رهایی از فتنه با فرقان الهی

بسم الله الرحمن الرحیم

مقتضیات دنیا بر این است که حق و باطل به هم آمیخته باشد. پس هم چنان که گاه به وقت بامدادی و شامگاهی، تشخیص شب و روز دشوار است، در بسیاری از امور زندگی، شرایط به این گونه است که نتوان میان حق و باطل و ارزش ها و ضد ارزش ها جدایی و بینونه انداخت و پس از تشخیص صحیح و درست حق و باطل و به تبع، ارزش ها و ارزش ها، گرایش ها و گریزش ها را ساماندهی کرد. بنابراین، لازم است تا انسان با قوای فطری خویش از قلب و فواد، به درک حقایق بر اساس تعقل تفکری و تدبری بپردازد و با استفاده از کاشف ها و حجت های ظاهری و باطنی از عقل سلیم و نقل معتبر وحیانی، به جداسازی بپردازد تا بتواند در فتنه آمیختگی حق و باطل و ارزش و ضد ارزش آن ها را جدا کرده و گرایش ها و گریزش هایش را ساماندهی کند. نویسنده در این مطلب با مراجعه به قرآن، بر آن است تا راه رهایی از فتنه را در چارچوب فرقان الهی تبیین کند. با هم این مطلب را از نظر می گذرانیم.

عوالم هستی و مراتب نزول و عروج انسان

در فرهنگ عربی – قرآنی، واژگان به دقت انتخاب می شود تا بتواند در حد به نسبت کمالی، مفاهیم و محتوایی مد نظر را به مخاطب و شنونده برساند. ظرفیت زبانی عربی به ویژه کلمات و واژگانی قرآنی، در اوج است به طوری که برترین مفاهیم، پس از بارها تنزل تنها در این ظرف زبانی قابل انتقال است؛ از این روست که خدا به صراحت بیان می کند که آن چه در ام الکتاب مکنون و لوح محفوظ از حقایق وجودی مطرح است، با بارها تنزل و ترقیق آن حقایق، به زبان عربی در آمد که برترین ظرفیت انتقالی را دارا است.

به سخن دیگر، حقایق ام الکتاب در دو شکل ترقیق و تنزیل می شود که در اصطلاح از آن به ترقیق حقایق در عالم تکوین، و ترقیق حقایق در عالم تدوین یاد می شود. به این معنا که حقایق در مرتبه ام الکتاب که در مقام «لدن» الهی و نه در مقام و مرتبه «عند» الهی است، در دو قالب تکوینی و تدوینی تنزل یافته است.

توضیح این که در عالم تکوینی، آن حقایق ام الکتاب به عنوان نمونه پس از تنزیل و ترقیق در آسمان های هفتگانه مثلا لاهوت، جبروت، ملکوت، هفت تنزیل و ترقیق را در زمین های هفتگانه ماده طی کرده است که منزل اخیر را عالم ملک مطلق و ناسوت مطلق می گویند. پس عالم ملک و ملکوت دارای مراتب متعدد و متنوع است؛ هر چند که بر همه آن مراتب دو عنوان عام ملک و ملکوت اطلاق می شود؛ چنان که در یک تقسیم کلی، هستی را به دو عالم دنیا و آخرت تقسیم می کنند؛ در حالی که همین عالم دنیا خود دارای مراتب متعدد و متنوع است؛ و آخرت نیز دارای مراتبی است که مثلا عالم برزخ و عالم محشر از مراتب عالم آخرت هستند.

البته از آن جایی که حرکت ترقیق و تنزل در مقام نزول نسبت به حقایق انجام می شود، اما به حکم دوری بودن و رجعت در قالب «انا لله و انا الیه راجعون»(بقره، آیه ۱۵۶) همین عالم پس از وصول به نهایت سیر نزولی، به سنت تکوین الهی، رجعت را آغاز می کند و هر ترقیقی به حقیقت برتر خویش باز می گردد و این گونه است که مثلا دو عالم برزخ نزولی و صعودی خواهد بود.

از نظر قرآن، اصولا عالم برزخ نزولی و نیز برزخ صعودی، همان منزلی است که همانند حالت بامدادی و شامگاهی، عوالم هفتگانه آسمانی با عوالم هفتگانه زمینی را جدا می سازد؛ از این روست که مرتبه میان دو هفتگانه های آسمانی و زمینی که همان عالم برزخ نامیده می شود، از خصوصیات عالم هفتم آسمان و عالم نخست زمین، بهره مند است. این بدان معنا خواهد بود که ملک و ملکوت دارای یک مرتبه نیست، بلکه هفت ملک و هفت ملکوت است که منطقه الفراغ بلکه منطقه الاتصال میان ملک و ملکوت را عالم برزخ می گویند.(مومنون، آیه ۱۰۰؛ الرحمن ، آیه ۲۰؛ فرقان، آیه ۲۵)

خدا درباره عوالم هفتگانه آسمانی و زمینی و طبقات آن (نوح، آیه ۱۵) به مساله تنزل آن ها نیز توجه می دهد و می فرماید: اللَّهُ الَّذِی خَلَقَ سَبْعَ سَمَاوَاتٍ وَمِنَ الْأَرْضِ مِثْلَهُنَّ یَتَنَزَّلُ الْأَمْرُ بَیْنَهُنَّ لِتَعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ عَلَى کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ وَأَنَّ اللَّهَ قَدْ أَحَاطَ بِکُلِّ شَیْءٍ عِلْمًا؛ خدا همان کسى است که هفت آسمان و همانند آنها هفت زمین آفرید. امر الهی در میان آنها فرود مى ‏آید تا بدانید که خدا بر هر چیزى تواناست و به راستى دانش وى هر چیزى را در بر گرفته است. (طلاق، آیه ۱۲)

باید توجه داشت که از نظر قرآن، هستی در یک تحلیل و تبیین به دو بخش «امری» و «خلقی» تقسیم می شود: أَلَا لَهُ الْخَلْقُ وَالْأَمْرُ تَبَارَکَ اللَّهُ رَبُّ الْعَالَمِینَ؛ بدانید که برای خدا خلق وامر است؛ مبارک است خدایی که پروردگار عالمان است.(اعراف، آیه ۵۴) از مصادیق امر الهی می توان به روح اشاره کرد: وَیَسْأَلُونَکَ عَنِ الرُّوحِ قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّی؛ از تو درباره روح می پرسند: بگو روح امر الهی پروردگار من است.(اسراء، آیه ۸۵)

در آیه ۱۲ سوره طلاق بیان می شود که امر الهی از نزد خدا ، در هفت آسمان و هفت زمین تنزل می یابد. این امر همان ماهیت اصلی و حقیقی هر چیزی است که با خلقت نیز آمیخته می شود تا ماهیت هر چیزی را پدید آورد که بیانگر اسم یا اسمای الهی و صفت یا صفاتی از خدا را نشان می دهند و آیت او می شوند. در حقیقت، امر همان حقیقتی ملکوتی چیزی است که با خدا ارتباط دارد و آثار ماهیات هر چیزی از آن جا سرچشمه می گیرد.

از نظر قرآن، عوالم هستی که همه مخلوق الهی است، به جهت شرایط انسانی در دنیا، به دو دسته عالم شهادت و غیب تقسیم می شود.(سجده، آیه ۶) خدا در همه هستی همانند روح جاری و ساری است؛ زیرا همه هستی را به سبب صمدانیت پر کرده و جایی را خالی نگذارده است؛ بنابراین، هر چیزی آیتی از صفات و اسمای الهی است؛ تو گویی الله همانند نوری همه هستی را در مراتب تنزلی روشن کرده است.(نور، آیه ۳۵)

البته برخلاف تصور و تصویری که برخی از بی خردان داده اند، این گونه نیست که خدا خلق کرده و آن را به حالت خویش رها کرده باشد، بلکه همانند نوری است که اگر لحظه ای قطع شود، ظلمت هلاکت آن چیز را در می گیرد، خدا دم به دم افاضه وجود می کند و همان طوری که خلق را ایجاد کرده آن را باقی و برقرار می دارد. از این روست که خدا در همه کلیات و جزئیات هستی حضور مستقیم دارد و به مقتضای صمدانیت و نیز ربوبیت، به پروردگاری و نیز تدبیر امور می پردازد. این تدبیر امور در همه هستی در ابعاد نزولی و صعودی در جریان است؛ از این روست که به صراحت می فرماید: یُدَبِّرُ الْأَمْرَ مِنَ السَّمَاءِ إِلَى الْأَرْضِ ثُمَّ یَعْرُجُ إِلَیْهِ فِی یَوْمٍ کَانَ مِقْدَارُهُ أَلْفَ سَنَهٍ مِمَّا تَعُدُّونَ؛ امر هستی را از آسمان گرفته تا زمین تدبیر و اداره مى ‏کند. سپس آن امر در روزى که مقدارش آن چنان که شما آدمیان برمى ‏شمارید هزار سال است، به سوى او عروج می کند و بالا مى ‏رود. (سجده، آیه ۵)

پس امر الهی همان طوری که در عالم تکوین، از حقیقی به رقیقتی ترقیق می شود تا به مرتبه «اسفل السافلین»(تین، آیه ۵) برسد، سپس از رقیقتی، به حقیقتی بالا عروج کرده تا به ام الکتاب و لوح محفوظ می رسد.

از نظر قرآن، دنیا آخرین منزل از تنزلات حقایق است. این عالم دنیا با همه ابعاد متعدد و متنوع آن، از یک جهت پایین ترین و پست ترین و از جهتی آخرین منزل است که دور به آن پایان می یابد و آغاز عروج می شود. از آن جایی که انسان، پیش از این که روح در او دمیده و دارای نفس شود، باید خلقت خلقی برای او تحقق یابد تا امکان انشاء امر روحی فراهم آید(مومنون، آیه ۱۴؛ سجده، آیات ۷ تا ۹) به یک معنا باری انسان دنیا به معنای نزدیک ترین در عالم تکوین است؛ از همین روست که دنیا را دنیا گفته اند که هم پست ترین مرتبه از مراتب حقایق هستی در منازل تنزیل و تنزل از یک جهت؛ و هم نزدیک ترین به انسان در دنیا از جهتی دیگر است؛ زیرا انسان پس از خلقت در احسن تقویم ام الکتاب به اسفل السافلین بازگردانده شده است؛ چنان که خدا می فرماید: لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسَانَ فِی أَحْسَنِ تَقْوِیمٍ ؛ ؛ ثُمَّ رَدَدْنَاهُ أَسْفَلَ سَافِلِینَ ؛ براستى انسان را در احسن تقویم و نیکوترین حالت اعتدال و قوامیت آفریدیم؛ سپس او را به پست‏ ترین مراتب پستى بازگردانیدیم. (تین، آیات ۴ و ۵)

تاکید خدا در قرآن، بر این است که ما انسان را به اسفل السافلین بازگردانیدم. واژه «ردّ» به معنای بازگرداندن چیزی پس از دریافت آن است؛ چنان که در کتب لغت آمده است: «رَدّهُ‏ عن وجهه‏ یَرُدُّه‏ رَدَّا و مَرَدًّا: صَرَفه . رَدَّدَهُ‏ تردیداً و تَرْدَاداً فتردَّدَ. و رجل‏ مُرَدَّدٌ: حائرٌ بَائِرٌ؛ رد چیزی از وجه آن به معنای برگرداندنش است؛ برگردان مکرر چیزی را تردید می گویند؛ البته مرد مردد کسی است که گرفتار حیرت و سرگردانی هلاکت آمیز است.»(جوهرى، اسماعیل بن حماد، الصحاح، ج ‏۲، ص ۴۷۳، بیروت، چاپ اول، ۱۳۷۶ق.)

پس مرتبه اسفل السافلین یعنی دنیا برای انسان از پیش ثابت بوده است؛ و خدا پس از این که جسم را در دنیا خلقت بدنی و کالبد انسان را تمام کرد، به «انشاء» خاص و ایجاد استثنایی، روح در وی دمیده است که آن را «نفس» گوید.(مومنون، آیه ۱۴؛ سجده، آیات ۷ تا ۹) هر چند در آیات ۴ و ۵ سوره تین نخست از «احسن تقویم» سخن به میان آمده است؛ ولی این تقدم رتبت است، و گرنه انسان نخست، حالا چه حضرت آدم(ع) و چه فرزندانش، نخست در مرتبه «اسفل السافلین» خلقت یافته اند؛ زیرا تا کالبد و تن آدمی فراهم نشده باشد، بستری برای دمیدن «روح» نیست تا این کالبد و تن دارای «نفس» شود حالت استواء دارد.(همان، شمس، آیات ۷ تا ۱۰) بنابراین، پس از این که تن و کالبد هر فرد انسانی آماده شد، بستر و زمینه ای برای «انشاء» و رفتن به «احسن تقویم» فراهم می آید تا روح دمیده و کالبد دارای نفس شود. اما پس از دمیده شدن، به همان مرتبه «اسفل السافلین» بازگردانده می شود تا با آزمون ها و ابتلائات گوناگون معلوم دارد که به اختیار می خواهد «انسان خلیفه»(بقره، آیه ۳۰) باشد، یا «انسان حیوان کالانعام»(اعراف، آیه ۱۷۹) یا «انسان نبات و حطب»(جن، آیه ۱۵) یا «انسان جماد و حصب»(انبیاء، آیه ۹۸) باشد.

بنابراین، این سخن باطل است که گفته شود، ترک اولی حضرت آدم(ع) موجب شده است تا انسان گرفتار زمین و این عالم پست دنیا شود؛ بلکه اصولا انسان از همین جا است و اگر بستر دنیا نبود، اصولا خلقتی به نام «آدم» و بنی آدم نبود؛ اما خطا و یا گناه یا ترک اولای حضرت آدم(ع) تنها عامل دو مساله شد: یکی لخت و عریانی انسان به طوری که پیش از این نیاز به لباس نداشت؛ اما پس از آن نیازمند لباس و پوشش شد تا از شیطان در امان بماند؛ زیرا جنیان که از عصاره آتش هستند، می توانند همانند از پوست بگذرند؛ زیرا برای آنان همانند مس برای برق، رسانا است؛ اما لباس مانع و نارسانا است و عبور و فعالیت های جنیان از جمله شیطانی را دشوار یا ناممکن می سازد. به سخن دیگر، ابلیس خواست تا با تحریک حضرت آدم و حوا(ع) مانع طبیعی و نارسایی را از تن آدم و حوا بردارد و ایشان را لخت و عریان کند تا بتواند به اهداف شوم خویش برسد که گمراهی و ضلالت آدم(ع) و دور کردن از خلافت الهی بود. خدا در این باره می فرماید: فَدَلَّاهُمَا بِغُرُورٍ فَلَمَّا ذَاقَا الشَّجَرَهَ بَدَتْ لَهُمَا سَوْآتُهُمَا وَطَفِقَا یَخْصِفَانِ عَلَیْهِمَا مِنْ وَرَقِ الْجَنَّهِ وَنَادَاهُمَا رَبُّهُمَا أَلَمْ أَنْهَکُمَا عَنْ تِلْکُمَا الشَّجَرَهِ وَأَقُلْ لَکُمَا إِنَّ الشَّیْطَانَ لَکُمَا عَدُوٌّ مُبِینٌ ؛ پس آن دو را با فریب به سقوط کشانید پس چون آن دو از میوه آن درخت ممنوع چشیدند، برهنگى‏ هایشان بر آنان آشکار شد و به چسبانیدن برگ هاى درختان بهشت بر خود آغاز کردند؛ و پروردگارشان بر آن دو بانگ بر زد: مگر شما را از این درخت منع نکردم و به شما نگفتم که در حقیقت‏ شیطان براى شما دشمنى آشکار است. (اعراف، آیه ۲۲)

دومین مساله این است که انسان با چشیدن و خوردن از میوه ممنوع، گرفتار هبوط مرتبت شد و از حالت سعادت آسایشی و آرامشی به شقاوت افتاد؛ زیرا در محیطی مناسبی می زیست که فاقد لختی، گرمازدگی، گرسنگی و تشنگی بود و همه امکانات آرامشی و آسایشی برایش فراهم بود؛ اما پس از خوردن از درخت ممنوع از این چیزها محروم شد.(طه، آیات ۱۱۷ تا ۱۲۲)

پس عمل حضرت آدم و حوا(ع) موجب نشد تا از بهشت اخروی بیرون بیاید؛ زیرا بهشت آدم در همین زمین و دنیا و مرتبه «اسفل السافلین» بود، نه آن بهشت اخروی و جاودان که اصولا فریب ابلیس نیز به رفتن به آن جا بود(همان)؛ و کسی وارد بهشت اخروی می شود ؛ ایمان و عمل صالح و تواصی به حق و صبر داشته باشد و از ابتلائات و آزمون های الهی در دنیا سربلند بیرون آمده باشد. (تین، آیات ۶ تا ۸؛ عصر، آیات ۱ تا ۳)

به هر حال، از نظر قرآن، عوالم هستی از «ام الکتاب» تا آسمان های هفتگانه و زمین های هفتگانه، همگی بر اساس دو سیر نزولی حقیقت به رقیقت و عروجی رقیقت به حقیقت انجام می شود. از نظر قرآن، فرشتگان مامور امر الهی در همه عوالم در حال تنزل و عروج هستند؛ چنان که در باره تنزل آنان می فرماید: تَنَزَّلُ الْمَلَائِکَهُ وَالرُّوحُ فِیهَا بِإِذْنِ رَبِّهِمْ مِنْ کُلِّ أَمْرٍ ؛ فرشتگان و روح در آن شب قدر به اذن پروردگارشان از هر امری تنزل می یابند.(قدر، آیه ۴) درباره عروج نیز آمده است: تَعْرُجُ الْمَلَائِکَهُ وَالرُّوحُ إِلَیْهِ فِی یَوْمٍ کَانَ مِقْدَارُهُ خَمْسِینَ أَلْفَ سَنَهٍ ؛ فرشتگان و روح در روزى که مقدارش پنجاه هزار سال است به سوى او بالا مى ‏روند. (معارج، آیه ۴)

عوالم نزولی و عروجی در عالم تدوین

از نظر قرآن، همان طوری که عوالم هستی در تکوین دارای مراتب نزولی و عروجی است، عالم تدوین که قرآن بیانگر آن است، دارای همه این عوالم است.

خدا در قرآن به صراحت از انزال و تنزل قرآن به دو شکل دفعی و تدریجی سخن به میان آورده است. هم چنین در آیات قرآنی بیان می شود که حقیقت قرآن از ام الکتاب که «لدن» الهی است از مقام اجمال – نه ابهام – به شکل تفصیل به زبان عربی مبین تنزل می یابد. خدا می فرماید: وَالْکِتَابِ الْمُبِینِ وَإِنَّهُ فِی أُمِّ الْکِتَابِ لَدَیْنَا لَعَلِیٌّ حَکِیمٌ إِنَّا جَعَلْنَاهُ قُرْآنًا عَرَبِیًّا لَعَلَّکُمْ تَعْقِلُونَ؛ سوگند به کتاب مبین و روشنگر؛ ما آن را قرآنى عربى قرار دادیم باشد که بیندیشید؛ و همانا که آن در ام الکتاب و کتاب اصلى یا لوح محفوظ به نزد ما سخت والا و پر حکمت است. (زخرف، آیات ۲ تا ۴)

این آیات بیان می کند که قرآن به عنوان کتاب مبین و جدا ساز حق و باطل، در اصل در مقام ام الکتاب در «لدن» خدای عَلِیٌّ حَکِیمٌ بوده است. خدا آن حقایق را به شکل قرآن قابل قرائت به زبان عربی در آورده تا قابلیت تعقل در آن را داشته باشد. پس حقیقت قرآن تنزل یافته تا به شکل زبان عربی تدوین در اختیار بشر قرار گرفته است تا این گونه قابل تعقل باشد.

از این آیات هم چنین معلوم می شود که نقل وحیانی می بایست بر داشته های فطری عرضه شود؛ زیرا تعقل فرآیند نفس در مرتبه قلب انسانی است که با عرضه داده های بیرونی از شنیداری و دیداری بر داشته های فطری به عنوان معیار انجام می شود.(نمل، آیه ۸۷؛ روم، آیه ۳۰) بر این اساس، وحی هر چند خود کاشف حقایق است، ولی به عنوان یک نقل معتبر وحیانی باید به قلب عرضه شود و فرآیند تعقل انجام شود تا به عنوان یقین مورد پذیرش قرار گیرد. از این روست که در آیه ۱۰ سوره ملک «نعقل» پس از «نسمع» آمده است تا به این نکته توجه داده شود که انسان نمی بایست هر شنیداری را بدون تعقل بپذیرد؛ زیرا چنین شیوه ای تقلید کورکورانه است، بلکه باید شنیده ها را به قلب و داشته های فطری آن عرضه کند تا پس از سنجش و تطابق آن را بپذیرد. البته وقتی ما از قلب سخن می گوییم مراد قلب سلیمی است که به گناه دفن و دسیسه یا زنگار یا مطبوع و مختوم نشده باشد.(شمس، آیات ۷ تا ۱۰؛ مطففین، آیه ۱۴؛ بقره، آیه ۷)

از آیات قرآنی به دست می آید که قرآن به عنوان کتاب تدوین، دارای ویژگی هایی است که می توان گفت که همانندی بسیاری با عالم تکوین دارد. از این روست که قرآن نیز همانند عالم تکوین، دارای شهادت و غیب مطلق و نیز عالم برزخ است. به سخن دیگر، هم آیاتی است که اصولا از درک انسان عادی خارج و غیب مطلق است، مانند حروف مقطع «الم» یا «حم» و هم چنین آیاتی دارد که همانند عالم محسوس و شهادت مطلق، کاملا روشن و واضح است که از آن به محکمات یاد می شود؛ و نوعی سوم آن که همانند عالم برزخ است، همان آیاتی است که به عنوان آیات متشابه از آن یاد می شود.

از نظر قرآن، همان طوری که آمیختگی حق و باطل در عالم تکوین، فتنه است، هم چنین آمیختگی آمیختگی در عالم تدوین فتنه است. از این روست که خدا می فرماید: هُوَ الَّذِی أَنْزَلَ عَلَیْکَ الْکِتَابَ مِنْهُ آیَاتٌ مُحْکَمَاتٌ هُنَّ أُمُّ الْکِتَابِ وَأُخَرُ مُتَشَابِهَاتٌ فَأَمَّا الَّذِینَ فِی قُلُوبِهِمْ زَیْغٌ فَیَتَّبِعُونَ مَا تَشَابَهَ مِنْهُ ابْتِغَاءَ الْفِتْنَهِ وَابْتِغَاءَ تَأْوِیلِهِ وَمَا یَعْلَمُ تَأْوِیلَهُ إِلَّا اللَّهُ وَالرَّاسِخُونَ فِی الْعِلْمِ یَقُولُونَ آمَنَّا بِهِ کُلٌّ مِنْ عِنْدِ رَبِّنَا وَمَا یَذَّکَّرُ إِلَّا أُولُو الْأَلْبَابِ ؛ اوست کسى که این کتاب قرآن را بر تو فرو فرستاد پاره‏ اى از آن آیات محکم صریح و روشن است. آنها ام الکتاب و اساس کتاب هستند؛ و پاره‏ اى دیگر متشابهات هستند که تاویل‏ پذیرند؛ اما کسانى که در دلهایشان انحراف است براى فتنه‏جویى و طلب تاویل آن به دلخواه خود از متشابه آن پیروى مى کنند، با آنکه تاویلش را جز خدا و ریشه‏ داران در دانش کسى نمى‏ داند آنان که مى‏ گویند: ما بدان ایمان آوردیم همه چه محکم و چه متشابه از جانب پروردگار ماست و جز خردمندان کسى متذکر نمى ‏شود.(بقره، آیه ۷)

ممکن است که گفته شود، قرآن خود را به عنوان «قرآن مبین» یا «کتاب مبین» توصیف می کند که با متشابه بودن نمی سازد؟ در پاسخ باید گفت: مبین بودن قرآن به معنای آن نیست که فاقد آیات غیب مطلق یا برزخی متشابه باشد؛ زیرا اگر امکان دسترسی به آیات غیب مطلق و برزخی متشابه به هیچ شکل فراهم نباشد، آن هنگام می توان اعتراض کرد؛ این در حالی است که اولا کسانی که راسخون در علم هستند و به تعقل مبتنی بر مغز شناسی و ملکوت شناسی می پردازند، می توانند نه تنها از متشابه عبور کنند و آن را به محکمات تبدیل نمایند، بلکه می توان غیب مطلق را نیز به شهادت مطلق تبدیل کنند؛ چنان که آیه ۷ سوره بقره بر آن دلالت دارد.

فرق میان فرقان و مبین

خدا در قرآن، قرآن را به عناوینی چون، «فرقان و مبین»(بقره، آیه ۱۸۵؛ فرقان، آیه ۱؛ زخرف، آیه ۲) و نیز « کِتَابٌ أُحْکِمَتْ آیَاتُهُ ثُمَّ فُصِّلَتْ مِنْ لَدُنْ حَکِیمٍ خَبِیرٍ»(هود، آیه ۱) ستوده است؛ در جایی دیگر نیز می فرماید: کَذَلِکَ یُبَیِّنُ اللَّهُ لَکُمْ آیَاتِهِ لَعَلَّکُمْ تَعْقِلُونَ؛ بدین گونه خداوند آیات خود را براى شما بیان مى ‏کند باشد که بیندیشید.(بقره، آیه ۲۴۲)

از این دسته آیات به دست می آید که قرآن این گونه نازل شده تا قابلیت تعقل را داشته باشد؛ زیرا اگر بیان و فرقان نباشد و آیات آن تفصیل داده نشده باشد، قابلیت تعقل در آن فراهم نیست. بنابراین، لازم است تا درباره خود مفهوم واژگانی چون مبین و فرقان دقت بیش تری شود.

واژه مبین از «بین» گرفته شده است. بیان به معنای جداسازی است. وقتی حروف و واژگانی به گونه ای ادا شود که قابل تفکیک و جدایی و امکان شنیدن و فهم و مفاهمه باشد، چنین سخنی را بیان می گویند. در برابر بیان، عجم به معنای گنگ قرار گرفته است؛ حیوانات را عجمه می گویند؛ زیرا حروف و اصواتی را که ادا می کنند، جدا و قابل ادراک و فهم نیست؛ عرب ها چون زبان دیگر اقوام را نمی فهمیدند، آنان را عجم می گفتند؛ زیرا اصوات و حروف برای آنان گنگ و نامفهوم بود.

از نظر قرآن، این کتاب عجم نیست، بلکه عربی مبین است و آیات آن به گونه ای است که حروف و اصوات و مفاهیم به خوبی شینده و قابل درک و فهم است. از این رو می فرماید: وَلَقَدْ نَعْلَمُ أَنَّهُمْ یَقُولُونَ إِنَّمَا یُعَلِّمُهُ بَشَرٌ لِسَانُ الَّذِی یُلْحِدُونَ إِلَیْهِ أَعْجَمِیٌّ وَهَذَا لِسَانٌ عَرَبِیٌّ مُبِینٌ ؛ و نیک مى‏ دانیم که آنان مى‏ گویند جز این نیست که بشرى به او مى ‏آموزد؛ نه چنین نیست؛ زیرا زبان کسى که این نسبت را به او مى‏ دهند عجمی و غیر عربى است؛ و این قرآن به زبان عربى روشن است. (نحل، آیه ۱۰۳)

در جایی دیگر نیز می فرماید: وَلَوْ جَعَلْنَاهُ قُرْآنًا أَعْجَمِیًّا لَقَالُوا لَوْلَا فُصِّلَتْ آیَاتُهُ أَأَعْجَمِیٌّ وَعَرَبِیٌّ قُلْ هُوَ لِلَّذِینَ آمَنُوا هُدًى وَشِفَاءٌ وَالَّذِینَ لَا یُؤْمِنُونَ فِی آذَانِهِمْ وَقْرٌ وَهُوَ عَلَیْهِمْ عَمًى أُولَئِکَ یُنَادَوْنَ مِنْ مَکَانٍ بَعِیدٍ؛ و اگر این کتاب را قرآنى عجمه و غیر عربى گردانیده بودیم، قطعا مى گفتند: چرا آیه ‏هاى آن روشن بیان نشده است: کتابى عجمی و غیر عربى و مخاطب آن عرب زبان؟! بگو : این کتاب براى کسانى که ایمان آورده‏ اند رهنمود و درمانى است و کسانى که ایمان نمى ‏آورند در گوشهایشان سنگینى است؛ و قرآن برایشان نامفهوم است و گویى آنان را از جایى دور ندا مى‏ دهند. (فصلت، آیه۴۴)

پس از نظر قرآن، این کتاب مبین است و حروف و اصوات و نیز محتوا و مفاهیم به گونه ای است که مطالب جدا و قالب فهم است و گنگ و نامفهوم نیست. پس کسانی که از آن اعراض می کنند یا ابزارهای شنیداری آنان آسیب دیده یا این که قلوب ایشان گرفتار آفت شده است.

اصولا از نظر قرآن، عرب ها به سبب جاهلیت و حمیت بیش از اندازه که از حالت طبیعی خارج است، به گونه ای بودند که اگر به زبان عجمی قرآن نازل می شد هرگز ایمان نمی آورند، این در حالی است که دیگر اقوام غیر عربی اینگونه نیستند. خدا می فرماید:

وَلَوْ نَزَّلْنَاهُ عَلَى بَعْضِ الْأَعْجَمِینَ فَقَرَأَهُ عَلَیْهِمْ مَا کَانُوا بِهِ مُؤْمِنِینَ کَذَلِکَ سَلَکْنَاهُ فِی قُلُوبِ الْمُجْرِمِینَ لَا یُؤْمِنُونَ بِهِ حَتَّى یَرَوُا الْعَذَابَ الْأَلِیمَ؛ و اگر آن را بر برخى از عجم ها و غیر عرب زبانان نازل می کردیم و پیامبر آن را برایشان مى‏ خواند به آن ایمان نمى ‏آوردند این گونه در دلهاى مجرمان خلاف قانون و گناهکاران انکار را راه مى‏ دهیم که به آن نگروند تا عذاب پردرد را ببینند. (شعراء، آیات ۱۹۸ تا ۲۰۱)

اما واژه فرقان از «فرق» به معنای جداسازی مبتنی بر تمایز است؛ یعنی چیزی از چیزی به سبب ویژگی و امتیازاتی جدا است. مانند واژه بشر از انسان که فرق آن در امتیاز واژه بشر به حوزه بشره و اندام حسی و در واژه انسان به ویژگی انس او به محیط یا مانند آن است. بنابراین، در واژه بشر به جنبه حسی و مادی و در واژه انسان به جنبه روان شناختی و معنوی او توجه می شود.

البته برخی کلمه تفاوت را به کار می برند که غلط مصطلح است؛ زیرا تفاوت از فوت به معنای فقدان و نیستی چیزی است. اگر یک چیز دارای امتیازی باشد و چیزی فاقد آن امتیاز باشد، می گویند این امتیاز از او فوت شده و میان آن دو تفاوت است. مثلا تفاوتی که در کالبد زن و مرد است. البته در اصل ذات و ماهیت زن و مرد هیچ تفاوت نیستی چنان که هیچ فرقی نیست؛ زیرا هر دو دارای نفس هستند؛ آن چه موجب امتیاز شده است، تفاوتی است که در کالبد است. این گونه است که مرد دارای فضلیتی در جسم و کالبد است نه در نفس.(نساء، آیه ۳۴) از نظر قرآن، در خلقت آسمان و زمین نمی توان تفاوتی یافت و جایی را نشان داد که امری می بایست در آن جا باشد اما به دلیل مثلا فقدان علم یا عجز یا بخل الهی آن چیز فوت شده باشد؛ زیرا از نظر قرآن خدای عالم و قادر و معطی هر چیزی که لازم برای آن بوده به بایستگی و شایستگی برایش فراهم کرده است؛ پس هیچ فوت و تفاوتی نیست.

خدا می فرماید: الَّذِی خَلَقَ سَبْعَ سَمَاوَاتٍ طِبَاقًا مَا تَرَى فِی خَلْقِ الرَّحْمَنِ مِنْ تَفَاوُتٍ فَارْجِعِ الْبَصَرَ هَلْ تَرَى مِنْ فُطُورٍ ثُمَّ ارْجِعِ الْبَصَرَ کَرَّتَیْنِ یَنْقَلِبْ إِلَیْکَ الْبَصَرُ خَاسِئًا وَهُوَ حَسِیرٌ ؛ همان که هفت آسمان را طبقه طبقه بیافرید. در آفرینش آن خداى رحمن و بخشایشگر هیچ گونه تفاوتى نمى ‏بینى. بازبنگر آیا خلل و فطور مى ‏بینى؛ باز دوباره بنگر تا نگاهت زبون و درمانده به سویت بازگردد.(ملک، آیات ۳ و ۴)

باید توجه داشت که «کرتین» به معنای دو باره نیست، بلکه بیش از یک بار است؛ مانند اصطلاح دست دوم یا معقول ثانوی که این اصطلاح دست چندم و معقول چندم را نیز شامل می شود؛ یعنی اگر بارها در خلقت دقت کنید هیچ جایی را نمی توان یافت که چیزی فوت شده و امتیازی می بایست داده شود که داده نشده باشد. نه چنین نیست، بلکه هر چیزی در جایی خودش بی هیچ کم و کاست است.

قرآن عامل رهایی از فتنه

از نظر آموزه های وحیانی قرآن، این کتاب به سبب ویژگی هایی که دارد انسان را نسبت به عوالم هستی آگاهی می بخشد و بستری برای رهایی از خسرانی می شود که انسان به طور طبیعی در اسفل السافلین و در این عصر هستی بدان گرفتار است؛ زیرا نه تنها نور و روشنایی بر فضای تاریک غیب مطلق یا غیب نسبی بلکه حتی بر برزخ شبهات و غیر شبهات می افکند، بلکه راهنمای انسان به سوی کمالات بایسته و شایسته است تا به عنوان خلیفه برتر خدا بر هستی دست یابد و از زیان ابدی با چهار عمل اصلی ایمان به غیب و عمل صالح و تواصی به حق و صبر خود و دیگران را نجات بخشد.

خدا به صراحت قرآن، را از خدایی حکیمی می داند که با حکمت و استواری هدفمند آیات قرآنی را در قالب تدوین تنزل داده تا در شکل فرقان مبین در اختیار بشر باشد و بتواند راه خویش را بیابد.(بقره، آیه ۱۸۵؛ البرهان، ج ۱، ص ۳۱۰، ح ۴)

قرآن با راهنمایی انسان به عبادت تقوایی موجب می شود تا بتواند از آثار تقوای الهی بهره مند شود(بقره، آیه ۲۱) و با بصیرتی که به دست می آورد در مسیر درست و روشن گام بردارد. پس هرگز در فتنه شبهات گرفتار نمی شود و در هر کاری و هر جایی می تواند راه روشن خویش را بیابد که صراط مستقیم است و کژی و گمراهی معنا ندارد و نیازی به پرسش و نشانه های راه نیست؛ زیرا بزرگراهی است که همه چیز در آن تا انتهای مسیر روشن و هویدا است.

پس کسانی که به تقوای الهی دست می یابند، از بصیرت و نیز قدرت تشخیص حق از باطل بهره مند شده و گرایش ها و گریزش های خود را بر اساس حق سامان می دهند(انفال، آیه ۲۹) ؛ زیرا چنان که گفته شد «فرقان» به معناى خارج کننده از شبهات نیز معنا شده است که همان بصیرت است. (الکشاف، ج ۲، ص ۲۱۴)

از نظر قرآن کسی که فرقان دارد، از حجت هایی برخوردار است که او را کشف حقایق و گرایش به ارزش ها یاری می کند.(فرقان، آیه ۱؛ بقره، آیه ۵۳؛ انبیاء، آیه ۴۸؛ لسان العرب، ج ۱۰، ص ۲۴۵، «فرق»؛ تفسیر التحریروالتنویر، ج ۱، جزء ۱، ص ۵۰۲)

انسان که از فرقان بهره مند می شود، برای او فتح و ظفر و نصر فراهم می آید و در کارهای خویش موفق می شود.(انبیاء، آیه ۴۸؛ الکشاف، ج ۳، ص ۱۲۱) خدا در هنگام جنگ برای پیامبر(ص) فرقانی فرستاد که افزون بر جدا سازی حق و باطل، نصر و پیروزی را نیز نصیب وی گرداند.(انفال، آیات ۱ و ۴۱)

به هر حال، مهم ترین فرقانی که در اختیار بشر است، همین قرآن است که باید از آن برای رهایی از فتنه ها بهره برد.