خودشناسی از طریق خداشناسی

بسم الله الرحمن الرحیم

یکی از مهم ترین دغدغه های بشر خودشناسی است. این که بخواهد توان ها و نیروهای خود را بشناسد و از ناتوانی های خود آگاه شود و یا بخواهد جایگاه خود را در نظام هستی بشناسد و بداند و نسبت به آن ها معرفت و علم پیدا کند و از جهل و نادانی نسبت به خود رهایی یابد. این ها و مانند آن مهم ترین دغدغه هر انسانی پس از سیری و امنیت است؛ چرا که پس از این تامین این دو امر،‌ دغدغه خودشناسی او را نگران می کند و ترس از آینده موهوم او را به خود مشغول می کند و به فلسفیدن می کشاند.

این گونه است که هر انسانی پس از آسایش و آرامش نسبی به این پرسش ها و پاسخ گویی به آن ها مشغول می شود. اما راه هایی که می توان به پرسش ها به طور دقیق و یقینی پاسخ داد خود مساله ای است که نویسنده با مراجعه به آموزه های قرآنی در صدد پاسخ گویی به آن است. با هم این مطلب را از نظر می گذرانیم.

من کیستم؟

هر کسی وقتی خود را با دیگران یا جهان بیرونی مقایسه می کند، این پرسش را مطرح می کند که من با دیگر هم نوعان خودم چه تفاوت هایی دارم؟ شاید نخستین پرسش کودک تفاوت جنسیتی باشد که با دیگر هم نوعان خود دارد؛ چرا که می بیند که نوع اندام یا پوشش دیگری با او متفاوت است. این پرسش ها وقتی به سنین بالاتری می رسد تشدید می شود؛ چرا که تفاوت های ظاهری خود عامل مهم در شناخت خود از دیگری می شود و به طور طبیعی انسان می خواهد با شناخت ضدها و تفاوت ها خود را بازشناسی کند؛ زیرا به طور طبیعی این جداسازی به نوعی استقلال و تعریف از خود می انجامد که از دیگران او را متمایز می سازد.

البته هرروزی که برعقل و فهم او نسبت به خود و جهان بیرونی افزوده می شود، دایره پرسش ها گسترده تر می شود و از «من» شخصی به «من» نوعی می رسد. پس وقتی در این جا از خود می پرسد به معنای پرسش از نوع انسان و تفاوت هایش با دیگر انواع و سپس اجناس خواهد بود. پس در اندیشه بازشناسی انسان از دیگر موجودات دست یابی به جایگاه و ارزش انسان جهان می رود؛ زیرا می بیند که نوع انسانی دارای توانایی هایی است که شاید در خود شخص او نباشد ولی این نوع از دیگر انواع چنان متمایز است که می توان آن را برتر از دیگر انواع دانست. پس شناخت توانایی ها و ناتوانی های هم نوع کمک می کند تا توان ها و ظرفیت های احتمالی خود را نیز بشناسد و در جست و جو آن برآید.

به هر حال، پرسش او از من کیستم دو جنبه شخصی و نوعی می یابد؛ زیرا به این نتیجه می رسد که شناخت و درک توانایی های هم نوع نیز برای شناخت شخص و شخصیت خودش نیز بسیار مهم و اساسی است. پس وقتی می پرسد از کجا آمده ام؟ به کجا می روم؟ آمدنم بهر چه بود؟ آن را در دایره هم نوعان بلکه حتی انواع قرار می دهد و می خواهد نظام هستی را بشناسد؟ این گونه است که پرسش های دیگری مطرح می شود که خدا یکی از مهم ترین آن هاست؟ زیرا در نهایت به این پرسش می رسد که جهان غیبی است که جهان را ساخته و پرداخته و مدیریت و ربوبیت می کند و از آن جایی که که آن قدرت، باید‌ مثلا حیات، علم و حکمت مطلق باشد، به چه انگیزه و یا فلسفه و هدفی جهان و از جمله انسان و شخص او را آفریده است؟

این جاست که این پرسش به گونه ای دیگر مطرح می شود که آن موجود و به اصطلاح ما خدا،‌ کیست؟ چه صفات و توانایی هایی دارد؟ و من نسبت به آن خدا چگونه هستم؟ شباهت ها و تفاوت های انسان با خدا چیست؟ این گونه است که به طور طبیعی پرسش از خود و به خدا می انجامد و این گونه است که پیوندی استوار میان خودشناسی و خداشناسی پدید می آید.

علت شناسی یا معلول شناسی

انسان در چارچوب معیارهای عقلانی پرسش خود را در قالب علی و معلولی سامان می دهد و می پرسد که خدا علت و انسان و دیگر موجودات معلول او هستند؟ چه سنخیتی میان آفریده و آفریدگار است؟ پاسخ به این پرسش به معنای آن است که بخواهد انسان بداند صفات و دارایی های انسان چیست و چه میزان از دارایی های آفریدگار و علت خود را داراست؟ البته از آن جایی که با نگاه به پیرامون و آیات آفاقی در می یابد که معلول با توجه به نیازها و جنبه ها و جهات و ملاحظات گوناگونی دیگر می تواند کل یا بخشی از علت را دارا شود،‌ این پرسش را مطرح می کند که چه میزان از دارایی ها و صفات علت به انسان رسیده است و چه تفاوت ها و تمایزهایی با علت و آفریدگار خود دارد؟

از آن جایی که دانش بشر نسبت به آفاق روز به روز بیش تر و بیش تر می شود، به این نتیجه رسیده که این آفریده در میان آفریده های موجود در زمین از بیش ترین استعداد و ظرفیت برخوردار است و به نوعی اشرف آفریده های زمینی است و بر اساس همین می تواند همه آن چه در زمین بلکه حتی آسمان نزدیک است تحت تسخیر و سلطه خود در آورد. پس از یک نظر از همه موجودات زمینی و آفریده های آسمان نزدیک ، برتری دارد و از صفات و توانایی های بیشتری برخوردار است.

اما پرسش بشر این است که این برتری به سبب دارایی صفات و توانایی ها تا چه اندازه ای است؟ این جاست که نمی تواند پاسخ منطقی کاملی را ارایه دهد که قطعی باشد؛ زیرا هنوز از همه آسمانها و آفریده های آن آگاه نیست؛ بنابراین تا استقرای تام و تمامی انجام نشود، نمی تواند پاسخ قطعی به این پرسش دهد.

البته راه دیگری غیر از این روش است و به جای این که بخواهد از استقراء و یا از مسیر معلول شناسی به علت شناسی برسد و جایگاه خود را نسبت به علت و آفریدگار خود بداند، می تواند از راه دیگر به این پرسش پاسخ دهد که بیش تر از نوع نخست فلسفی و عقلانی است. به این معنا که نگاه خود را تجرید گرایانه تر ساخته و بخواهد از علت به معلول برسد و شناخت خود را نسبت به خود و دیگر آفریده های کامل کند.

اما این راه به یک معنا بسته است؛‌ زیرا شناخت علت و آفریدگار زمانی شدنی است که سنخیت کامل اثبات شده باشد و انسان به قطع و یقین بداند که همه دارایی ها و صفات الهی را داراست، هر چند که تفاوتی میان این دو دارایی از نظر اصل ماهیت وجود دارد؛ زیرا در یکی ازلی و ابدی است و در دیگری ازلی نیست بلکه به واسطه فیض آفریدگار است حتی اگر بگوییم که ابدی است.

اما بخش این نخست هم چنان معلوم انسان نیست؛ زیرا انسان اگرچه می داند تفاوت هایی در اصل دارایی دارد، اما آیا از نظر عمومیت و این که همه دارایی های آفریدگار را داراست یا نه؟ در جهل به سر می برد و هیچ راهی بدان ندارد.

خداشناسی در محدوده خودشناسی

در روایتی از پیامبر(ص) که امیرمومنان علی(ع) آن را نقل می کند، آمده که آن حضرت(ص) فرموده است: من عرف نفسه فقد عرف ربه؛ هر کسی خود را شناخت پس پروردگارش را شناخت.

ظاهر این عبارت این است که هر کسی با نگاهی به دارایی و نداری، توانایی و ناتوانی اش،‌ پروردگارش را می شناسد. به نظر می رسد که تفاوت های اساسی میان شناخت افراد انسانی نسبت به خدا وجود دارد؛ زیرا دارایی و نداری هر انسانی نسبت به هم نوع خودش متفاوت است و این گونه نیست که همه انسان ها از نظر درک و فهم و قدرت و عقل و مانند آن در یک سطح باشند؛ زیرا به سادگی این تفاوت ها را می توان در کلاس درس و جامعه و خانه و محیط اجتماعی دید و ردگیری کرد.

از سویی دیگر در این عبارت نیامده که کسی که خودش را شناخته؛ خداشناس شده و به الله و خدا شناخت و معرفت یافته است؛ بلکه نسبت به پروردگار خودش شناختی را کسب کرده است؛‌ چرا که الله و خدا برای هر آفریده ای به گونه ای ظهور می کند و همین تفاوت در ظهور است که تفاوت های آفریده ها و مظاهر را موجب شده است. پس همان طوری که در جهان و هستی این همه مظاهر و معلول های گوناگون و متفاوت وجود دارد، خود گواه این است که خدا برای همه یکسان تجلی و ظهور نکرده است. هر موجودی به میزان ظرفیت خودش از صفات الهی که ظهور یافته بهره مند می شود. این گونه است که آفریدگار در نقش پروردگار در می آید و با توجه به میزان ظرفیت هر آفریده ای، پروردگار خودش را به نمایش می گذارد. بر این اساس، پروردگار هر کسی مبتنی بر دارایی ها و صفاتی است که آن آفریده توانسته مظهر آن ها باشد. پس هر موجودی از جمله افراد انسانی با توجه به دارایی ها و ظرفیت های خودش است که پروردگارش را می شناسد نه خدا را.

از همین جاست که می توان گفت که مثلا انسان ها با توجه به دارایی های بسیاری که نسبت به دیگر آفریده های موجود زمینی در اختیار دارند،‌ پروردگارشان مظهر کامل ترین نسبت به خدا خواهد بود؛ و از آن جایی تفاوت های شگرف و اساسی میان افراد انسانی در مظهریت است، می توان گفت که برخی از افراد انسان مظهر تمام و کامل رب العالمین هستند؛ یعنی همه صفاتی را که جهانیان در دو عالم ماده و مجرد، دارا شدند، این فرد یا افراد انسانی مظهر همه آن صفات هستند.

از آیه ۳۱ سوره بقره بر می آید که انسان ها به عنوان یک نوع برتر از همه صفات الهی و اسماء‌خداوندی که ظهور کرده برخوردار هستند و همین امر موجب شده تا انسان به عنوان خلیفه خداوند انتخاب شود (بقره، آیه ۳۰) و همه موجودات و آفریده های خداوندی تحت تسخیر و فرمان انسان در آیند.(بقره، آیه ۳۴ و آیات دیگر)

در میان نوع انسان نیز حضرت محمد مصطفی(ص) و اهل بیت عصمت و طهارت(ع) که جان او هستند(آل عمران، آیه ۶۱) مظهر کامل تر و تمام تری از صفات خداوندی هستند. از همین روست که پروردگار پیامبر(ص) رب العالمین است. البته پیامبران(ع) به ویژه پیامبران بزرگ که در قرآن معرفی و به عنوان اسوه و الگو معرفی می شوند نیز از همین مقام برخوردارند و رسول رب العالمین هستند.(بقره، آیه ۱۳۱؛ انعام، آیات ۷۱ و ۱۶۲؛ اعراف، آیات ۵۴و ۶۱ و ۶۷ و آیات دیگر)

خودشناسی از راه خداشناسی

از نظر آموزه های قرآنی، هر چند که خودشناسی از راه های دیگر نیز شدنی است،‌ ولی بهترین راه آن است که انسان نخست خدا را بشناسد تا بتواند خودشناس شود. البته شکی نیست که این خداشناسی از سه مرتبه تنها در مرتبه سوم آن امکان پذیر و شدنی است و مرتبه ذات خداوند و نیز صفاتی که عین ذات هستند، دور از دسترس افکار و اوهام ماست تا بدان مرتبه پرواز کند و خدا را بشناسد، بلکه تنها در مرتبه سوم یعنی مظهریت اسماء‌و صفات است که قابل شناخت و معرفت است.

نکته دیگر آن که ما در این مرتبه نیز خداوند را با توجه به محدودیت های نوعی و شخصی می شناسیم و بیش تر از آن که حقیقت خداوندی را بشناسیم از طریق آینه اسم و ذهن است که خداشناسی می کنیم. آن چه ما از خدا می شناسیم مفهوم الله یا این اسمای حُسنایی است که ما به عنوان صفات و اسمای الهی می شناسیم. البته اینهایی که ما می‌شناسیم، هیچ کدام خدا نیست؛ برای اینکه اینها صوَر و مفاهیم ذهنی هستند و این ها نیز قائم به ذهن ما و موجودات ممکن‌اند.

آن ذات و خدایی که عین حقیقت خارج است هرگز به ذهن نمی‌آید. پس اگر آن خدای ذهنی و متصور در خودمان را بپرستیم در این حالت مشرک هستیم؛ چنان که گفته شده است: «من زَعم أنّه یَعرفُ الله بتوهّم القلوب فهو مُشرک؛ کسی که گمان کند که با موهومات قلبی خدا را شناخته و آن را عبادت کند این شخص مشرک است.»

 این مطلب در توحید مرحوم صدوق نیز آمده است. در توحید صدوق و نیز در کتاب شریف «تحف العقول » از امام صادق(ع) آمده است که سدیر از امام(ع) درباره توحید می پرسد و آن حضرت(ع) فرموده است: «من زعم انه یعرف الله بتوهم القلوب فهو مشرک ؛ اگر کسی خیال کرد که خدا چیزی است که در دل او آمده همین صورت وهمی خداست، و آن شخص، مشرک است، برای این که چیزی را که خدا نیست آن را خدا پنداشته است. «و من زعم انه یعرف الله بالاسم دون المعنی فقد اقر بالطعن لان الاسم مختص؛ با اسمای حسنی می شناسد این به طعن بر خود اعتراف کرده است، چون اسما حادثند و خدا قدیم است. آن مسمی قدیم است و این اسماء حادث. «و من زعم انه یعبد الاسم والمعنی فقد جعل مع الله شریکا؛  اگر کسی این اسم را تصور کرد و گفت این الله را با آن معنا که این الله از آن حکایت می کند من عبادت می کنم این معبود او دو تا شد نه یکی . «و من زغم انه یعبد المعنی بالصفه لا بالادراک فقد احال علی غائب؛ اگر کسی بگوید که من خدا را با همین اوصاف می شناسم معلوم می شود که یک امر غایبی را عبادت می کند نه امر حاضری را. «و من زعم انه یعبد الصفه والموصوف فقد ابطل التوحید لان الصفه غیر الموصوف؛ اگر کسی بگوید که صفت و موصوف را با هم عبادت می کند توحید را ابطال کرده است؛ زیرا صفت غیر از موصوف است.  «و من زعم انه یضیف الموصوف الی الصفه فقد صغر بالکبیر» اگر کسی خیال کرد که خدا را با اوصاف می توان شناخت، موصوف را به علاوه صفت می شناسد، و عظیم را تحقیر کرده است صفت به خود او متکی است «و ما قدرو الله حق قدره »

سپس سدیر عرض کرد: پس ما چگونه خدا را بشناسیم؟ حضرت فرمود: «باب البحث ممکن و طلب المخرج موجود» بحث راهش باز است شما اگر بخواهید بشناسید اول باید بدانید معرفتتان کیست، اگر معروفتان غایب بود باید او را به وسیله صفات و لامت بشناسید، اگر معروفتان حاضر بود اول او را بشناسید بعد علامت او را بشناسید . این راه مشخصی است، اگر کسی پیش شما نیست و خواستید او را بشناسید با علامت به سراغش می روید تا او را بشناسید اما اگر کسی پیش شما هست اول خودش را می بینید بعد علامت و اوصافش را .

حضرت فرمود: «باب البحث ممکن و طلب المخرج موجود ان معرفه عین الشاهد قبل صفته » این یک اصل کلی است «و معرفه صفه الغائب قبل عینه » این هم یک اصل کلی دیگر . ما دو اصل بیشتر نداریم شما اگر کسی را خواستید بشناسید او یا غایب است یا حاضر اگر غایب بود به وسیله علامتها او را می شناسید اگر حاضر بود اول خودش را می شناسید بعد نشانه ها و علامت او .

آن گاه پرسید: چگونه امکان دارد که انسان در شاهد، اول خودش را می شناسد بعد صفت و علامتش را . حضرت فرمود: «تعرفه و تعلم علمه و تعرف نفسک به » او را می شناسی بعد می فهمی علیم است سپس خودت را با او می شناسی .

اول او را صفت او را می شناسی، کار را – او که یکی از کارهای او خود تویی – می شناسی، «تعرفه و تعلم علمه و تعرف نفسک به ولاتعرف نفسک بنفسک من نفسک ؛ خیال نکن که خودت را با خودت می شناسی، الآن اگر این صورت موجود در آینه را ما به حرف دربیاوریم و بگوییم تو اگر بخواهی خود را بشناسی اولا: تو که چیزی نیستی اگر بخواهی خود را ببینی به چه وسیله ای می بینی، می گوید این شخص و صاحب صورت باید بیاید جلی من بایستد تا من باشم و خودم را بشناسم . اولا: در آینه هیچ نیست، اگر هم صورت چیزی در آن باشد و بخواهد حرف بزند و ما بخواهیم از او سؤال کنیم که خودت را از چه راهی می شناسی؟ می گوید: اول آن شخص صاحب صورت باید باشد تا من نشانه او باشم و خودم را به وسیله او بشناسم .(آیت الله جوادی آملی، خودشناسی و راه شناسی)

این که امام (ع) می فرماید:«و لا تَعرف نفسک بنفسک مِن نفسک؛ خودت را با خودت نمی‌شناسی، این تفسیر آن حدیث معروف است که «مَن عرف نفسه فقد عرف ربّه».

معنای این حدیث معروف این نیست که: اگر کسی خود را بشناسد خدای خودش را می‌شناسد؛ بلکه  به این معناست که : اگر کسی خود را شناخت، معلوم می‌شود در رتبه ی سابقه ، خدا و الله را شناخته است. پس خودشناسی دلیل بر این است که پیش از این خداشناس شده که حال خودشناس شده است. از این روست که در حدیث دیگری آمده است: أعرفکم بنفسکم أعرفکم بربّکم؛ خودشناس ترین شما خداشناس ترین شماست؛ زیرا نمی توان با خودشناسی به خداشناسی رسید،‌ بلکه ما با از میان رفتن شک در سبب است که مسبب را می شناسیم و ممکن نیست ما با شک در سبب، مسبّب را بشناسیم؛ بلکه چون به سبب قطع کردیم و خداشناس شده ایم حالا به مسبب قطع و یقین می کنیم و خودشناس می شویم.

داستان خودشناسی ما از طریق خداشناسی هم چون داستان شناخت برادران نسبت به حضرت یوسف است؛ از این روست که امام می فرماید:  مبادا خیال کنی که خودت را با خودت شناختی بلکه «و لا تعرف نفسک بنفسک مِن نفسک و تَعلم أنّ ما فیه دعوا و به کما قال لیوسف «أَءِنَّکَ لَأَنتَ یُوسُفُ قَالَ أَنَا یُوسُفُ وَهذا أَخِی» فعرفوه به و لم یَعرفوه بغیره و لا أثبتوه مِن أنفسهم بتوهّم القلوب» یعنی نه اینکه اینها این را دیدند بعد قیافه و شمایلش را بررسی کردند و یا خاطرات قبلی را به ذهن آوردند و سپس او را بر این ها تطبیق کردند و گفتند این یوسف است ،‌ بلکه همین که دیدند شناختند؛ یعنی از او پی به او بردند. (آیت الله جوادی آملی، درسهای تفسیر قرآن، آیات نخست سوره قصص)

به هر حال، برای این که خودشناسی داشته باشیم باید نخست خداشناس باشیم تا معرفت و شناخت ما قطعی و یقینی باشد و بهترین راه شناخت خداوند این است که خدایی شویم و دست یابی به آن نیز از طریق عبادت و تقوای کسب شده از عبادت است؛ زیرا موجب علم شهودی می شود که حقایق برای ما آشکار خواهد شد.(بقره، آیه ۲۸۵ و آیات دیگر)