حیا در محضر خدا

samamosبسم الله الرحمن الرحیم

حیا نقیض وقاحت است. وقیح کسی است که جرات به انجام کارهای زشت و قبیح دارد و از این کار شرم نمی کند و چهره و رخسارش عرق آزرم نمی نشیند. پس با حیا کسی است که از کارهای زشت و قبیح پرهیز دارد. از این روست که خداوند خود را با حیا دانسته است. بر اساس آموزه های قرانی حیا از ملازمات عقل است و انسان عاقل نسبت به زشتی و زشت کاری حیا می ورزد و از آن اجتناب می کند. این بدان معناست که گریز از زشتی و قبیح در انسان عاقل امری طبیعی و فطری است.

با این همه دیده می شود که بسیاری از مردم گرایش به زشت کاری داشته و حیا نمی ورزند. بدتر این که در برابر خداوندی که ایشان را می بیند مرتکب قبائح و زشتی ها می شوند. نویسنده در این مطلب با مراجعه به آموزه های قرآنی بر آن است تا علت فجور انسان را در برابر دیدگان خداوند تبیین نماید. با هم این مطلب را از نظر می گذرانیم.

مفهوم شناسی حیا

حیاء در زبان عربی معنایی دارد که در فارسی معادلی برای آن نیست. (فرهنگ اصطلاحات روز، گردآوری و تنظیم:ابراهیم اقبال، انتشارات امیر کبیر، ص ۲۱۶) از این روست که در فارسی برای آن معانی چون شرمساری، خجلت، آزرم و عفت و مانند آن به کار می رود که البته مفهوم عربی آن را نمی رساند.

یکی از راه ها شناخت معنای واژه، بهره گیری از ضد و نقیض آن است. واژه حیاء نقیض وقاحت است. وقاحت دریدگی سفیهانه و جرات و تجری بر کار زشت و ناپسند است. پس می توان گفت که حیا حالتی برخاسته از خردورزی و عقلانیت است که در نتیجه آن می توان گفت که حیا تمسک به فضایل اخلاقی و آداب نیک و حسن عقلی است، در حالی که وقاحت به معنای گرایش به زشتی و قبایحی است که عقل عملی آن را قبیح و زشت شمرده است.

برخی واژه خُلع را ضد صفت حیا دانسته اند و ریشه این واژه خلع از اصطلاح عربی گرفته شده که درباره جامه و لباس به کار می رود. عرب می گوید: خَلعُ الإِزارِ و خَلعُ الثَّوب که به معنای بیرون آوردن زیرجامه یا لباس است. این اصطلاح زمانی به کار می رود و مثلا گفته می شود «فُلانٌ خَلیعُ الإِزار» کنایه از آن است که شخص برای شهوات و عمل جنسی مهیا و آماده شده است. پس آنچه را که نفسش را می خواهد، انجام می دهد؛ پس بی حیا کسی است که مثل حیوان بی عقال رفتار می کند. پس چنان که حیا به معنای شرم کردن و پرهیز و اجتناب از معاصی و نقایص بشریت است، خلع که ضد آن است، کندن جامه طاعات و کمالات انسانیت و دریدگی و وقاحت نسبت زشتی ها و زشت کاری هاست.

برخی بر این باورند که واژه حیاء وقتی در حیوان به کار می رود به معنای فرج حیوان است.(مقاییس اللغه،‌ ذیل واژه حیا) پس حیا ورزیدن به معنای شرم، آزرم و خجالت کشیدن از ظهور و کشف عورت است؛ زیرا انسان به طور طبیعی از کشف و ظهور عورت خجالت می کشد. از این روست که پس از خوردن آدم(ع) و حوا(س) از میوه درخت ممنوع و چشیدن آن، عورت ایشان آشکار شد، آنان برای پوشاندن آن از برگ درختان بهشتی استفاده کردند.(اعراف، آیه ۲۲؛ طه، آیه ۱۲۱)

راغب اصفهانی حیا را به معنای انقباض نفس نسبت به زشتی و خودداری آن از زشتی و زشت کاری معنا می کند و می نویسد: الحیاءُ انقباض النفس عن القبائح و ترکُه لذلک.( راغب اصفهانی؛ مفردات، ترجمه غلامرضا خسروی، تهران، مرتضوی، ۱۳۷۵، دوم، ج۱، ص ۵۷۳) علامه طبرسی نیز در مجمع البیان همین معنا را پذیرفته است.( مجمع البیان، ج ۵ ـ ۶ ، ص ۶۴۶) اما از آن جایی که خداوند نفس ندارد و از انقباض و انبساط نفسانی پاک و منزه است، کاربرد این واژه در توصیف خداوند و افعالش، مانند آن چه که در آیه ۵۳ سوره احزاب آمده، به معنای ترک قبیح و زشتی است. پس این گونه نیست که در خداوند حالت نفسانی انقباض پدید آید و از چیزی شرم و خجالت بکشد.( مفردات الفاظ قرآن کریم، راغب ص ۲۷۰، به زبان عربی ذیل«حیى»)

به هر حال، حیاء در انسان یک حالت نفسانی است که نقیض آن را وقاحت (مجمع البیان، ج ۱ ـ ۲، ص ۱۶۵) و خلع گفته اند.

اما حیاء در اصطلاحات اخلاقی به معنای محدودیت و در تنگنا افتادن نفس و شرم داشتن از ارتکاب محرمات شرعی و عقلی و عادی از ترس نکوهش و سرزنش دیگران است. از این روست که حیا را فضایل و صفات شریف نفس دانسته اند.(معجم مقائیس اللغه، ابن فارس، ج ۲، ص ۱۲۲)

برخی میان دو حالت حیا و استحیاء تفاوت و فرقی قایل شده و گفته اند که حیا بر حالت نفسانی باطنی اطلاق می شود ،‌در حالی که استحیاء در باب استفعال به معنای حالت ظاهری حیا‌ و در حقیقت آثار ظاهری حیا در رفتار شخص است که در خارج ظاهر می شود. البته برخی گفته اند استحیا ممکن است به معنی طلب حیا باشد از آن جهت که گویا حیا کننده، حیا را از نفس خود می طلبد. (مجمع البحرین، فخرالدین الطریحی ، ج ۱،ص۱۱۳) برخی دیگر گفته اند که وقتی صفت حیا در باطن انسان ثابت شود، عنوان استحیا پیدا می کند، یعنی خواستن اینکه خود را از نقص حفظ کند. (اطیب البیان فی تفسیر القرآن، سید عبدالحسین طیب، ج ۱، ص ۴۷۹)

علمای اخلاق از جمله نراقی در تعریف حیا می نویسد: حیا انحصار و انفعال نفس از ارتکاب محرّمات شرعی و قبائح عقلی و عادّی به جهت پرهیز از نکوهش و سرزنش است. از نظر ایشان حیا اعم از تقوا است ؛ چون تقوا عبارت از اجتناب معاصی شرعی است ولی حیا اعم از اجتناب معاصی شرعی و اجتناب از آن چیزی است که عقل و عرف آن را زشت می‎شمارند.

البته باید توجه داشت که بر اساس آموزه های قرآنی، تقوا اختصاص به معاصی شرعی ندارد. از این روست که واژه تقوا چنان که در آیه ۲ سوره بقره آمده به معنای تقوا از قبایح عقلانی است که زمینه ساز بهره مندی از هدایت الهی می شود. در آیات بسیاری تقوا به معنای اجتناب و پرهیز از قبایح عقلانی و عقلایی به کار رفته است و اختصاصی به تقوای از معاصی شرعی ندارد. به نظر می رسد که واژه حیا به جهاتی دیگر چنان که می آید با تقوا تفاوت هایی دارد.

علامه مجلسی در ذیل روایتی از امام صادق(ع) که می‎فرماید: «الحیاءُ من الایمان و الایمانُ فی الجنّه» می نویسد: الحیاء ملکهٌ للنفس؛ حیا ملکه‎ای نفسانی است که موجب گرفتگی روح از قبیح و زشتی می‎شود و حیا انسان به او اجازه نمی دهد تا عمل زشتی را مرتکب شود و از ترس عقاب و مواخذه بر خلاف آداب رفتار نکند.

به هر حال، انسان وقتی به عقل و خرد خویش به مسایل می نگرد، آن را به دو دسته نیک و بد و نیز زشت و زیبا بخش می کند. پس نسبت به نیکی و زیبایی گرایش یافته و نسبت به بد و زشت گریزان است. علامه مجلسی در این باره می نویسد: حیا عبارت از تأثر نفس از امری است که قباحت آن امر بر انسان ظاهر شده و باعث انزجار اوست.( مجلسی، محمد باقر؛ عین الحیاه، تحقیق مهدی رجایی، قم، ج ۲، ص ۱۰۱)

حیا در اصطلاح علم اخلاق، یکی از انواع دوازده‌گانه جنس عفت به شمار می‌آید؛ چرا که انسان وقتی بنگرد که انجام دادن کردارهای زشت و پرداختن به کارهای ناروا موجب نکوهش و سرزنش دیگران نسبت به او می شود به ترک آن کردارهای زشت همت می‌کند.( دایره المعارف تشیع، ج ۶، ص ۵۸۳)

امام صادق (ع) در تعریف حقیقت حیا می‌فرماید: «اَلْحَیاءُ نورٌ جوَهُرهُ صَدْرُ الاْیمانِ و تفسیرهُ التَّثَبُّتُ غَیْرَ کُلَّ شَیءٍ یُنکِرُهُ الَتّوْحیُد والْمَعْرِفَهُ ؛ حیا و شرم نوری است که گوهر آن سینۀ ایمان است، معنای حیا این است که در برابر هر آنچه با توحید و معرفت ناسازگار است خویشتن داری کرده و خود را ثابت قدم در برابر فشارهای زشتی نگه داری کنی.( میزان الحکمه، ج ۳، ص ۱۳۵۲)

علمای اخلاق حیا را دو گونه دانسته‌اند:۱. حیای نفسانی: آن حیایی است که در سرشت و نهاد انسان نهاده شده است مثل شرمساری از عریان شدن و خجلت از آمیزش میان مردم؛ ۲. حیای ایمانی: خصلتی است که مؤمن را به سبب ترس از خدا از انجام دادن کردارهای گناه آلود باز دارد، بنابراین پرهیز از محرمات شرعی معلول حیای ایمانی است.(دایره المعارف تشیع، ج ۶، ص ۵۸۳)

عقل منشای حیای انسان

اگر بخواهیم خاستگاه حیا را در انسان بیابیم می بایست آن را در عقل و عقلانیت انسان جست. از این روست که در روایات حیا و دین داری را از ملازمات عقل دانسته است. از جمله روایتی است که از امیرمومنان علی(ع) روایت شده است: الْأَصْبَغِ بْنِ نُبَاتَهَ عَنْ عَلِیّ‏ٍ (ع) قَالَ : هَبَطَ جَبْرَئِیلُ عَلَى آدَمَ (ع) فَقَالَ: یَا آدَمُ إِنّی أُمِرْتُ أَنْ أُخَیّرَکَ وَاحِدَهً مِنْ ثَلَاثٍ فَاخْتَرْهَا وَ دَعِ اثْنَتَیْنِ. فَقَالَ لَهُ آدَمُ: یَا جَبْرَئِیلُ وَ مَا الثّلَاثُ؟ فَقَالَ: الْعَقْلُ وَ الْحَیَاءُ وَ الدّینُ. فَقَالَ آدَمُ: إِنّی قَدِ اخْتَرْتُ الْعَقْلَ. فَقَالَ جَبْرَئِیلُ: لِلْحَیَاءِ وَ الدّینِ انْصَرِفَا وَ دَعَاهُ. فَقَالَا: یَا جَبْرَئِیلُ إِنّا أُمِرْنَا أَنْ نَکُونَ مَعَ الْعَقْلِ حَیْثُ کَانَ. قَالَ: فَشَأْنَکُمَا وَ عَرَجَ ؛ اصبغ بن نباته از على علیه السلام روایت مى‏کند که جبرئیل بر آدم نازل شد و گفت: اى آدم ! من مأمور شده‏ام که تو را در انتخاب یکى از سه چیز مخیر سازم. پس یکى را بر گزین و دو دیگر را واگذار. آدم گفت: آن سه چیز چیست ؟ گفت: عقل و حیاء و دین. آدم گفت: عقل را برگزیدم. جبرئیل به حیاء و دین گفت: شما باز گردید و او را واگذارید. آن دو گفتند : اى جبرئیل! ما مأموریم هر جا که عقل باشد با او باشیم. جبرئیل گفت : خود دانید و بالا رفت.(اصول کافى، ج۱ ،ص ۱۱ ، روایت ۲)

از این روایت به خوبی معلوم می شود که دین و اخلاق ریشه در عقلانیت بشر دارد؛ زیرا این عقل است که دین را می شناسد و نیز حسن و قبح اشیاء را دانسته و بدان حکم می کند. عقلی که در این جا مورد توجه است،‌ همان عقلی است که بدان حقایق شناخته و پای بندی و التزام عملی به حقیقت را موجب می شود. از این روست که امام صادق(ع) در تعریف عقل می فرماید: قَالَ: قُلْتُ لَهُ: مَا الْعَقْلُ؟ قَالَ: مَا عُبِدَ بِهِ الرّحْمَنُ وَ اکْتُسِبَ بِهِ الْجِنَانُ؛ به حضرت ابی عبدالله (ع) گفتم: عقل چیست؟ فرمود: چیزى است که به وسیله آن خدا پرستش شود و بهشت به دست آید. (همان، روایت ۳)

پس انسان به فطرت خود نسبت به زشتی ها پرهیز و اجتناب می ورزد و گرایشی به زشتی و زشتکاری ندارد. از همین روست که وقتی به خطا و گناهی فرج و عورت انسان آشکار شد به سرعت بر پوشش آن اقدام کرد و نمایش زشتی خود را بر نتابید.(اعراف، آیه ۲۲)

از نظر قرآن انسان هایی که از عقل خود بهره می گیرند و در مقام رشد هستند و عنوان رشید بر ایشان اطلاق می شود، گرایش به حیا داشته و از هر گونه بی حیایی و وقاحت و فضاحتی پرهیز می کنند. اما کسانی که گرفتار سفاهت هستند و از عقل و تعقل بهره ای نبرده اند، بی حیایی می ورزند و وقیحانه رفتارهای فضاحت باری چون لواط و مساحقه و مانند آن را انجام می دهند و زشتکاری را پیشه خود می سازند.(هود، آیات ۷۷ تا ۷۹)

بی حیای در محضر خدا

بدترین مردم کسانی هستند که نسبت به یک دیگر شرم می کنند و حیا می ورزند و کارهای زشت انجام نمی دهند و از مردم حیا می کنند،‌ اما از خداوند حیا نمی کنند.( نساء ، آیات ۱۰۷ و ۱۰۸) اینان با آن که می دانند خداوند ناظر دایمی ایشان است و همه چیز ایشان را می بیند و در برابر خداوند و محضر اویند، با این همه خجالت نمی کشند و حیا نمی کنند و مرتکب زشت ها و قبایح می شوند. خداوند در آیه ۱۴ سوره علق می فرماید: أَلَمْ یَعْلَمْ بِأَنَّ اللَّهَ یَرَى؛ آیا انسان ندانسته است که خداوند می بیند؟ انسان با این که می داند که خداوندی که عقل کل و آفریدگار عقل است، او را می بیند با این همه در مرای و منظر خداوند گناه می کند و زشت کاری پیشه کرده و تقوای عقلانی و شرعی روا نمی دارد.

همان سرشت و فطرت انسانی که خداوند با روح خود او را تشریف داده و کرامت بخشیده است، مقتضی آن است که انسان از قبیح و قباحت پرهیز کند و به دنبال بدی و زشتی نرود؛ زیرا عقل عملی حکم می کند که مثلا عدالت و وفا و صداقت خوب و نیک است و در برابر ظلم و بی وفایی و دروغ زشت است. همین عقل، به انسان اجازه نمی دهد تا به ویژه در مسایل جنسی به وقاحت رفتار کند و فرج و عورت خود را آشکار کند و آن را نپوشاند یا حفظ نکند؛ بلکه عقل عملی فرمان می دهد که از هر گونه رفتاری که وقیحانه است پرهیز کند و به حفظ عورت و نگه داشت آن بکوشد و آن را بپوشاند. از این روست که خداوند این گونه اعمال را عین رشد و عقلانیت و خردورزی و ضد آن را عین سفاهت و بی خردی دانسته است و انسان های رشید و خردورز را انسان های پاک و پاک دامن دانسته است.(هود،آیات ۷۷ تا ۷۹)

از آن جایی که رابطه مستقیمی میان دین و اخلاق و عقل وجود دارد، خداوند دین داری و ایمان را عین اخلاق و عقلانیت معرفی می کند و همین سلوک با حیایی را عین دین داری و ایمان معرفی می کند.(مومنون، آیات ۵ تا ۷؛ معارج، ایات ۲۹ تا ۳۱)

از نظر قرآن تنها کسانی فجور و بی تقوایی را پیشه خود می سازند که به فرمان اعتدال گرایی نفس پاک و فطرت سلیم خود پاسخ مثبت نمی دهند و برای دست یابی به مادیات و شهوت های دنیوی و نفسانی، مسیر فجور و ضد عقل و اخلاق و دین را در پیش می گیرند(شمس، آیات ۷ تا ۹؛ نور، آیه ۳۳ و آیات دیگر) تا این گونه به دور از هر خط قرمزی در کمال ازادی مطلق بر پایه سفاهت و بی خردی به خوشگذاری و فجور بپردازند و مرزها را بشکافند و فجور پیشه گیرند.(قیامت، ایه ۵)

اصولا نفس لوام و سرزنشگر که همان نفس معتدل عقلانی دارای اخلاق و دین است، اجازه نمی دهد تا انسان مسیر فجور و بی تقوایی و بی حیایی را در پیش گیرد، اما شهوت های سرکش و وسوسه های شیطانی اجازه نمی دهد تا بر مدار اعتدال راه برود و شخصیت متعادل خود را حفظ کند. از این روست که با تمام گستاخی در برابر دیدگان خداوند به فجور می پردازد و حیا نمی ورزد.

راغب می گوید فجور از فجر به معنای شکافتن آمده است. انسانی که فجور می کند کسی است که دیانت را می شکافد و مرزها و حدود و حریم های آن را نادیده می گیرد و گستاخانه حریم شکنی و حرمت شکنی می کند. او می خواهد برای تمام عمر جلویش باز باشد و چیزی به عنوان خط قرمز و قانون مانع از زشت کاری های او نشود. از این روست که نخست فطرت خویش را ذبح می کند و با شبهات علمی و شبهه سازی خود را توجیه می کند تا به این گمان برسد که خدایی نیست که ناظر اوست تا از او خجالت بکشد و حیا ورزد.

امام صادق (علیه السلام) انسان را از این گونه رفتار پرهیز می دهد و می فرماید: ای اسحاق چنان از خدا بترس که گویا تو را می بیند، و اگر تو او را نمی بینی، مسلّماً او تو را می بیند، و اگر معتقد باشی که تو را نمی بیند، به تحقیق کافر شده ای و اگر هم یقین داشته باشی که تو را می بیند اما باز هم در برابرش گناه می کنی، او را پست ترین ناظران و بینندگان خود دانسته ای.(کافی، ج۳، ص۱۷۴)

گناه در جایی که هیچ کس نباشد

فخرالمحققین سیّد محمد اشرف، سبط سید الحکما میرداماد، در کتاب «فضائل السادات» از کتاب «مدهش» ابن جوزی نقل می فرماید: که مردی از پرهیزکاران وارد مصر شد. آهنگری را دید که آهن تافته و گداخته را با دست [بدون انبر] از کوره بیرون می آورد و حرارت آهن به دست او هیچ آسیبی نمی رساند. با خود گفت: این شخص یکی از بزرگان است. پیش رفت و سلام کرد و گفت: تو را به حق آن خدایی که در دست تو این کرامت را جاری نموده، برای من دعایی کن. آهنگر تا این سخن را شنید گریست و گفت: گمانی که درباره ی من کردی صحیح نیست، من از پرهیزکاران و صالحان نیستم. آن مرد گفت: انجام چنین کاری جز به دست بندگان صالح خدا امکان پذیر نیست!

آهنگر گفت: صحیح است اما دست من هم سببی دارد. آن مرد اصرار کرد تا از علّت امر مطلع شود.

آهنگر گفت: روزی بر در همین مغازه مشغول کار بودم، زنی بسیار زیبا و خوش اندام که کمتر مانند او را دیده بودم جلو آمد و اظهار فقر و تنگدستی شدیدی کرد. من دل بر رخسار او بستم و شیفته ی جمالش شدم و لذا به او تمایل نشان دادم و او را دعوت به گناه کردم و گفتم در صورتی که به چنین کاری راضی شوی هرچه احتیاج داشته باشی برمی آورم.

زن در پاسخ گفت: از خدا بترس، من اهل چنین کاری نیستم من به او گفتم: پس برخیز و دنبال کار خود برو. او نیز برخاست و رفت، اما طولی نکشید که دو مرتبه برگشت و در اثر تنگدستی مجبور شد که خواسته ی مرا بپذیرد، اما با این شرط که به مکان خلوتی بروند که غیر او و من کسی دیگر در آنجا نباشد.

من قبول کردم و او را به خانه ی خود بردم و درها را محکم بستم و آنگاه به جانب زن رفتم. آن زن چون برگ بید به لرزه افتاد و قطرات اشک چون ژاله از دیده بارید.

به او گفتم: چرا می لرزی؟ گفت به شرط من عمل نکردی، زیرا غیر از من و تو، پنج نفر دیگر این جا حضور دارند که آنها عبارتند از: خدا، دو فرشته ی من، و دو فرشته ی تو که مأمور کتابت اعمال هستند.

وقتی این سخن را از زن شنیدم، آتش شهوت در من سرد شد و از آن عمل زشت منصرف شدم و آنگاه از پول و کالا هر مقدار که در توان داشتم به او دادم، زن صالحه نیز در مقابل دست به دعا برداشت و گفت خداوندا چنان چه او از خوف تو، آتش شهوت به من را سرد کرد تو نیز آتش دنیا و آخرت را بر او سرد کن، که دعای آن زن به اجابت رسید، و از آن پس حرارت آتش بر من اثر ندارد و بدون انبر، آهن ها را از کوره بیرون می آورم.