خداوند، بنیاد و پایه اخلاق

samamosیکی از مسائل جدی در بحث اخلاق این است که اخلاق بر چه پایه و اساسی بنیاد گذاشته می شود؟ شکی نیست که مبانی مهمی چون هستی شناسی و انسان شناسی در پاسخ گویی به این پرسش نقش اساسی دارد. هستی شناختی و انسان شناختی از منظر قران به ما رویکردی را در مبانی اخلاقی می دهد که در نگاه دیگران بسیار متفاوت است.

تفاوت های پایه ای در بنیاد اخلاق میان آرای فیلسوفان و اندیشمندان علم اخلاق از یک سو و قرآن از سوی دیگر، در دو اصل رویکرد به جهان هستی و نگاه به جایگاه انسان در هستی خلاصه می شود.

معیار و مبانی اخلاق و حقوق

علمای علم اخلاق و فلاسفه در بیان معیار و میزان ارزش رفتارهای اخلاقی انسان، نظریه ها و فلسفه های مختلفی را ارائه کرده اند. آنان معرفت، فضیلت، عدالت، منفعت، لذت و مانند آن را معیار و ملاک های ارزیابی خوب و بد رفتارهای اخلاقی دانسته اند. در این میان، ادیان آسمانی نیز بر اساس تعریفی که از جهان و انسان داشته اند، ملاک و میزان خوب و بد رفتارهای اخلاقی انسان را الهی دانسته اند.

در نگاه قرآن، هستی واحدی حقیقی است که دارای دو ساحت غیب و شهود، باطن و ظاهر یا پنهان و آشکار است. غیب حقیقت، واقعیت و معنای هستی است و شهود حق، ظهور و بازتاب آن معناست. از شاخص های این هستی که قرآن معرفی می کند، حق بودن، نیکو بودن و شعور داشتن است.

در این میان انسان آیینه تمام نما و ظهور آن حقیات غیبی است و کرامت و ارزش او نیز در تعین دادن به آن حقیقت در عالم شهادت است، از این رو مفاهیم اخلاقی در حوزه انسان، در اندازه این ظهور و تعین آن ارزش می یابد، پس در نگاه قرآن، ملاک نه در ارزشی بودن رفتار انسان، بلکه خود انسان در سنجش با اندازه تعین و تشخص اوصاف الهی قرر می گیرد، از این رو قرآن ظهور انسان را احسن عمل خوانده است.

خداوند، در آیات قرآنی مصداق احسن عمل را در ستایش و پرستش خود؛ یعنی تجلی دادن خدا در انسان معرفی می کند و ارزش و میزان آن را در انسان، همان قرب و میزان نزدیکی انسان به حق می شناسند. بدیهی است که مراد از قرب الهی، قرب زمانی، مکانی، اعتباری، عاطفی و … نیست، بلکه مراد قرابت معنوی و وجودی است؛ یعنی انسان در شاخص های وجودی همچون او باشد و رنگ خدایی (بقره، ایه ۱۳۸) گرفته و بلکه پس از متاله شدن، مظهر ربوبیت الهی و ربانی شود.( آل عمران، آیه ۷۹؛ انفال، ایه ۱۷)

این سخن که ارزش از نظر قرآن، در اندازه تعین اوصاف الهی است، از سخن اشاعره دور است که حسن و قبح و خوب و بد را در اوامر الهی می دانند؛ زیرا در این جا معیار و ملاک سنجش بایدها و نبایدهای الهی نیست، بلکه در عینیت اوصاف الهی است؛ زیرا در این مقیاس ارزش بر واقعیت های عینی استوار شده، نه بر اعتبارات انشایی و اخلاقی، از این رو کمال در تعین وجودی ارزشمند می شود، آن هم در تعین بخشیدن شاخص های اوصاف برتر وجود الهی.

فیلسوفان و اندیشمندان اخلاق واقعیت هستی را پذیرفته و انکار ناشدنی دانسته و به دنبال شناسایی آن برآمده اند تا بر اثر معرفت شناسی هستی، بهترین و برترین را برگزینند، از این رو افلاطون به دنبال خیر و ارسطو در پی سعادت در این واقعیات هستی برآمد ه اند.

در نگاه قرآن، بنیاد اخلاق بر هستی استوار است؛ اما نه به عنوان واقعیت انکار ناشدنی، بلکه به عنوان این که هستی چگونه پدید آمد و از کجا شکل گرفت؛ یعنی در حوزه شناخت پرسش را فراتر قرار داده و ذهن آدمیان را به نکته بسیار مهمی معطوف می دارد و هستی را به یک واحد غیب و شهود معرفی می کند و شهود را ظهور غیب می شناسند.(نگاه کنید: بنیاد اخلاق از نگاه قرآن، جعفر شاه نظری)

خداوند، حق و خاستگاه حق

خداوند در آیات قرآنی خود را به عنوان حق معرفی می کند؛ چنان که خاستگاه و منشای حق نیز خود اوست. خداوند در آیه ۱۴۷ سوره بقره می فرماید: الحق من ربک؛ حق از پروردگارتوست.

از سوی دیگر خداوند هر آن چه را که نام هستی بر آن نهاده می شود، به نام حق معرفی می کند. حق، نقیض باطل و به معناى وجوب و ثبوت(لسان‌العرب، ج‌۳، ص‌۲۵۵‌-‌۲۵۶، «حقق») و در اصل به معناى مطابقت و موافقت است و در موارد مختلف در قرآن به کار مى‌رود: ۱. ایجادکننده چیزى بر‌اساس حکمت‌؛ ۲. شىء ایجاد شده بر اساس حکمت‌؛ ۳.‌اعتقاد به چیزى آن‌گونه که هست‌؛ ۴.‌فعل و سخنى که به اندازه و به موقع باشد.( مفردات الفاظ قرآن کریم، راغب اصفهانی، ص‌۲۴۶، «حق»)

بر پایه آموزه های قرآنی، خداوند همان حق است که در معنای نخست گفته شده؛ چنان که او نیز مبنای آن حقی است که در تعریف دوم از حق بیان شده است.

محقق و قرآن شناس معروف اصفهانی راغب در این باره می گوید: حق، در اصل به معناى مطابقت و موافقت است و به‌ایجادکننده موجودى براساس حکمت نیز «حق» گفته مى‌شود. اطلاق حق بر خداوند متعال از‌همین‌جهت است؛ و نیز از این جهت که صاحب حق در آنچه که از طریق پیامبرانش فرستاد، و معبودهاى دیگر باطل و فقط او حق در پرستش است.(مفردات الفاظ قرآن کریم، ص‌۲۴۶، «حق») این صفت درباره خداوند متعال در آیاتی چون ۶۲ سوره انعام‌‌، آیه ۳۰ سوره یونس، و آیه ۴۴ سوره کهف‌، و آیه ۱۱۴ سوره طه‌، آیه ۶ سوره حج‌ ‌۶ و آیه ۵۳ سوره فصلت‌ آمده است.(نگاه کنید: اشتقاق اسماء اللّه، زجاجى، ص‌۲۰۷)

به هر حال، خداوند حق و هر آن چه را که او ایجاد می کند حق خواهد و غیر آن باطل و نیست است. بر اساس آموزه های قرآنی، از آن جایی که تنها خداوند حق در هستی است و هیچ واجب الوجود و خداوندی دیگر در هستی نیست، نمی تواند چیزی غیر از موجودات و قوانینی که او ایجاد کرده، حق باشد و وجود داشته باشد.

بر این مبنا، حق تنها خداوند و چیزهایی است که او آفریده است. بر همین اساس، همه قوانین حاکم بر هستی از جمله قوانین بنیادین عقلانی چون اجتماع و ارتفاع نقیضین محال است، به سبب این که از اوست، حق خواهد بود. این بدان معنا خواهد بود که هر چیزی ارزشی نیز از خداست و آن چه که نیک و حسن دانسته می شود و عقل انسانی نیز به حسن و نیکویی آن حکم می کند، به سبب آن است که از خداست.

از نظر قرآن، حق در هستی و موجودات دو خصوصیت خواهد داشت: ۱. ثبات و ماندگاری(رعد، آیه ۱۷)؛ ۲. سودمندی و فایده.(همان) هستی و عالم تکوین به سبب همین خصوصیتی که دارد به حق تعالی منسوب شده است؛ چنان که دین که امری تشریعی است، به سبب انتساب به حق تعالی، حق است و پیامبران نیز مامور بودند که این حق را که گوهر دین نیز هستی ابلاغ نمایند.(بقره، آیه ۲۱۳؛ اسراء، ایه ۸۱؛ سباء، آیه ۴۹)

از آن جایی که انسان موجودی دارای اراده و اختیار است، به سبب همین اراده و اختیار دارای آزادی است و می تواند نسبت به حقی که در مقام تشریع است، دو نوع واکنش امضایی و انکاری داشته باشد. به این معنا که می تواند دین الهی را حق دانسته و تایید کند، یا آن که باطل دانسته و انکار نماید.(یونس، ایه ۱۰۸؛ کهف، آیه ۲۹)

پس از نظر آموزه های قرآنی، حق همان خداوند و نیز هر آن چیزی است که از او برخاسته است. از آن جایی که در هستی جز خداوند و مخلوقات او نیست، در هستی جز حق وجود ندارد، اما در دین که آن نیز امری از امور برخاسته از خداست، این امکان برای آدمی است که مطابق آن یا خلاف آن عمل و رفتار کند؛ زیرا اراده و اختیار و آزادی انسان، به او این امکان را می دهد که در مسیر حق یا علیه آن حرکت کند. از این روست که در آیات قرآنی از حرکت انسان برخلاف حق در حوزه تشریع سخن گفته شده است. خداوند در آیاتی از قرآن بیان می کند که انسان ها می توانند در مسیر حق حرکت کنند یا این که از آن منحرف شده و به سوی باطل گرایش یابند.(صف، آیه ۵؛ نساء، آیه ۱۰۵؛ مائده، آیه ۴۸ و آیات دیگر)

ریشه واکنش انحرافی انسان در مقابل حق تشریعی

چنان که گفته شد واکنش انسان نسبت به حق تشریعی(دین الهی و اسلام به معنای عام آن) می تواند به دو شکل تایید و تکذیب باشد. ریشه و خاستگاه انحراف از حق و تکذیب آن را می بایست در هواهای نفسانی انسان و وسوسه های ابلیسی دانست که فکر و رفتار او را تحت تاثیر قرار می دهد.(بقره، آیات ۱۴۴ و ۱۴۵)

بسیاری از مردم به سبب دسیسه کردن فطرت معتدل خود(شمس، ایات ۷ تا ۱۰) موجب می شوند تا ناتوان از درک حقایق شوند(بقره، آیات ۸ تا ۱۲) و حتی گاه امور را واژگونه توصیف، تبیین و تحلیل کنند(همان) و این گونه است که باطل را حق و حق را باطل می شناسد و بر همین اساس در مقابل حق تشریعی می ایستد و آن را باطل می داند.(همان و نیز یونس، آیات ۷۶ و ۷۷)

حق تعالی بنیاد و محور دین و اخلاق

از نظر آموزه های قرآنی، حق یعنی خداوند و هر آن چه از خداوند است، بنیاد و محور دین و اخلاق است. (توبه، ایه ۳۳؛ فتح، ایه ۲۸؛ اعراف، آیه ۸؛ نور، ایه ۲۵)

از نظر قرآن، انسان هیچ نقشی در اثبات حق و تبدیل و تغییر آن ندارد؛ چرا که حق همان خدا و یا برخاسته از اوست. پس ملاک و معیار حق را نمی بایست انسان و خواسته های او دانست. پس اموری چون معرفت انسان، لذت و مانند آن هیچ تاثیری در حقانیت امری ندارد. از همین روست که ایمان و کفر انسان نیز هیچ تغییری در حقانیت حق و تبدیل آن ندارد.(کهف، ایه ۲۹)

از نظر قرآن هم چنین می بایست برای شناخت حق در حوزه اخلاق و دین به خداوند و پیامبران او مراجعه کرد؛ زیرا هیچ کسی را حق تشریع نیست و حکم در باره حق در حوزه تشریع و اخلاق تنها برای خداست.(انعام، ایه ۵۷؛ یوسف، آیات ۴۰ و ۶۷)

عقل و وحی، راه های تشخیص حق اخلاقی و تشریعی

اما این که در برخی از آموزه های اسلامی به عقل این مقام داده شده که او نیز حکم کند، سخنی مبتنی بر تسامح است؛ زیرا اگر گفته می شود که: کل ما حکم به العقل حکم به الشرع، هر آن چه را عقل حکم کرده شریعت نیز بدان حکم کرده است، به این معناست عقل نیز می تواند همانند پیامبر بیرونی حکم الهی را بشناسد و بیان کند. در حقیقت عقل، به عنوان حاکم نیست بلکه به عنوان مبلغ است، چنان که پیامبران نیز این گونه هستند و تنها مسئولیت ایشان ابلاغ حکم الهی است.(اسراء، آیه ۸۱؛ سباء، ایه ۴۹؛ کهف، ایه ۲۹؛ انبیاء، آیه ۵۱ تا ۵۵) عقل این توانایی را دارد که حکم حق را بشناسد و به انسان ابلاغ کند؛ زیرا عقل همانند پیامبران در صورتی که دسیسه نشده باشد، از حکم الهی اطلاع و آگاهی می یابد؛ زیرا حق حکم تنها برای خداست و کسی دیگر حتی عقل و پیامبر را نرسد که حکم کند؛ پس اگر ما سخن از حکم عقل در مستقلات عقلانی می کنیم و اموری چون اجتماع و ارتفاع نقضین محال است یا عدالت حسن و ظلم قبیح است را به عقل نظری یا عقل عملی نسبت می دهیم، به معنای ابلاغ حکم الهی است، چنان که در حکم پیامبران نیز می بایست هم سخن را بیان کرد، چرا که پیامبران نیز حق حکم کردن را ندارند. آن چه پیامبران انجام می دهند به سبب اتصال به خداوند و رسیدن به مقام قرب الهی و فنای در ذات خداوندی، مظهر خداوند شده و خداوند از طریق آن ها افعال خود را انجام می دهد چنان که همین کار را با دیگر قوا و اسباب چون فرشتگان انجام می دهد.(انفال، آیه ۱۷) از همین روست که اطاعت پیامبر(ص) عین اطاعت خداوند دانسته شده است؛(آل عمران ، ایات ۳۲ و ۱۳۲) زیرا پیامبر(ص) همان حکم الهی را ابلاغ می کند به حکم عصمت مطلق، هیچ قول(نجم، ایه ۴) و فعلی را از خود نمی گوید، بلکه همه از حکم حق تعالی است.(حشر، آیه ۷؛ و آیات دیگر)

از نظر قرآن، عقل انسانی داراى توان لازم براى تشخیص حُسن و قُبح افعال اخلاقى است که خداوند به عنوان حق در ذات انسان نهاده است.(بقره، ایه ۴۴) از جمله «أفلاتعقلون» که استفهام توبیخى است این معنا به دست می آید که عقل انسانی می تواند زشتى این عمل را در دعوت دیگران به کار خیر و انجام ندادن آن را به دست آورد. پس این که خداوند فرمان می دهد تا عقل خود را به کارگیرد و خردورزی نمایید، به این معناست که عقل توانایى کافی و لازم را در تشخیص افعال زشت از نیکو دارد و از این طریق می تواند حکم الله که همان حق است را بشناسد.

علامه طباطبایی در ذیل آیه ۱۵۱ سوره انعام می فرماید از ختمِ آیه به «لعلّکم تعقلون» به دست می آید که انسان با عقل سلیم و فطرى خود، به تشخیص قُبح و حُرمت افعال مذکور قادر است. (المیزان، ذیل آیه)

جالب تر از این ها ، آیه ۲۷ سوره انفال است که در آن جا خداوند در پایان آیه می فرماید: «و أنتم تعلمون؛ و شما می دانید.». این عبارت اشاره به ادراک عقل فطرى انسان است؛ بنابراین، انسان با عقل خود قبح خیانت در امانت را درک مى‌کند. پس انسان می تواند با مراجعه به عقل و دانش خود دریابد که حکم الهی در امانت که یک حکم حق است، قباحت خیانت در امانت است. به سخن دیگر، انسان هم نسبت به احکام الهی در فطرت خود علم دارد و هم می تواند با صغری و کبری کردن و تعقل، حقایق را دریابد و بر اساس آن رفتار نماید. در همه این موارد سخن از نیست که عقل حکم می کند، بلکه عقل حقیقت را می تواند بشناسد و یا با تامل نسبت به دانسته هایی که در ذات اوست و فراموش کرده یا غفلت نموده، حقیقت را به دست آورد.

به هر حال، جز خداوند حقی نیست و هر چه از خداوند است همان حقی است که بنیاد دین و اخلاق است و اگر غیر آن باشد به عنوان باطل و انحراف و امری ضد ارزشی و ضد حق خواهد بود و می بایست آن را انکار و تکذیب کرد. هم چنین دانسته شد که خداوند تنها حق تشریع را در امور شرعی و اخلاقی دارد و این خداوند که حکم حق را در این امور بیان می کند و تنها عقل و پیامبران مانند مبلغان عمل می کنند. عقل همانند چراغی است که راه را نشان می دهد، ولی هرگز این گونه نیست که عقل چاه و راه را بسازد، بلکه راه و چاه از سابق وجود دارد و این عقل و پیامبر(ص) است که آن راه و چاه را نشان می دهد. پس نشان دادن راه و چاه را نمی توان به عنوان حکم عقل و پیامبر دانست.

نسبیت در اخلاق، دروغ بزرگ

بر این اساس سخن گفتن از نسبیت در اخلاق جز دروغی بزرگ نخواهد بود؛ زیرا اگر حق تعالی همان حق و منشا و خاستگاه حق است و جز او باطل خواهد بود، پس خداوند هرگز امری را بینابین قرار نداده که میان حق و باطل باشد. امری یا حق است یا باطل و اگر دارای منشای الهی نباشد، باطل خواهد بود.

از همین روست که در آموزه های اسلامی چیزی نداریم که هم حق و هم باطل باشد؛ البته در جهان باطل با هم آمیخته است و همین آمیختگی موجب می شود که انسان دچار فتنه و ابتلاء شود، ولی اگر انسان بر فطرت پاک خود باشد، عقل و فطرت او را به سوی حق رهنمون می کند و می تواند حق را بشناسد و تفکیک نماید و از باطل پرهیز کند.(انفال، ایه ۲۹)

از نظر قرآن هر گونه سخن از نسبیت و رفتاری مبتنی بر آن دروغی بزرگ است؛ زیرا اگر حکم الهی بر این است که ظلم قبیح است در همه جا قبیح است، از این روست که خداوند، خود را از آن برائت می جوید.(آل عمران، آیه ۱۸۲) چنان که اگر دروغ و کذب قبیح است نمی تواند هرگز حسن و خوب شود و به عنوان امر نیک مورد تشویق و ترغیب قرار گیرد.

برخی عادت کرده اند که حق و باطل را در هم آمیزند تا راهی برای خود بیابند و احساس گناه را در خود بکشند و وجدان بیدار خویش را سرکوب و دسیسه و دفن نمایند.(بقره، ایه ۴۲؛ آل عمران، آیات ۷۱ و ۷۲)

به هر حال، خداوند از طرق مختلف چون فطرت و عقل و پیامبران بر آن است تا احکام تشریعی که بر اساس حق است بیان کند. اخلاق نیز از اموری است که به عقل و وحی ابلاغ می شود.(سباء ، آیه ۴۸ و آیات دیگر)

خداوند در آیه ۱۴ سوره قیامت بیان می کند که فطرت و ذات آدمی، حق را می داند و می شناسد، ولی مشکل همان دسیسه کردن فطرت است که در آیات ۷ تا ۱۰ سوره شمس به سبب فجور و گناه ایجاد می شود و فتیله چراغ عقل و فطرت پایین کشیده یا خاموش می شود.

البته عقل و فطرت انسان و هم چنین پیامبران غیر از چراغ راه بودن، به عنوان راهنما نیز عمل می کنند و اگر تکذیب و سرکوب نشده باشند، به انسان هشدار می دهند تا خودشان را تزکیه کرده و اجازه ندهند تا فطرت ایشان دفن و دسیسه شود. از این روست که در آیه ۱۵۱ سوره بقره و آیه ۱۶۴ سوره آل عمران و ۶ سوره سوره جمعه از نقش پیامبران از جمله پیامبر گرامی (ص) در پاکسازى نفوس انسان‌ها از رذایل و تربیت و رشد فضایل در آنان سخن گفته و بر نقش مؤثّر مربّیان اخلاق در بازداشتنِ مردم از رذایل در آیه ۶۳ سوره مائده سخن به میان آورده و نیز در آیه ۲ سوره قیامت بر نقش نفس بیدار و وجدان سرزنشگر انسان در ارایه راه حق و اخلاق و دین تاکید کرده است.

به هر حال، بنیاد دین و اخلاق را می بایست تنها در حق تعالی دانست. پس اگرخدا را از حوزه هستی شناسی و انسان شناسی حذف کنیم می بایست شک و تردیدی نسبت به ریشه کنی اخلاق نداشته باشیم؛ زیرا اگر خدا حذف شود، دیگر نه تنها دین بلکه اخلاق نیز حذف خواهد شد؛ چرا که در جهان بنیادی جز خدا نیست که حق و دین و اخلاق بر آن نهاده می شود و سخن از اخلاق عقلانی شوخی بیش نخواهد بود.