت به عنوان یک فرهنگ همواره در برابر عدالت و حقیقت بوده است و در طول تاریخ اجازه نداده است تا حق و عدالت به سادگی خود را آشکار سازد.(اعراف، آیات ۵۹ تا ۶۳ و نیز هود ،آیات ۲۵ تا ۲۷ و مومنون ، آیات ۲۳ تا ۲۵ و آیات دیگر)

از دیگر عواملی که مانع حق جویی و عدالت خواهی افراد می شود و آنان را به جنگ حق و عدالت می کشاند، القاءات شیطانی و تاثر پذیری از آن است. این افراد به سبب این که خواسته های نفسانی را بر خود چیره ساخته اند، با هر آن چه که خواسته های نفسانی و ارضای آن را محدود سازد مخالفت می ورزند. همین پیروی از هواها و خواسته های نفسانی ایشان را به دام شیطان می افکند و متاثر از القائات شیطانی، تحلیل نادرستی از مسایل می کنند و در مسیری گام برمی دارند که آن خواسته های نفسانی را ارضا کند. این گونه است که سخنان باطل شیطان را آراسته به حق و حقانیت است ، به عنوان عامل و ابزار پاسخ گویی به نیازهای نفسانی می یابند و در پی آن می روند.(انعام ،آیات ۱۱۲ و ۱۱۳ و حج ، آیات ۵۲ تا ۵۴)

ممانعت اقوام و افراد کافر، نیز مانع جدی در برابر انسان هاست، چرا که شخصیت بیمار ایشان، در دیگران تاثیر می گذارد و شخصیت متزلزل و بی ثبات را به دیگران منتقل می کند. از این روست که در فرهنگ اسلامی نشست و برخاست با عالمانی که خدا را به یاد می آورند مورد تاکید قرار گرفته و از نشست و برخاست با بی خردان و بیماردلان و حدیث گویی و سخن رانی با ایشان پرهیز داده شده است.

البته از نگاهی دیگر، اقوام کافر به سبب ایجاد گفتمان غالب، اجازه نمی دهند تا گفتمانی رقیب شکل گیرد. این گونه است که دیگران را ناخودآگاه در یک بمباران تبلیغاتی به سوی افکار و اندیشه های خود می کشانند و اجازه نمی دهند تا بر پایه فطرت و عقل سلیم گام بردارند.(ابراهیم، آیه ۹) از این می توان گفت که جامعه گرایی بشر گاه خود عامل بازدارنده از حرکت در مسیر فطرت می شود، چنان که تقلید در دو نقش مثبت و سازنده و منفی و بازدارنده عمل می کند و به همان اندازه که برای تعالی و کمال بشر مفید است می تواند زیانبار شود و تقلید کورکورانه به دور از هر گونه استدلال و برهان را سبب شود.

بیماردلان همواره با شایعه و تهمت خود را زنده نگه می دارند و حضور خود را در جامعه تثبیت می کنند. جوسازی و تبلیغات سوء بیمار دلان اجازه نمی دهد تا مردمان به سادگی حق را بشناسند و در کنار آن قرار گیرند. نفاق و دورویی ویژگی این بیمار دلان است که در آیات قرآنی به آن اشاره و روش ها و شیوه های عمل ایشان را در کنار بازخوانی روان شناسی شخصیت ایشان بیان شده است.

به عنوان نمونه در آیات نخست سوره بقره و نیز آیه ۸ سوره مجادله و ۱۱ سوره نور و ۶۱ سوره توبه به گوشه هایی از روان شناسی شخصیت بیماردلان توجه داده شده که اجازه نمی دهند تا حقیقت چنان که باید و شاید تجلی کند و عدالت در جامعه اجرایی شود و گرایش مردمان بدان به طور طبیعی صورت پذیرد. بیان همه ابعاد شخصیت بیماردلان و مخالفان حقیقت و عدالت در این نوشتار کوتاه شدنی نیست. ازاین رو به همین مقدار بسنده می شود.