راه های دست یابی به علم از نظر قرآن

عاقبت به خیری

بسم الله الرحمن الرحیم

«علم» به معنای دانش، نیاز بشر برای «زندگی» است؛ زیرا بدون علم انسان نمی تواند حتی درک درستی از مفهوم زندگی در دنیا داشته باشد، چه رسد که بخواهد بدون علم، به شناخت و آگاهی درباره «فلسفه و سبک زندگی سعادتمند» برسد.

بی گمان کسانی که بر اساس شک و حتی ظنون و گمانه های نزدیک به «علم» عمل می کنند، در دست یابی به زندگی سعادتمند و خوشبختی ناتوان هستند؛ زیرا حتی ظنونی که با نشانه ها و امارات، نوع اطمینان علمی را در انسان ایجاد می کند، «تصویری روشن از حقیقت» به دست نمی دهد(توبه ، آیه ۳۶؛ نجم، آیات ۲۳ و) ۲۸؛ زیرا چنین «ظنون علمی» توان جداسازی «حق از باطل» را نداشته و انسان را در ساحت «فتنه» قرار می دهد تا جایی که شخص توان انتخاب درست و راستین را نخواهد داشت. این گونه است که به سبب «شک و حیرت علمی» در «تردید عملی» قرار گرفته در «گرایش ها و گریزش ها» در حال «تذبذب و نوسان» به سر می برد. پس در هر کاری که وارد می شود به سبب همان بنیادهای ضعیف و سست، از «ثبات قدم» بهره ای نمی برد و با کوچک ترین مواجه با مشکلی، عقب نشینی می کند و کارها را نیمه تمام رها می کند و فاقد «صبر و استقامت» در کارها می شود.

با توجه به این حقایق و مانند آن ها است که آموزه های وحیانی قرآن، بر «علم» به عنوان اصلی ترین گزینه در «زندگی» تاکید دارد و از مومنان می خواهد تا با آمیزه ای از «عقل و علم» به دور از هر گونه «شک و ظن علمی» و «هواپرستی شهوانی» عالمانه عاقلانه، زندگی کنند تا سعادت دنیا و آخرت را برای خویش رقم زنند.

از نظر آموزه های وحیانی قرآن، «علم» به عنوان «امر وجودی» یا همان «امر نوری» از مصادیق ماهیت نیست تا «محدودیت» داشته باشد؛ بلکه از چنان «سعه وجودی» برخوردار است که میان مراتب متعدد تشکیکی آن می توان فواصل بی نهایت را شناسایی کرد، به طوری که فراتر از «میان ماه من تا ماه گردون» تفاوت از «آسمان تا زمین» است؛ یعنی آسمان علم چنان بی نهایت و بی کران است که در یک سوی آن «علم ذاتی الهی» قرار می گیرد که محض «نور» است.

این بدان معناست که ما نه تنها با انواع متعدد رتبی و درجه ای علم مواجه هستیم، بلکه «تنوع علوم» تا جایی است که نمی توان همگی را در یک «سطح کیفی» قرار دارد. پس از نظر کمیت و کیفیت علوم چنان متفاوت است که از آن به «مراتب تشکیکی» یاد می شود.

از آن جایی که علوم از نظر کمیت و کیفیت، از تعدد و تنوع بسیاری برخوردار است، دست یابی به هر یک نیز لوازم و ملزومات و متقضیات خاص خود را دارد که در این جا به برخی از آن ها به عنوان عوامل دست یابی به علوم بر اساس آیات و آموزه های وحیانی قرآن اشاره می شود.

از نظر آموزه های وحیانی قرآن، دست کم می توان به دو دسته از علوم اشاره کرد که شامل علوم عادی قابل دسترسی با ابزارهای حسی و ادراکی «نفس» و دیگری علوم غیر عادی غیر قابل دسترسی است که تنها با «تعلیم الهی» در اختیار انسان قرار می گیرد.

راه های کسب علوم عادی

از نظر قرآن، علوم عادی با ابزارهایی که «قلب و فواد» در اختیار دارند، به دست می آید. البته این علوم عادی می تواند شامل علوم نسبت به غیب نسبی هم باشد؛ زیرا مسایل تعقلی از مسایل علوم غیبی است که با ابزارهای حسی و مشهود به دست نمی آید؛ بسیاری از علوم که در قالب «سنت ها و قوانین» بیان می شود، کشف حقایق هستی مشهود و محسوس است؛ زیرا جزیی به عنوان جزیی علم شمرده نمی شود، هر چند که این دسته از امور به عنوان معرفت شناخته می شود، ولی علم نیست؛ زیرا علم دانش به امور کلی است که شامل قوانین و سنت های حاکم بر هستی می شود.

اصطلاحاتی چون معقول ثانوی را می بایست جزو علوم عادی غیبی نسبی دانست. این گونه از علوم با «تعقل» فراتر از «تفقه» به دست می آید؛ زیرا انسان با ابزارهای و قوای شناختی وگرایشی و تحلیلی و تبیینی خویش چون «شنوایی و بینایی و قلب و فواد» به تفقه و تعقل می پردازد. در گام نخست، علومی که نصیب انسان می شود همان معقولات و مفهومات است که در قالب علوم حصولی بیان می شود؛ البته برخی آن چه که انسان از طریق «شنوایی و بینایی و قلب و فواد» به دست می آورد(اسراء، آیه ۳۶)، معلومات حضوری است، که سپس در قالب الفاظ و مفاهیم به شکل علوم حصولی به دیگران منتقل می شود.

از نظر قرآن، جنیان و انسان ها با ابزارهای خویش به ویژه قلب که مسئولیت فهم و تطبیق داده ها بر داشته های فطری را دارا است و این گونه به سنجش و داوری می پردازد و حق و باطل و ارزش و ضد ارزش را مشخص می سازد، در گام اول به «تفقه» می پردازد که پایین ترین سطح از نظر «معرفت و علم» است؛ زیرا این سطح هر چند که فراتر از سطح حیوان است، ولی سطح عالی انسانی نیست. جنیان به سبب ناتوانی و ظرفیت محدود خویش در مقام وهم و خیال هستند و این گونه است که قلوب ایشان تنها به «تفقه» می پردازد.(اعراف، آیه ۱۷۹) البته بیش تر انسان ها نیز در همین سطح هستند و کم تر انسانی است که به سطح عقل نوری می رسد و «تعقل» دارد؛ البته اگر چنین اتفاقی بیافتد بسیار مهم است.(حج، آیه ۴۶)

به نظر می رسد که آن چه به عنوان «علوم» در اختیار بشر است، در اکثریت موارد آن «تفقهات» است و کم تر بهره ای از «تعقل» برده است. تفقه همان سطحی است که برای بیان حقوق اجتماعی و فهم روابط نیاز است؛ از همین روست که فقه به معنای دریافت مطالبی است که برای زندگی روزمره لازم است؛ البته شکی نیست که فقه «فهم ژرف و عمیق» است؛ زیرا عمق آن فراتر از سطحی اندیشی است؛ اما هرگز به سطح «تعقل» نمی رسد که مربوط به دانش های حقیقی از هستی است. از نظر قرآن، نگرشی که بتواند «ملکوت» هستی را در قالب آیات توصیف و تبیین و توصیه کند، همان «تعقل» است. از همین روست که خدا خواهان «نظر» به هستی و آیات آن برای فهم فراتر از «تفقه» می شود تا انسان ها بتوانند حقایق هستی و ملکوت هر چیزی را به دست آورند.(اعراف، آیه ۱۸۵)

کسانی که تعقل می کنند «تفکر» خواهند داشت و مجهولات هستی را به معلوم تبدیل می کنند و حقایق را چنان که هست می شناسند. از همین روست که در آیات قرآنی بر تعقل تفکری تاکید می شود.

از نظر قرآن مطالعه خلقت جهان که با نظر دقیق انجام می شود، راهى براى علم و پى بردن به قدرت خدا به عنوان هدف علم مطرح است که این جز با «تعقل و تفکر» شدنی نیست.(طلاق، آیه ۱۲؛ یونس، آیه ۵ و آیات دیگر) پس اگر کسی بخواهد به علوم عادی برسد می بایست به مطالعات جهان با قلب سلیم و ابزارهای سالم شنوایی و بینایی بپردازد؛ زیرا اگر قلب یا شنوایی و بینایی مشکل داشته باشد، چنین امکانی فراهم نیست.(اعراف، آیه ۱۷۹؛ حج، آیه ۴۶ و آیات دیگر)

بنابراین، حتی از نظر قران کسب علوم عادی نیازمند تقوای الهی است؛ زیرا منابع شناختی و ابزارهای آن سالم بماند؛ زیرا در صورت بی تقوایی و فجور این ابزارها و منابع از دست می رود و نفس دسیسه شده و قلب بیمار و مختوم و مطبوع ناتوان از دریافت حقایق و علوم خواهد بود.(شمس، آیات ۷ تا ۱۰؛ مطففین، آیه ۱۴؛ اعراف، آیات ۱۷۹؛ جج، آیه ۴۶؛ بقره، آیات ۷ تا ۱۴ و آیات دیگر)

راه های کسب علوم غیرعادی

از نظر آموزه های وحیانی قرآن، برخی از علوم است که نمی توان آن را «تعقل و تفقه» به دست آورد؛ زیرا این علوم از جمله مصادیق «علم الغیب» است که بیرون از دایره «عالم شهادت» است، به طوری که اگر خدا نخواهد هیچ کسی به هیچ طریق معمول و عادی نمی تواند به آن دست یابد.

خدا به صراحت در قرآن از این علوم سخن به میان آورده است و در توصیف تعلیماتی که به پیامبر(ص) می دهد می فرماید: وَعَلَّمَکَ مَا لَمْ تَکُنْ تَعْلَمُ وَکَانَ فَضْلُ اللَّهِ عَلَیْکَ عَظِیمًا؛ و خدا به تو چیزی را تعلیم داد که نمی توانستی بدانی و فضل الهی بر تو عظیم است.(نساء، آیه ۱۱۳)

این علوم که پیامبر(ص) به طور خاص بدان دسترسی دارد، علومی است که در اصطلاح از آن به علوم وحیانی نیز تعبیر می شود؛ البته این علوم غیر از علوم «کتاب و حکمت وحیانی» است؛ زیرا خدا در جایی دیگر با تکرار « یُعَلِّمُکُمُ» به این نکته توجه می دهد که این «علوم» غیر از علوم کتاب و حکمت است؛ زیرا هم نوع علم و هم نوع تعلیم فرق اساسی دارد؛ از همین روست که می فرماید: کَمَا أَرْسَلْنَا فِیکُمْ رَسُولًا مِنْکُمْ یَتْلُو عَلَیْکُمْ آیَاتِنَا وَیُزَکِّیکُمْ وَیُعَلِّمُکُمُ الْکِتَابَ وَالْحِکْمَهَ وَیُعَلِّمُکُمْ مَا لَمْ تَکُونُوا تَعْلَمُونَ؛ همان طور که در میان شما فرستاده‏ اى از خودتان روانه کردیم که آیات ما را بر شما مى‏ خواند؛ و شما را تزکیه می کند و به شما کتاب و حکمت تعلیم می دهد و آنچه را نمى‏ توانستید بدانید ، تعلیم می دهد.(بقره، آیه ۱۵۱)

از نظر قرآن، این دسته از علوم غیر عادی که حتی با علوم «کتاب و حکمت وحیانی» نیز فرق دارد، علومی است که انسان به هیچ وجه نمی تواند به آن دسترسی داشته باشد مگر از طریق خاص «تعلیم الهی» یا «مظاهرش» که عهده دار این تعلیم است؛ از همین روست که پیامبر(ص) که خود این علوم غیر عادی را به «تعلیم الهی» دارا شده است(نساء، آیه ۱۱۳)؛ می تواند این دارایی از دانایی را به دیگر به «تصرفات» خویش منتقل کند.(بقره، آیه ۱۵۱)

از نظر قرآن، بر مومنان است که تا با انتخاب روش هایی خاص «ظرفیتی» در نفس خویش ایجاد کنند که «پیامبر»(ص) به عنوان «معلم» بتواند این علوم را به شکل «دارایی» به آنان منتقل کند و آنان دارا به چنین دانایی شوند.

از نظر قرآن، بخشی از این «علوم غیر عادی» ناظر به ساحت «ذکر الهی» است که انسان به طور طبیعی و عادی قادر به «فهم» و نیز «انجام» آن نیست؛ علوم ذکری، علوم خاصی است که خدا به انسان از طریق «تعلیم پیامبر» می آموزد؛ چنان که خدا به صراحت در قرآن می فرماید: فَاذْکُرُوا اللَّهَ کَمَا عَلَّمَکُمْ مَا لَمْ تَکُونُوا تَعْلَمُونَ؛ خدا را چنان ذکر کنید که به شما تعلیم داد چیزی را که نمی توانستید بدانید.(بقره، آیه ۲۳۹)

از آن جایی که این «تعلیم الهی علوم غیر عادی ذکر» تنها از طریق «پیامبر»(ص) برای دیگران دست یافتنی و شدنی است، معلوم می شود که «حقیقت تعلیم پیامبر همان تعلیم الهی» است؛ این بدان معناست که پیامبر(ص) در مقام «مظهریت معلم» است؛ یعنی همان طوری که خدا از طریق دل و زبان پیامبر(ص) به مردم وحی می رساند(نجم، آیات ۲ تا ۴) یا همان طوری که «قتل و تیری که انداخته» می شود به ظاهر از سوی پیامبر(ص) است، ولی در باطن آن که این کارها را انجام می دهد، خدا از طریق مظاهرش یعنی پیامبر(ص) و معصومان(ع) است که نفس پیامبر(ص) هستند.(آل عمران، آیه ۶۱)

پس وقتی خدا می گوید که من به مردم تعلیم ذکر می کنم، همان تعلیمی است که از طریق «مظاهرش» انجام می دهد؛ چنان که «توفی» و گرفتن کامل و تمام نفس از سوی خدا به ملک الموت نیز نسبت داده می شود که در مقام مظهریت عمل می کند.

از نظر قرآن، کسب علوم ذکری که علوم غیر قابل دست یابی برای انسان است، تنها از «طریق تعلیم خاص» الهی و مظاهرش شدنی است. این بدان معناست که مراجعه به غیر این مظاهر برای کسب چنین علومی معنا و مفهوم ندارد. به عنوان نمونه از جمله علوم غیر عادی، «علوم لدنی» است. دست یابی به این علوم تنها زمانی شدنی است که انسان «عروج» داشته باشد؛ زیرا این علوم لدنی، «تنزل یافته» نیست، بلکه در همان حالت حقیقی خود هستند؛ یعنی علوم لدنی علوم هستند که انسان اگر بدان دسترسی یابد، در همان تجلیات حقیقی خود آن را دریافت می کنند بی آن که تنزلی رخ داده باشد؛ چنان که پیامبر(ص) حقیقت «قرآن» را از مقام «علی حکیم» قبل از «انزال و تنزیل» دریافت می کند که همان «حقیقت ام الکتاب» است. البته این قرآن سپس به تعلیم الهی در مقام «انزال دفعی و تنزیل تدریجی» در قالب «عربی مبین» برای «تعقل» بشر در اختیار پیامبر(ص) و به تعلیم ایشان در اختیار مردم قرار می گیرد. به این معنا که پیامبر(ص) هم نسبت به حقیقت قرآن در مقام «ام الکتاب» دسترسی به فضل و عنایت الهی پیدا می کند و هم در مقام انزال و تنزیل در قالب الفاظ عربی مبین دسترسی دارد.(زخرف، آیات ۱ تا ۴ و آیات دیگر)

از نظر قرآن، حضرت خضر(ع) از جمله کسانی است که به «علم لدنی» به فضل الهی دسترسی یافته است. این علم لدنی که علم به «ام الکتاب» و «لوح محفوظ» است، علم نسبت به همه هستی است به طوری که هر چه که باید «مقدر» شود در آن کتاب موجود است. از آن جایی که «تعلیم علم لدنی» تنها از سوی خدا شدنی است، درخواست موسی (ع) برای «تعلیم علوم لدنی» از خضر(ع) به نتیجه ای نمی رسد؛ زیرا اگر این علوم قابل تعلیم باشد، تنها از طریق «خدا» یا «مظاهر خاص» امکان پذیر است و حضرت خضر(ع) با آن که خود دارای علم لدنی به تعلیم الهی بود، ولی در مقام «مظهریت مُعلّم علوم لدنی» نبود. از همین روست که چیزی عاید حضرت موسی(ع) نمی شود؛ زیرا خضر(ع) به عنوان استاد تعلیمی نبود، و نتوانست ماهیگیری یاد دهد بلکه تنها سه ماهی در اختیار موسی(ع) قرار می دهد.

البته چنان که بارها بیان شد، عدم توانایی حضرت خضر(ع) برای تعلیم حضرت موسی(ع) تنها به «عدم ظرفیت موسی» مربوط نیست، بلکه به عدم «قابلیت خضر» در «تعلیم» باز می گردد؛ زیرا علم لدنی، هر چند که در اختیار حضرت خضر(ع) قرار می گیرد، ولی او «رسول» نیست، بلکه «نبی» است که علوم لدنی در اختیار اوست؛ از همین روست که به سبب عدم مظهریت و مسئولیت ناتوان از «تعلیم علم لدنی» به موسی(ع) می شود.(کهف، آیات ۶۵ تا ۸۷)

اما چهارده معصوم(ع) به سبب آن که «مظاهر معلم» هستند و خدا آنان را به عنوان «معلم» انتخاب کرده است، می توانند علوم لدنی غیر عادی را به کسانی که ظرفیت آن را دارا هستند، تعلیم دهند.

از نظر قرآن، زمانی ظرفیت برای شخص فراهم می آید تا معصومان(ع) به عنوان مظاهر علم لدنی و غیر عادی الهی به تعلیم بپردازند که شخص با «تصرفات تکوینی» معصومان (ع) تطهیر و تزکیه شده باشد؛ زیرا از نظر قرآن هیچ کسی خود نمی تواند «تزکیه نفس» داشته باشد؛ بلکه آن چه انجام می دهد، بسترسازی برای «تزکیه الهی» در نفس انسانی است.(نور، آیه ۲۱)

البته چنان که بارها گفته شد، پیامبر(ص) و معصومان(ع) به عنوان مظاهر تمامیت الهی و «متالهین» توانایی «تزکیه» و تصرفات تکوینی را دارا هستند(بقره، آیات ۱۲۹ و ۱۵۱؛ آل عمران، آیه ۱۶۴؛ جمعه، آیه ۲) و آنان می توانند در افراد تصرف تکوینی داشته و آنان را برای بهره مندی از «علم لدنی» آماده سازند. پس از نظر قرآن، تنها معصومان (ع) هستند که می توانند به عنوان «معلم و استاد» برای سالکان عمل کنند و آنان را به «علوم غیر عادی، هم چون علم لدنی» آماده سازند و این علوم را به آنان انتقال دهند.

از نظر قرآن، ایمان و تقوای الهی در مراتب وجودی سه گانه عام وخاص و اخص می تواند، بهترین شرایط را برای کسب «علم لدنی» فراهم آورد؛ زیرا در این حالت علم الیقین، عین الیقین و حق الیقین به انسان داده می شود؛ زیرا این امور شرایط را برای «تزکیه» و «تعلیم » از سوی خدا را فراهم می آورد؛ چنان که خدا می فرماید: وَاتَّقُوا اللَّهَ وَیُعَلِّمُکُمُ اللَّهُ؛ تقوای الهی پیشه کنید که از چیزها زیادی که به شما داده می شود، یکی تعلیم خدا است.(بقره، آیه ۲۸۲) شکی نیست که تعلیم الهی همان علوم خاص است که دارایی برای افرادی چون حضرت آدم(ع) شد و او را برای خلافت شایسته گردانید.(بقره، آیات ۳۰ و ۳۱)

از نظر قرآن، دسترسی به «علم لدنی» از جمله «کتاب» جز برای کسانی که تطهیر شده باشند، فراهم نیست؛ یعنی اگر کسی بخواهد به حقیقت قرآن در «کتاب مکنون» دسترسی داشته باشد باید تطهیر شده از سوی خدا و مظاهرش باشد؛ چنان که خدا می فرماید: إِنَّهُ لَقُرْآنٌ کَرِیمٌ فِی کِتَابٍ مَکْنُونٍ لَا یَمَسُّهُ إِلَّا الْمُطَهَّرُونَ تَنْزِیلٌ مِنْ رَبِّ الْعَالَمِینَ؛ که این پیام قطعا قرآنى است ارجمند در کتابى نهفته و مکنون که جز پاک‏شدگان بر آن دست ندارند وحیى است از جانب پروردگار جهانیان. (واقعه، آیات ۷۷ تا ۸۰)

این کتاب مکنون همان ام الکتاب است که جزو علم لدنی الهی است. دسترسی برای این بخش تنها برای تطهیر شدگان هستند که خدا از طریق مظاهرش یعنی چهارده معصوم(ع) آنان را تطهیر کرده و برای کسب علم لدنی آماده می کنند. در حقیقت آنان هستند که ظرفیت را برای مومنان فراهم می آورند تا از علم لدنی بهره مند شوند؛ خدا در جایی دیگر می فرماید: خُذْ مِنْ أَمْوَالِهِمْ صَدَقَهً تُطَهِّرُهُمْ وَتُزَکِّیهِمْ بِهَا وَصَلِّ عَلَیْهِمْ إِنَّ صَلَاتَکَ سَکَنٌ لَهُمْ وَاللَّهُ سَمِیعٌ عَلِیمٌ ؛ از اموال آنان صدقه‏ اى بگیر تا به وسیله آن ایشان را تطهیر و تزکیه کنی و برایشان دعا کن؛ زیرا دعاى تو براى آنان آرامشى است؛ و خدا شنواى داناست. (توبه، آیه ۱۰۳)

پس از نظر قرآن، پیامبر(ص) در جایگاه مظاهر الهی توانایی و ظرفیت تطهیر و تزکیه دیگران را دارد که تصرفات تکوینی در وجود افراد است تا ایشان ظرفیت بهره مندی از علم لدنی را به دست آورند.

در این آیه از «صدقه» به عنوان بستری برای ظرفیت یابی نفس برای تزکیه و تطهیر معصومان(ع) سخن به میان آمده است؛ این همان چیزی است که خدا در آیات دیگر از آن به «احسان» یاد می کند و از مومنان می خواهد تا با احسان به ویژه در مرتبه ایثار اکرامی خود را برای بهره مندی از تطهیر و علم لدنی آماده سازند.(یوسف، آیه ۲۲؛ قصص، آیه ۱۴)

انسانی که با اعمال نیک تقوایی و ایمان و احسان خود را برای «تطهیر و تزکیه معصومان» آماده می کند، دل هایشان برای استماع حقیقت و رویت و ارایه حقایق آماده می شود.(مائده، آیه ۸۳)

برای کسب علوم لدنی لازم است تا تطهیر و تزکیه نفس از سوی مظاهر الهی که در مقام معلم هستند، انجام شود. این تطهیر و تزکیه چون تصرفات در وجود انسان است از دیگران نشات نمی گیرد، مگر آن که آنان نیز خود مظهر «معلم معلم» باشند؛ یعنی مظهریتی از معصومان(ع) داشته باشند و بتوانند تصرفاتی در وجود بکنند؛ چنان که آیت الله بهجت فومنی به عنوان «معلم» از سوی «معصوم» معرفی شده است؛ زیرا تصرفات ایشان در تکوین مبتنی بر اذن معصوم(ع) به عنوان مظهریت بوده است. البته باید توجه داشت که مظهریت آنان «ناتمام» است و مصداق «سبوح قدوس» نیستند؛ یعنی این مظاهر «مُعلّمِ معلّم» ممکن است همه صفات الهی نداشته باشند تا از ایشان به عنوان «متاله» یاد شود؛ که در این صورت باید گفت که آنان «عیب» دارند و صفت یا صفاتی را احراز نکرده و ظهور نبخشیده اند، یا آن که اگر در مقام «سبوح» باشند و همه صفات الهی را دارا باشند واز ایشان به عنوان «متاله» یاد شود، «قدوس» از نقص نیستند؛ زیرا همه کمالات و صفات الهی را به «تمام» دارا نیستند؛ زیرا اگر برای هر صفتی از یک تا صد قایل شویم، اینان صد را ندارند؛ چنان که «جنیان» با آن که «سبوح» هستند و همه صفات الهی را همانند انسان دارا هستند، ولی «قدوس» نیستند، زیرا مثلا در امر «عقل» در سطح «فقاهت» هستند، نه در سطح تعقل. از همین روست که پایین تر از انسان قرار می گیرند؛ زیرا خدا فقاهت را به جنیان و تعقل را به انسان نسبت می دهد؛ زیرا قلوب جنیان «تفقه» می کند(اعراف، آیه ۱۷۹) ؛ اما قلوب انسان ها می تواند فراتر از «تفقه»(همان)، «تعقل» هم داشته باشد که عالی ترین درجه از درجات فهم است.(حج، آیه ۴۶) البته اکثریت مردم به سطح تعقل نمی رسند و قلوب ایشان تعقل نمی کند، بلکه قلوب تفقهی دارند که در سطح جنیان است؛(اعراف، آیه ۱۷۹) و تنها شماری اندک از مردم به قلوب تعقلی می رسند؛ زیرا چنین قلوبی به نور ایمان روشن شده و دارای سعه وجودی شده است. این همان قلوب سلیم است که از هر گونه عیب و نقص پاک است.

از نظر قرآن، قلوب تعقلی از این ظرفیت برخوردار است تا در مقام «فواد» حقایق هستی را در مقام «لدن» دریافت کند؛ چنان که پیامبر(ص) این گونه حقایق هستی را دریافت می کرد و «علم لدنی» ایشان بر اساس رویت فواد به دست می آید.(نجم، آیات ۴ تا ۱۱)