ذکر الهی، چیستی و ماهیت آن

بسم الله الرحمن الرحیم

یکی از نام های قرآن، ذکر است و هم چنین در قرآن خدا به پیامبر(ص) فرمان می دهد که مردم را نسبت به آن متذکر شود و هم چنین ایشان و مردم باید اهل ذکر باشند. این واژه در سخنان عالمان و عارفان از واژه های پر تکرار و پرکاربردی است که به نظر می رسد، دانستن مفهوم واقعی و چیستی ماهیت آن از منظر قرآن می تواند گره گشایی چرایی ارزش و اهمیت ذکر از منظر انبیاء و اولیای الهی باشد. نویسنده در این مطلب با مراجعه به آموزه های وحیانی قرآن، بر آن است تا حقیقت و ماهیت ذکر و آثار آن را تبیین کند. با هم این مطلب را از نظر می گذرانیم.

معناشناسی و مفهوم شناسی ذکر

«ذکر» به معنای یاد آوردن چیزی و هر چیزی که بر زبان جاری می شود.( لسان العرب، ابن منظور، ج ۵، ص ۴۸، «ذکر») برخی بر این باورند که «ذکر» به معنای تذکر قلبی یا لسانی در برابر غفلت یا نسیان است.( التّحقیق، حسن مصطفوی، ج ۳، ص ۲۹۷، «ذکر») بنابراین فرقی نمی کند که احضار چیزی در ذهن و قلب باشد یا در زبان یا چیزی دیگر؛ زیرا همه این ها می تواند امری که فراموش شده یا نسبت به آن غفلت دست داده، دوباره به یاد آورده شود.(نگاه کنید: مفردات الفاظ قرآن کریم، راغب اصفهانی، ص ۳۲۸)

اما باید توجه داشت که واژه ذکر قبل از آن که به این معنا به کار رود، به معنای چیز سخت، گیاه تلخ و سخت و غیر قابل خوردن، باران تند و سخت، فلزات سخت و کوبیده نشده، نابارور، مرد، حافظه، یادبود، به یاد آوردن، نرینه و آلت مردانه، استوار و محکم و مانند آن ها است.

از همه این عبارت می توان به «غلظت» در مفهوم «ذکر» توجه یافت. این بدان معنا خواهد که چیزهایی که از استحکام و استواری برخوردارند، نوعی بقا دارند که به سادگی رنگ زوال به خود نمی گیرد. از همین رو، چیزها و داشته هایی که در قلب آدمی استوار است، «ذکر» گفته می شود و تذکر به معنای نوعی توجه یابی به آن چیز است. پس وقتی از ذکر سخن می گوییم، چیزهای متین و استواری است که تباهی در آن راه نمی یابد، هر چند که ممکن است در آن تغییری رخ داده باشد.

پس وقتی در فرهنگ قرآنی، ذکر بر قرآن، پیامبر(ص)، کتب الهی، احضار چیزها بر قلب و زبان و مانند آن ها به کار رفته می رود، به معنای آن است که این چیزها اموری دارای چنان استواری و بقایی است که می توان با «تذکر» به آن ها به اصل آن بازگشت. تذکر و یادآوری هماره نسبت به چیزهایی است که از استواری و متانت در قلب آدمی برخوردار است؛ زیرا با کوچک ترین توجه می توان به آن اصل ماندگار و استوار رسید.

به سخن دیگر، چیزهایی در انسان است که از استواری برخوردار است و به سبب عوامل درونی و بیرونی، شخص نسبت به آن چیزها گرفتار غفلت و نسیان می شود، اما با کوچک ترین توجه درونی و بیرونی، دوباره آن چیز به خاطر می آید؛ زیرا این امور همانند سنت های الهی است که تبدیل و تحویل در آن راه نمی یابد، اما تغییر در آن راه می یابد.(روم، آیه ۳۰؛ رعد، آیه ۱۱؛ انفال، آیه ۵۳)

از نظر قرآن، خدا از چیزهای استوار در ذات هر چیزی از جمله انسان است؛ زیرا خدا مشهود در هر چیزی است(مائده، آیه ۱۱۷؛ سباء، آیه ۴۷) و اصولا معیت الهی نسبت به هر چیزی از جمله انسان، معیت قیومی است که بدون خدا همان طوری که چیزی هست نمی شود، هستی انسان بدان است؛ بنابراین، خدا از خود انسان به خودش نزدیک تر است.(حدید، آیه ۴؛ ق، آیه ۱۶)

بنابراین، وقتی گفته می شود که انسان باید خدا را ذکر کند(احزاب، آیه ۴۱)، به این معنا است که به چیزی توجه یابد که در ذات انسان قیومیت دارد. البته توجه یابی انسان به خدا که قیومیت در ذات انسان دارد، موجب می شود که خدا نیز به ذات چنین شخصی توجه یافته و او را در مسیر درست یاری رساند.(بقره، آیه ۱۵۲)

چرایی اطلاق ذکر بر قرآن

یکی از نام های قرآن، ذکر است.(نحل، آیه ۴۴؛ قلم، آیات ۵۱ و ۵۲) خدا می فرماید: إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّکْرَ وَإِنَّا لَهُ لَحَافِظُونَ ؛ به راستی ما این ذکر را به تدریج نازل کرده‏ ایم و قطعا حافظ و نگهبان آن خواهیم بود. (حجر، آیه ۹)

چنان که گفته شد، ذکر به معنای چیزی استوار و محکم و غلیظ است که از پایایی و مانایی برخوردار است. حقیقت قرآن این گونه است؛ زیرا ریشه در ام الکتاب الهی دارد که در مقام «لدن» علی حکیم و عزیز حکیم است.(طه، آیه ۹۹؛ زخرف، آیه ۶۷؛ رعد، آیه ۱)

از نظر قرآن، خاصیت و ویژگی قرآن این است که داشته های فطری انسان را به او «تذکر» می دهد؛ زیرا قرآن، کتابی است که در قالب «ذکر» و تذکر نزول یافته است تا انسان متذکر چیزهایی شود که در خود دارد و به دلایلی چون توجه و اهتمام به دنیا و مانند آن ، از این امور غافل یا گرفتار نسیان و فراموشی شده است.

از نظر قرآن، هر آن چه در قرآن آمده است، شامل دو دسته از امور است که می توان به یک دسته از آن ها امور ذکری و به دسته دیگر امور تعلیمی اطلاق کرد؛ زیرا قرآن، با آیات خود بخشی که را انسان می دانسته و جزو دارایی های ذاتی اوست، به او تذکر می دهد که در این صورت ذکر است؛ و از سوی دیگر چیزهایی را به انسان تعلیم و یاد می دهد که نمی دانست.

از نظر قرآن، علومی که از طریق قرآن به انسان می رسد شامل دو دسته است: وَیُعَلِّمُکُمُ الْکِتَابَ وَالْحِکْمَهَ وَیُعَلِّمُکُمْ مَا لَمْ تَکُونُوا تَعْلَمُونَ؛ ۱. تعلیم کتاب و حکمت ؛ ۲. تعلیم آن چه که انسان قادر آموختن آن نبود.(بقره، آیه ۱۵۱؛ و نیز ۲۳۹)

در جایی دیگر خطاب به خود پیامبر(ص) نیز می فرماید: وَأَنْزَلَ اللَّهُ عَلَیْکَ الْکِتَابَ وَالْحِکْمَهَ وَعَلَّمَکَ مَا لَمْ تَکُنْ تَعْلَمُ؛ خدا به یک باره کتاب و حکمت را بر تو نازل کرد و به تو چیزهایی را آموخت که نمی توانستی بیاموزی.(نساء، آیه ۱۱۳)

برای درک این معنا که قرآن، چرا ذکر و علم است باید به تبیین چند اصطلاح قرآن پرداخته شود؛ زیرا بدون درک این اصطلاحات قرآنی نمی توان، تحلیل و تبیین درستی از ماهیت و چیستی ذکر بودن قرآن ارایه کرد.

  1. علم: واژه علم از «علم و نشانه» و علامت است. علم در حقیقت نشانه هایی است که انسان را به حقایقی رهنمون می کند. بر همین اساس، علوم انسانی ، نشانه ها و آیاتی است که حقایقی را نشان می دهد. از نظر قرآن، علم الهی همان آیات و نشانه هایی است که بیانگر حقایق صفات الهی است که به شکل حقایق تکوینی و تدوینی تحقق خارجی یافته است. پس هر موجود امری و خلقی از نظر قرآن، نشانه و علامتی از صفتی از صفات الهی است که همان حقایق هستی را شکل می دهد. اما علم در انسان به معنای دیگر است که البته ارتباط تنگاتنگی با همان نشانه شناسی برای دریافت حقایق دارد؛ زیرا انسان با نشانه ها که علم را از لا علم جدا می کند، به حقایق دست می یابد. دست یابی به حقایق هستی که همان موجودات به عنوان مظاهر الهی است، همان علم است. پس از نظر قرآن، علم به «تصدیق حق در یک فرآیند پیچیده» است؛ زیرا علم هرگز بدون تعلیم دست یافتنی نیست. تعلیم نیز به معنای «تطبیق داده های بیرونی، بر داشته های درونی و فطری است.» علم الهی نیز از همین جنس است؛ زیرا خدا نشانه ها را بر حقایق باز می گرداند تا این گونه حقیقت در نشانه و نشانه به حق اشاره داشته باشد. البته باید توجه داشت که میان علم انسانی و علم الهی این تفاوت است که در علم الهی نیازی به تعلیم بیرونی نیست؛ زیرا خدا داده های بیرونی را بر حقایق ذات خویش که همان حقایق ثابت است تطبیق می دهد، که از آن به علم الهی تعبیر می شود. از نظر قرآن، نخستین علومی که انسان به دست می آورد، از طریق ابزارهای سمعی و بصری و فواد است؛ زیرا «فواد» انسان دارای داشته های فطری سطحی و ابتدایی است که تنزل یافته همان اطلاعات فطری «قلب» است. از این روست که خدا علم ابتدایی را به این سه گانه «سمع و بصر و فواد» نسبت می دهد که فعالیت های هماهنگ آن ها «علم» را ایجاد می کند. البته از نظر قرآن، انسان هیچ علمی پیش از این که این فرآیندی پیموده شود، ندارد؛ از این روست که قرآن به صراحت می فرماید: وَاللَّهُ أَخْرَجَکُمْ مِنْ بُطُونِ أُمَّهَاتِکُمْ لَا تَعْلَمُونَ شَیْئًا وَجَعَلَ لَکُمُ السَّمْعَ وَالْأَبْصَارَ وَالْأَفْئِدَهَ لَعَلَّکُمْ تَشْکُرُونَ؛ و خدا شما را از شکم مادرانتان در حالى که چیزى نمى‏ دانستید بیرون آورد و براى شما گوش و چشمها و فواد قرار داد باشد که سپاسگزارى کنید. (نحل، آیه ۷۸) این که قبل از این فعالیت ها، همگان فاقد علم هستند، به سبب آن است که علم چیزی جز «تطبیق داده های بیرونی بر داشته های درونی فطری و تصدیق و اذعان در صورت تطبیق» نیست. پس قبل از چنین فرآیندی چیزی به نام «علم» برای انسانی ثابت نیست. اطلاق علم بر برآیند و نتایج داده ها بر داشته ها است، نه هر چیزی.
  2. تعقل: یکی از واژگان پر کاربرد واژه «عقل» است که هماره به شکل فعلی چون «عقلوا» «یعقلون» و مانند آن ها به کار رفته است؛ زیرا تعقل چیزی جز فعالیت «قلب» نیست؛ چرا که تعقل یعنی «عرضه و ارایه داده ها و اطلاعات بیرونی سمعی و بصری بر داشته های فطری الهی در چارچوب مشخص تفکر و رسیدن به علم و یقین و تحقق گرایش نسبت به حق و گریزش از باطل» این بدان معنا است که عاقل از نظر قرآن، انسانی است که از قلب خویش برای انجام چنین فعالیتی به درستی بهره گرفته باشد؛ زیرا از نظر قرآن، برخی از انسان ها قلب خویش را دفن و دسیسه، زنگار، مختوم، مکنون و مطبوع(شمس، آیات ۷ تا ۱۰؛ مطففین، آیه ۱۴؛ بقره، آیه ۷ ؛ کهف، آیه ۵۷؛ و آیات دیگر) کرده اند، به طوری که قلب از فعالیت سالم و سلیم خود دور می شود و نمی تواند به فعالیت تعقلی چنان که باید و شاید بپردازد. از نظر قرآن، قلب انسانی به عنوان نمادی از حقیقت ماهیت انسان، مرتبه ای از نفس است که برای انجام مسئولیت تعقل فعالیت می کند.(اعراف، آیه ۱۷۹؛ توبه، آیه ۱۲۷) از آن جایی که نفس انسانی، دارای همه صفات الهی است، به طور طبیعی، قلب نیز داده های بیرونی شنیداری و دیداری را بر داشته های اسمایی عرضه و ارایه می کند که در صورت تطبیق آن را به عنوان حق شناسایی و به عنوان علم دسته بندی می کند، و در صورت عدم تطبیق به عنوان باطل و «غیر علم» ساماندهی می کند. باید یاد آور شد که داده های بیرونی در اصل از دو ابزار اصلی گوش و چشم در قالب اطلاعات و داده های سمعی و بصری در گام اول در اختیار «فواد» قرار می گیرد(نحل، آیه ۸۷) که مرتبه پایین تر از مراتب نفس نزدیک به حس است؛ از این روست که فواد با «قلب» که مرتبه برتری تفاوت ماهوی دارد. از نظر قرآن، داده های حسی از دیداری و شنیداری نخست در اختیار «فواد» قرار می گیرد. از آن جایی که فواد بستری خالی است، و مرتبط با پایین ترین سطح نفس است، امکان این را دارد که گرفتار هوای نفسانی از غضب و شهوت شود و همانطوری که اطلاعات حسی از بصری و سمعی با «غشاوه»(بقره، آیه ۲؛ جاثیه، آیه ۲۳) و «وقر»(اسراء، آیه ۴۶؛ انعام، آیه ۲۵؛ کهف، آیه ۵۷) همراه شود، فواد نیز گرفتار «هواء» شود(ابراهیم، آیه ۴۳) و این گونه اطلاعات را به شکل ناقص به قلب برساند. در حقیقت ابزارهای ابتدایی که باید در خدمت «قلب» باشند، عملیات و کارآیی خود را نداشته و کارویژه های خویش را به شکل تمام و کمال انجام نمی دهد.(احقاف، آیه ۲۶) البته از نظر قرآن، فواد یک نرم افزار ابتدایی دارای اطلاعات محدودی است که می تواند فرآیند «تعلم» را انجام دهد و انسان به علم ابتدایی نه «تفقه تعقلی» برسد؛ زیرا مرتبه «تفقه تعقلی» ویژه مرتبه «قلب» است.(اعراف، آیه ۱۷۹)
  3. تفکر: اصولا فکر به معنای گلوله کردن نخ برای بافتن است. بنابراین، تفکر در انسان همان ساماندهی کردن داده های گوناگون بیرونی از شنیداری و دیداری برای عرضه بر داشته های فطری است.(آل عمران، آیه ۱۹۱؛ اعراف، آیه ۱۷۶)
  4. جهل: از نظر قرآن، جهل به معنای عدم به کارگیری فرآیند تعقل است؛ از همین روست که جهل در برابر عقل گذاشته می شود، نه در برابر علم. پس مجهول چیزی است که فرآیند تعقل نسبت به آن طی نشده باشد. این زمانی اتفاق می افتد که ابزارهای سمعی و بصیر و فوادی به درستی به کار گرفته نشده باشد و بستری برای استفاده ژرف تر قلب فراهم نشده باشد.
  5. فقاهت: میان علم و فقه تفاوت معناداری از نظر قرآن است؛ زیرا علم در یک فرآیند ساده ای با بهره گیری از قوای بصری و سمعی و فوادی به دست می آید، اما فقاهت را می بایست از فعالیت پیچیده قلب دانست که در قالب تعقل انجام می شود. از این رو، نظر دقیق برای دست یابی به فهم ژرف و عمیق را که قلب با بهره گیری از داده های بیرونی و داشته های درونی به دست می آورد، فقه می گویند. از همین روست که در قرآن، علم به «فواد»(نحل، آیه ۸۷) و فقه به «قلب» نسبت داده می شود.(اعراف، آیه ۱۷۹)
  6. شک: شک به معنای داخل شدن یا داخل کردن دو چیز متضاد یا متناقض مانند سیاهی در سپیدی است. کسی گرفتار شک است که حق و باطل و درست و نادرست را در هم آمیخته و نمی تواند آن ها را از هم جدا کند.
  7. ریب: این واژه به معنای اضطراب است. کسی گرفتار ریب است که نتواند حق و باطل را از هم جدا کند و خوب و بد را تمایز دهد.
  8. تردید: کسی که گرفتار شک است، از نظر قلبی گرفتار ریب بوده و همان اضطراب در عمل موجب می شود که گرفتار تردید شود و به یک چیز بارها برگردد.

از آن جایی که انسان گرفتار شک علمی در قلب خویش گرفتار ریب است و همین اضطراب در رفتار خویش به شکل تردید به نمایش گذاشته می شود، می توان گفت که چنین شخصی عالم و عاقل نیست و گرفتار نادانی است.

با توجه به مطالب پیش گفته می توان دریافت که داده های وحیانی شنیداری قرآن به دو دسته داده های «ذکری و علمی» دسته بندی می شود که در صورت بهره گیری قلب از داده ها، در قالب تدبر می توان از آن به عنوان «فقاهت تعقلی قلب» از آن یاد کرد. از همین روست که خدا آیات قرآنی را به دو دسته تعلیمی و ذکری دسته بندی کرده است.

تذکر فرآیندی در قلب

با توجه به آن چه بیان شد معلوم می شود که برای ذکر یک فرآیند در قلب آدمی است؛ به این معنا که همان طوری که تعقل، فعالیت قلب با بهره گیری از داده های بیرونی بر داشته های فطری درونی است؛ ذکر «توجه بخشی به قلب برای بهره گیری از داشته های فطری و درونی در راستای تطبیق داده های بیرونی است.»

به سخن دیگر، از نظر قرآن، گاه قلب انسانی گرفتار دفن و دسیسه و دیگر بیماری های قلبی می شود و داشته های فطری هر چند که تبدیل و تحویلی در آن نیست، اما تغییر می یابد و قلب نمی تواند فرآیند بهره گیری و تطبیق درست را انجام دهد؛ زیرا داشته ها در زیر خروارها گناه و خطا و اشتباه «دفن و دسیسه» شده است؛ پس لازم است تا با «ذکر» و «تذکر» آن داشته های فطری مدفون، آشکار شود و بستری برای تطبیق و فعالیت تعقلی و تفقهی قلب فراهم آید. از همین روست که هماره «ذکر» و «تذکر» را قلبی دانسته اند و اطلاق «ذکر» بر «قرآن»، محمد(ص)، کتب آسمانی، و مانند آن ها، از باب آن است که این امور موجب می شود تا «داشته ها»ی مدفون و نهان و مختوم و مطبوع، آشکار شود و امکان استفاده برای قلب در راستای فرآیند تعقل و تفکر پدیدار شود.