رفتار جاهلانه انسان از نظر قرآن

توفیق

بسم الله الرحمن الرحیم

در قرآن، جهل به عنوان نقیض علم و عقل به کار گرفته شده است؛ به این معنا که «جهل» به عنوان «عدم علم» و نیز «عدم تعقل» به کار رفته است؛ بنابراین، جاهل به معنای نادان و بی خرد است؛ البته بیش تر کاربردهایی قرآنی از واژه جهل ناظر به «بی خردی» است؛ زیرا در برابر علم بیش تر «لا علم» به کار رفته است. البته در برخی از موارد نیز خدا در قرآن، در برابر عقل، سفاهت را نیز به کار گرفته است، که البته درجه و رتبه نازل از «جهالت» بی خردی است که از آن به «سبک مغزی» یاد می شود.

به هر حال، از نظر قرآن، بسیاری از رفتارهای انسان که در قالب «کنش و واکنش» انجام می شود، برخاسته از «جهالت» به هر دو معنای نادانی و بی خردی است.

از جمله رفتارهای جاهلانه انسان می توان به «تصدیق و تکذیب» چیزهایی اشاره کرده که ریشه علمی و عقلی ندارد؛ زیرا انسان بر اساس «ظن» اقدام به تصدیق و تکذیب اموری می پردازد که نسبت به آن «علم» نداشته یا «تعقل» نکرده است. این در حالی است که «عاقل و عالم» تا زمانی که نسبت به چیزی «علم» نداشته است، سکوت کرده و هیچ قضاوت و داوری در قالب حکم «تصدیق و تکذیب» ندارد؛ به این معنا که عاقل عالم درباره مجهولات و مظنونات، به سکوت و خاموشی بسنده کرد و امری را تصدیق یا تکذیب نمی کند و آن را راست یا نادرست نمی شمارد. سکوت و خاموشی نسبت به مجهولات و مظنونات به این معناست که هیچ «کنش و واکنش مثبت و منفی» از «جاهل ظانّ» صادر نمی شود و هیچ موضع گیری نسبت به آنها ندارد؛ این در حالی است که اکثریت مردم نه تنها این گونه عمل نمی کنند، حتی نسبت به مشکوک قضاوت و داوری داشته و به تصدیق و تکذیب می پردازند و رفتارهای خویش را بر اساس این حکم غیر عادلانه ساماندهی می کنند.

پیروی از حدس و ظن به جای علم

از نظر قرآن، بی خرد جاهل کسی است که در کارها بر اساس «ظنون» عمل می کند، در حالی که مقتضای حکم عقل آن است که انسان نسبت به امور «عالم» باشد تا کاری در جهات اثبات یا نفی انجام دهد.

ظن به معنای گمان، حالتی در نفس انسانی است که نسبت به چیزی «علم» ندارد، ولی به سبب شواهد و امارات، احتمال قوی می دهد که مطلب چنین باشد که گمان می کند. حالات سه گانه «علم و شک و جهل» از مهم ترین حالات نفس نسبت به چیزهای درونی و بیرونی است که با آن مواجه می شود. علم به معنای صد در صد شناخت نسبت به چیزی است که در آن هیچ شکی راه ندارد؛ زیرا «ضروری» و به تعبیر قرآنی «لاریب» است، از جمله علوم می توان به علوم ریاضی و حساب اشاره کرد که عقلی محض است. سه گانه «واجب الوجود، ممکن الوجود و ممتنع الوجود» یا قاعده علمی «استحاله اجتماع و ارتفاع نقیضین» که ام القضایا است، از جمله «علوم ضروری» است. در برابر «جهل و نادانی» قرار دارد که به معنای عدم شناخت و آگاهی صد در صد نسبت به چیزی است؛ مثل وجود یا عدم وجود موجودات در سیارات منظومه شمسی که انسان نسبت به آن جهل صد در صد دارد و نمی تواند اثبات یا نفی کند. برخی از امور میانه و پنجاه پنجاه است که از آن به «شک» یاد می شود. اما ظن یا گمان یا تخرص به اموری گفته می شود که به سبب برخی از نشانه ها و امارات که موجب «علم» نمی شود، انسان احتمال قوی می دهد که درست و راست باشد؛ هر چند که این احتمال به سطح علم قطعی و صد درصدی نمی رسد.

انسان در زندگی اجتماعی خویش بر اساس «ظنون» عمل می کند؛ زیرا در بسیاری از امور نمی تواند «حق» را چنان که هست بشناسد. این جاست که پای «ظنّ خوب و ظن بد» به میان می آید. از نظر آموزه های وحیانی قرآن، اصالت به «اعتماد» به دیگران است، بر این اساس در رفتارهای اجتماعی «حُسن الظنّ» مطرح است، به این معنا که انسان بر اساس گمانه نیک با دیگران تعامل می کند، هر چند که هراز گاهی ممکن است از این «اعتماد» و حسن الظن برخی سوء استفاده یا ضربات و ضررهایی به انسان برسد؛ اما اقتضای رفتار اجتماعی و سلامت آن در این است که انسان با حسن الظن به امور و دیگران بنگرد و کنش و واکنش داشته باشد.

از نظر آموزه های وحیانی قرآن، بدگمانی و سوء الظنّ نسبت به دیگران که موجب سلب اعتماد می شود، زندگی اجتماعی را مختل می سازد. از همین روست که از نظر قرآن، برخی از مصادیق ظن که همان بدگمانی است، گناه است؛ زیرا انسان را به سوی روان پریشی سوق می دهد وبه سبب سلب اعتماد به دیگران، رفتارهای پریشان از «بدگمان» صادر می شود که پیش از آن که به دیگران زیان برساند به خود او زیان می رساند.(حجرات، آیه ۱۲)

البته از نظر قرآن، در مسایل علمی نمی توان بر اساس «ظنون» عمل کرد؛ زیرا «ظنون» نمی تواند «آینه حقیقت» باشد؛ از همین روست که خدا بارها در قرآن می فرماید که از «ظنون» اتباع و پیروی نکنید؛ زیرا نمی تواند انسان را از به حق برساند و بی نیاز از آن سازد: وَمَا لَهُمْ بِهِ مِنْ عِلْمٍ إِنْ یَتَّبِعُونَ إِلَّا الظَّنَّ وَإِنَّ الظَّنَّ لَا یُغْنِی مِنَ الْحَقِّ شَیْئًا ؛ و ایشان را به این کار علم نیست جز گمان خود را پیروى نمى کنند؛ و در واقع، گمان در وصول به حقیقت هیچ سودى نمى ‏رساند. (نجم، آیه ۲۸)

در جایی دیگر می فرماید: وَقَوْلِهِمْ إِنَّا قَتَلْنَا الْمَسِیحَ عِیسَى ابْنَ مَرْیَمَ رَسُولَ اللَّهِ وَمَا قَتَلُوهُ وَمَا صَلَبُوهُ وَلَکِنْ شُبِّهَ لَهُمْ وَإِنَّ الَّذِینَ اخْتَلَفُوا فِیهِ لَفِی شَکٍّ مِنْهُ مَا لَهُمْ بِهِ مِنْ عِلْمٍ إِلَّا اتِّبَاعَ الظَّنِّ وَمَا قَتَلُوهُ یَقِینًا ؛ و گفته ایشان که ما مسیح عیسى بن مریم پیامبر خدا را کشتیم و حال آنکه آنان او را نکشتند و مصلوبش نکردند، لیکن امر بر آنان مشتبه شد و کسانى که در باره او اختلاف کردند قطعا در مورد آن دچار شک شده‏ اند و هیچ علمى بدان ندارند جز آنکه از گمان پیروى مى کنند و یقینا او را نکشتند. (نساء، آیه ۱۵۷)

خدا در این آیه می فرماید که در امری که «مشتبه» است و انسان قدرت تشخیص حق و باطل و درست و نادرست را ندارد، نمی بایست قضاوت و داوری بر اثبات یا نفی کند، بلکه می بایست سکوت ورزد، در حالی که اکثریت مردم بر اساس همان «ظن» داوری و قضاوت کرده و بر اساس آن رفتار می کنند و کنش ها و واکنش های خویش را ساماندهی می نمایند.

«تخرّص» به معنای حدس است؛ و حدس همان گمانه ای هم چون «مشت نمونه خروار» است. ریشه این کلمه «خرص» به معنای «نوک پیکان و نیزه» است که با کلیت پیکان و نیزه فرق دارد؛ زیرا هماره نوک غیر از بقیه آن است و از نظر جنس تفاوت وفرق دارد؛ ولی برخی با نگاهی ابتدایی به همین نوک بر کلیت جنس آن قضاوت می کنند؛ چنان که در «مشت نمونه خروار» همین نوع قضاوت مطرح است. در حقیقت «خُرّاص» کسانی هستند که با «حدس» نه «حس» تیری را در تاریکی می افکنند و این گونه قضاوت می کنند و «حدسیات» را ملاک داوری و قضاوت خویش قرار می دهند.

تخرص گران در حقیقت کسانی هستند که تیره ای را به قصد زدن هدف می اندازند که شاید تیرشان به هدف بخورد. در مسایل عملی و اعتقادی شرط آن است که انسان «علم» داشته باشد و بر اساس «خرص و حدس و ظن» عمل نکند؛ زیرا یکی از علت های شرک به ویژه شرک در ربوبیت و پروردگاری دیدن امارات است که انسان را به این گمانه نزدیک می کند که «اسباب طولی و مظاهر» کاره ای در هستی هستند؛ در حالی که در عرض خداوند هیچ کاره هستند؛ ولی تخرص گرایان بر اساس همان ظنون ایجادی از طریق امارات و نشانه ها، حدس می زنند که اسباب کاره ای هستند و آنان را شریک خدا قرار می دهند؛ خدا در این باره می فرماید: سَیَقُولُ الَّذِینَ أَشْرَکُوا لَوْ شَاءَ اللَّهُ مَا أَشْرَکْنَا وَلَا آبَاؤُنَا وَلَا حَرَّمْنَا مِنْ شَیْءٍ کَذَلِکَ کَذَّبَ الَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ حَتَّى ذَاقُوا بَأْسَنَا قُلْ هَلْ عِنْدَکُمْ مِنْ عِلْمٍ فَتُخْرِجُوهُ لَنَا إِنْ تَتَّبِعُونَ إِلَّا الظَّنَّ وَإِنْ أَنْتُمْ إِلَّا تَخْرُصُونَ ؛ قُلْ فَلِلَّهِ الْحُجَّهُ الْبَالِغَهُ فَلَوْ شَاءَ لَهَدَاکُمْ أَجْمَعِینَ ؛ کسانى که شرک آوردند به زودى خواهند گفت: اگر خدا مى‏ خواست نه ما و نه پدرانمان شرک نمى ‏آوردیم و چیزى را خودسرانه تحریم نمی کردیم؛ کسانى هم که پیش از آنان بودند، همین گونه پیامبران خود را تکذیب کردند تا عقوبت ما را چشیدند. بگو: آیا نزد شما علم و دانشى هست که آن را براى ما آشکار کنید. شما جز از گمان پیروى نمى ‏کنید و جز دروغ مبتنی بر حدس و تخرص نمى‏ گویید. بگو: حجت و برهان رسا و بالغ، ویژه خداست؛ و اگر خدا مى‏ خواست قطعا همه شما را هدایت می کرد.(انعام، آیات ۱۴۸ و ۱۴۹)

مشرکان بدون این که فرق میان «مشیت تکوینی» و «مشیت تشریعی» را بشناسند، بر اساس «تخرص و حدس و ظن» می گویند که خدا اگر مشیت می کرد، می توانست ما را به جبر به توحید برساند، ولی مشیت الهی این است که ما شرک ورزیم؛ زیرا حقیقت این است که اسباب در عرض خدا شریک او هستند. در حالی که مشیت تکوینی، جعل اراده برای انسان و جن است تا خود به اختیار انتخاب کنند که اهل توحید یا شرک باشند. پس اگر در مقام «مشیت تشریعی» شرک ورزند، آنان را عذاب می کند و همین عذاب در دنیا و آخرت خود گواه بر اراده اختیاری انسان است؛ زیرا خدا بر اساس جبر با انسان و جن مواجه نمی شود.

از نظر قرآن، اکثریت مردم حتی در مسایل اعتقادی که لازم است تا بر اساس علم عقلانی دانسته و فهمیده شود، بر اساس «ظن» عمل می کنند که نتیجه آن دوری از «حق» و «اجتناب» از آن است که مردم را به جای «توحید» به «شرک» می کشاند و به جای پیروی از «کشفیات عقل و نقل وحیانی» به پیروی از «هواهای نفسانی» سوق می دهد. از همین روست که خدا به پیامبرش فرمان می دهد از اکثریت مردم پیروی نکند که چنین رویه و روحیه و سلوکی را در حوزه های اعتقادی و تقنیین و رفتار دارند: إِنْ تُطِعْ أَکْثَرَ مَنْ فِی الْأَرْضِ یُضِلُّوکَ عَنْ سَبِیلِ اللَّهِ إِنْ یَتَّبِعُونَ إِلَّا الظَّنَّ وَإِنْ هُمْ إِلَّا یَخْرُصُونَ ؛ و اگر از بیشتر کسانى که در زمین هستند، پیروى کنى تو را از راه خدا گمراه مى کنند. آنان جز از گمان پیروى نمى کنند و جز به حدس و تخمین نمى ‏پردازند. (انعام، آیه ۱۱۶)

اصولا شرک ورزی ریشه در همین حدسیات و ظنون دارد که رهزنان مردمان شده است؛ چنان که خدا می فرماید: إِنْ هِیَ إِلَّا أَسْمَاءٌ سَمَّیْتُمُوهَا أَنْتُمْ وَآبَاؤُکُمْ مَا أَنْزَلَ اللَّهُ بِهَا مِنْ سُلْطَانٍ إِنْ یَتَّبِعُونَ إِلَّا الظَّنَّ وَمَا تَهْوَى الْأَنْفُسُ وَلَقَدْ جَاءَهُمْ مِنْ رَبِّهِمُ الْهُدَى؛ این بتان جز نامهایى بیش نیستند که شما و پدرانتان نامگذارى کرده‏ اید و خدا بر آنها هیچ دلیلى نفرستاده است؛ آنان جز گمان و آنچه را که خواسته ها و هواهایی که نفس به زیر می کشاند، پیروى نمى کنند. با آنکه قطعا از جانب پروردگارشان هدایت برایشان آمده است. (نجم، آیه ۲۳)

در جایی دیگر می فرماید: أَلَا إِنَّ لِلَّهِ مَنْ فِی السَّمَاوَاتِ وَمَنْ فِی الْأَرْضِ وَمَا یَتَّبِعُ الَّذِینَ یَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ شُرَکَاءَ إِنْ یَتَّبِعُونَ إِلَّا الظَّنَّ وَإِنْ هُمْ إِلَّا یَخْرُصُونَ ؛ آگاه باش! که هر که در آسمانها و هر که در زمین است، از آن خداست؛ و کسانى که غیر از خدا شریکانى را مى‏ خوانند از آنها پیروى نمى کنند؛ اینان جز از گمان پیروى نمى کنند و جز در حدس و تخرص به سر نمى ‏برند. (یونس، آیه ۶۶)

به هر حال اکثریت مردم بر مدار و محور «ظن و تخرص» هستی شناسی را ساماندهی کرده و فلسفه و سبک زندگی خویش را بنیاد گذاشته اند: وَمَا یَتَّبِعُ أَکْثَرُهُمْ إِلَّا ظَنًّا إِنَّ الظَّنَّ لَا یُغْنِی مِنَ الْحَقِّ شَیْئًا إِنَّ اللَّهَ عَلِیمٌ بِمَا یَفْعَلُونَ؛ و بیشترشان جز از گمان پیروى نمى کنند؛ در حالی که گمان به هیچ وجه آدمى را از حقیقت بى ‏نیاز نمى‏ گرداند و به حقیقت نمی رساند؛ آرى خدا به آنچه مى کنند داناست. (یونس، آیه ۳۶)

خدا این گونه رفتار تخرص گرایی را در حوزه علم و اندیشه و رفتارهای علمی محکوم کرده و آنان را این گونه لعن و نفرین کرده است: قُتِلَ الْخَرَّاصُونَ الَّذِینَ هُمْ فِی غَمْرَهٍ سَاهُونَ یَسْأَلُونَ أَیَّانَ یَوْمُ الدِّینِ؛ مرگ بر حدس زدگان دروغپرداز؛ همانان که در ورطه سهو و نادانى بى‏ خبرند ؛ پرسند: روز پاداش کى است؟ (ذاریات، آیات ۱۰ تا ۱۲)

عدم تکذیب امر غیر علمی و آینده

از نظر قرآن، انسان نسبت به چیزی که نمی داند و جاهل و نادان است، می بایست سکوت کند و قضاوت و داوری در قالب اثبات و نفی یا تصدیق و تکذیب نداشته باشد. به این معنا که اگر چیزی را نمی شناسد به دلیل آن که نسبت «صدق و کذب» آن آگاهی ندارد، به «تصدیق و تکذیب» نپردازد؛ یعنی همان طوری که می گوید «نمی دانم» و در «راست و دروغ» آن نمی توانم سخنی بگویم، درباره کسی که سخنی درباره آن می گوید نیز داوری و قضاوت نمی کنم و نمی گویم: دروغ می گوید یا راست می گوید. پس نه صادق و کاذب هستم و نه مصدق و مکذب؛ بلکه تا موضوع به شکل علمی روشن نشده است، هیچ گونه قضاوت و داوری نخواهم داشت.

از آن جایی که امور آینده نیز از جمله اموری است که بیرون از «دایره معلومات عادی انسان» است، بهترین روش در پیش گرفتن سکوت و خاموشی است؛ زیرا انسان به طور معمولی و عادی علم غیب ندارد و نسبت به آینده که غیب است نمی تواند دانش و علمی را کسب کند تا به قضاوت در راستای اثبات یا نفی بپردازد و «صدق و کذب آن را بشناسد» یا به «تصدیق یا تکذیب» مدعی خبری از آینده بپردازد.

از آن جایی که پیامبران(ع) درباره «آینده هستی» و جهان خبر می دهند و از «معاد و یوم الدین» سخن به میان می آورند، درباره این اخبار بهترین واکنش آن است که انسان اگر «علم» ندارد، سکوت کند و به تصدیق و تکذیب پیامبران نپردازد؛ البته وقتی اماراتی از صداقت پیامبران از طریق «معجزه» به دست آمد، آن هنگام می توان به «تصدیق انباء و اخبار» آنان حتی نسبت به «غیب» پرداخت و همان طوری که «اخبار غیب کنونی» ایشان را تصدیق می کنیم، می توانیم اخبار غیب آینده آنان را نیز تصدیق کنیم.

به عنوان نمونه خدا می فرماید: بَلْ کَذَّبُوا بِمَا لَمْ یُحِیطُوا بِعِلْمِهِ وَلَمَّا یَأْتِهِمْ تَأْوِیلُهُ کَذَلِکَ کَذَّبَ الَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ فَانْظُرْ کَیْفَ کَانَ عَاقِبَهُ الظَّالِمِینَ ؛ بلکه چیزى را دروغ شمردند که به علم آن احاطه نداشتند و هنوز تاویل آن برایشان نیامده است؛ کسانى هم که پیش از آنان بودند، همین گونه اخبار پیامبرانشان را تکذیب کردند. پس بنگر که فرجام ستمگران چگونه بوده است؟(یونس، آیه ۳۹)

خدا در این آیه می فرماید که مقتضی رفتار عقلی آن است که شخص نسبت به دو امر «سکوت» کند و به «خبر» رسیده درباره آن واکنش تصدیق یا تکذیب نداشته باشد. دو امری که می بایست درباره آن سکوت کرد و هیچ قضاوت منفی و مثبت نداشت، عبارتند از:

  1. اموری که انسان بدان «احاطه علمی» ندارد. به این معنا که ممکن است شخصی «اطلاعات محدود» از چیزی داشته باشد، ولی این اطلاعات به حد «بلوغ » کامل نرسیده است که بتواند همه ابعاد آن را احاطه کند و چیزی از آن مخفی و نهان نماند. از نظر اصطلاحی انسان می بایست شناختی بر اساس «برهان» در سطح «حدود» داشته باشد تا بتواند به نفی یا اثبات بپردازد؛ از همین رو در منطق گفته می شود که تعریف از ماهیت می بایست در سطح «حد» باشد که «علمی» است. تعریف حدی همان تعریف از ذاتیات چیزی است؛ مثلا در تعریف انسان گفته می شود: حیوان ناطق. این تعریف بر اساس جنس و نوع سامان یافته است که تعریف «حد تام» است که در برابر تعریف مبتنی بر «حد ناقص» یعنی تعریف چیزی تنها به بخشی از ذاتیات یا «رسمی» مبتنی بر عرضیات است.

به هر حال، تنها زمانی می توان از «احاطه علمی» سخن گفت که شی مرکب را با حد تام تعریف کنیم. البته اشیاء بسیط مانند خدا را نمی توان بر اساس حد علمی تعریف کرد؛ زیرا خدا از هیچ گونه ترکیبی هم چون ترکیب اجزای خارجی، ترکیب اجزای حدی، ترکیب ماده و صورت ذهنی، ترکیب اجزای مقداری، ترکیب اجزای تحلیلی ، ترکیب جوهر و عرض یا ذات و صفت، ترکیب شیمایی و مانند آنها مبرا و پاک است، بنابراین، وقتی بسیط شد امکان احاطه علمی برای انسان مرکب نسبت به خدا نیست.

  1. اموری که غیبی به ویژه از آینده است؛ زیرا امور غیب مشهود انسان با حواس و غیر حواس نیست تا بتواند درباره آن قضاوتی به اثبات یا نفی داشته باشد. مسایل آینده از جمله امور غیبی است که دسترسی برای انسان وجود ندارد و وقتی کسی خبری درباره آن می دهد مقتضی عقلانیت آن است که سکوت کرده و به نفی و اثبات یا تصدیق و تکذیب نپردازد.

البته وقتی انسان با کسانی مواجه می شود که به «اعجاز» اثبات می کنند که از «غیب» از جمله «غیب آینده» آگاهی دارند، می توان آنان را «صادق» و قول ایشان را «تصدیق» کرد.

خدا بیان می کند این تصدیق می بایست نسبت به کسانی باشد که «تاویل» اخبار از آینده ایشان به صحت و راستی خبر گواهی می دهد؛ به این معنا که ایشان اخباری از آینده گفته اند که پس از مدتی تحقق یافته است؛ چنان که اخبار پیامبر(ص) درباره فتح مکه یا پیروزهای گوناگون نمونه ای از اخبار تاویلی است که تحقق خارجی یافته است.

از آیه ۳۹ سوره یونس به دست می آید که اخبار پیامبران هماره با «تاویل» همراه بوده است و به همین سبب کسانی که تکذیب کرده بودند در هنگام «تاویل» آسیب دیدند و تنها مصدقین در امنیت ماندند.

مراد از تأویل، بازگشت دادن هر چیزى به هدف مورد نظر از آن است.(مفردات الفاظ قرآن کریم، راغب اصفهانی، ص‌۹۹، «اول»)

اما در اصطلاح قرآن به چهار معنا آمده است: ۱. ‌عاقبت و نتیجه کار ( اسراء‌ ، آیه ‌۳۵ )؛ ۲. ‌تعبیر خواب ( یوسف‌ ، آیه ‌۶ )؛ ۳. حقیقت قیامت و معاد ( اعراف‌ ، آیه ‌۵۳ )؛ ۴. تعیین مراد و مقصود خداوند از آیات مجمل و متشابه قرآن ( آل‌عمران‌ ، آیه ‌۷ ؛ نگاه کنید: نثر طوبى، شعرانی، ج‌۱، ص‌۵۳‌-‌۵۴)

البته به نظر می رسد که تبیین کارها که از سوی خضر نوعی تاویل همانند تعیین مقصود و مراد از عمل است که در باره مجمل و متشابه و ارجاع به محکمات انجام می شود.(کهف، آیات ۷۱ تا ۸۲)

تاویل از آینده همان «تحقق خارجی» چیز است که پیش از آن در قالب خبر بیان شده است. تحقق قیامت و معاد از جمله اخبار از آینده است که تاویل آن برای تکذیب کنندگان موجب گرفتار و شقاوت ابدی خواهد بود.(اعراف، آیات ۵۲ و ۵۳)