حکمت هایی از داستان خضر(ع) و موسی(ع)

samamosدر داستان ملاقات موسی(ع) و خضر(ع) حکمت هایی است که در این جا به گوشه هایی از آن ها براساس درس های آیت الله جوادی آملی(مدظله العالی اشاره می شود. البته برخی از حکمت ها در عناوین دیگر چون علم رشدی و مانند آن آمده است که در این جا تکرار نمی شود. این مطالب البته با دخل و تصرفی همراه شده تا مفهوم کمی واضح تر در یک مدار مشخص و محور معین بیان شده باشد.

 

یک عمر در جستجوی استاد

نشانه های الهی میقات

چاشت ، پیش ناهار

نقش شیطان در نسیان آدمی

مجمع البحرین مکان ملاقات

ضرورت بازگشت پس از فهم خطا

مفهوم علم لدنی ، علم به حقایق و سابق و لاحق آن

مفهوم بین الامرین در جبر و اختیار

کارآمدی معارف در آخرت

دو منطقه ممنوع در ذات و صفات عینی خدا

باطن و ظاهر افعال ، تفاوت شریعت و حقیقت

نبوت رحمت خاص الهی

صاحب علم لدنی و صاحب منصب نبوت

تاویل افعال،‌ تذکاری از رفتار موسی

معرفت مقتضی التذاذ از عبادت

ویژگی های طالب علم

انعطاف پذیری از شروط کسب علم لدنی

اقسام سه گانه علوم و بی تاثیر دو قسم آن

راه عالم ربانی شدن

آسیب روحی و جسمی شیاطین به انسان

انسان پیامبر جنیان

رشد، هدف تعلیم و تعلم

ادب در درخواست علم رشدی

اسلامی گفتن و قارونی فکر کردن

صبر در یادگیری مطالب ناشناخته و مخالف

تعیین موضوع و مقدار آموزش از سوی استاد

اذن شاگرد از استاد در شاگردی

نقش استثنا در موفقیت و کامیابی انسان

قرآن منبع علم انسانی و علم الهی مدار تعلیم

نقش وساطت انسان بین خدا و جن

ضعف ادراکی جنیان و توانایی بدنی آنان

نقش اصلاب و ارحام در سرنوشت کودک

خضر راه، از سنت ها و وعده های الهی

شریعت اختصاصی انبیاء

وحی حکم و وحی فعل

بطلان تقدم مفضول بر فاضل

قداست ذاتی در کسب علم لدنی و معجزات و کرامات

نقش استعداد و صبر در کسب علم لدنی

سوال استفهام و سوال اعتراض

تفاوت عمل به تاویل و عمل به شریعت

علم از مقوله ذکر و تذکر یا از مقوله آموزش

علت تسیمه به خضر

درجات تفضیلی پیامبران: تمایزی و امتیازی

تفاوت محبوبیت و مصحلت

اعتراض به فعل نه فاعل

خبر علم شهودی یا حصولی

سابقه اعمال خضر در زندگی موسی و عهد الست

مفهوم احسن القصص

قول و فعل الهی در حد اعجاز

مفهوم رب زدنی علما

اعتراض موسی به فعل نه فاعل و غیرت دینی

یک قصه و سه اعتراض

سین تاخیر و تسویف یا تاکید و تحقیق

غیرت دینی و لزوم اعتراض برابر منکرات شرعی

اعتراض انسان در هنگام جهل

شریعت تا پایان راه

جواز مواخذه از نیسان اختیاری

اعمال خضر(ع) یادآوری زندگی موسی(ع)

ضیافت و استضافه عملی اخلاقی

سلام سنگ بر پیامبر

تفاوت تاویل و تفسیر

معنا و مفهوم وراء

ضرورت تعلم علوم باطنی

قلب عَقول و لسان سَئول

سؤال بر اساس حکمت و مصلحت

ماموریت الهی خضر در علنی کردن اسرار

آداب تعلیم و تعلم

کارگری واقعی موسی(ع) و خضر(ع)

تکدی ننگ و استضافه نیک

حوادث زندگی موسی (ع) در اعمال خضر(ع)

چهار عمل خضر(ع) تابع امر الهی

علم تاویل

حفظ شریعت عامل رسیدن به علم باطن

توجه انسان در اسناد فعل به خود و خدا

قریه بی قانونی و مدینه قانون گرا

عدم بقای نبوت خضر(ع)‌در زمان ما

ترک میزبانی نشانه لئامت

وراء به معنای متواری

تعلیم علم لدنی از واسطه هم سطح

علم تمام و کمال لدنی پیامبر(ص)

سوال استفهام حضرت موسی(ع)

سنت های الهی در بهره گیری از اسباب

ارتباط استوار علم تاویل و شریعت و اصل مشترک

ماموریت الهی خضر (ع)

پیامبر(ص) مظهر اسم اعظم الهی

علم عامل آرامش و صبر انسان

خضر زنده و تاویل کننده

صبر محور سخن خضر(ع)،‌نه فقدان استطاعت

تفسیر با محافظت بر عصمت پیامبران

فعل خلاف شریعت و فاعل معصوم

ماموریت و مسئولیت محدود عالم تاویلی

تفاوت صبر اسماعیل در مقابل ابراهیم و موسی در کنار خضر (سلام الله علیهم أجمعین)

وَإِذْ قَالَ مُوسَی لِفَتَاهُ لاَ أَبْرَحُ حَتَّی أَبْلُغَ مَجْمَعَ الْبَحْرَیْنِ أَوْ أَمْضِیَ حُقُباً (۶۰) فَلَمَّا بَلَغَا مَجْمَعَ بَیْنِهِمَا نَسِیَا حُوتَهُمَا فَاتَّخَذَ سَبِیلَهُ فِی الْبَحْرِ سَرَباً (۶۱) فَلَمَّا جَاوَزَا قَالَ لِفَتَاهُ آتِنَا غَدَاءَنَا لَقَدْ لَقِینَا مِن سَفَرِنَا هذَا نَصَباً (۶۲) قَالَ أَرَأَیْتَ إِذْ أَوَیْنَا إِلَی الصَّخْرَهِ فَإِنِّی نَسِیتُ الْحُوتَ وَمَا أَنْسانِیهُ إِلَّا الشَّیْطَانُ أَن أَذْکُرَهُ وَاتَّخَذَ سَبِیلَهُ فِی الْبَحْرِ عَجَباً (۶۳) قَالَ ذلِکَ مَا کُنَّا نَبْغِ فَارْتَدَّا عَلَی آثَارِهِمَا قَصَصاً «۶۴» فَوَجَدَا عَبْداً مِنْ عِبَادِنَا آتَیْنَاهُ رَحْمَهً مِنْ عِندِنَا وَعَلَّمْنَاهُ مِن لَّدُنَّا عِلْماً (۶۵)» قَالَ لَهُ مُوسَى هَلْ أَتَّبِعُکَ عَلَى أَنْ تُعَلِّمَنِ مِمَّا عُلِّمْتَ رُشْدًا ﴿۶۶﴾ قَالَ إِنَّکَ لَنْ تَسْتَطِیعَ مَعِیَ صَبْرًا ﴿۶٧﴾ وَکَیْفَ تَصْبِرُ عَلَى مَا لَمْ تُحِطْ بِهِ خُبْرًا ﴿۶٨﴾ قَالَ سَتَجِدُنِی إِنْ شَاءَ اللَّهُ صَابِرًا وَلا أَعْصِی لَکَ أَمْرًا ﴿۶٩﴾ قَالَ فَإِنِ اتَّبَعْتَنِی فَلا تَسْأَلْنِی عَنْ شَیْءٍ حَتَّى أُحْدِثَ لَکَ مِنْهُ ذِکْرًا ﴿٧٠﴾ فَانْطَلَقَا حَتَّى إِذَا رَکِبَا فِی السَّفِینَهِ خَرَقَهَا قَالَ أَخَرَقْتَهَا لِتُغْرِقَ أَهْلَهَا لَقَدْ جِئْتَ شَیْئًا إِمْرًا ﴿٧١﴾ قَالَ أَلَمْ أَقُلْ إِنَّکَ لَنْ تَسْتَطِیعَ مَعِیَ صَبْرًا ﴿٧٢﴾ قَالَ لا تُؤَاخِذْنِی بِمَا نَسِیتُ وَلا تُرْهِقْنِی مِنْ أَمْرِی عُسْرًا ﴿٧٣﴾ فَانْطَلَقَا حَتَّى إِذَا لَقِیَا غُلامًا فَقَتَلَهُ قَالَ أَقَتَلْتَ نَفْسًا زَکِیَّهً بِغَیْرِ نَفْسٍ لَقَدْ جِئْتَ شَیْئًا نُکْرًا ﴿٧۴﴾ قَالَ أَلَمْ أَقُلْ لَکَ إِنَّکَ لَنْ تَسْتَطِیعَ مَعِیَ صَبْرًا ﴿٧۵﴾ قَالَ إِنْ سَأَلْتُکَ عَنْ شَیْءٍ بَعْدَهَا فَلا تُصَاحِبْنِی قَدْ بَلَغْتَ مِنْ لَدُنِّی عُذْرًا ﴿٧۶﴾ فَانْطَلَقَا حَتَّى إِذَا أَتَیَا أَهْلَ قَرْیَهٍ اسْتَطْعَمَا أَهْلَهَا فَأَبَوْا أَنْ یُضَیِّفُوهُمَا فَوَجَدَا فِیهَا جِدَارًا یُرِیدُ أَنْ یَنْقَضَّ فَأَقَامَهُ قَالَ لَوْ شِئْتَ لاتَّخَذْتَ عَلَیْهِ أَجْرًا ﴿٧٧﴾ قَالَ هَذَا فِرَاقُ بَیْنِی وَبَیْنِکَ سَأُنَبِّئُکَ بِتَأْوِیلِ مَا لَمْ تَسْتَطِعْ عَلَیْهِ صَبْرًا ﴿٧٨﴾ أَمَّا السَّفِینَهُ فَکَانَتْ لِمَسَاکِینَ یَعْمَلُونَ فِی الْبَحْرِ فَأَرَدْتُ أَنْ أَعِیبَهَا وَکَانَ وَرَاءَهُمْ مَلِکٌ یَأْخُذُ کُلَّ سَفِینَهٍ غَصْبًا ﴿٧٩﴾ وَأَمَّا الْغُلامُ فَکَانَ أَبَوَاهُ مُؤْمِنَیْنِ فَخَشِینَا أَنْ یُرْهِقَهُمَا طُغْیَانًا وَکُفْرًا ﴿٨٠﴾ فَأَرَدْنَا أَنْ یُبْدِلَهُمَا رَبُّهُمَا خَیْرًا مِنْهُ زَکَاهً وَأَقْرَبَ رُحْمًا ﴿٨١﴾ وَأَمَّا الْجِدَارُ فَکَانَ لِغُلامَیْنِ یَتِیمَیْنِ فِی الْمَدِینَهِ وَکَانَ تَحْتَهُ کَنْزٌ لَهُمَا وَکَانَ أَبُوهُمَا صَالِحًا فَأَرَادَ رَبُّکَ أَنْ یَبْلُغَا أَشُدَّهُمَا وَیَسْتَخْرِجَا کَنْزَهُمَا رَحْمَهً مِنْ رَبِّکَ وَمَا فَعَلْتُهُ عَنْ أَمْرِی ذَلِکَ تَأْوِیلُ مَا لَمْ تَسْطِعْ عَلَیْهِ صَبْرًا ﴿٨٢﴾

در داستان ملاقات موسی(ع) و خضر(ع) حکمت هایی است که در این جا به گوشه هایی از آن ها براساس درس های آیت الله جوادی آملی(مدظله العالی اشاره می شود. البته برخی از حکمت ها در عناوین دیگر چون علم رشدی و مانند آن آمده است که در این جا تکرار نمی شود. این مطالب البته با دخل و تصرفی همراه شده تا مفهوم کمی واضح تر در یک مدار مشخص و محور معین بیان شده باشد.

یک عمر در جستجوی استاد

حضرت موسی(ع) می فرماید از تلاش دست نمی کشم تا به این دیدار نایل شوم حتی اگر سالیانی دراز به طول انجامد. این که ایشان می فرمایند: حُقُب، یعنی به مدت قرن، یا هشتاد سال یا به معنای روزگار و دَهر طویل است. خداوند در باره برخی از کفار می فرماید که آنان را در دوزخ احقابی نگه می دارد. این سالیان و احقابی که عذاب دامنگیر کفار می‌شود یعنی به معنای سالیان متمادی است. حضرت موسای کلیم(ع) نیز گفت من بالأخره تا آنجا می‌روم اگر آنجا آن صحنه ملاقات پیش آمد و رخ داد که بسیار خوب می شود، وگرنه یک قرن هم که شد من باید راه بروم تا به استادم برسم. این که از مرحوم آقای قاضی (رضوان الله علیه) یا امثال ایشان نقل شده است که اگر کسی نیمی از عمر خود را صرف حرکت و جستجو کند تا استادی شایسته را پیدا کند بر اساس همین تعبیر قرآنی است که حضرت موسی(ع) می فرماید من حُقب و هشتاد سالی یا قرنی هم که شد به دنبال استاد می‌گردم؛ چون آن علم می‌ارزد که آدمی عمرش را برای یافتن استاد آن صرف کند؛ چرا که آن علم آدم را آرام می‌کند پشت پرده ظواهر اعمال و ملکوت آن را به آدم نشان می‌دهد.

نشانه های الهی میقات

در هر کاری باید انسان دنبال نشانه برود. در آموزه های قرآنی این معنا بارها تکرار می شود که هستی آیات و نشانه های خدا هستند و انسان تنها از راه نشانه هاست که می توان به حقایق دست یابد. از این روست که تفکر در دو دسته آیات آفاقی و انفسی مورد تاکید قرار گرفته است. انسانی که سیر و سیاحت در کوه و دشت و دریا می کند باید استاد علامت شناسی باشد و علامت ها را ردگیری و رهگیری کند تا به هدف برسد. در داستان میقات موسی(ع) و خضر(ع) یک نشانه بود که باید مورد توجه قرار می گرفت. آن ماهی که در سبد غذایی آنان بود، هم غذا بود و هم یک نشانه ای که ایشان می توانست محل ملاقات و میقاتشان را دریابد. نشانه این بود که هر جا ماهی بیفتد اینها همان‌جا باید یک دیگر را ملاقات کنند. از آن رو وقتی این ماهی افتاد و به شکل عجیبی در دریا رفت، آن همراه موسی دید ولی به عللی فراموش می کند که به حضرت بگوید. قرآن از آن حرکت ماهی به سربا و عجبا تعبیر کرده است: اصطلاح سارب به مسافر روز هم گفته می شود؛ مثلا می گویند: «سارب النهار و مُسْتَخْفِ بِالَّیْلِ» یعنی آن که آشکار در روز و شبانه مخفیانه حرکت می‌کند. این که گفته می شود: «تخلیه السرب» یعنی راه امن باشد. پس در آیه «وَاتَّخَذَ سَبِیلَهُ فِی الْبَحْرِ عَجَباً» یعنی ماهی به سرعت در دریا افتاد و اتّخاذ سبیل و راه کرد. البته همین که چیزی از دست آدم در آب بیافتد این را می‌گوییم در آب رفت؛ این در آب رفتن به این معنای نیست که زنده شد و رفت، البته اگر روایت معتبری باشد و دلالت کند بر اینکه این ماهی زنده شد با قرآن هیچ مخالفتی ندارد؛ چون قرآن اصراری ندارد که ماهی همان طور جامد و بی‌روح بود.

البته باید توجه داشت که این ماهی، غذای شام و ظهر و صبحانه ی آنها نبود بلکه ماهی یک آیت و علامتی بود که ذات اقدس الهی به حضرت موسی(ع) داده بود و به او گفته که این ماهی را می‌گیری پس هر جا این ماهی در آب افتاد همان وقت و همان جا محل و زمان میقات شما است.

یعنی برای ملاقات باید نشانه‌ای باشد که طبق آن نشانه آن بندهٴ صالح خدا را ملاقات کند. گاهی این نشانه‌ها در بدن خود انسان پیش می‌آید نظیر آنچه که ذات اقدس الهی به زکریا(سلام الله علیه) وعده داد که تو فرزنددار می‌شوی. پس حضرت زکریا(ع) عرض کرد من پیر و ناتوان از زاد و ولد هستم: رَبِّ إِنِّی وَهَنَ الْعَظْمُ مِنِّی وَاشْتَعَلَ الرَّأْسُ شَیْباً؛ اما وعدهٴ الهی و اعجاز الهی امکان‌پذیر است؛ پس آن حضرت(ع) گفت: علامت این کار چیست؟ خداوند نیز فرمود: آیَتُکَ أَلاَّ تُکَلِّمَ النَّاسَ ثَلاَثَ لَیَالٍ سَوِیّاً؛ نشانه تو آن است سه شبانه روز تمام در عین حال که سالم هستی و هیچ مشکل طبّی در کام و زبان و دندان تو نیست ولی قدرت حرف زدن نداری و در این مدت فقط می‌توانی مناجات ، ذکر ، دعا و عبادت داشته باشی، ولی نمی‌‌توانی با مردم حرف بزنی. این یک علامت است. پس وقتی وجود مبارک زکریا این علامت را در خود احساس کرد فهمید آن بشارت نزدیک است؛ اما گاهی هم علامت در خارج از بدن انسان است مثل آنچه که برای وجود مبارک موسای کلیم بود. خداوند این ماهی در دریا رفتن را علامت قرار داد؛ یعنی هر وقتی که این ماهی همراه تو به آب افتاد و رفت، همان‌جا میقات و ملاقات شماست.

چاشت ، پیش ناهار

در اصطلاح عربی به این غذایی که در روز می‌خورند غَداه می‌گویند ؛ چنان که آن غذایی که در شب می‌خورند عشا می‌گویند. اما چاشت همان ساعت تقریباً ده است. این چاشت که یک واژه فارسی است همان معنای ضُحای عربی را می‌فهماند «وَالضُّحَی» یعنی قسم به ساعت تقریباً ده یعنی نزدیکهای ظهر؛ یعنی مقداری به ظهر مانده که هوا خیلی شفاف و روشن است، آن‌ وقت از روز را چاشت می‌گویند؛ یعنی کشاورزها غذایی را در آن موقع روز می‌خورند چاشت می‌گویند ؛ چرا که کشاورزها صبح زود شروع به کار می‌کنند و تا ساعت ده این کار ادامه می یابد و سپس آن‌وقت روز یعنی ساعت ۹ و ۱۰ غذایی میل می‌کنند که به آن چاشت می‌گویند. پس این چاشت غیر از ناهار است.

نقش شیطان در نسیان آدمی

شیطان عامل فراموشی انسان است. این که همراه موسی(ع) می گوید:«فَإِنِّی نَسِیتُ الْحُوتَ» ؛ این جمله یعنی یادم رفته که جریان افتادن ورفتن ماهی را به شما عرض کنم نه اینکه ماهی فراموشم شد . سپس می گوید این که جریان عجیب ماهی را نگفتم به دلیل ایجاد نسیان از سوی شیطان بوده است: «وَمَا أَنْسانِیهُ إِلَّا الشَّیْطَانُ أَن أَذْکُرَهُ» یعنی شیطان نگذاشت که من یادم بیاید و آن را فراموش کرم و از یادم رفته بود تا به عرض شما برسانم که میقات ما همین‌جا بود.

مجمع البحرین مکان ملاقات

از آن جایی که میقات همان جا نشانه بود، حضرت موسای کلیم فرمود: «قَالَ ذلِکَ مَا کُنَّا نَبْغِ» یعنی آن که ما به دنبالش می‌گشتیم همین بود. یعنی طلب ما همان بود که شیطان نگذاشت تو آن نشانه را به یاد بیاوری و مرا خبر دهی. این واژه بغی به معنا تجاوز و زیاده رویی و طلب آمده است: این که گفته می شود: «انّ الله سبحانه و تعالی یُحبّ بُغاه العلم؛ خداوند طلاب دانش را دوست می دارد؛ این «بَغی» همان معنای طلب است؛ پس باغیِ علم یعنی طالب علم، و بُغاه العلم یعنی طلبه‌ها، پس حضرت موسی (ع) می فرماید: ما می‌خواستیم به بین‌البحرین برسیم و نشانی و علامت ما همین بود که ماهی در دریا می‌افتد. پس باید به دقت به همان جا بازگشت؛‌زیرا بین البحرین منطقه وسعی است که تنها با نشانه دقیق می توان آن را یافت.

ضرورت بازگشت پس از فهم خطا

هر کسی اشتباه ، خطا و نسیانی کرده باید به جبران آن ها بپردازد و سریع توبه کند. این در فکر یا عمل باشد می تواند موجب رهایی انسان از تبعات خطا و آثار سوء آن باشد. از آن جایی که این خطا و نیسان صورت گرفته باید آنان به سرعت به همان جا می رفتند و از همان راهی که آمدند وعلامت پایشان در هر جایی بود باید به دنبال همان علامت پا برمی گشتند تا به آن صخره برسند :«فَارْتَدَّا عَلَی آثَارِهِمَا قَصَصاً» این واژه «ارتدّ» یعنی «ارتجع» یعنی آنان رجوع کردند. واژه «قَصَص» هم به معنای دنبال کردن، پیروی کردن، متتابع بودن است. این که قصّه را قصّه می‌گویند برای این است که چند مطلب متّصل منسجمِ پی در پی هم می آید. قصاص را هم از این جهت قصاص می‌گویند برای اینکه به دنبال آن قتل این قصاص و قتل می آید و یک قتل ابتدایی نیست؛ چون این قتل دوم پیرو آن اولی و تابع آن است و به دنباله ی آن می‌آید از این جهت به آن قصاص می‌گویند.

مفهوم علم لدنی ، علم به حقایق و سابق و لاحق آن

خداوند می فرماید: «فَوَجَدَا عَبْداً مِنْ عِبَادِنَا» یعنی حضرت موسی(ع) و آن جوان همراه اش یک بنده از بندگان ما را یافت. خصوصیّت این بنده از بندگان خاصّ ما این بود: «آتَیْنَاهُ رَحْمَهً مِنْ عِندِنَا؛ از نزد ما به او رحمت داده بودیم» و دیگر این که «وَعَلَّمْنَاهُ مِن لَّدُنَّا عِلْماً» ؛ از علم لدنی ما تعلیم دیده بود. پس هم از رحمت خاصّه و رحمت عنداللهی برخوردار بود که ما به او دادیم، و هم از علمِ لدنّی برخوردار شد که معلّمش ما بودیم. پس تنها او اهل رحمت و زهد و مغفرت و عفو و صَفح و امثال ذلک نبود بلکه آنها کمالات حکمت عملی او بود و اینها هم کمالات حکمت نظری او، پس هم علیم بود هم رئوف بود، و هم علیم بود هم رحیم بود؛ یعنی هر دو کمال را داشت. منتها خداوند درباره ی رحمت تعبیر به «عند» دارد و درباره ی علم تعبیر به «لدن». قبلاً فرق بین «عند» و «لدن» گذشت. ما در فارسی وقتی چیزی نزد ما باشد؛ اعم از اینکه در دست ما باشد؛ مثلاً کتابی در دست ما باشد یا کتابی در قفسه ی کتابخانه ی ما باشد می‌گوییم نزد ماست، یعنی می گویم: این کتاب نزد ماست، این کتاب پیش ماست؛ اما در عربی این‌چنین نیست که هر چیزی را چه نزدیک و چه دور بگویند: «عنده» و یا بگویند: «لدیه»، زیرا «لدیه» ظاهراً در آنجایی است که چیزی نقد و حاضر باشد ولی «عند» شاید از این جهت اعم باشد که هم با حضور سازگار است و هم با غیبت.

پس علم لدنّی آن علمی است که متعلِّم باید بالا برود و شاگرد بلاواسطه از خدای سبحان بهره گیرد و علم را از سرچشمه آن یاد بگیرد؛ در این صورت است که این علم ، علم لدنی می‌شود ، گرچه همه ی علوم را ذات اقدس الهی به انسان یاد می‌دهد، چنان که فرمود: «عَلَّمَ الْإِنسَانَ مَا لَمْ یَعْلَمْ؛ به انسان آن چه نمی دانست آموختیم؛ (علق، ایه ۵) اما گاهی انسان علم را از کتاب و استاد می‌گیرد، و یا گاهی از شواهد دیگر و مانند آن اینها می‌گیرد که در این صورت هیچ کدام از این علوم، علم لدنّی نیست؛ چرا که اولاً علم حصولی است، و ثانیاً خطابردار است، و ثالثاً نظیر آن آبهای دست‌خورده است که افکار و آرای دیگران هم در این آب می‌آید، پس آب ناب نیست؛ ولی یک وقت است که شخص به همراه این نهر این‌قدر می‌رود تا به سرچشمه برسد و آنجا دیگر دست کسی به این آن نرسیده، و یا دلو کسی یا طناب کسی به این آب نرسیده و شخص مستقیم این آب را از سرچشمه می‌گیرد. این آب دیگر بدون اینکه مَشوب و آبِ ناب است؛ در این صورت است که آن آب و علم ، آب و علم لدنّی می‌شود؛ چنان که علوم برای اولیای الهی و انبیا‌ی خدایی این گونه است که خداوند در آیه ۶ سوره نمل فرموده است: «إِنَّکَ لَتُلَقَّی الْقُرْآنَ مِن لَدُنْ حَکِیمٍ عَلِیمٍ»؛ یعنی تو مکتب نرفتی و از کسی یاد نگرفتی و یا از کتابی بهره نبردی بلکه خودت بالا آمدی و لدی‌اللهی شدی و آنجا بلاواسطه علم یاد گرفتی، پس قهراً علم حضوری می‌شود نه حصولی، و هم چنین قهراً علم خالص می‌شود نه علم مشوب، و یا علم حق می‌شود نه علمی که احیاناً باطل او را همراهی است.

البته باید توجه داشت که علم لدنّی علمی در برابر فقه و اصول و فلسفه و کلام و عرفان نیست؛ بلکه همین علوم است منتها این علم اگر در کتاب و درس و بحث باشد این دیگر لدنّی ولدی‌اللهی نیست ؛ اما اگر همه ی این علوم هر کدام از اینها از سرچشمه گرفته شود علم لدنّی می‌شود. پس همین فقهی که ما از وجود مبارک پیغمبر می‌شنیدیم که فرمود: «صلّوا کما رأیتمونی اُصلّی»( بحارالأنوار، ج۸۲، ص۲۷۹) یا همین احکام صلات را وجود مبارک حضرت در معراج «مِن لَدُنْ حَکِیمٍ عَلِیمٍ» یاد گرفت، این علوم فقه لدنّی شده است؛ چنان که حکمتش هم حکمت لدنّی است، و نیز حقوق و اخلاقش نیز لدنّی است.

پس آن علم لدنّی علمی نیست که موضوع یا محمول و مسائل ومبادی داشته باشد ، و یا در قبال اینها باشد مثلاً ما یک علم فقه و اصول داریم و یک علم لدنّی ؛ زیرا این‌چنین نیست، بلکه همه ی این علوم هر کدام از اینها که حق است اگر از لدن و نزد ذات اقدس الهی گرفته شد علم لدنّی می‌شود چون از آنجا آمده با مِلاکات ، اسرار و احکام آن همراه است.

پس ما آنچه را که در کتابها می‌خوانیم این است که چه چیزی واجب است و چه چیزی حرام، اما از دو حاشیه‌اش بی‌خبریم : ۱. ابن که چرا حلال و حرام است؟ ؛ ۲. این که بعد چه خواهد شد؟ ما این دو را نمی‌دانیم، اما آن علم لدنّی دو حاشیه این علوم را هم تشریح می‌کند و می‌گوید چرا فلان شیء حلال است و به چه دلیل فلان شیء حرام است و این که بعد این حلال و حرام در قیامت به چه صورت در می‌آید؟ آنچه که در قیامت ظهور می‌کند تکوین حقیقت است یا بهشت است یا جهنم، آنچه که به عنوان ملاکات است تکوین است و حقیقت، آنچه در وسطهاست همان علوم اعتباری و باید و نبایدهای اعتباری است. این باید و نباید اعتباری هم مسبوق به آن تکوین است، و هم ملحوق به این تکوین. ما در کتابهای عقلی اینها را باور می‌کنیم و ایمان می‌آوریم بازعلمِ کتابی می‌شود اما آنها هم ملاک را می‌بینند که آ‌ن ملاک باعث وجوب و حرمت می‌شود، هم ثمر را می‌بینند که در بیانات نورانی حضرت امیر هست که فرمود: «هُمْ وَ الْجَنَّهُ کَمَنْ قَدْرَآهَا فَهُمْ فِیهَا مُنَعَّمُونَ وَ هُمْ وَ النَّارُ کَمَنْ قَدْرَآهَا فَهُمْ فِیهَا مُعَذَّبُونَ» که تازه این مقام «کأنّ» است.( نهج‌البلاغه، خطبه ۱۹۳) الآن هم عده‌ای می‌گفتند ما عُوای اهل جهنّم یعنی زوزه ی سگان جهنّم را می‌شنویم.

پس این واقعیّتی است که مسبوق به حقیقت و ملحوق به حقیقت است و وسطها امر اعتباری است. بالأخره ما در عالَم اعتبار با قانون داریم زندگی می‌کنیم و قانون مجموعه ای از باید و نباید است. اگر بشری که با اعتبارات زندگی می‌کند را بخواهند هدایت کنند باید بگویند: چه چیزی باید وچه چیزی نباید. منتها این باید و نباید را یا از رسوبات و رسومات و فرهنگ و عادات و آداب مردمی می‌گیرند که اعتباری ندارد یا نه، از حقایق تکوینی تلقّی می‌کنند که انبیا آوردند ؛ چون از یک سو مسبوق به حقیقت است ، و از یک سو ملحوق به حقیقت است ، پس عالِمان علوم لدنّی از یک طرف هم سابقه ی این احکام را می‌بینند و ذات اقدس الهی هم لاحقه‌اش را.

مفهوم بین الامرین در جبر و اختیار

از چیزهایی که دههابار گفته شده یکی همین مسئله جبر و تفویض است که در سوره ی مبارکه ی «نساء» مفصّل بحث شد؛ زیرا خداوند در آنجا می فرماید: «وَإِن تُصِبْهُمْ حَسَنَهٌ یَقُولُوا هذِهِ مِنْ عِندِ اللّهِ وَإِن تُصِبْهُمْ سَیِّئَهٌ یَقُولُوا هذِهِ مِن عِندِکَ قُلْ کُلٌّ مِنْ عِندِ اللّهِ فَمَالِ هؤُلاَءِ الْقَوْمِ لاَ یَکَادُونَ یَفْقَهُونَ حَدِیثاً».(نساء، آیه ۷۸)

در آنجا فرق بین «من عند الله» و «من الله» مشخص شد. این که حَسنات هم «من الله» و هم «من عند الله» است ، اما سیّئات «من عند الله» هست، ولی «من الله» نیست.

دیگر آن که ما یک جبر عِلّی و معلولی فلسفی و منطقی داریم که آن حق است ؛ زیرا «الشیء ما لم یَجب لم یوجب». ولی یک جبری هم در مقابل تفویض داریم که این جبر از مصادیق بیّن‌الغی است ؛ چرا که از نظر اصول اسلام، «امر بین الأمرین» است. البته این امر، تلفیقی از جبر و تفویض نیست؛ چون جبر هر جا پا گذاشت، آن باطل است؛ چنان که تفویض هر جا پا گذاشت باطل است؛ یعنی نظر اسلام این است که نه جبر و نه تفویض است؛ چون نسبت میان جبر و تفویض، نسبت نقیضین نیست؛ زیرا رفع هر دو ممکن است.

کارآمدی معارف در آخرت

این علومی که ما در اقسام و اشکال گوناگون به عنوان علم فقه و اصول و منطق و فلسفه می‌خوانیم، اینها در قیامت برای ما هیچ کارآمدی ندارد. سرّش این است که اگر کسی چند دوره مکاسب، کفایه و رسائل گفت، وقتی به دوران سالمندی و کهنسالی در خود دنیا فرا رسید و یا خسته شد و اینها را ده، بیست سال کنار گذاشت و درس نگوید ، همه چیز از یادش می‌رود. این علوم این طور است؛ حال فقه باشد یا فلسفه باشد؛ زیرا وقتی آدم تمرین و درس و بحث نداشته باشد از یادش می‌رود. همه ی این علوم بعد از مرگ این گونه از یاد ما می‌رود.

اما علوم دیگر مانند مباحث و مسایلی معاد، قیامت،‌معاد، برزخ، نشر کتاب، نامه اعمال، درجات بهشت و درکات دوزخ و همه این بحثهایی که مربوط به این معارف است وقتی مُردیم این علم حصولی ها حضوری می‌شود و هر لحظه شفاف‌تر و روشن‌تر مشهود ما می‌شود و آن معقولات ذهنی ما مشهودات خارجی می‌شود. بنابراین هرگز از یادمان نمی‌رود و آ‌ن کاملاً مشهود است.

دو منطقه ممنوع در ذات و صفات عینی خدا

ذات اقدس الهی به ذهن کسی نمی‌آید ولی ما مع ذلک او را عبادت می‌کنیم. در توحید مرحوم صدوق(رضوان الله علیه) این روایت نورانی از وجود مبارک معصوم(علیه السلام) هست که کسی به ایشان اشکال می‌کند که اگر ما به خدا دسترسی نداریم پس چطور او را عبادت می‌کنیم؟ حضرت(ع) فرمود: اگر این اشکالی که شما می‌کنید که «لکان التوحید عنّا مرتفعا»؛ ولی ما به همین مقدار موظّفیم.( التوحید، ص۲۴۵)

توضیح مطلب این است که ما درباره ی اسمای الهی و صفات الهی و صفات فعلی‌اش کاملاً درک داریم؛ یعنی هم عرفا اهل شهودند و هم حکما و متکلّمان و مؤمنان اهل درک‌اند و ما اینها را درک می‌کنیم؛ اما نسبت به آن هویّت مطلقه ما تنها مفاهیم حصولی داریم و می‌گوییم آن هویّت مطلقه حق است، زیرا بسیط‌الحقیقه است و همه ی کمالات را داراست و جزء ندارد. ما همه ی این الفاظ را می‌گوییم که این الفاظ مفاهیمی دارد و هم چنین ما این مفاهیم را می‌فهمیم و می‌گوییم این مفاهیم مصداق دارد. ولی ما آن مصداقی را که نمی‌دانیم عبادت می‌کنیم برای اینکه آن مصداق که به ذهن نمی‌آید بلکه ما مفهوم الله واجب الوجود، بسیط الحقیقه، لا شریک له، صَمد، لم یلد، لم یولد اینها مفهوم‌اند و اینها که ماهیّت نیستند. معاذ الله اگر اینها ماهیّت بودند یعنی ـ معاذ الله ـ خدا جنس و فصل داشت، یا مرکّب بود ، این به ذهن می‌آمد؛ یعنی ما درخت و شجر را به خوبی درک می‌کنیم، حجر و سنگ را به خوبی درک می‌کنیم؛ یعنی انسان می‌تواند معنای شجر و حجر را به خوبی درک کند البته بعضیها اشتباه می‌کنند ولی بعضی درک می‌کنند؛ یعنی آن مهندس کشاورزی واقعاً درخت را درک می‌کند و حتی درخت می‌سازد و درخت را می‌پروراند و همه ی بیماریهای درخت را نیز تشخیص می‌دهد و همه ی راه درمان و باروری درخت را تشخیص می‌دهد. پس درخت را درک می‌کند؛ چون درخت و شجر ماهیّت دارد و ماهیّت به ذهن می‌آید. اینکه گفتند: «للشیء غیر الکون فی الأعیان *** کونٌ بنفسه لدی الأذهان»؛ یعنی برای آنها ماهیّت است که هم وجود عینی دارد و هم وجود ذهنی دارد؛ اما مفهوم که مصداق دارد ولی فرد ندارد. پس اول باید معلوم بشود که مفهوم چیست؟ ماهیّت چیست؟ وجود چیست؟ پس باید گفت مفهوم، مصداق دارد ولی فرد ندارد. پس اگر مفهوم است ممکن است آنکه در ذهن ماست مفهوم باشد و آنکه در خارج است مصداق باشد ؛ چون مصداق حقیقتِ خارجیّت عین ذات اوست و این حقیقت خارجی اصلاً به ذهن نمی‌آید ؛ منتها مفهوم یک صورت مرآتیه‌ای است و بر اساس آن ما می‌گوییم این بسیط‌الحقیقه و یا این واجب که کمالات نامتناهی دارد و درک نمی‌شود مصداقی دارد که ما از راه این مفهوم به آن مصداق می‌گوییم «إِیِّاکَ نَعْبُدُ وَإِیَّاکَ نَسْتَعِینُ»یعنی ما غیر از این راهی هم نداریم. پس اگر آن مصداق فرد بود نظیر شجر و دارای ماهیت، این به ذهن می‌آمد ولی در این صورت معاذ الله ماهیّت می‌شد ، ولی می دانیم که خارج بودن و واقعیّت عین حقیقت اوست. پس اگر چیزی واقعیّتش عین حقیقت اوست این دیگر به ذهن نمی‌آید. حال درکِ ما از واجب‌تعالی همین مقدار خواهد بود.

باطن و ظاهر افعال ، تفاوت شریعت و حقیقت

ممکن است این پرسش مطرح شود که چطور می‌شود وجود مبارک موسای کلیم با اینکه از انبیای اولواالعزم و دارای معجزات فراوان و «تِسْعَ آیَاتٍ بَیِّنَاتِ» است این چنین شخصی چگونه شاگردی کسی را بکند؟ این هم یک استبعاد صرف است و دلیلی برای نفی شاگردی نداریم؛ چون علوم الهی به دو دسته ظاهری و باطنی بخش می شود: بخشی‌اش به باطن و بخشی به ظاهر برمی‌گردد. وجود مبارک موسای کلیم(سلام الله علیه) از انبیای اولواالعزم بود و این «مما لا ریب فیه» است و هم چنین همه ی احکام شریعتی که لازم بود ذات اقدس الهی به آن حضرت آموخت، آموخته و او می داند، در این مطلب هم حرفی نیست؛ اما نخست این که همه ی احکام و حِکم همان امور ظاهری است یا تأویلات و امور باطنی هم هست ، دوم این که آیا همه ی امور را دفعتاً واحدتاً به وجود مبارک موسای کلیم آموخت یا به تدریج آیات تورات نازل می‌شد؟ این ها مسایلی است که نمی توان به سادگی اثبات و انکار.

این تعلیمات الهی هماره مستقیم نیست؛ زیرا گاهی به وسیله ی فرشته‌ها، و گاهی به وسیله ی انسانهایی است که جزء اولیای الهی‌اند. پس اگر وجود مبارک موسای کلیم از انبیای اولواالعزم است – چه اینکه هست – معنایش این نیست که همه ی علوم را دفعتاً واحدتاً تلقّی کرده است، بلکه به تدریج در طیّ مدت عمر پربرکتش احکام الهی نازل می‌شد و او دریافت می کرد. از سوی دیگر آن علوم خضری، یک سلسله امور مربوط به مصالح خفیّه و باطن این عالَم است. ایشان این دسته از علوم از عالم ربانی آموخت. البته آن حضرت(ع) مامور بود تا به حکم شریعت عمل کند؛ و اینکه می‌گوییم وقتی وجود مبارک ولیّ عصر(ارواحنا فداه) ظهور کرد برابر علم باطن و علم غیبی و ملکوتی عمل می‌کند، آن یک بحث دیگراست وگرنه فعلاً آن‌ طوری که در دنیا بنا بر حکومت آنها و قضا و داوری و فتوای آنهاست همین علم شریعت است که بر اساس آن قضاوت و داوری می شود: انما اقضی بالایمان و البینات. اما آن علم غیبی و علم ملکوتی و یا علم ماورایی ، جزء منابع حکم فقهی و حکم قضایی نیست.

اگر در نظر حکم شریعت بخواهیم قضاوت کنیم باید براساس همان حکم موسی(ع) عمل کنیم؛ زیرا سه‌ مسئله شرعی که در سفر آنان اتفاق افتاده یعنی قتل آن جوان، سوراخ کردن کشتی، و دیوارچینی یعنی چیدن آن دیوارِ در شُرف انهدام، بر اساس حکم شریعت همان سخن موسی(ع) است، ولی مساله این جاست که عالم ربانی بر اساس حکم باطن عمل می کرد و مامور به باطن بود نه ظاهر.

نبوت رحمت خاص الهی

در تعبیر قرآنی از عالم ربانی یا همان خضر(ع)، به عنوان دارنده رحمت الهی معرفی شده است. منظور از رحمت همان رحمت ویژه است که به نام نبوّت باشد که در سوره ی مبارکه ی «زخرف» آیه ی ۳۱ به بعد این عبارت است: «أَهُمْ یَقْسِمُونَ رَحْمَتَ رَبِّکَ». بنابراین، این نبوّت یک رحمت ویژه است و به دست آنها نیست تا بگویند که این برای سرمایه‌دارهاست یا غیر آن ها. در این جا شاید مراد از رحمتی که به عالم ربانی داده شده باشد، همان رحمت خاص یعنی نبوت باشد.

صاحب علم لدنی و صاحب منصب نبوت

به سخن دیگر همان طوری گذشت، ایشان دارای علم لدنّی بود که خداوند به او آموخت: «وَعَلَّمْنَاهُ مِن لَّدُنَّا عِلْماً». شاید بتوان درجه ی این علم را از درجه ی آن رحمت بالاتر دانست؛ چون رحمت «مِّنْ عِندِ اللَّهِ» است؛ ولی این علم «مِن لدی الله» است. آن «لدی الله» قُرب و حضور بیشتری را می‌فهماند؛ ولی بالأخره کسی که دارای علم لدنّی است باید صاحب منصب نبوّت و امثال ذلک نیز باشد.

پس آن عالم ربانی یک شخصیت ممتاز الهی و دارای سِمتی عالی بود؛ زیرا در آیات قرآنی سه قرینه بر عظمت شخصیتی او آمده است: ۱. «آتَیْنَاهُ رَحْمَهً مِنْ عِندِنَا» ؛ ۲. «عَلَّمْنَاهُ مِن لَّدُنَّا عِلْماً» ؛ ۳. «هَلْ أَتَّبِعُکَ عَلَی أَن تُعَلِّمَنِ مِمَّا عُلِّمْتَ رُشْداً» . یعنی هم از رحمت خاص برخوردار بود و هم علم لدنی داشت و هم علم رشدی داشت که پیامبری اولوالعزم مامور بود تا از او پیروی و اتباع کند.

تاویل افعال،‌ تذکاری از رفتار موسی

به نظر می رسد که این علم رشدی که مامور بود تا حضرت موسی(ع) بیاموزد، سه تذکار و خاطره سازی از زندگی خود اوست؛ یعنی ۱. کسی که خودش در دوران کودکی افتاده در آن دریای موّاج و سالم در رفته ، حالا می‌گوید «لتُغْرِقَ أَهْلَهَا؛ می خواهی کشتی نشینان را غرق کنی؟ ۲. و کسی که خودش هم مشتی زده و کسی را کُشته ، حالا برای احیای حق می‌گوید: «أَقَتَلْتَ نَفْساً زَکِیَّهً بِغَیْرِ نَفْسٍ؛ چرا بی گناهی را کشتی؟» ۳. و یا کسی که خودش کارگری بی مزد دختران شعیب کرده و آب‌کِشی رایگان در کمال فقر داشت، حالا می گوید:«لَوْ شِئْتَ لَأتَّخَذْتَ؛ چرا مزدی نگرفتی؟

معرفت مقتضی التذاذ از عبادت

این که چرا از عبادت لذّت نمی‌بریم؟ نباید گفت چون ما که گناه کرده ایم از عبادت لذت نمی‌بریم؛ زیرا جوانها که تازه بالغ شده اند با آن که گناهی نکرده اند، آنان هم از عبادت لذت نمی برند. پس این که گفته شود چرا جوانان از عبادت لذّت نمی‌برند با اینکه معصیتی نکرده اند؟ باید گفت آنها چون حدیث العهد بالفطرت و الاسلام‌اند به همان اندازه خودشان لذت می‌برند.

اما در پاسخ به سوال اصلی که چرا از عبادت لذت نمی بریم، باید گفت لذت بردن از عبادت به دو عنصر محوری نیازمند است: ۱. وجود مقتضی، ۲. رفع مانع.

با آن که جوانان مانع چون گناه ندارند ، اما مقتضی التذاذ در آنان وجود ندارد؛ زیرا مقتضی اصلی در التذاذ از عبادت همان معرفت است؛ یعنی آدم خدا را بشناسد و نسبت به او معرفت داشته باشد؟ این که او چطور به ما نزدیک است؟ و ما چطور در مائده الهی هستیم؟ این که ما چطور در درست قدرت او هستیم؟ و این که خداوند چطوری یک قطره منی را به این صورت زیبا در آورده است. این‌گونه از معارف و مانند آن چون مالکیت، ربوبیت، قدرت،‌حکمت،‌علم خداوند باعث می‌شود که انسان از قرب الهی لذّت ببرد؛ مثلا وقتی کسی احسانی مختصری نسبت به ما بکند ما به او مِهر می‌ورزیم، با خودمان این را حل کرده باشیم که خداوند کسی است که تمام هویّت ما را حدوثاً و بقائاً در اختیار دارد؛ حالا چگونه به او علاقه‌ نداشته باشیم و از مناجات با او لذّت نبریم. پس باید گفت که لذّت نبردن انسان از عبادت دو دلیل می تواند داشت باشد: یکی آن که مقتضی یعنی معرفت نیست، یا معرفت هست ولی گناه کرده ایم و برای ارتباط و التذاد مانع تراشیده ایم. در جوانان معرفت نیست و در پیران گناه است که مانع التذاذ می شود؛ اما وقتی هر دو جمع شد آن گاه از عبادت لذت خواهیم برد. به هر حال تنها رفع مانع کافی نیست، بلکه وجود مقتضی هم شرط است.

ویژگی های طالب علم

از داستان موسی(ع) و خضر (ع) می فهمیم که طلب علم لازم است هر چند که با خستگی سفر همراه باشد. هم چنین طلب علم لازم است هر چند که با برگشت به جایی باشد که قبلاً بودیم و این رنج ها را باید در راه طلبگی تحمل کرد. هم چنین طلب علم لازم است ولی انسان در اثنای طرح بحث به استاد و معلم اشکال و سؤال نکند و بگذارد تا در وقتش توضیح بخواهد. عجله نکند و صبر داشته باشد. اینها روش های دانشجویی و راههایی است که ذات اقدس الهی با نقل این داستان به انسان یاد می‌دهد.

انعطاف پذیری از شروط کسب علم لدنی

مطلب دیگر اینکه لَدُنْ یعنی نزد. البته این معنا با آن معنای اصلی لَدْن بر طبق نقل ابن‌فارس هماهنگ است. واژه لدن در اصل به شاخهٴ نرم و لطیف و انعطاف‌پذیر می‌گویند؛ یعنی لَدْن به آن شاخهٴ خشک و متصّلب یا چوب خشک گفته نمی شود،‌بلکه به شاخه‌ای که به هر سبک که بخواهی بتوانی آن را خم کرده و منعطف ‌کنی و بالا و پایین بیاری وخم و راست کنی می‌گویند. پس کسی به لدُن می‌رسد که در دست ذات اقدس الهی این‌چنین نرم و منعطف و قابل انعطاف باشد؛ یعنی قلبش این‌چنین باشد که خدای سبحان او را این طوری بپروراند تا به او علم لدنّی عطا بکند.

اقسام سه گانه علوم و بی تاثیر دو قسم آن

علم را به سه قِسم و طبقه تقسیم کرده اند:علمِ عقلی ، علمِ حالی و علم سرّی. البته علم سرّی در اختیار کسی نیست. اما علم عقلی همین علم حکمت ، فقه است و اصول است؛ یعنی علومی که یا معقولات تکوینی یا اعتباری‌اند و هماره با براهین همراه‌اند. البته از آن جایی که انسان در این علوم، با این اصول و قواعد و براهین و مفاهیم سروکار دارد ، در مقام عمل ممکن است بر اساس آن عمل بکند یا عمل نکند؛ سرّ اینکه ما عالِم بی‌عمل داریم برای اینکه سرو کار ما با این دو قسم علوم است که با مفاهیم سار و کار دارد و شکی نیست که از مفهوم کاری ساخته نیست.

راه عالم ربانی شدن

خداوند در آیه ۷۹ سوره آل عمران می فرماید:کُونُوا رَبَّانِیِّینَ بِمَا کُنْتُمْ تُعَلِّمُونَ الْکِتَابَ وَبِمَا کُنْتُمْ تَدْرُسُونَ؛ یعنی ما باید ربانی شویم و راه عالم ربانی شدن را نیز بیان کرده است. در این آیه آمده که عالِم ربّانی شدن انسان از راه همین درس و بحث است ؛ یعنی چیزهایی را درس می‌گویید، و چیزهایی را نیز تعلیم می‌دهید. پس با همین علوم حصولی نیز می‌توانید عالم ربّانی شوید؛ یعنی انسان آنچه را که فهمیده می تواند از همین فهمیده هایش عالم ربانی شود؛ هر چند که ممکن است بالأخره چهار جا اشتباه نیز کرده باشد؛ زیرا معصوم نیست؛ ولی همان چهار جایی که اشتباه کرده باز هم مأجور است؛ چون روش‌مندانه رفته است.

اگر انسان چیزی را فهمیده و آن فهمیده‌ها را به جانِ خود گِره بزند و بدان معتقد شود آن علم رایج حوزوی و دانشگاهی ، علمِ حال او می‌شود و وقتی این علم حال شد آن‌وقت در نماز شب نمی‌شود این را نگه داشت، و هم چنین در روزه‌های مستحبی نمی‌شود این را نگه داشت. چنین کسی از گناه به عنوان یک لَجن فاصله می‌گیرد ؛ یعنی فاصله گرفتن برای این نیست که ترس از آینده دارد و این که به جهنّم می‌رود، بلکه چون باطن گناه را می بیند و باطنِ گناه حقیقتاً برای او زباله و بدبوست از آن پرهیز می کند. چنین شخصی این بیان نورانی پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) را به خوبی درک می‌کند که فرمود: «تعطّروا بالإستغفار لا تفضحنّکم روائح الذّنوب؛ خودتان را با استغفار معطّر کنید وگرنه بوی بد گناه رسوایتان می‌کند.( بحارالانوار، ج ۷، ص ۲۷۸)

این بو را چه کسی باید استشمام بکند؟ کسی که به علمش عمل می کند. البته برخی بد و خوب را از کیلومترها فاصله هم تشخیص م یدهد؛ یعنی یک وقت است که یعقوبی است که از فاصلهٴ هشتاد فرسخی بو می‌شنود؛ البته این که بو را شامّه اش استشمام می‌کند ،این شامّه همان شامّهٴ فیزیکی در علم تجربی نیست ،‌بلکه شامه قلب است؛ چرا که برای او شهودی است از این روست که با جملهٴ اسمیه و چند تأکید این درک و شهود خود را بیان می کند و می فرماید:«إِنِّی لَأَجِدُ رِیحَ یُوسُفَ لَوْلاَ أَن تُفَنِّدُونِ؛ من بوی یوسف را می یابم اگر مرا انکار نکنید.»

آسیب روحی و جسمی شیاطین به انسان

در آیه دارد که شیطان موجب نسیان موسی(ع) و جوان همراهش شد؛ البته باید متذکر شد که شیطان در وجود مبارک موسای کلیم(ع) اثر نکرده است، ‌بلکه در همراهش یعنی فَتی و خدمتگزارش اثر گذاشته است؛ چون شیطان از جن است این آثار را دارد و می‌تواند تأثیر فیزیکی هم داشته باشد. البته با استعاذه به خدا ، کسانی که مبتلا هستند خدا نجات می‌دهد. شما می‌بینید بعضی از کسانی از زن و مرد گرفتارند و جنها به اینها آسیب می‌رساند ، این بیچاره‌ها ناله می‌کنند ولی منتها کسی نیست که مشکل اینها را حل بکند. بر اساس آیات قرآنی از جمله «شَارِکْهُمْ فِی الْأَمْوَالِ وَالْأَوْلاَدِ» اینها می‌گویند: ما می‌بینیم که جن می‌آید در کنار بستر ما می‌آرمد. بنابراین جنیان و شیاطین وجود خارجی دارند و اثر می‌گذارند ، چنان که خداوند می فرماید که ایوب (ع) دچار مس همین افراد شد و مبتلا گشت: مَسَّنِیَ الشَّیْطَانُ بِنُصْبٍ وَعَذَابٍ.

پس این‌چنین نیست که جنیان فقط از راه خاطرات اثر بگذارد؛ البته همان طوری که خداوند فرمود:«وَیَقْتُلُونَ النَّبِیِّینَ بِغَیْرِ الْحَقِّ»، ممکن است انبیای را کفار از انسان و جن بکشند و شهید کنند. همان طوری کفار از جن هم ممکن است بهٴ بدنِ انبیا آسیب برسانند. پس اگر شکستن دندان وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) به دست کفّار یک امرِ امکان‌پذیری باشد که هست، آسیب رساندنِ آنان به بدنِ یک پیامبر شدنی است؛ هر چند که آنان نمی توانند به روح پیغمبر و مجرای وحی ایشان آسیب برسانند، ولی به بدن پیغمبر مثل ایّوب(سلام الله علیه) آسیب رساندند و چنان که خداوند نقل کرده این به دست کفار و شیاطین جنی بوده است: «أَنِّی مَسَّنِیَ الشَّیْطَانُ بِنُصْبٍ وَعَذَابٍ»؛ چون این شیاطین از جن است و این آسیب های بدنی را می‌رسانند. البته جنیان مسلمان و کافر دارند و مسلمانانشان مزاحم کسی نیستند ولی کفارشان مثل همین کفارِ انس مزاحم‌اند. بنابراین همان طوری که انسان کافر و مؤمن دارد و کافرش مزاحم مومن است آنها هم کافر و مؤمن دارند و کافرش مزاحم مومن است ، منتها این کافر در حوزهٴ بدن ایذاء و آسیبی می‌رسانند و در حوزه‌های دیگر چون روح و روان نمی توانند، مگر آن که خود شخص خودش را به آنان بفروشد و برده و بنده آنان شود که در این صورت روح روانش نیز در اختیار شیاطین جنی قرار می گیرد.

انسان پیامبر جنیان

ظاهر آیات و روایات آن است که جنیان از خودشان پیامبری ندارند بلکه پیامبر ایشان از انسان هاست. البته خداوند در آیات ۱۲۸ تا ۱۳۰سورهٴ مبارکهٴ «انعام» فرموده است:« وَیَوْمَ یَحْشُرُهُمْ جَمِیعاً یَامَعْشَرَ الْجِنِّ قَدِ اسْتَکْثَرْتُم مِنَ الْإِنْسِ یَا مَعْشَرَ الْجِنِّ وَالْإِنْسِ أَلَمْ یَأْتِکُمْ رُسُلٌ مِنکُمْ یَقُصُّونَ عَلَیْکُمْ آیَاتِی ؛ ای معشر جن و انس آیا از جنس شما رسولی نیامد؟» ظاهر آیه این است که برای هر دو گروه انبیا آمده است.

اما معنای آیه این نیست که از هر صنفی پیامبری آمده است؛ چرا که این خطاب خداوند در قیامت به جن و انس مانند خطاب ذات اقدس الهی به زن و مرد است که: مگر پیامبری از شما نیامده است یعنی پیامبری از شما انسانها نیامده است؟ پس مراد این نیست که پیامبر دو قِسم است: یک قسم از زنها و یک قسمت از مردها . پس در آیه انعام نیز مراد از این که فرمود: «أَلَمْ یَأْتِکُمْ رُسُلٌ مِنکُمْ»؛ معنایش این نیست که از هر صنف انس و جن پیامبر آمده باشد،‌بلکه مراد این است که برای شما پیامبری آمده است که از جنس انسان بوده است. این مطلب در آیات سوره جن به خوبی بیان شده است؛ زیرا آنان از حضرت موسی(ع) و تورات سخن به میان می آورند و سپس می گویند که پیامبری دیگر فرستاده شده و کتابی آورده است که باید به آن ایمان آورد.

رشد، هدف تعلیم و تعلم

هدف اصلی تعلیم و تعلّم بر اساس آیات سوره کهف رشدی است که در برابر سَفه قرار دارد. یعنی رشدی که قرآن کریم می‌گوید در برابر سَفه است. خداوند دربارهٴ ابراهیم خلیل دارد «وَلَقَدْ آتَیْنَا إِبْرَاهِیمَ رُشْدَهُ مِن قَبْلُ».

بر اساس آیات قرآنی، ذات اقدس الهی رشد را مجموع صفات ثبوتی و سلبی مؤمنان کامل می‌داند. خداوند اوصاف پنج گانه ثبوتی و سلبی دربارهٴ افراد رشید را در سورهٴ «حجرات» مشخص کرده و فرموده است: وَلکِنَّ اللَّهَ حَبَّبَ إِلَیْکُمُ الْإِیمَانَ وَزَیَّنَهُ فِی قُلُوبِکُمْ وَکَرَّهَ إِلَیْکُمُ الْکُفْرَ وَالْفُسُوقَ وَالْعِصْیَانَ أُولئِکَ هُمُ الرَّاشِدُونَ.

این «حَبَّبَ إِلَیْکُمُ الْإِیمَانَ» یعنی کسی که به ایمان دل ببندد ولی نه به عنوان یک تکلیف «حَبَّبَ إِلَیْکُمُ الْإِیمَانَ» و این که همین ایمان زیور او هم باشد «وَزَیَّنَهُ فِی قُلُوبِکُمْ». اینها جزء صفات ثبوتی مؤمنان است. سپس می فرماید: وَکَرَّهَ إِلَیْکُمُ الْکُفْرَ وَالْفُسُوقَ وَالْعِصْیَانَ». اینها نیز جزء اوصاف سلبی است پس در پایان آیه با عنوان «أُولئِکَ» که جامع آن اوصاف ثبوتی سلبی‌اند می فرماید:« هُمُ الرَّاشِدُونَ».

پس خدای سبحان رشد را به ابراهیم خلیل داد و در ضمن آن نیز رشیدها را هم معرفی کرد که دارای اوصاف ثبوتی و سلبی‌اند و سپس بیان کرد که محور تعلیم و تعلّم هم رشد است؛ یعنی شخصی وارد حوزه یا دانشگاه می‌شود برای اینکه رشد پیدا کند باید تحصیل کند نه برای اینکه مدرک پیدا کند، نه برای اینکه عالِم بشود. رشد همان مجموع عقد و عقیده است، یعنی مجموع آن گِره‌ای است که بین موضوع و محمول در فضای علم می‌خورد و گِره‌ای است که عصارهٴ قضیه را به جان می‌بندد. در مسئلهٴ ایمان این مجموع می‌شود همان رشد است.

ادب در درخواست علم رشدی

حضرت موسی(ع) نیز در بیان درخواستی که از عالم ربانی دارد می فرماید: آیا من پیرو شما بشوم تا رشید بشوم :«هَلْ أَتَّبِعُکَ عَلَی أَن تُعَلِّمَنِ مِمَّا عُلِّمْتَ رُشْداً». در این عبارت ادب گفتارشان نیز محفوظ است؛ زیرا نگفت: هر چه بلدی به من بگو؛ زیرا این «مِن» تبعیض را اینجا حفظ کرده و فرموده است: «تُعَلِّمَنِ مِمَّا» و نفرمود: «ما»؛ یعنی هر چه بلدی به من بگو، بلکه مقداری از آنچه بلدی را به من بگو. این ادبِ در تعلّم است.

اسلامی گفتن و قارونی فکر کردن

برخی اسلامی حرف می‌زنند ولی قارونی فکر می‌کنند. مثلا می‌گوید: من خودم سی، چهل سال در حوزه یا دانشگاه بودم و درس خواندم و عالِم شدم، یعنی خودم زحمت کشیدم و عالِم شدم. این سخن غیر از حرف قارون، حرف دیگری نیست. قارون نیز درباره ثروتی که اندوخته بود می گفت: من زحمت کشیدم و مال پیدا کردم: «إِنَّمَا أُوتِیتُهُ عَلَی عِلْمٍ عِندِی» . اما اگر آدم این طور حرف بزند و بگوید : خدا را شکر که این عنایت را کرد تا آموختم، و لحظه به لحظه به ما توفیق داد و ما را به این نعمت متنعّم کرد، این سخن قرآنی و توحیدی است.

اگر کسی بگوید: آنچه بلدی یا آنچه خودت یاد گرفتی به من بگو! این راهِ تعلّم نیست، بلکه راه تعلّم این است که آنچه را که به تو یاد داده اند، یک مقدارش را هم به من یاد بده ! حضرت موسی (ع) نگفت: «ممّا تعلم أو ممّا عَلمتَ» بلکه فرمود: «مِمَّا عُلِّمْتَ» یعنی شما هم بالأخره شاگردی کردی و از جایی یاد گرفتی، از آن یاد گرفته هایت به ما بیاموز! یعنی مقداری هم از آنچه که یاد گرفتی به ما یاد بده: «عَلَی أَن تُعَلِّمَنِ مِمَّا عُلِّمْتَ رُشْداً».

صبر در یادگیری مطالب ناشناخته و مخالف

استاد اگر بخواهد بر خلاف آنچه را که شاگردش می‌داند یک مطلب جدیدی را به او القا کند باید از شاگرد صبر و حوصله بخواهد؛ زیرا این جا صبر لازم است. از این روست که عالم ربانی از وجود مبارک موسای کلیم(ع) تعهّد گرفت که تا اجازه ندادم صبر و حوصله کن و اعتراضی نداشته باش؛ عالم ربانی گفت من حرفها و کارهایی دارم که آن چیزی است که بر خلاف آنچه در ذهن شماست. پس شما باید صبر بکنی تا جمع‌بندی کنم. وگرنه صِرف تعلّم و شاگردی چنین تعهّدی را نمی‌خواهد. در دانش معمولی شاگرد نزد استاد می‌رود و گاهی هم سؤال پیش می‌آید و سؤال می‌کند و جواب می شنود؛ اما اینکه به شاگردی گفته می شود که نمی تواند تحمل کند، از این معلوم می‌شود دانش و مطالب تعلیمی، چیزی است که بر خلاف آموخته‌های قبلی اوست؛ و از آن جایی که بر خلاف آموخته‌های قبلی است شاگرد نمی‌تواند تحمل کند . از این روست که سفارش به تحمل و صبر می کند.

تعیین موضوع و مقدار آموزش از سوی استاد

تعلیم و تعلم دو سویه است؛ یعنی اگر بر شاگرد تعلم واجب باشد، بر معلم نیز تدریس واجب است واین‌چنین نیست که موسای کلیم(ع) به فراگیری علم مأمور باشد ولی خضر(سلام الله علیه) مأمور به تعلیم علم نباشد؛ بلکه حتماً خضر(ع) مامور بود؛ منتها خضر(سلام الله علیه) می‌داند که چه چیزی می‌خواهد یاد بدهد؛ یعنی می داند این یاد دادنِ کتابی نیست که مثلاً این عبارت را بخوانند، بلکه این آموزش و تعلیم در عالم تکوین است و او با تکوین کار دارد ؛ و از آن جایی که با تکوین کار دارند و کارهای ولایتی و باطنی اش با متنِ خارج روبه‌روست، چنین تعلم و دانش آموزی تحمل می‌خواهد؛ زیرا استاد باید کارهایی را انجام بدهد که این صاحب شریعت نمی‌تواند آنها را تحمل کند؛ لذا وجود مبارک خضر اول تعهّد بر صبر و تحمل کردن گرفت و به موسی(ع) گفت که تو باید صبر بکنی؛ چون ما کاری می‌کنیم که خارج از حوصلهٴ شماست این جمله خضر(ع که فرمود: «إِنَّکَ لَن تَسْتَطِیعَ» با این حرف «لَن» که مفید نفی مؤکّد است می خواهد بگوید: «لَن تَسْتَطِیعَ مَعِیَ صَبْراً ؛ با تاکید می گویم که نمی‌توانی با من صبر و تحمل کنی.». برهان خضر(ع) بر ناتوانی در صبر و تحمل نیز این است: «وَکَیْفَ تَصْبِرُ عَلَی مَا لَمْ تُحِطْ بِهِ خُبْراً» یعنی ما کارهایی می‌کنیم که بدان تو خبیر نیستی و احاطه نداری و به راز و رمزش آن آشنا نیستی و به همین دلیل اعتراض می‌کنی. یعنی چطوری می‌توانی صبر کنی در حالی که ما مطلب روزانه یاد نمی‌دهیم؛ یعنی وقتی این چیزها عادی و روزانه نیست بلکه از کارهایی است که بر خلاف باورها و دانسته‌های قبلی توست ، در چنین حالتی تو چطوری می توانی تحمل کنی؟

اذن شاگرد از استاد در شاگردی

از آداب شاگری این است که شاگرد از استاد اذن پیش از آموزش بگیرد. حضرت موسی(ع) این تعبیر را دارد که آیا می توانم تابع و پیرو شما باشم؟ یعنی نگفت که من می‌خواهم تابع شما بشوم، بلکه گفت: «هَلْ أَتَّبِعُکَ». این جمله در حقیقت استیذان است که می فرماید: «هَلْ أَتَّبِعُکَ عَلَی أَن تُعَلِّمَنِ مِمَّا عُلِّمْتَ رُشْداً». البته حضرت خضر(ع) به ایشان می فرماید می توانی ولی مشکل این است که چگونه می توان تبعیت و پیروی کنی در حالی که خبیر و آگاه به آن نیست؛ یعنی حضرت خضر(ع) می فرماید شرط اصلی تبعیت علم و آگاهی و خبرویت است که تو نداری، پس چگونه مدعی پیروی هستی؛ یعنی وقتی علم نداری و احاطه علمی نیست ،چطوری می‌توانی تحمل بکنی؟ «وَکَیْفَ تَصْبِرُ عَلَی مَا لَمْ تُحِطْ بِهِ خُبْراً».

نقش استثنا در موفقیت و کامیابی انسان

حضرت موسی(ع) در پاسخ گفت: من با عنایت الهی از این مشکل نیز عبور کرده و آن را درست می کنم؛ یعنی ممکن است من نتوانم صبر بکنم اما اگر خدا بخواهد صبر خواهم کرد: «سَتَجِدُنِی إِن شَاءَ اللَّهُ صَابِراً». یعنی ما با اطمینان به عنایت الهی صابریم پس تو هم ما را به عنوان شاگردی بپذیر و تلاش خواهم کرد که عصیان نکنم: «وَلاَ أَعْصِی لَکَ أَمْراً» یعنی در هیچ امر شما را عصیان نمی‌کنم و تابع محضم منتها این تبعیت من به عنایت الهی وابسته‌ است؛ یعنی حضرت موسی(ع) می فرماید: اگر کارم به عنایت الهی وابسته باشد دیگر ما هیچ محذوری نداریم.این همان «ان شاء‌الله» گفتن و استثنا کردن است که در آیات ۲۳ و ۲۴ سوره کهف تاکید شده بود. البته از این عبارت حضرت موسی(ع) فهمیده می شود که آن حضرت اجمالاً می‌دانستند که کاری که انجام می گیرد و آموزش هایی که داده می شود، آموزش شریعت نیست.

قرآن منبع علم انسانی و علم الهی مدار تعلیم

منبع عالِم شدن انسان قرآن و روایت و اعتراف به جهل است. یعنی انسان باید بپذیرد جاهل است و آن گاه به منبع علوم یعنی قرآن و روایت مراجعه کند؛ زیرا خدای سبحان انبیا(علیهم الصلاه و علیهم السلام) را از اسمای الهی برخوردار کرده است؛ چون قرآن وقتی وارد مسئله تعلیم و تربیت و مانند «یُعَلِّمُهُمُ الْکِتَابَ وَالْحِکْمَهَ» می‌شود، از اسمای الهی سخن به میان می‌آورد «وَعَلَّمَ آدَمَ الْأَسْماءَ» (بقره، آیه ۳۱) یعنی این کتاب قرآن است که مُهیمِن بر سایر کتابهای الهی است. البته این تعلیم در محور تعلیم اسمای الهی است نه در تعلیم هویّت مطلقه و ذات اقدس الهی که احدی به او دسترسی ندارد. پس این «وَعَلَّمَ آدَمَ الْأَسْماءَ» به معنای همان هزار اسمی که در جوشن کبیر است. البته این هزار کتاب است و هزار فصل و هزار رساله است که به انبیا آموختند این می‌شود. پس علمِ الهی که می فرماید:«یُعَلِّمُهُمُ الْکِتَابَ وَالْحِکْمَهَ» در همین مدار تعلیم اسماست.

نقش وساطت انسان بین خدا و جن

اما اینکه گفته می‌شود: چرا جن نازل‌تر از انسان و فرشته است؟ برای اینکه جن نه بلاواسطه شاگرد خداست و خدا مثلاً درباره آن نفرموده است: وَ عَلَّم الجن الاسماء ، بلکه دربارهٴ انسان فرمود: «وَعَلَّمَ آدَمَ الْأَسْماءَ» ؛ و هم چنین جن مع‌الواسطه هم شاگردان خدا نیستند؛ چرا که خدای سبحان به انسانِ کامل دستور نداده که این اسمای حُسنایی که من به شما آموختم شما ولو در حدّ اِنباء و نه در حدّ تعلیم به اینها القا و اعطا کنید؛ بلکه این تعبیر تعلیم انبایی فقط دربارهٴ فرشته‌ها آمده است و خداوند فرموده است: «یَا آدَمُ أَنْبِئْهُمْ بِأَسْمَائِهِمْ» (بقره، آیه ۳۲) یعنی گرچه فرشته‌ها آن حد را ندارند که شاگرد بلاواسطه خدا باشند و به اسمای الهی عالِم بشوند ، ولی شاگرد مع‌الواسطه هستند و در حدّ اِنبایی از اسمای الهی باخبرند، البته نه در حدّ تعلیم. از این روست که خدای سبحان به آدم نفرمود: «یا آدم عَلِّمهم بأسماء هؤلاء» بلکه فرمود: «أَنْبِئُونِی بِأَسْمَاءِ هؤُلاَءِ» یعنی گزارشی بده. پس آن کاری که از انسانِ کامل برمی‌آید از فرشته هم برنمی‌آید. پس این که گفته شد، جنیان از انسان و فرشته نازل تر هستند، از این جهت است که فرشته شاگرد انبایی انسان می شود، ولی جنیان حتی شاگرد انبایی نبودند، بلکه تابع محض انسان هستند.

ضعف ادراکی جنیان و توانایی بدنی آنان

این تبعیت جنیان به اموری چند بسته است. درست است که جن شهوت و غضب دارند؛ اما آن عقلی را ندارند که بتواند اینها را متعالی کند. این ها در کارهای تحریکی هنرمندانه خیلی کارها را انجام می‌دهند اما در کارهای ادراکی ضعیف‌اند. به نظر می رسد که جنیان در کارهای بدنی و دستی و فیزیکی خیلی قوی هستند. از این روست که حضرت سلیمان(ع) اینان را به کارهای بدنی کشیده بود.(سباء، آیه ۱۳)

نقش اصلاب و ارحام در سرنوشت کودک

درباره نقش والدین در سرنوشت پدر می توان به یک سنت اشاره کرد که در این آیه نیز به آن به صورت مصداقی اشاره شده است: «وَکَانَ أَبُوهُمَا صَالِحاً». این یک اصل کلی است؛ یعنی اگر کسی آدم صالح بود هرگز خدای سبحان صلاح او را فراموش نمی‌کند هر چند که این در احفاد و احقاب او باشد. ذات اقدس الهی دربارهٴ همسر لوط و همسر نوح فرمود: «ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلاً لِلَّذِینَ کَفَرُوا امْرَأَهَ نُوحٍ وَامْرَأَهَ لُوطٍ کَانَتَا تَحْتَ عَبْدَیْنِ مِنْ عِبَادِنَا صَالِحَیْنِ فَخَانَتَاهُمَا»(تحریم، آیه ۱۰) پس همان طوری که صلب نقش دارد، رحم زن نیز نقش دارد. اینکه ما دربارهٴ اهل بیت(علیهم الصلاه و علیهم السلام) می‌گوییم آنان دارای اصلاب شامخه و ارحام مطهره هستند، به سبب نقش هر دو است؛ یعنی تنها اصلاب شامخه کافی نیست، بلکه ارحام مطهّره هم لازم است تا فرزند صالح باشد. پس آنجایی که همسر نوح (ع) و همسر لوط(ع) کافر بودند نباید توقّع داشت فرزند صالح به بار بیاید. پس در این امور تنها پدرِ صالح بودن کافی نیست، بلکه مادر صالح هم لازم است تا فرزند کامل و صالح به دنیا آید.

خضر راه، از سنت ها و وعده های الهی

این وعدهٴ الهی است کههمیشه خضرِ راه در راه است؛ منتها بعضیها می‌شناسند و بعضیها نمی‌شناسند. یک وقت می‌گویند: ناشناسی به ما کمک کرده یا این مشکل ما را حل کرده است و اصلاً نمی‌دانند که چه کسی این را فرستاده است. باید توجه داشت که این ناشناس ها را خداوند مامور کرده است. حتی فلان کس را نیز خداوند مامور می کند تا کاری برای شما انجام دهد و شما را راهنمایی کند. این نگاهِ توحیدی به عالم هستی است. در کتاب شریف نهج‌البلاغه آمده که وجود مبارک حضرت امیر فرمود: «الْمِسْکِینَ رَسُولُ اللَّهِ»؛ مسکین رسول خداوند به سوی انسان هاست؛ البته یک وقت است کسی گدای حرفه‌ای است و می آید و طلبی دارد. باید بساط اینها را جمع کرد؛ ولی یک وقت واقعاً کسی مسکین و نیازمند است. در این جا حضرت(ع) فرمود: اینکه نیازمند است و به شما مراجعه کرده، چنین شخصی خودش نیامده بلکه خدا او را فرستاده است. یعنی خداوند هم به شما امکانات داد و هم از طرف دیگر مسکین را درِ خانهٴ شما فرستاد تا ببیند چه می‌کند؟

اگر وجود مبارک حضرت امیر دارد که من جهان را مرآت حق می‌بینم بر اساس همین معیار است. ما آیات فراوانی داریم که صدر و ساقهٴ عالَم را آیات الهی می‌داند؛ یعنی چیزی در قبل از دنیا، در دنیا، در برزخ، در ساهرهٴ قیامت و در بهشت و جهنم یعنی در این مقاطع پنج‌گانه یافت نمی‌شود مگر این که آیهٴ خدا باشد؛ آیا مگر ممکن است چیزی در این مراحل پنج‌گانه موجود شود و مخلوق خدا نباشد؟!

شریعت اختصاصی انبیاء

کس دیگر غیر از انبیا است این شریعت را نمی‌آورد. وقتی وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) رحلت کرد ، حضرت امیر(ع) آن‌طوری که در نهج‌البلاغه است فرمود: «لَقَدِ انْقَطَعَ بِمَوْتِکَ مَا لَمْ یَنْقَطِعْ بِمَوْتِ غَیْرِکَ» یعنی با ارتحال شما چیزی قطع شد که با مرگ هیچ کسی قطع نمی‌شد اگر انبیای دیگر رحلت کردند بالأخره وحی تشریعی قطع نشد برای اینکه شما ظهور کردی اما بعد از شما که دیگر پیامبری نخواهد آمد دیگر شریعتی نیست حلال و حرامی هر چه باید بیان بشود شد البته وحی وَلوی هست، وحی فعل هست، اِخبارات غیبی هست، تأییدات هست اما وحی شریعت که به اسلام برگردد به دین برگردد به حکم خدا برگردد این دیگر تمام شد «لَقَدِ انْقَطَعَ بِمَوْتِکَ مَا لَمْ یَنْقَطِعْ بِمَوْتِ غَیْرِکَ».

وحی حکم و وحی فعل

وحی دارای اقسامی است. گاه به اعتبار متعلق تقسیم به وحی حکمی و وحی فعلی می شود. وحی حُکمی برای انبیاست؛ ولی وحیِ فعلی اختصاص به آنان ندارد.

وحی حکمی به این معناست که انسان در بخش علمی منتظر دریافت علوم و معارف است؛ اما در بخش عقلِ عملی که کارِ او تصمیم و عزم و نیّت و اراده و محبت و گرایش و دیگر کارهای عملی است، این جا یک وحی دیگر است.

به سخن دیگر، کارهای علمی که به حوزه جزم و یقین و برهان و تصوّر و تصدیق و امثال ذلک مرتبط است از اموری است که مرتبط به عقل نظری است ، اما عقل عملی حوزه دیگری است که خود نیازمند یک وحی دیگر است.

در قرآن از دو نوع وحی سخن به میان آمده است: یکی وحی علمی است که برای انبیاست؛ ولی گروه دیگر از وحی است که به شریعت و حکم برنمی گردد. این قسم برای غیر انبیا هم هست.

این یک قِسم از وحی است که از آن به وحی عملی یاد می شود یعنی دفعتاً در قلب انسان این القا می‌شود که تصمیم بگیرد فلان کار را بکند. از این رو وقتی از او سؤال کنی نمی‌تواند بر سبب انجامش برهان اقامه کند؛ اما یک گرایش ویژه‌ای در قلب او پیدا می‌شود. چنین وحی عملی برای مادر موساست. مادر موسی(ع) نگفت به من امر کردند که این کار را بکن: «وَأَوْحَیْنَا إِلَی أُمِّ مُوسَی أَنْ أَرْضِعِیهِ فَإِذَا خِفْتِ عَلَیْهِ فَأَلْقِیهِ» (قصص، آیه ۷) بلکه خدا می فرماید: ما این تصمیم را به قلب او القا کردیم و او هم همین کار را کرد. در اینجا خضر(سلام الله علیه) به موسی(علیه السلام) می‌گوید : «مَا فَعَلْتُهُ عَنْ أَمْرِی» ؛ یعنی به من امر شده و من خودم که این کار را نکردم. این فرمود به من امر شده و دستور دادند تا این کار را بکن ، معلوم می‌شود که دستور خاصّ و حکم ویژه را او دارد از ذات اقدس الهی می‌گیرد ، منتها حکم باطنی است. به این معنا که پس یک وقت است سخن از وحی فعل است که آن برای مادر موساست . پس این وحی فعلی دلیل نیست بر اینکه او رسالتی داشته است؛ چون هیچ دلیلی نیست فقط فعل را خدا گفت. این «وَأَوْحَیْنَا إِلَیْهِمْ فِعْلَ الْخَیْرَاتِ» (انبیاء، آیه ۷۳) نه «أن احکموا و کذا» «أن افعلوا و کذا» وحی می‌شود نه «أن احکموا» یا «أن اعلموا» فعل را ما القا می‌کنیم. ولی دربارهٴ خضر(ع) گفت: من این کار را که به دستور خودم نکردم ؛ یعنی به من دستور دادند و من این کار را کردم؛ لذا تفاوت جوهری بین آنچه خضر(سلام الله علیه) انجام داد و آنچه که مادر موسی(سلام الله علیهما) انجام دادند؛ وجود دارد. البته این دیگر وحی به حکم تشریعی و ظاهری نیست، بلکه حکم باطنی است. پس در حقیقت ما سه نوع وحی خواهیم داشت:۱. وحی تشریعی یا همان حکم تشریعی، ۲. وحی حکمی ولی باطنی، ۳. وحی فعلی.

بطلان تقدم مفضول بر فاضل

در پیروی موسی(ع) از خضر(ع) ممکن است بگویند جریان غدیر و سقیفه ـ معاذ الله ـ از همین قبیل است و مفضولی بر فاضل مقدّم شده است. باید گفت غدیر و سقیفه کجا، خضر و موسی(سلام الله علیهما) کجا؟ آنجا هر دو حق بود و هر دو به امر الهی عمل می کردند؛ یکی به حکم ظاهر و شریعت یکی هم به حکم باطن. اما در سقیفه و غدیر، یکی بیّن‌الغی و دیگری بیّن‌الرشد است؛ یکی حقّ محض و دیگری باطل صرف است. باید گفت این سخن از تقدیم مضول بر فاضل حیله‌ای است که متأسفانه از قلم ابن‌ابی‌الحدید گذشت.

قداست ذاتی در کسب علم لدنی و معجزات و کرامات

در داستان خضر(ع) آمده است: «فَوَجَدَا عَبْداً مِنْ عِبَادِنَا آتَیْنَاهُ رَحْمَهً مِنْ عِندِنَا وَعَلَّمْنَاهُ مِن لَّدُنَّا عِلْماً» یعنی ما به خضر علم آموختیم. علم دو گونه است یعنی آ‌نچه را که ما به موسای کلیم یاد دادیم قابل علم است منتها رقیق شده و نازل شده اش با مثال و داستان است. یعنی علوم باطنی را نازل کرد و سپس به شما هم منتقل شود. یعنی علمی چون «عَلَّمَ آدَمَ الْأَسْماءَ» را می‌شود رقیق کرد و در حدّ داستان مثال زد تا بالأخره به شما تفهیم کرد.

البته بعضی از چیزهایی که ما به موسای کلیم یا به خضر دادیم اینها از سنخ علم نیست که شما بروید درس بخوانید و یاد بگیرید. می‌بینید در جریان سلیمان و داود و مانند آنان(علیهم السلام) تعبیر قرآن دو گونه است: یک وقت می‌فرماید: ما به داود فلان علم را دادیم. البته همهٴ انبیا آمدند و خداوند درباره آنان فرمود: «یُعَلِّمُهُمُ الْکِتَابَ وَالْحِکْمَهَ» یعنی پیامبران معلّم شاگردان‌اند و آنان علما را تربیت کردند، منتها حالا آنها در اوج‌ و قلّه‌اند و شاگردانشان در دامن‌ و ذیل‌اند. اینان بالأخره در حدّ علم حصولی آنها را یاد می‌گیرند ولو کم و در هر حد علم حصولی.

اما بعضی از آن کارها از سنخ علم نیست. پس این طور نیست که حالا مثلاً کسی درس بخواند و مانند وجود مبارک موسای کلیم با یک اشاره با دست زدن آن عصا را اژدهای دمان کند و یا انسان چند سالی درس بخواند و عصایی را ولو به صورت یک مارمولک در بیاورد. این شدنی نیست؛ زیرا اینها با درس حل نمی‌شود بلکه این به قداست روح وابسته است و اینها سنخ درس نیست.

فرق بین این دو مانند دانش حضرت داود(ع) است که خداوند در آیهٴ هشتاد سورهٴ مبارکهٴ «انبیاء» فرمود: «وَعَلَّمْنَاهُ صَنْعَهَ لَبُوسٍ لَکُمْ» یعنی ما به او یاد دادیم که چگونه برای شما زِره ببافد که در جنگها شما را حفظ بکند. او بدون استاد زره‌باف شد و بعد هم این زره‌بافی را یاد دیگران داد؛ چرا که این زره‌بافی فن و علم است و خیلیها یاد گرفتند. این هم از مقوله تعلیم است؛ اما یک علم دیگر است که تعلیم بردار به آن مفهوم نیست؛ این که چگونه این آهنِ سردِ صلبِ سخت را وقتی دست می زند مثلٴ موم نرم در دستش می شود. این دیگر علم نیست. از این روست که خداوند آنجا نفرمود: ما یادش دادیم چگونه آهن را مثل موم نرم بکند ، بلکه فرمود: «وَأَلَنَّا لَهُ الْحَدِیدَ» ؛ ما در دستش آهن را نرم کردیم. این دیگر با درس حل نمی‌شود بلکه این یک قداست الهی می‌خواهد. پس معجزه راهِ علمی و راهِ فکری ندارد بلکه این به طهارت روح و قداست روح و عظمت روح و فنایِ ارادهٴ عبد در ارادهٴ مولا وابسته است. هم چنین است وقتی گفته یم شود که «یَا نَارُ کُونِی بَرْداً وَسَلاَماً» اینکه دیگر راهِ علمی ندارد به این معنا که آدم درس بخواند و آتش را گلستان کند .

نقش استعداد و صبر در کسب علم لدنی

آنچه را که به وجود مبارک موسی و خضر داد به دو بخش تقسیم می‌شود: یک بخش‌اش به بخش علمی برمی‌گردد که نصیب دیگران هم می‌شود و آنها شاگردانشان را نیز از این علوم الهی برخوردار می‌کنند. به بعضیها آیهٴ محکمه می‌دهند و به بعضیها فریضه عادله می‌دهند و به بعضیها هم سنّت قائمه می‌دهند یعنی «کلٌّ علی حاله و حیاله».

اما آن مقداری که به معجزه برمی‌گردد که دست بزند و مُرده‌ای را زنده کند و یا دست بزند و عصایی را اژدها بکند اینها از سنخ علم نیست. وجود مبارک موسای کلیم هر دو بخش را داشت چه اینکه خضر(سلام الله علیه) هم هر دو بخش را داشت و این گفت من می‌خواهم این علوم را از شما یاد بگیرم و این علم یک علمِ عملی بود که تقریباً با داده‌های قبلی موسی(ع) هم هماهنگ نبود لذا خضر(سلام الله علیه) اول اتمام حجت کرد که تو نمی‌توانی صبر کنی نه این که تو استعداد نداری.

یک وقت است انسان به کسی که تازه وارد حوزه یا دانشگاه شده می‌گوید این مطالب برای کسی است که چند سال این مسائل را پشت سر گذاشته است و الآن شما استعداد ادراک آن مطالب دقیق را ندارید. در این جا می‌گوید: شما استعداد آن را ندارید؛ اما یک وقت است می‌خواهد یک سلسله کارهایی را بکند و به شاگرد می‌گوید: تو نمی‌توانی صبر کنی. این جمله که می گوید: تو نمی‌توانی صبر کنی، مربوط به استعداد نیست؛ یعنی این جا معلوم می‌شود یک چیز دیگری است که با صبر هماهنگ است نه با استعداد؛ یعنی ممکن است کسی خوش‌استعداد وخوش‌ذوق و خوش‌فکر باشد و بتواند یک مطلب علمی را درک کند؛ اما وقتی می‌بیند چیزی است که بر خلاف یافته‌های قبلی اوست، این جا اعتراض می‌کند. از این روست که خضر(ع) به موسی(ع) می‌گوید: نمی‌توانی صبر کنی؛ چون خلاف یافته ها و داده های قبلی توست که خداوند وحی کرده و تو با آن ها آشنا هستی. در حقیقت حضرت موسی(ع) استعداد داشت ولی مطالب و کارها برخلاف آموزه های قبلی او بود که نمی توانست خلاف را ببیند و در همان حال صبر کند.

سوال استفهام و سوال اعتراض

جریان وجود مبارک موسی و خضر(علیهما السلام) با این سؤالها همراه شد یعنی وقتی مطلب از ظرفیت مخاطب بیشتر باشد قهراً سؤال‌برانگیز است. در تقسیم سوال اقسام گفته اند؛ زیرا سؤال گاهی به صورت اعتراض است. مثلا می‌گویند: فلان شخص یا فلان نهاد زیر سؤال رفته است و یا در قانون اساسی آمده که نمایندگان حقّ سؤال دارند؛ این سؤال به معنای استفهام و استعلام نیست که متعلِّم از معلّم می‌کند، ‌بلکه این سؤال به معنای اعتراض است. خداوند در کریمهٴ «وَقِفُوهُمْ إِنَّهُم مَّسْؤُولُونَ» ؛ یعنی اینها را متوقف کنید؛ چرا که اینها زیر سؤال‌اند؛ یعنی سؤالِ اعتراض‌آمیز نه سؤال استفهامی و استعلامی.

این سؤالِ اعتراض‌آمیز در این بخشهای قرآن کریم یعنی در داستان خضر و موسی(ع) نیست ، بلکه سؤال استعلامی و استفهامی است. التبه سوال استفهمامی و استعلامی گاهی به موقع است و گاهی به حسب ظاهر عجولانه است.

وقتی آدم چیزی را نمی‌داند و سؤال می‌کند: اگر به موقع سؤال کرد جای اعتراض نیست و اگر زودتر از موقع سؤال کرد احیاناً جای اعتراض است.

اگر ذات اقدس الهی می‌فرمود: من می‌خواهم انسان خلق کنم ، آنها ممکن بود سؤال کنند انسان چیست؟ این سوال بر اساس استفهامِ محض است؛ اما خدای سبحان فرمود: من می‌خواهم خلیفه خلق کنم؛ یعنی شما در عین حال که جزء عباد مُکرَم خدایید ولی لایق مقام خلافت نیستید. این مطلب خداوند برای فرشتگان سؤال‌برانگیز است، منتها فرشتگان مؤدّبانه سؤالِ استفهامی و استعلامی داشتند.

هم چنین سؤال وجود مبارک نوح از ذات اقدس الهی از همین قبیل است؛ چون خدای سبحان به نوح(سلام الله علیه) فرمود : شما و اهلتان در کشتی از حادثهٴ طوفان محفوظید و دیگران به کام غرق فرو می‌روند. وجود مبارک نوح(سلام الله علیه) از این کلمهٴ «اهل» همان اعضای خانواده را به حسب ظاهر دریافت کرد و بعد وقتی پسرش غرق شد، به ذات اقدس الهی عرض کرد: پسر من که اهل من است و تو هم وعده دادی اهل من محفوظ بماند و وعدهٴ تو هم که حق است ، پس راز این کار و غرق شدن پسرم چیست؟ خدای سبحان فرمود: آن اصل اول مشکل دارد یعنی «لَیْسَ مِنْ أَهْلِکَ» ؛ این پسر از اهل تونیست؛ وگرنه وعده دادم ، و وعدهٴ من هم حق است ، اما آن اهلِ تو نیست «إِنَّهُ لَیْسَ مِنْ أَهْلِکَ».

این‌گونه از موارد سؤالِ اعتراض‌آمیز نیست، بلکه سؤال استعلامی و استفهامی است، منتها گاهی به موقع نیست. سؤالهای وجود مبارک موسی از خضر(سلام الله علیهما) هم از همین قبیل است؛ یعنی سؤالِ به موقع نبود، نه این که سؤال اعتراض‌آمیز باشد؛ چرا که او مأمور شد از کسی که این دو عنصر باعظمت را دارد علم فرا بگیرد یغنی از کسی که دارای رحمت است و او کاری بر خلاف رحمت نمی‌کند و هم چنین از کسی که دارای علم لدنّی است و کاری که بر خلاف علم باشد نمی‌کند. منتها ظرفیت سائل محدود است؛ یعنی اگر بر خلاف آنچه را که او می‌داند باشد احیاناً در برابر آن مسئولیتی که دارد سؤال می کند . پس این سه سؤال از سنخ اعتراض نیست. البته همه این ها در یک سطح نیست؛‌ یعنی سؤال فرشته‌ها و سؤال نوح(سلام الله علیه) و سؤال موسی از خضر(علیهما السلام) از یک سنخ‌اند ولی در یک حد و در یک درجه نیستند و ممکن است بعضی از سؤالها خیلی شتاب‌زده باشد و از نظر تعبیر نیز به سؤالهای اعتراضی و مانند آن شبیه باشد.

تفاوت عمل به تاویل و عمل به شریعت

مطلب بعدی آن است که این سخن که جریان خضر(سلام الله علیه) از سنخ عملِ به تأویل است و جریان وجود مبارک موسای کلیم از سنخ شریعت است. این یک امر بیّن‌الرشد و حق است و هیچ ارتباطی به آن مطلب بیّن‌الغی دیگران ندارد که ـ معاذ الله ـ شریعت در مقابل طریقت است و بگویند: کسی که اهل طریقت است کاری به شریعت ندارد؛ چرا که آن یک سخن بیّن‌الغی و ظاهرالبطلانی است؛

برابر آنچه که در همین سورهٴ مبارکهٴ «کهف» آیات بعد خواهد آمد وقتی که موقع تودیع فرا می‌رسد و خضر(سلام الله علیه) جریان را برای موسی(علیه السلام) بازگو می‌کند می‌فرماید: این کارهایی که من کردم تأویلی دارد و من به استناد آن تأویل دست به این سه کار زدم. در آیهٴ ۷۸ همین سور‌ه آمده است که خضر(سلام الله علیه) فرمود: «قَالَ هذَا فِرَاقُ بَیْنِی وَبَیْنِکَ سَأُنَبِّئُکَ بِتَأْوِیلِ مَا لَمْ تَسْتَطِع عَّلَیْهِ صَبْراً» یعنی بازگشت و رجوع این کارهای من چه مصلحت و چه ملاک و چه حقیقتی بود من بعداً به شما اطلاع می‌دهم. سپس این را در آیهٴ مبارکهٴ ۷۸ بعد به بیان تأویل شروع کردند و وقتی اسرار سه‌گانه را مشخص کردند در آیهٴ ۸۲ همین سورهٴ مبارکهٴ «کهف» دارد که «وَمَا فَعَلْتُهُ عَنْ أَمْرِی ذلِکَ تَأْوِیلُ مَا لَمْ تَسْطِع عَّلَیْهِ صَبْراً» این اسرار و باطن چیزی است که من انجام دادم.

از این داستان فهمیده می شود کسی که مأمور به باطن است مثل زمانی که وجود مبارک ولیّ عصر(سلام الله علیه) ظهور کرد، ممکن است ایشان برابر آن علم غیبی‌اش عمل کند ولی خود وجود مبارک موسای کلیم که به این اسرار آگاه شد ، هرگز دست به چنین کاری نزد؛ چون انبیا مأمور به علم تأویل نیستند یعنی نه پیامبری قبل از وجود مبارک موسای کلیم با تأویل مردم را اداره کرد و نه خود موسای کلیم(سلام الله علیه) و نه انبیای بعدی با تأویل مردم را اداره کردند، بلکه مردم بر اساس «انما اقضی بینکم بالبیّنات و الأیمان» ، باید اداره بشوند و حکومت هم بر اساس همین شواهد و علوم ظاهری باید مردم و جامعه اداره کند تا مردم مختار باشند با اختیار خودشان به طرف فضیلت و وجوب استحباب بروند و اگر خدای ناکرده کج‌راهه رفتند معذور نباشند وگرنه مردم را مجبور کردن، کمالی در کار آن نیست و آن جبر را باید در مقام امر به معروف و نهی از منکر اِعمال کرد که جامعه به طرف فساد نرود؛ اما باطن مردم، و اسرار مردم یا مسایل مردم در حریمِ شخصی و این که در خانه‌ها چه می‌کنند؟ دین اجازه نداده که کسی دخالت کند؛ چرا که این کار از قسم کار ربوبیّت خدای سبحان است که فرمود: «خُذُوهُ فَغُلُّوهُ ٭ ثُمَّ الْجَحِیمَ صَلُّوهُ» ؛ دوزخ را آماده کرده است.

پس باید مردم هر کاری که می‌کنند بر اساس آزادی‌شان باشد تا معلوم بشود که چه کسی به طرف حق می‌رود و کامل می‌شود و چه کسی به طرف باطل می‌رود و ناقص می‌شود.

در حکومت امام زمان(عج) هم همین طور است. در آن حکومت عقلِ مردم غالب بر جهل مردم است. در همان روایات ظهور حضرت(سلام الله علیه) دارد که دست الهی بالای سر مردم است و به برکت وجود حضرت «فجَمع بها عقولهم و کملت به أحلامهم» ؛ عقل مردم بالا می‌آید و وقتی عقل مردم بالا آمد ، و فهم مردم بالا آمد ، جامعه را با عقل و فرهنگ و فهم به خوبی می‌شود اداره کرد. در چنین جامعه‌ای اگر کسی احیاناً بخواهد بر خلاف عقلِ عمومی، فکر عمومی، مصلحت عمومی دست به کاری بزند همهٴ مردم او را تنبیه می‌کنند. از برکات حضرت آن است که عقل مردم کامل می‌شود. این عقل همان است که در روایات ما آمده است: «العقل ما عُبد به الرحمٰن واکتسب به الجنان» عقل آن است که آدم چیزی را که می‌داند بد است نکند و آن چیزی را که خوب است انجام بدهد.

علم از مقوله ذکر و تذکر یا از مقوله آموزش

حضرت موسی(ع) دنبال علم رفت ولی ذکر گرفت: «فَإِنِ اتَّبَعْتَنِی فَلاَ تَسْأَلْنِی عَن شَیْ‏ءٍ» از این روست که حضرت خضر می فرماید: تو حرف نزن «حَتَّی أُحْدِثَ لَکَ مِنْهُ ذِکْراً» تا من از آن ذکر و یادکردی داشته باشم. ایشان نفرمود: «اُحدث لک منه علما» اینکه من چیزی بگویم که تو نمی‌دانی و عالِم بشوی یعنی نمی خواهم تعلیمت دهم، بلکه رازی را می گویم و یادآوری می‌کنم: «أُحْدِثَ لَکَ مِنْهُ ذِکْراً» یعنی من کارهایی می‌کنم که قبلاً همین کارها یا مهم‌ترش را خودت انجام دادی :«حَتَّی أُحْدِثَ لَکَ مِنْهُ ذِکْراً» از این روست که نمی فرماید: «اُعلّمک»

وجود مبارک موسی آمده و گفته بود: «أَن تُعَلِّمَنِ مِمَّا عُلِّمْتَ رُشْداً» خضر(سلام الله علیه) نیز می‌گوید : نه خیر! کارهای من ارشاد نیست، بلکه کارهای من تذکره است. یعنی همین کارهایی که من کردم تو قوی‌ترش را قبلاً کردی ؛ یعنی اگر به درونِ درون خودمان نگاه کنیم می‌بینیم خدای سبحان با ما خیلی از این کارها کرده است: «حَتَّی أُحْدِثَ لَکَ مِنْهُ ذِکْراً»

براساس این ذکر داستان پیش می رود: «حَتَّی إِذَا رَکِبَا فِی السَّفِینَهِ» سوار کشتی شدند همین که سوار کشتی شدند «خَرَقَهَا» این کشتی دیواره‌ای دارد که به طرف آب است و کَفی دارد که روی آب است. وجود مبارک خضر ظاهراً بعضی از این تخته‌ها و الواحی که به طرف دریا بود و خطر ورود آب را تداعی می‌کرد، یکی دوتا تخته از آنها گرفت نه تخته از زیر آب از آن نشیمنشان که آب فوراً فوران کند. حضرت موسی(ع) پرسید: «أَخَرَقْتَهَا لِتُغْرِقَ أَهْلَهَا» این «لام»، «لام» غایت نیست «لام» عاقبت است ؛ یعنی این کار را کردی پایانش غرق این سفینه است. حضرت خضر(ع) نیز فرمود: «أَلَمْ أَقُلْ إِنَّکَ لَن تَسْتَطِیعَ مَعِیَ صَبْراً» نگفتم: نمی‌توانی صبر کنی؛ نه این که صبر نکردی، بلکه اصلاً نمی‌توانی صبر کنی؛ برای اینکه این جا برای صبر نیست؛ یعنی کسی که راز و رمز را نمی‌داند به خودش اجازه می‌دهد – چنان که دیگران هم به او اجازه می دهند – که سؤال کند. موسای کلیم عرض کرد که «لاَ تُؤَاخِذْنِی» در کمال طمأنینه روی همین کشتی سوراخ‌شده نشست . پس این «لاَ تُؤَاخِذْنِی بِمَا نَسِیتُ» این در حوزهٴ ولایت است و در حوزهٴ راز و رمز است نه در حوزهٴ شریعت؛ لذا نسیان ایشان در احکام الهی نیست، بلکه نسیان ایشان در آ‌ن تعهّد وَلوی است. پس هیچ اشکالی به عصمت حضرت موسی(ع) وارد نمی شود.

وجود مبارک خضر به موسی(سلام الله علیهما) گفت: «حَتَّی أُحْدِثَ لَکَ مِنْهُ ذِکْراً» این می‌تواند ناظر به آن جریان خود موسای کلیم باشد که در دوران کودکی این مراحل را در کمال جلال و شکوه پشت سر گذاشته است. در سورهٴ مبارکهٴ «طه» قصّهٴ حضرت موسای کلیم به این صورت آمد؛ یعنی آیهٴ ۳۸ سورهٴ مبارکهٴ «طه» این است : خدا به موسی می‌فرماید: «وَلَقَدْ مَنَنَّا عَلَیْکَ مَرَّهً أُخْرَی ٭ إِذْ أَوْحَیْنَا إِلَی أُمِّکَ مَا یُوحَی ٭ أَنِ اقْذِفِیهِ فِی التَّابُوتِ فَاقْذِفِیهِ فِی الْیَمِّ فَلْیُلْقِهِ الْیَمُّ بِالسَّاحِلِ یَأْخُذْهُ عَدُوٌّ لِّی وَعَدُوٌّ لَهُ وَاَلْقَیْتُ عَلَیْکَ مَحَبَّهً مِنِّی وَلِتُصْنَعَ عَلَی عَیْنِی» پس خضر با توجه به این قصه موسی(ع) به او فرمود: مگر تو یادت رفته است وقتی خدا بخواهد کشتی‌ای که یکی، دوتا تخته از آن گرفته شده را حفظ کند حفظ می کند ؛ چرا که در زندگی خودت بدتر از این خطرها را پشت سر گذاشته ای. تو که مهم‌تر و این شدیدتر از این را پشت‌ سر گذاشتی؛ چرا که تو کودکی بودی که نه شنا بلد بودی و نه کسی هم دنبالت بود ولی تو را در یک صندوقچه گذاشتند، در دریا انداختند و کسی هم اینجا نبود؛ حالا به کشتی و سوراخ شدن آن اعتراض داری در حالی که ما بزرگسالیم و عده‌ای ما را می‌بینند و اهل نجات‌اند. پس به حسب ظاهر ما می‌توانیم شنا بکنیم ولی در کودکی وضعیت تو خیلی بدتر از این بود و تو که ده برابر این خطرات را پشت سر گذاشتی پس چه اعتراض داری ؟ از سوی دیگر مگر ما این کار ها را به امر خودمان انجام ددایم: ما «فَعَلْتُهُ عَنْ أَمْرِی» ؛ لذا خضر به موسی (ع) نگفت: من یادت می‌دهم که راز این کار چیست بلکه فرمود من یادت می‌آورم «أُحْدِثَ لَکَ مِنْهُ ذِکْراً» یعنی من یادت می‌آورم که تو که مهم‌تر از این را گذراندی. پس الآن چه اعتراضی دارد؟ خودش از زبان خدا قبلا داستان کودکی اش را شنیده بود که خداوند او را به دریا سپرد و باز آورد بی آن که سبد و بچه غرق شود، ولی الان غافل از ربوبیت خداوند شده بود. پس این همان تذکر از آیات سوره قصص است که فرمود: «لاَ تَخَافِی وَلاَ تَحْزَنِی إِنَّا رَادُّوهُ إِلَیْکِ وَجَاعِلُوهُ مِنَ الْمُرْسَلِینَ». این حرفهایی است که خدای سبحان در دوران کودکی دربارهٴ موسی فرمود و بعد هم مادر موسی این حرفها را به موسای کلیم گفت. پس همه این رخدادهای سه گانه از جمله این سوراخ کردن کشتی یک تذکرهٴ الهی است.

علت تسیمه به خضر

در جریان مصاحبت وجود مبارک موسی و خضر(علیهما السلام) برخیها گفتند خضر، نام مقام است و این که هر کس به این مقام برسد متّصف به مقام خضری است و اثر این مقام هم این است که اگر کسی به این مقام رسید هر جا که برسد و خدا را عبادت بکند و نمازی بگذارد فوراً آنجا سبز می‌شود «إخضرّ المکان» آن مکان و مصلاّی این شخص خِضر ، أخضر و سبز می‌شود. البته این مطلب محتاج به اثبات است که خضر مقام است و هر کس به این مقام رسید خضر می‌شود و هم لازم است اثبات شود که تسمیه خضر از این جهت است که وقتی یک‌جا می‌رسید نمازی می‌خواند آنجا سبز می‌شد. البته ثبوتاً ممکن است، ولی اثباتاً نیازمند به دلیل معتبر است.

درجات تفضیلی پیامبران: تمایزی و امتیازی

فضیلت گاهی دو جانبه وبه صورت تمایز است و گاهی یک‌جانبه و به صورت امتیاز است. پس فضلیت های یا تمایزی است یا امتیازی است. قرآن کریم فضیلتهای امتیازی یعنی یک‌جانبه را در دو مقطع بیان کرده است. مثلا فرموده است: انبیا یک درجه نیستند، یا مرسلین یک درجه نیستند: «لَقَدْ فَضَّلْنَا بَعْضَ النَّبِیِّینَ عَلَی بَعْضٍ» یا فرموده است: «تِلْکَ الرُّسُلُ فَضَّلْنَا بَعْضَهُمْ عَلَی بَعْضٍ»

اما خداوند در آیهٴ دیگر فرمود با این که انبیا و مرسلین در یک درجه نیستند ولی وظیفهٴ مردم این است که به همهٴ آنها ایمان بیاورند و تفرقه و تمایزی قایل نشوند: «لاَ نُفَرِّقُ بَیْنَ أَحَدٍ مِن رُسُلِهِ» ؛ یعنی همهٴ اینها مأموران الهی‌ و معصوم‌اند و در احکام و حِکم الهی صاحب‌نظرند . پس از این جهت ما که مؤمنیم فرقی بین انبیا و مرسلین نمی‌گذاریم. این وظیفهٴ ماست که «لاَ نُفَرِّقُ بَیْنَ أَحَدٍ مِن رُسُلِهِ» لکن انبیا و مرسلین در یک حد نیستند بلکه«بعضهم أفضل من بعض» . این فضیلت یک‌جانبه که امتیاز است.

اما فضیلت دوجانبه به عنوان تمایز این است که دو نفر از انبیای الهی یا مرسلان یا اولیای الهی یکی در جهتی افضل باشد و دیگری در جهت دیگر افضل. این فضیلت دوجانبه را تمایز می‌گویند.

این تمایز دوجانبه بین موسی و خضر(سلام الله علیهما) بود؛ زیرا وجود مبارک موسای کلیم در شریعت دارای امتیاز بود و وجود مبارک خضر در علم تأویل دارای امتیاز بود . پس نمی‌شود گفت: أحدهما بالقول المطلق از دیگری و بر دیگری رجحان دارد.

تفاوت محبوبیت و مصحلت

این داستان ملاقات موسی(ع) و خضر(ع) برای آن است که آنچه را به عنوان یک اصل کلی و جامع خدای سبحان به بندگانش اعلام کرد. نمونه‌هایی از آن را در این قصص تبیین می‌کند. در برخی از آیات به عنوان اصل جامع اجمالاً بیان فرمود که بعضی از چیزهاست که محبوب شماست و ولی مصلحت نیست و بعضی از چیزها مصلحت هست ولی محبوب شما نیست. پس شما آنچه که تشخیص می‌دهید برابر همان تشخیص و معرفتان به آنها علاقه‌مند می‌شوید و شاید به سود شما نباشد یا بعضی از امور مورد کراهت شماست ولی شاید به سود شما باشد. این به عنوان یک اصل کلی در قرآن کریم آمده است. خداوند هم فرمود شما در داوریها گاهی ممکن است کسی را بر دیگری مقدم بدارید ولی از آینده باخبر نیستید. این خطوط کلی و اصول جامع را قرآن کریم در ضمن این داستان تشریح می‌کند و نمونه‌هایش را ذکر می‌کند.

مثلاً در سورهٴ مبارکهٴ «بقره» در جریان قتال و جهاد آیهٴ ۲۱۶ به این صورت فرمود: «کُتِبَ عَلَیْکُمُ الْقِتَالُ وَهُوَ کُرْهٌ لَکُمْ وَعَسَی أَن تَکْرَهُوا شَیْئاً وَهُوَ خَیْرٌ لَکُمْ وَعَسَی أَن تُحِبُّوا شَیْئاً وَهُوَ شَرٌّ لَکُمْ» اصل جامع این است که «وَاللّهُ یَعْلَمُ وَأَنْتُمْ لاَ تَعْلَمُونَ» پس احکام الهی، حِکم الهی دارای ملاکات مستور و مخفی است که ذات اقدس الهی به آنها عالِم است یک و حکیمانه برابر آنها احکام را تدوین می‌کند دو.

این یک اصل جامع است آ‌‌ن‌وقت این اصل جامع را در جریان موسی و خضر(سلام الله علیهما) تبیین کرد. هم چنین این اصل جامع را در مواردی بازگو کرد.

در سورهٴ مبارکهٴ «نساء» همین مطلب را در جریان مسائل خانوادگی بیان فرمود. آیهٴ نوزده سورهٴ مبارکهٴ «نساء» این است «یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لاَ یَحِلُّ لَکُمْ أَن تَرِثُوا النِّسَاءَ کَرْهاً وَلاَ تَعْضُلُوهُنَّ لِتَذْهَبُوا بِبَعْضِ مَا آتَیْتُمُوهُنَّ إِلَّا أَن یَأْتِینَ بِفَاحِشَهٍ مُبَیِّنَهٍ وَعَاشِرُوهُنَّ بِالْمَعْرُوفِ فَإِن کَرِهْتُمُوهُنَّ فَعَسَی أَن تَکْرَهُوا شَیْئاً وَیَجْعَلَ اللّهُ فِیهِ خَیْراً کَثِیراً».

پس جذب و دفع شما گرایش و گریز شما معیار نیست؛ چون علم و جهل شما معیار نیست و احکام یک سلسله ملاکهایی دارد که در دسترس شما نیست.

در جریان توزیع ارث در همان سورهٴ مبارکهٴ «نساء» آیهٴ یازده فرمود این سهامی را که ذات اقدس الهی مقرّر کرده است برابر همین سهام شما میراث را توزیع کنید نگویید که فلان دختر است فلان پسر است فلان پسر بزرگ‌تر است فلان دختر کوچک‌تر است یکی را کمتر بدهید یکی را بیشتر بدهید این کار را نکنید برای اینکه شما از آینده خبر ندارید آیهٴ یازده سورهٴ مبارکهٴ «نساء» این است بعد از اینکه فرمود: «یُوصِیکُمُ اللّهُ فِی أَوْلاَدِکُم لِلْذَّکَرِ مِثْلُ حَظِّ الْأُنْثَیَیْنِ» سهام بسیاری از ورّاث را که ذکر فرمود در بخش پایانی آیهٴ یازده فرمود: «آبَاؤُکُمْ وَأَبْنَاؤُکُمْ لاَ تَدْرُونَ أَیُّهُمْ أَقْرَبُ لَکُمْ نَفْعاً» شما چه می‌دانید آینده چیست؟ این بچه چطور در می‌آید؟ نوه‌های او چطور در می‌آیند؟ یا آن دختر چطور در می‌آید نوه‌های او چطور در می‌آیند؟ شما دست به این سهام ارث نزنید؛ چون از اسرار که خبر ندارید.

اینها به نحو قول جامع است که جزء جوامع‌الکلم است. پس چه در مسائل خانوادگی و چه در مسائل مبارزات سیاسی و جهادی، چه در مسائل توزیع ارث در این آیات فرمود یک سلسله اسرار و حِکمی هست که شما نمی‌دانید.

آنچه که بین موسی و خضر(علیهما السلام) واقع شده است تبیین گوشه‌ای از این اسرار است. در روایات ما هم ملاحظه فرمودید از وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) و همچنین از معصومین دیگر(علیهم السلام) نقل شده است که اگر وجود مبارک موسای کلیم صبر می‌کرد بسیاری از اسرار روشن می‌شد. این آنچه که بین موسی و خضر(علیهما السلام) رخ داد شرح این جریان است که اسراری در عالم هست و نیز ملاکات و احکام و عناوینی هست که برابر آن عناوین و اسرار و ملاکات احکام جعل شده است این قصه برای آن است.

اعتراض به فعل نه فاعل

مستحضرید که این ادب را وجود مبارک موسای کلیم از اول تا آخر حفظ کرده است ؛ چون وقتی می‌خواهد اعتراض کند ؛ در این کارِ مهم تمام این لبهٴ تیز اعتراض را متوجه به فعل می‌کند نه فاعل. یعنی این کار، جای سؤال است شما هم که حکیم و ولیّ خدا و معصوم این رازش چیست؟ البته فعل از فاعل جدا نیست و فعل او را رها نمی‌کند، ولی انسان فاعل را می‌شناسد که حکیم است ولی از رمز و راز فعل سر در نمی‌آورد لذا سؤال می‌کند. سؤال در محور فعل است که چرا این فعل واقع شده در حالی که شما حکیمانه این کار را می‌کنید، سر و رازش چیست؟

خبر علم شهودی یا حصولی

برخیها گفتند که خُبْر هر علمی نیست: این که حضرت فرمود: «وَکَیْفَ تَصْبِرُ عَلَی مَا لَمْ تُحِطْ بِهِ خُبْراً» ، خُبر آن علمِ ذوق و شهود و چشیدنی است؛ ولی بالأخره در علوم حصولی اگر کسی خبیر باشد صابر است، در علوم شهودی اگر کسی خبیر باشد صابر است. پس منشأ اعتراض، همان آشنانبودن به آن راز کار است. اگر کسی به راز کار آشنا باشد که اعتراض نمی‌کند. پس خُبْر اختصاصی به مسئله علمِ ذوقی ندارد .

سابقه اعمال خضر در زندگی موسی و عهد الست

چنان که گفته شد وجود مبارک خضر می‌فرماید: من یادت می‌آورم تو قبل از من هم همین کار را کردی. در سورهٴ مبارکهٴ «قصص» آیهٴ پانزده این است که وجود مبارک موسی «وَدَخَلَ الْمَدِینَهَ عَلَی حِینِ غَفْلَهٍ مِنْ أَهْلِهَا فَوَجَدَ فِیهَا رَجُلَیْنِ یَقْتَتِلاَنِ هذَا مِن شِیعَتِهِ وَهذَا مِنْ عَدُوِّهِ فَاسْتَغَاثَهُ الَّذِی مِن شِیعَتِهِ عَلَی الَّذِی مِنْ عَدُوِّه فَوَکَزَهُ مُوسَی فَقَضَی عَلَیْهِ» با یک مُشت و سیلی او را از بین برد. فردا که موسای کلیم همان مقطع می‌گذشت آیهٴ هیجده دارد که «فَأَصْبَحَ فِی الْمَدِینَهِ خَائِفاً یَتَرَقَّبُ» و در آیهٴ نوزده دارد «فَلَمَّا أَنْ أَرَادَ أَن یَبْطِشَ بِالَّذِی هُوَ عَدُوٌّ لَهُمَا قَالَ یَا مُوسَی أَتُرِیدُ أَنْ تَقْتُلَنِی کَمَا قَتَلْتَ نَفْسَاً بِالْأَمْسِ».

پس وجود مبارک موسای کلیم قتل بی گناه را در سابقه خودش داشت. از این روست که وجود مبارک خضر دارد می‌گوید: آنچه را که تو کردی از این که من کردم مهم‌تر بود یا لااقل در همین حد بود. یعنی شما برای چه آن کار را کردی؟ شاید الآن یادت رفته باشد.

همین طور ما خیلی از عهدها را فراموش کرده ایم . آنچه را که ما در عهد داشتیم و با خدا تعهّد سپردیم و خیلی از چیزها یادمان رفته است و الآن اینجا یادمان می‌آید . پس خداوند این رمز و راز آن عالَم را با همین داستان می‌خواهد برای ما بیان کند. رازهایی که در عالم « الست » داشتیم و عهدی که بسته بودیم و فراموش کردیم و از یاد برده ایم. ولی به هر حال همهٴ این کارها سابقه داشت.

مفهوم احسن القصص

یک احسن قصص داریم و یک احسن الحدیت ؛ قصه‌ای احسن است که نظیر «أَحْسَنَ الْحَدِیثِ»باشد. یعنی هم از نظر مطلب حق باشد هم از نظر گزارش صِدق باشد.

قول و فعل الهی در حد اعجاز

آنچه در خارج واقع شده یا فعل است یا قول یا حال. اگر حال باشد یا فعل باشد قرآن آن را به لسان عربی مبین بیان می‌کند و اگر قول باشد قرآن آن را به لسان عربی مبین ترجمه می‌کند که هم نقل حق است و هم منقول علی ما هو علیه، نقلش؛ چون به صورت عربی مبین است . پس اگر در حدّ سور‌ه باشد که معجزه است و اگر در حدّ آیه باشد که اگر معجزه نبود به بهترین وجه، به فصیح‌ترین وجه، به بلیغ‌ترین وجه ارائه شده است.

مفهوم رب زدنی علما

اگر علم تذکر باشد و یاد آوری ما حالا در قوس نزول از آنجاییم یعنی «من عند الله» ؛ زیرا بر اساس «خَلَق الله الأرواح» ممکن است که انسان همه چیز را بدانند یا آن مقداری که باید بدانند، بدانند؛ ولی در قوس صعود باید بر اساس «رَبِّ زِدْنِی عِلْماً» عمل کرد. از این روست که پیامبر(ص) مامور می شود تا این دعا را در حق خود داشته باشد. این «رَبِّ زِدْنِی عِلْماً» برای همه است و باید از خدا بخواهیم در سیر صعود به ما بیاموزد. حالا گاهی به وسیله فرشته علمی را به پیامبر القا می‌کند یا از راه پیامبری از پیامبران یا به وسیله انسان کاملی که ولیّ خداست یا از قلب او این علم می جوشد.

اعتراض موسی به فعل نه فاعل و غیرت دینی

بعد از اینکه عالم به علم لدنی، این سفینه را خَرق کرد، حضرت موسی(ع) فرمود: این کار فاسد را کردی: «لَقَدْ جِئْتَ شَیْئاً إِمْراً»؛ زیرا اِمْر آن طوری که زمخشری در کشّاف و بعضی دیگر معنا کردند : «الأمر الفاسد المحتاج الی أمر للإصلاح» یعنی اِمر آن امری که فاسد و نارواست و محتاج به دستور اصلاحی است. در اینجا وجود مبارک خضر(سلام الله علیه) پاسخ نداد و فقط فرمود: من نگفتم که تو نمی‌توانی صبر کنی.

البته این یک اعتراض به فعل است نه به فاعل. پس در حقیقت یک سؤال محمود و ممدوحی است ؛ زیرا کسی که غیرت دینی دارد وقتی می‌بیند کاری به حسب ظاهر توجیه شرعی ندارد، از علت و انجام آن کار سؤال می‌کند.

یک قصه و سه اعتراض

در داستان موسی (ع) و خضر(ع) یک داستان است ؛ زیرا قرآن نمی‌خواهد بگوید این جا سه‌تا قصه است: یکی قصهٴ سوار شدن و سوراخ کردن کشتی، دوم قصهٴ کُشتن آن جوان، و سوم بازسازی و نوسازی آن دیوار در شُرف انهدام و نگهداری آن ، بلکه این مجموعه یک قصّه است.

از قرآن معلوم می‌شود که عنصر محوری این جریان این است که آن گفتگوی موسی و خضر بیان شود نه اینکه سه‌تا قصّه است و در هر قصّه‌ای یک سؤال است و یک جواب ، بلکه هدف اصلی در طرح قصه همان سؤالات موسای کلیم است و پاسخهای خضر است؛ لذا قرآن سه‌ داستان را به یک صورت ذکر کرده به طوری که همه در ردیف شرط قرار بگیرند و جزا را مستقل ذکر کرده منتها سرفصل این سه جریان که جریان اُولیٰ اول است آن را به صورت شرط و جزا بیان کرده و فرموده است: «حَتَّی إِذَا رَکِبَا فِی السَّفِینَهِ خَرَقَهَا». این گونه عمل کرد تا این اصلِ قصّه سامان بپذیرد و بعد اعتراضات موسای کلیم شروع شود.

سین تاخیر و تسویف یا تاکید و تحقیق

بر خلاف آن چه در ادبیات آمده سین تنها برای تسویف و تاخیر نیست، بلکه برای تحقیق و تاکید نیز آمده است. در آیه «کَلّا إِنَّ مَعِیَ رَبِّی سَیَهْدِینِ» این «سین» هم «سین» تأکید است؛ چرا که گاه سین به معنای تسویف به کار می رود و گاه به معنای تحقیق و تاکید به کار می رود. مثلا در آیه «سَنُقَتِّلُ أَبْنَاءَهُمْ وَنَسْتَحْیِی نِسَاءَهُمْ وَإِنَّا فَوْقَهُمْ قَاهِرُونَ» این «سین» «سَنُقَتِّلُ» «سین» تحقیق است؛ چون قصد قتل کردن نه این بعدا این کار می رشود. در «سیهدین» نیز این گونه است یعنی این هدایت الان تحقق یافته است.

غیرت دینی و لزوم اعتراض برابر منکرات شرعی

ممکن است گفته شود که چرا موسی(ع) صبر نکرده و بر خلاف قول و قرار اعتراض کرد تا همین موجب شود تا بین موسی و خضر جدایی و فراق رخ دهد و ایشان بگوید: قَالَ هذَا فِرَاقُ بَیْنِی وَبَیْنِکَ سَأُنَبِّئُکَ بِتَأْوِیلِ مَا لَمْ تَسْتَطِع عَّلَیْهِ صَبْراً. پرسش این است که واقعا حضرت موسی (ع) انسانی صابر نبود. در حالی که خداوند در توصیف موسی (ع) در اوایل سورهٴ مبارکهٴ «ابراهیم» فرمود: «إِنَّ فِی ذلِکَ لَآیَاتٍ لِکُلِّ صَبَّارٍ شَکُورٍ» () یعنی خداوند ایشان را نه تنها به صابر بلکه صبار ستوده است و بعد بلافاصله جریان حضرت موسی را ذکر کرد در آن جا ذکر کرده و فرموده است: «وَإِذْ قَالَ مُوسَی لِقَوْمِهِ».

پس این که خداوند فرمود: «إِنَّ فِی ذلِکَ لَآیَاتٍ لِکُلِّ صَبَّارٍ شَکُورٍ» حضرت موسی نه تنها صابر ، بلکه صبّار بود و قرآن کریم او را جزء صبّاران می‌شمارد.

پس نمی‌شود گفت که موسای کلیم چرا اعتراض کرد؟ زیرا ایشان اهل صبر و از صباران بود؛ ولی آن حضرت(ع) به دلایلی چون غیرت دینی صبر نکرد.

بر اساس آموزه های قرآنی صبر در اطاعت و صبر از معصیت و صبر در مصیبت خوب است؛ اما صبر در برابر خلاف شرعیت خوب نیست. آن حضرت(ع) تعهّد نداد که در برابر خلاف شرع صبر بکند. ایشان تعهّد ندادند که در برابرخلاف شرع صبر کند و حرف نزند… پس وقت داری یک نوجوان بی گناه را می‌کُشی من مسئولم و باید اعتراض کنم.

اگر صاحب شریعتی به من گفته قتل نفس حرام است، همان صاحب شریعت هم گفته است اگر این بچه آینده‌اش خطر دارد و او را بکُش ! می‌گویم چشم…

از این روست که تا پیش عذر آوری حضرت خضر(ع) و انتساب فعلش به خدا ،‌ حضرت موسی(ع) اعتراضی نمی کند. یعنی وقتی دید همان صاحب شریعت که قتل نفس را حرام کرده این مجوز را صادر کرده ، اعتراض نمی کند. یعنی وقتی حضرت خضر گفت: «مَا فَعَلْتُهُ عَنْ أَمْرِی» در این جا حضرت موسی(ع) هم گفت: «آمنّا و صدّقنا» و تسلیم محض بود و از آن به بعد دیگر اعتراض نکرد؛ زیرا ما تابع دستور یک نفریم. اگر آن خدا که به من گفته قتل نفس حرام است به تویی که رحمت عنداللهی وعلم لدی‌اللهی داری گفت: استثنائاً آن قتل لازم است، من هم می‌گویم: چشم، ولی در باره خلاف شرع تا زمانی که شخص نفهمد باید سؤال کند و این سوال از روی غیرت دینی است.

اعتراض انسان در هنگام جهل

در جریان وجود مبارک امام صادق(ع) این قصّه را آمده که شتری در خدمت حضرت بود. این شتر باید زود نَحر می‌شد وگرنه آسیب می‌دید. کسی هم در خدمت وجود مبارک امام صادق(ع) بود. در این مسافرت به قریه‌ای رسیدند و آن کس به حضرت عرض کرد: اینجا عده‌ای سَکنه دارد آیا اجازه می‌دهید ما این شتر را نَحر کنیم و مردم این منطقه از این استفاده کنند؟ آن حضرت(ع) فرمود: نه! هنوز زود است.

از آن منطقه گذشتند و به بیابان رسیدند. حضرت فرمود: حالا این شتر را نَحر کنید! آن شخص عرض کرد: چرا؟ حضرت (ع) فرمود: این را بکش تا حیوانات بیابان از آن بخورند. این بهتر است تا این ناصبی ها بخورند.

این جریان امام صادق(ع) است. ایشان درباره اهل آن آبادی فرمود: آنها کسانی نبودند که ما به اینها کمک کنیم؛ چرا که اینها ناصبی‌ و دشمن اهل بیت‌اند. پس گوشت شتر را این حیوانات گرسنه در بیابان بخورند این بهتر است. در حقیقت انسان نمی داند که این کارش از مصادیق احسان است یا نیست؟ یعنی گاهی احسان در موردِ خودش شناخته نمی‌شود.

در داستان حضرت موسی(ع) نیز وجود مبارک موسای کلیم سؤال کرد: این آدمهای لئیم که چنین شخصیتی دارند و چیزی به ما ندادند و حاضر نبودند که ما را به عنوان مهمان بپذیرند، شما از این افراد دربرابر کار، اجری بگیر! ولی خضر (ع) تذکر داد و او را به قصه و رفتار خودش ارجاع داده است و کم کم یادش می‌آورد که تو برای آن پیرمرد یعنی به احترام آن شعیب(ع)، فرزندانش را مورد تفقّد قرار داده و کار بی مزد کردی. من هم در این جا یک کار بی مزد و مواجب برای والدین صالح ایشان می کنم: «وَکَانَ أَبُوهُمَا صَالِحاً» ؛ حضرت موسی(ع) وقتی فهمید ساکتِ محض شد؛ چرا که رشدش هم در همین بود.

شریعت تا پایان راه

اما درباره نسبت جریان شریعت و علم باطن باید گفت: شریعت نردبانی است که هر کس به جایی رسیده به وسیله شریعت رسیده است؛ یعنی به وسیلهٴ احکام و حِکم الهی، عبادات، معاملات و همین عقود و ایقاعات و احکامی که فقه متعرّض و مسئول آن است. پس اگر کسی ـ معاذ الله ـ بگوید: ۱. ما یک راه دیگری داریم که غیر از این شریعت؛ ۲. و یا بگوید این شریعت را باید طی کرد و بالا رفت و وقتی بعضی از مطالب برایش حل دیگر شریعت نیازی نیست و بگوید این شریعت تنها برای پایینیهاست و برای ما نیست، این شخص از همان‌جا سقوط می‌کند؛ زیرا اگر کسی نردبانی گذاشته و تا پلّه ده بالا رفته و دستش به سقف رسیده است، چنین شخصی نمی‌تواند بگوید: من دیگر نیازی به نردبان ندارم؛ و اگر گفت: نردبان چیست ؟ از همان‌جا می‌افتد و سرش می‌شکند؛ چرا که این الآن روی پله‌های نردبان شریعت ایستاده است.

پس در یک کلام: راه برای رفتن و رسیدن به باطن به تعبیر کتاب تنزیه‌الأنبیاء سیّد مرتضی و راه برای رسیدن به تأویل به تعبیر قرآن کریم، جز از راه شریعت حدوثاً و بقائاً ممکن نیست؛ پس ما به شریعت تا آخر نیاز داریم یعنی تا دم مرگ؛ زیرا این یقین در آیه ۹۹ سوره حجر همان یقینی است که در زمان مرگ ایجاد می شود(ق، آیات ۲۰ و ۲۱) و انسان در حدوث و بقای یقین به شریعت نیاز دارد تا مرگش برسد.

جواز مواخذه از نیسان اختیاری

در اصول ملاحظه فرمودید که از پیامبر(ص) نقل شده فرموده است: «رُفع عن امّتی تسعه» ؛ از امتم نه چیز رفع شده است. در اصول گفتند چیزی رفع می‌شود که وضعش ممکن باشد؛ یعنی اگر نسیان رفع شده باید وضعش ممکن باشد، در حالی که وضع احکام در حال نسیان ممکن نیست.

در آنجا پاسخ داده شد که اینها مبادی اختیاریه دارد لذا در بخش پایانی سورهٴ مبارکهٴ «بقره» دارد: «رَبَّنَا لاَ تُؤَاخِذْنَا إِن نَسِینَا أَوْ أَخْطَأْنَا؛ خداوندا اگر نسیان و خطایی کردیم ما را بدان ها مواخذه نکن!» ، معنای این همین است یعنی ما را بر نسیانمان مؤاخذه نکن ؛ چرا که آنجا مبادی اختیاریه دارد و آدم می‌تواند آن مبادی را حفظ کند تا گرفتار نسیان نشود. اما اگر بی‌اعتنایی و کم‌توجّهی کند، و آن چیز یادش برود این شخص مورد مؤاخذه قرار می‌گیرد؛ یعنی این مواخذه بر اساس مبادی‌اش است؛ شبیه این مطلب در اضطرار با اختیار است؛ یعنی با اختیار می رود در لبه پرتگاه شبهات می ایستد و با کوچک ترین حرکت سقوط می کند و مضطر می شود. این اضطرار با اختیار است و مواخذه دارد. در حقیقت وقتی نهی از نسیانی از این دست می شود همان نهی از مبادی اش است که مواظب باش تا زمینه فراموشی فراهم نشود؛ زمینه غفلت ایجاد نشود.

اعمال خضر(ع) یادآوری زندگی موسی(ع)

اصلاً این سؤال و جوابهای موسی(ع) و خضر(ع) نشان می‌دهد که وجود مبارک خضر می‌خواهد موسای کلیم را به صحنه‌ای ببرد که زمینهٴ یادآوری آن داستانهایش فراهم شود. از این روست که می‌بینید سؤال موسای کلیم این نیست که چرا مال مردم را ضایع کردی؟ بلکه سؤال موسای کلیم این است که چرا کاری کردی که مردم به خطر بیفتند؟ از این روست که می فرماید: «أَخَرَقْتَهَا لِتُغْرِقَ أَهْلَهَا»

به حسب ظاهر اینجا چندتا خلاف شرع است : ۱. اینکه سوراخ کردن کشتی، آسیب رساندن به کشتی که مال مردم است، حال چه در ساحل چه در دریا جایز نیست؛ چرا که تصرّف در مال مردم و حرام است ، ۲. اینکه جوابی که وجود مبارک خضر(سلام الله علیه) به موسای کلیم داد هنوز هم که هنوز است آن مشکل اصلی را حل نکرد مگر اینکه خود موسی فهمید مشکل از چه راه حل می‌شود.

توجه کنید! جوابی که داد این است که به موسی فرمود : من این کشتی را سوراخ کردم برای اینکه زمانی که به این بندر رسیدیم به خاطر جریان جنگ یا علل دیگر سلطان و مالک آن منطقه کشتیهای سالم را غصب می‌کند ؛ ولی وقتی ما بندر رفتیم آن ها این کشتی را می‌بینند که سوراخ است و کاری به این کشتی ندارند. این کشتی هم وسیلهٴ نقلیهٴ چندتا کارگری است که مثلا چند نفر شریک‌اند و این وسیلهٴ ارتزاق آنهاست.

در این بیان آن نکته که اصل بود ناگفته ماند و آن این است که وجود مبارک موسای کلیم سؤال کرده که من، تو، سرنشینان و این مسئول این ناوخدا ، همه این داخل هستیم و تو برای اینکه اگر ما به بندر رسیدیم این کشتی را غصب نکنند هم‌اکنون خرابکاری می کنی و همه ما را می‌خواهی ته دریا بفرستی و غرقه کنی؟ «أَخَرَقْتَهَا لِتُغْرِقَ أَهْلَهَا».

پس اشکال موسای کلیم این است که اما همهٴ ما را در دریا می‌اندازی. این چه کاری است؟ حالا بر فرض آنجا کشیت را بگیرند. سوال این است که ما سالم برویم یا نرویم؟ الآن خود کشتی را به دریا می‌فرستی و سرنشینانش را هم به دریا می‌فرستی و غرق می کنی؟ ولی ما تا به ساحل برویم در آن محفوظیم.

پس آن نکتهٴ اصلی اصلاً در سؤال و جواب نیامده است. موسی فهمید این کسی که رحمت عنداللهی و علم لدی‌اللهی دارد می‌تواند کشتی را به مقصد برساند؛ برای اینکه خودش روزگاری سوار دریا شد و رفت. این حادثه کشی در حقیقت می‌شود همان یادکرد گذشته اش: «أُحْدِثَ لَکَ مِنْهُ ذِکْراً» ؛ وگرنه اصلاً سؤال و جواب این نیست. یعنی اگر سؤال و جواب شرعی باشد و موسی(ع) می‌گوید: چرا مال مردم را سوراخ می‌کنی؟ و خضر (ع) بگوید: اگر کشتی سالم باشد در بندر رفتیم این کشتی را غصب می‌کنند. این جواب موسی(ع) نشد. موسی می‌گوید: کشتی را غصب بکنند بهتر است ؛ چون تا ساحل بالأخره کشتی سالم می‌ماند و اگر غصب می‌کنند ممکن است بعد از چند روز به اینها بدهند یا کرایه‌اش را به اینها بدهند؛ اما شما می‌خواهی کشتی و اهلش را همه را به کام دریا ببری این چه کاری است که داری می‌کنی؟!

پس از این سوال و جواب می شود دریافت که هدف امر دیگری بود که همان یادآوری خاطرات گذشته موسی(ع) که همان خدایی که تو را بی ناوخدا در دریا و آن سبد نگه داشت اکنون نیز تو را نگه می دارد و سلامت به مقصد می رساند.

ضیافت و استضافه عملی اخلاقی

اگر کسی ضیافت طلب کند یعنی خود را در معرض ضِیف قرار دهد ولی آنها حاضر نباشند مُضیف و مهمان‌پذیر باشند این جای نقد اخلاقی هست به این معنا که کسی از آنها کمک نخواست و اینها خودشان فقر را تحمل کردند؛ اما ضیافت و مهمانی با کرامت هماهنگ است؛ یعنی درخواست برای استضافه اخلاقی است نه ضد اخلاقی.

سلام سنگ بر پیامبر

مرحوم شیخ طوسی از بزرگان شیعه و زمخشری از بزرگان اهل سنّت در کشّاف نقل کردند که پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) فرمود: سنگی بود که هر وقت من قبل از نبوّت آنجا عبور می‌کردم به من به عنوان پیامبر سلام می داد: «کان یُسلّم علیّ بمکه قبل أن أبعث إنّی لأعرفه الآن» و من هم الآن آن سنگ را می‌شناسم. این سنگ هر وقت من در مکه از کنارش رد می‌شدم به من سلام می‌کرد. پس این پیش از رسالت و نبوت علم به پیامبری داشت. این نشان می دهد که از علم لدنی همانند خضر(ع) بلکه بالاترش را پیامبر(ص) داشت. پیامبر(ص) هم از همه جهات از همه پیامبران و خضر ومانند آن ها برتر بوده است.

تفاوت تاویل و تفسیر

این که خضر می فرماید: «سَأُنَبِّئُکَ بِتَأْوِیلِ مَا لَمْ تَسْتَطِع عَّلَیْهِ صَبْراً» تفسیر و علم به باطن نیست؛ چون باطن یک نحوه تفسیر با ظواهر است و با مفاهیم کار دارد؛ یعنی در برابر ظاهر باطن است. در برابر این اصلِ این تفسیر تأویل است؛ پس شیء یا تفسیر است یا تأویل، و تفسیر یا ظاهر است یا باطن، و باطن با مفاهیم کار دارد که مفهومش این است دقیق‌ترش و بالاترش این است؛

اما تأویل با خارج کار دارد ؛ زیرا این واژه از «أوْل» است که به معنای رجوع است ؛ یعنی بازگشت این صحنه آن حادثهٴ واقعی است. مثل اینکه وجود مبارک یوسف(سلام الله علیه) بعد از اینکه پدر و مادر و برادرانش خضوع کردند گفت: «یَا أَبَتِ هذا تَأْوِیلُ رُؤْیایَ» . پس تأویل رؤیا غیر از تعبیر رؤیا است. رؤیایی آدم می‌بیند یک معبّر عبور می‌کند و به آن واقع می‌رسد و می‌گوید بله عده‌ای مثلاً تو به مقامی می‌رسی وعده‌ای در برابر تو خضوع می‌کنند. این تعبیر می‌شود که آن صحنه را که این شخص در عالم رؤیا دید، این را نزد معبّر گزارش می‌دهد ، و معبّر اگر روان‌شناس و روان‌کاو و باخبر باشد و از قداستی نیز برخوردار باشد آنچه را که این شخص دیده بر اساس تناسباتی که خودش بلد است آن قدر عبور می‌کند تا به آن اصل برسد و بعد می‌گوید این حادثه واقع می‌شود. این همان تعبیر است.

اما وقتی واقعیّتِ عینی محقّق شد این می‌شود تاویل یعنی رجوع و بازگشت. آنکه دیدی این وجود واقعی است که وجود مبارک یوسف گفت: «هذا تَأْوِیلُ رُؤْیایَ». اما آن دو خوابی که هم‌بندها و زندانیهای در مصر دیدند ، وجود مبارک یوسف (ع) برای آنها تأویل کرد (نه تعبیر) و از همین روست که فرمود: «سَأُنَبِّئُکَ بِتَأْوِیلِ» و بعد واقعیت را گفت و از آن حوادث واقعی خبر داد.

معنا و مفهوم وراء

در عبارت قرآنی آمده است: «وَکَانَ وَرَاءَهُم مَّلِکٌ یَأْخُذُ کُلَّ سَفِینَهٍ غَصْباً». این «وَراء» گرچه به معنی پشت سر و خَلف در برابر أَمام است؛ لکن اطلاقات دیگری هم دارد.

اصطلاح جامع «وَراء» جهتی است که انسان از آن غفلت دارد که گاهی این «وراء» در جلو، گاهی در پشت سر، گاهی در یمین، گاهی در یسار «وراء» است. پس معنای «وَراء» یعنی ماسوا. پس اگر گفته شد : «وَاللَّهُ مِن وَرَائِهِم مُحِیطٌ» تنها پشت سر نیست؛ چون خدا در تمام جهات حضور دارد. پس اگر در سورهٴ مبارکهٴ «مؤمنون» آیهٴ هفت دارد که خدا فرمود: «إِلَّا عَلَی أَزْوَاجِهِمْ أَوْ مَا مَلَکَتْ أَیْمَانُهُمْ فَإِنَّهُمْ غَیْرُ مَلُومِینَ ٭ فَمَنِ ابْتَغَی وَرَاءَ ذلِکَ» یعنی ماسوای. پس این «وَراء» اختصاصی به جهتی از جهات چون أمام و خلف و یا احدالجانبین ندارد، بلکه مراد همان غفلت از جهتی است که خدا در آن جهت دیده نشود.

ضرورت تعلم علوم باطنی

وقتی موسای کلیم(سلام الله علیه) مأمور شد به مدرسهٴ آن شخصی برود که: ۱. از رحمت عند‌اللهی، ۲. و از علم لدی‌اللهی برخوردار است، معلوم می‌شود انسان گذشته از این علوم عادی اگر توانست به سراغ کسی برود که از رحمت عنداللهی و علم لدی‌اللهی برخوردار است، نباید غفلت کند.

قلب عَقول و لسان سَئول

حال اگر موسی(ع) به عنوان شاگردی رفت باید دارای قلب عَقول و لسان سَئول باشد. این دو عنصر از برجسته‌ترین راههای فراگیری است.

وجود مبارک پیغمبر دربارهٴ امیر مؤمنان(علیهم الصلاه و علیهم السلام) فرمود: علی‌بن‌ابی‌طالب دارای لسان سَئول و قلب عَقول است؛ یعنی او هر چه را که باید می‌پرسید از وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) سؤال می‌کرد و هر چه را هم که می‌شنید خوب می‌فهمید.

پس این دو عنصر راهِ عالِم شدن است: لسان سَئول داشتن و قلب عَقول داشتن، منتها «حُسنُ ‌السؤال نصف العلم» یعنی چه موقع و چطور و چقدر سؤال کند، و این که تعنّتاً سؤال نکند، بلکه استعلاماً و استفهاماً سؤال کند. اینها خصیصهٴ سؤال درست و مناسب کردن استو خداوند در قرآن کریم هم ما را به سؤال دعوت کردند و فرمود: «فَسْأَلُوا أَهْلَ الذِّکْرِ إِن کُنتُم لاَ تَعْلَمُونَ» و هم به تدبر و تعقل فراخوانده است. پس اگر کسی قلب عَقول نداشت این سؤالش به ثمر نمی‌رسد.

سؤال بر اساس حکمت و مصلحت

خدای سبحان طرزی این صحنه را تعبیه فرمود که هم سائل به سؤالش برسد و هم مُجیب جواب بدهد ؛ یعنی هم این سؤال بر اساس حکمت و مصلحت باشد و هم آن جواب.

اگر وجود مبارک خضر(سلام الله علیه) در آغاز امر می‌فرمود: یا موسی! من به بعضی از کارها مأمورم و این امرِ الهی است و من از طرف خودم نیست که این کارها را انجام می دهم و خدا به من امر کرد که این کارها را انجام دهم، دیگر سؤالی نبود؛ اما مصلحت در این بود که این را در پایان ذکر کند. از این روست که در بخش پایانی این قصّهٴ موسی و خضر(علیهما السلام) این جمله است که فرمود: «وَمَا فَعَلْتُهُ عَنْ أَمْرِی».

پس اگر این جمله را در آغاز قصّه و مصاحبت می‌فرمود دیگر هیچ سؤالی اتفاق نمی‌افتاد لکن مصلحت در این است که این را در پایان بگوید تا نحوهٴ فراگیری علم هم آموزش داده شود.

پس اگر از همان اول دستور می‌داد و یا می‌گفت که خدا مرا امر کرده تا یک سلسله کارهایی را به فرمانش انجام دهم ، دیگر جا برای سؤال و جواب نبود.

ماموریت الهی خضر در علنی کردن اسرار

اگر حضرت خضر(سلام الله علیه) مأمور نبود که این اسرار را علنی و عملی کند: ۱. هرگز این تأویل را مرتکب نمی‌شد ، ۲. علمِ باطن را طبق این روایاتی که یاد شده ظاهر نمی‌کرد ؛ یعنی نه به باطن عمل می‌کرد و نه بر اساس تأویل قدم برمی‌داشت؛ چون بنا بر این نبود که به دستور خودش این کارها را انجام بدهد. پس یک امر الهی است که به او می‌گوید کارهای تأویل‌دار را انجام بده و بعد تأویلش را بازگو کن؛ یعنی خدا فرمان و دستور می دهد: کارهای باطن‌دار را عمل بکن و بعد باطنش را اظهار بکن طبق.

البته این تعبیر گفته شده است؛ چون در بعضی از روایات سخن از باطن است و طبق ظاهر این آیات سخن از تأویل است؛ یعنی اگر امر الهی نبود وجود مبارک خضر(ع) این کارها را نمی‌کرد.

آداب تعلیم و تعلم

حضرت موسی(سلام الله علیه) در تمام این مراحل آداب سؤال را به ما آموخت. اگر یک وقت نسیان به وجود مبارک موسی اسناد داده شد یعنی در دو مورد: یکی دربارهٴ ماهی و یکی دیگر دربارهٴ آن سؤال اول.

در جریان ماهی نسیان در حقیقت برای همراه وجود مبارک موسی بود نه خود موسی منتها تغلیباً نسیان به هر دو اسناد داده شد «نَسِیَا حُوتَهُمَا» ؛ وگرنه وجود مبارک موسای کلیم که از همراهش سؤال کرد و فرمود: «آتِنَا غَدَاءَنَا» و آن جوان که در خدمت حضرت موسی بود گفت : من فراموش کردم: «وَمَا أَنْسانِیهُ إِلَّا الشَّیْطَانُ» .

پس سخن از نسیانِ همراه موسای کلیم است نه خود موسای کلیم؛

اما در جریان سؤال موسی(ع) بعد از اینکه تعهّد سپرد که من سؤال نمی‌کنم و بعد وقتی وجود مبارک خضر فرمود: تو که تعهّد سپردی چرا سؤال کردی؟ حضرت موسی(ع) فرمود: «لاَ تُؤَاخِذْنِی بِمَا نَسِیتُ» ؛ من سؤالی که کردم بر اساس نسیان بود و شما مرا مؤاخذه نکنید: «لاَ تُؤَاخِذْنِی بِمَا نَسِیتُ وَلاَ تُرْهِقْنِی مِنْ أَمْرِی عُسْراً»

در این باره باید گفت: بعضی از نسیانهاست که مذموم است یا اگر مذموم نباشد طمأنینه مردم را سلب می‌کند مثل نسیان احکام شرع که این مذموم است یا امور عادی را اگر فراموش بکند طمأنینهٴ مردم ممکن است سلب شود و اعتماد آنها زائل شود ؛ ولی برخی از نسیانها محمود و ممدوح است. از جمله این که انسان برای حفظ شریعت تعهّداتی که قبلاً سپرده برای حفظ دین فراموش می‌کند، معلوم می‌شود این شخص تمام همّش حفظ شرع است و اگر کسی تعهّدات عادی را برای حفظ شرع از بین می‌برد یا برای حفظ شرع فراموشش می‌کند معلوم می‌شود چنین آدمی در حفظ احکام و صیانت وحی الهی کمالِ جدیّت را دارد هرگز باعث زوال طمأنینه و اعتماد مردم نخواهد شد. این برای نسیان وجود مبارک موسای کلیم است که مؤیّد آن است.

در قرآن کریم هست که زبان ، دست و پا و پوست شهادت می‌دهد : «وَقَالُوا لِجُلُودِهِمْ لِمَ شَهِدتُمْ عَلَیْنَا قَالُوا أَنطَقَنَا اللَّهُ الَّذِی أَنطَقَ کُلَّ شَیْ‏ءٍ». این ها همه حقیقت است نه مجاز.

هم چنین رؤیت را قرآن به نارِ قیامت اسناد می‌دهد: «إِذَا رَأَتْهُم مِن مَکَانٍ بَعِیدٍ سَمِعُوا لَهَا تَغَیُّظاً وَزَفِیراً» و یا خشم و غضب را به آتش نسبت می‌دهد و می‌فرماید: «تَغَیُّظاً وَزَفِیراً» لازمه‌اش این است که همهٴ اینها مجاز باشد. باید گفت این تلازم ممنوع است و هرگز این تالی لازم آن مقدم نیست و آن مقدم نیز ملزومِ این تالی نیست؛ یعنی اگر ما شواهد عقلی و شواهد نقلی داشتیم که این اشیاء درک می‌کنند و اینها که مجاز نیستند، ما چرا مجاز را منکر بشویم؟

اگر جایی دلیل عقلی یا دلیل نقلی نیافتیم این ها از باب مجاز و ظرافتهای ادبی می‌شود ، اما وقتی ما دلیل عقلی داریم که هیچ موجودی بی‌درک نیست و دلیل نقلی نیز داریم که پنج طایفه آیات است که ثابت می‌کند اشیاء مُدرک‌ و شاعرند پس این اسناد حقیقت می‌شود . پس وقتی ما دلیل داریم نمی‌گوییم اینها مجازند و اگر دلیل داریم که اشیاء چیز می‌فهمند و فرمان الهی را درک می‌کنند باید آن را پذیرفت. پس وقتی خداوند اگر در ایات قرآنی رؤیت را به نار اسناد داد یا شهادت را به جلود و اعضا و جوارح اسناد داد می‌گوییم حقیقت است اسناد الی ما هو له است.

کارگری واقعی موسی(ع) و خضر(ع)

موسای کلیم به خضر(سلام الله علیهما) فرمود: «لَوْ شِئْتَ لأَتَّخَذْتَ عَلَیْهِ أَجْراً». از این عبارت معلوم می‌شود که: ۱. جریان تمثّل و امثال ذلک نبود ، ۲. آن شخص هم که رحمت عنداللهی و علم لدنّی داشت فرشته نبود ، بلکه انسان بود و علنی و ظاهر و رفت و آمد عادی داشت و برای اینکه اینها گرسنه بودند غذا می‌خواستند؛ چرا که در تمثّلات که سخن از غذا نیست، در فرشته‌ها که سخن از استطعام نیست و هیچ دلیلی هم نیست که این تمثّل بود و وجود خارجی نداشت بلکه باید گفت که وجودِ خارجیِ عینی بود و شخصی به نام صاحب موسی(ع) بود هر چند که اسم خضر در قرآن نیامده ولی در روایات هست. پس این شخصی که موسای کلیم بود فرشته نبود و هر دو آنها انسان بودند و درخواست استطعام هم کردند.

اصولا کار دنیا بر اسباب ظاهری است، همان طوری که در داستان ذوالقرنین در همین سوره کهف می خوانیم که باید از اسباب استفاده کرد. مطلب بعدی آن است که از اینکه فرمود در آیهٴ ۸۴ «وَآتَیْنَاهُ مِن کُلِّ شَیْ‏ءٍ سَبَباً» در آیهٴ ۸۵ هم فرمود: «فَأَتْبَعَ سَبَباً» در آیهٴ ۸۹ هم فرمود: «فَأَتْبَعَ سَبَباً» در آیهٴ ۹۲ هم فرمود: «ثُمَّ أَتْبَعَ سَبَباً » اینها همه امضای قانون سببیّت است که «أبی الله أن تجری الامور الا بأسبابها» یا «أبی الله أن یُجری الاُمور الاّ بأسبابها» که این را مرحوم کلینی(رضوان الله علیه) در کافی نقل کرده که کارها بر اساس نظم علّت و معلول و سبب و مسبّب است هیچ کاری بی‌سبب نیست منتها آن سبب یا عادی است نظیر همین کارهایی که این بشر عادی انجام می‌دهد یا سبب، ناشناخته و غیر عادی است که از او به معجزه و کرامت و امثال ذلک یاد می‌کنند کسی یک حمد می‌خواند یک بیمار صعب‌العلاجی بیماری‌اش برطرف می‌‌شود کسی دعایی انجام می‌دهد مشکل شدید حل می‌شود یک وقت است با وسایل دارو و امثال اینها آن بیماری برطرف می‌شود یک وقت با یک حمد برطرف می‌شود اینها هم اسباب‌ و علل‌اند منتها بعضی عادی‌اند بعضی اسباب و علل غیر عادی از اینکه مکرّر فرمود ذی‌القرنین برابر اسباب کار کرده است این ناظر به همان اصل کلی است که مرحوم کلینی در کافی نقل کرده که کارهای عالَم بر اساس اسباب و مسبّبات است اگر آن اسباب شناخته‌شده باشد که می‌شود عادت و اگر ناشناس باشد که خرق عادت است می‌شود کرامت و معجزه.

لکن ما نیازی به این تکلّفات نداریم اصلاً ذات اقدس الهی بر ما واجب کرده است که از علل و عوامل طبیعی کمک بگیریم فرمود: «هُوَ أَنشَأَکُم مِنَ الْأَرْضِ وَاسْتَعْمَرَکُمْ فِیَها»(هود، آیه ۶۱) ، «وَاسْتَعْمَرَکُمْ» یعنی «وَاسْتَعْمَرَکُمْ» خدا بر شما واجب کرده از شما خواسته که زمین را آباد کنید کسی بگوید به من چه، کسی به دنبال کار نرود یا کشاورزی و کارهای دیگر را صنعت نداند اینها حرام، حرام یعنی حرام این «وَاسْتَعْمَرَکُمْ» یعنی «طلب منکم عِماره الأرض» بر همهٴ ما واجب است که زمینی که زندگی می‌کنیم آباد کنیم می‌شود وجوبِ کفایی در بخشی از امور می‌شود واجب عینی اگر خدای سبحان ما را از زمین مبعوث کرد و از ما خواست که زمین را آباد کنیم باید در همهٴ امور خودکفا باشیم دست در کنار سفرهٴ دیگران آن هم مخصوصاً کافر دراز کردن که بر خلاف این آیه است از ما جدّاً خواست که زمین را آباد کنیم آباد کردنِ زمین به کشاورزی اوست، به دامداری اوست، به صنعت اوست و مانند آن.

تکدی ننگ و استضافه نیک

«فَأَبَوْا أَن یُضَیِّفُوهُمَا» از عبارت فهمیده می شود که ضِیف و مهمان شدن ننگ نیست، ولی مهمان را نپذیرفتن ننگ است. با این همه تکدّی و گدایی کردن در هر دو حال ننگ است. این که فرمود: «اسْتَطْعَمَا» یعنی «استضافا» یعنی خودشان را ضِیف کردند و گفتند ما را به عنوان مهمان بپذیرید. پس اگر کسی خود را به عنوان مهمان عرضه کند در این کارش هیچ نقصی نیست.

حوادث زندگی موسی (ع) در اعمال خضر(ع)

تطبیق سه حرکت خضر(ع) با زندگی موسی(ع) یادآوری و ذکر است. خضر(ع) گفت کشتی را من سوارخ کردم تا کسی غصب نکند ولی این پاسخ اصلی نبود بلکه همان یادآوری قصه گذشته اش بود: «فَلْیُلْقِهِ الْیَمُّ بِالسَّاحِلِ یَأْخُذْهُ عَدُوٌّ لِّی وَعَدُوٌّ لَهُ» از این روست که دیگر موسای کلیم سؤال نکرد. این زمانی بود که خضر(ع) گفت: من این کارها را به امر خودم نکردم و از امر دیگری کردم. بالأخره این باید سؤال بکند و بفهمد ولی این: «حَتَّی أُحْدِثَ لَکَ مِنْهُ ذِکْراً» به یادش افتاد.

اما در جریان قتل نفس، وجود مبارک خضر فرمود: این غلام پدر و مادر خوبی داشت و نسبت به آنها ممکن بود : ۱. عقوق داشته باشد ، ۲. و آنها را بیراهه ببرد گرفتار ضلالت و غوایت بکند ، ما این کار را کردیم. ایشان دیگر سؤال نکرد که قصاص قبل از جنایت نمی‌شود کرد ؛ چون خودش برابر آنچه که در سورهٴ مبارکهٴ «قصص» گذشت همین کار را کرد. آیهٴ پانزده سورهٴ مبارکهٴ «قصص» این است «فَاسْتَغَاثَهُ الَّذِی مِن شِیعَتِهِ عَلَی الَّذِی مِنْ عَدُوِّه فَوَکَزَهُ مُوسَی فَقَضَی عَلَیْهِ» . پس این عمل خضر(ع) مشابه آن عمل موسی(ع) است.

در جریان جدار نیز وجود مبارک موسی و خضر(سلام الله علیهما) که خسته ومحتاج به غذا بودند موسی به خضر(سلام الله علیهما) گفته بود: «لَوْ شِئْتَ لأَتَّخَذْتَ عَلَیْهِ أَجْراً» ، اما مشابه این را خود موسای کلیم برابر آنچه که در سورهٴ مبارکهٴ «قصص» آیهٴ ۲۳ و ۲۴ آمده انجام داده است. آیهٴ ۲۳ و ۲۴ این است که وقتی وجود مبارک موسی وارد سرزمین مدین شد بر آ‌ن چاه مدین اشراف پیدا کرد «وَلَمَّا وَرَدَ مَاءَ مَدْیَنَ وَجَدَ عَلَیْهِ أُمَّهً مِنَ النَّاسِ یَسْقُونَ وَوَجَدَ مِن دُونِهِمُ امْرَأَتَیْنِ تَذُودَانِ قَالَ مَا خَطْبُکُمَا قَالَتَا لاَ نَسْقِی حَتَّی یُصْدِرَ الرِّعَاءُ وَأَبُونَا شَیْخٌ کَبِیرٌ» این فهمید که یک دختران عفیفی‌اند و حاضر نیستند که با این مردها یکجا بجوشند و همتای آنها آب بگیرند یک پدر پیری هم دارند آن‌گاه «فَسَقَی لَهُمَا» در حال گرسنگی و خستگی «فَسَقَی لَهُمَا ثُمَّ تَوَلَّی إِلَی الظِّلِّ فَقَالَ رَبِّ إِنِّی لِمَا أَنزَلْتَ إِلَیَّ مِنْ خَیْرٍ فَقِیرٌ» این روایت را ملاحظه بفرمایید.

چهار عمل خضر(ع) تابع امر الهی

وقتی حضرت خضر(سلام الله علیه) فرمود: من این کار را نکردم مگر به دستور خدا، حضرت موسی(ع) دیگر ساکتِ ساکت شد.

حضرت خضر(ع) فرمود: این چهار کاری که من کردم :۱. دربارهٴ کشتی، ۲. ٴ قتل غلام، ۳. بازسازی یا نوسازی این دیوار، ۴. اعلام فراغ یعنی گفتم «هذَا فِرَاقُ بَیْنِی وَبَیْنِکَ» و دیگر عذر تو را نمی‌پذیرم همه این را من به دستور خدا انجام دادم.

پس این تعبیر و جمله «مَا فَعَلْتُهُ» به همهٴ این امور چهارگانه برمی‌گردد نه به سه کار. این گونه است که دیگر موسای کلیم ساکتِ محض شد و دیگر عرضی نکرد که اجازه بدهید من در خدمت شما باشم، چون همه کارها و سخن اخیر یعنی جدایی به حکم الهی بوده است و جمله «وَمَا فَعَلْتُهُ» اطلاقش شامل همهٴ موارد چهارگانه می‌شود و اختصاصی به آن سه مسئله ندارد. اینجاست که حضرت موسی(ع) فهمید باید فاصله از حضرت خضر(ع) بگیرد؛ چون خضر(ع) فرمود: «هذَا فِرَاقُ بَیْنِی وَبَیْنِکَ» یعنی پایان راه است و این کار یعنی اعلام فراق به من ربطی ندارد بلکه به دستور ذات اقدس الهی است ، چنان که سه کار پیشین نیز به دستور خداوند آن ها را انجام دادم. این روست که حضرت موسی(ع) ساکتِ محض شد و مفارقت حاصل شد. پس این مصاحبت و مفارقت به امر الهی است.

علم تاویل

نتیجه آن که وجود مبارک خضر مأمور بود چند کاری را از علم تأویل انجام بدهد که آن ها را انجام داد و موسی(سلام الله علیهما) هم باید یاد می‌گرفت، که یاد گرفت و به یاد آن قضایای اوّلیه هم افتاد که آرام‌بخش بود.

پس مساله اصلی این بود که تأویلی در کار نبود بلکه عملِ به باطن و سیر ملکوتی فعلِ خود خدا بود که این جعبه را در دریا حفظ می‌کند و سپس به دست دشمن ، دوست خودش را حفظ می‌کند. آن کارهای دیگر مانند کار بی مزد مانند اتفاقی بود که در زندگی موسی(ع) اتفاق افتاده بود: «فَسَقَی لَهُمَا ثُمَّ تَوَلَّی إِلَی الظِّلِّ» یعنی آن هم از همین سنخ بود. این امور قلب موسای کلیم را گرایش داد که نسبت به این دو نفر احسان بکند ، و همین موسی (ع) در حال گرسنگی حتی طلب ضیافت هم نکرده است و این جا با خضر(ع) طلب ضیافت می کند. پس این ها نشان می دهد که علم تاویل همان امور خارجی است که در زندگی ما بارها اتفاق می افتد و از آن غافل هستیم.

حفظ شریعت عامل رسیدن به علم باطن

اگر کسی بخواهد به تعبیر قرآن به علم تأویل یا به تعبیر روایت به علم باطن برسد، چاره‌ای جز حفظ شریعت حدوثاً و بقائاً نیست؛ زیرا این علم راه می‌خواهد و صراط مستقیم هم غیر از شریعت نیست، اما هر کسی وارد شریعت شد به علم لدنّی می‌رسد خداوند این را وعده ندادند ؛ اما هر کسی از آن طرف – به نحو ایجاب کلّی است- از رحمت عنداللهی و علم لدی‌اللهی برخوردار باشد – الاّ ولابد – حافظ طریق صراط مستقیم و شریعت است؛ اما به نحو ایجاب کلی هر کسی وارد شریعت شد و عمل به احکام کرد او برابر روایت به علم باطن دسترسی پیدا می‌کند یا برابر قرآن، علم تأویل را به او عطا می‌کنند چنین وعده‌ای داده نشده است؛ ولی حدوثاً و بقائاً رحمت عنداللهی و علم لدی‌اللهی متّکی به حفظ شریعت است.

توجه انسان در اسناد فعل به خود و خدا

خضر(ع) در تعلیل قتل نفس و کشتن کودک فرمود: «فَخَشِینَا أَن یُرْهِقَهُمَا طُغْیَاناً وَکُفْراً» در اینجا تا آنجا که مقدمهٴ کار است ضمیر متکلّم مع‌الغیر است اما آنجا که به کمال می‌رسد فعل مفرد می‌شود، و ضمیر مفرد آورده می‌شود ؛ دیگر در آن جا «فأردنا أن نبدلهما» نیست بلکه عبارت این است: «أَن یُبْدِلَهُمَا رَبُّهُمَا» ؛ چرا چنین تغییر در ضمیر رخ می دهد؛ زیرا آن که اینها را تدبیر می‌کند و مالک و مدبّر و سیّد اینهاست خداوند است. پس این قتل هیچ مشکلی ندارد چون مالک می دهد و می گیردو جالب این بهتر هم می دهد: «خَیْراً مِّنْهُ زَکَاهً وَأَقْرَبَ رُحْماً» …

پس هیچ مشکلی ندارد چون ربّ آنهاست. از این روست که در مقدمات کار از ضمیر جمع و در پایان از مفرد استفاده شده است؛ یعنی تا آنجا که مقدمهٴ کار است و چون چندین کار است مانند فراهم کردن زمینه و کُشتن و دیگر مقدمات، همه این مقدمات را به ضمیر متکلّم مع‌الغیر برمی‌گرداند؛ اما این که برادری را به جای این برادر، یا فرزندی را به جای این فرزند به آن پدر و مادر دادن ، این دیگر رحمت است و دیگر کار خضر نیست؛ از این روست که از این به بعد هر چه ضمیر است مفرد است.

قریه بی قانونی و مدینه قانون گرا

در عبارت: «وَأَمَّا الْجِدَارُ فَکَانَ لِغُلاَمَیْنِ یَتِیمَیْنِ فِی الْمَدِینَهِ» سیدناالاستاد(رضوان الله علیه) می‌فرماید محتمل است که اینها از آن قریه فاصله گرفته باشند و به شهری رسیدند که شهری در کنار آن قریه باشد ولو فاصله نگرفته باشند. حضرت خضر(ع) فرمود: این دیوار برای دوتا بچه یتیم شهر بود..

سیدناالاستاد می‌فرماید: اگر این مدینه همان قریه بود دیگر گفتن با اسم ظاهر نداشت و با ضمیر اکتفا می‌کرد «وَأَمَّا الْجِدَارُ فَکَانَ لیَتِیمَیْنِ فیها» یعنی که در آن قریه بودند دوتا بچه یتیم آن قریه این دیوار برای آنها بود؛ اما از اینکه فرمود: «وَأَمَّا الْجِدَارُ فَکَانَ لِغُلاَمَیْنِ یَتِیمَیْنِ فِی الْمَدِینَهِ» احتمال اینکه این مدینه غیر آن قریه باشد هست..

ابی‌السعود می‌گوید: حالا چون تحوّلی در اینجا پیدا شده خضری ، موسایی آمده، و یک حمایت از محرومی و کار خیری در اینجا شده ، حالا این دیگر قریه نیست بلکه مدینه است ؛ چرا که مدینه جای مردان متمدّن و متدیّن است که بالأخره به حمایت محرومان و مظلومان و امثال ذلک بشتابند. البته او یک جمله دارد که اگر آن را باز کنی به این صورت در می‌آید.

عدم بقای نبوت خضر(ع)‌در زمان ما

خضر، الیاس، عیسی(سلام الله علیهم اجمعین) هر که باشد در زمان خودشان مسئولیت پیامبری داشتند و اگر خضر الیوم زنده است یقیناً پیغمبر نیست، هم چنین اگر الیاس الیوم زنده است یقیناً پیغمبر نیست؛ چون صریح قرآن این است که وجود مبارک حضرت خاتم انبیاست دیگر، دیگر «لا نبیّ بعده» است.

بله هر یک از این اولیای الهی، ولیّ‌ای از اولیای الهی است ولی الیوم روی کرهٴ زمین کسی باشد و نبیّ باشد این با خاتم‌النبیین بودن سازگار نیست، الیوم اگر هست ولیّ است و الیوم اگر کسی هست باید تحت ولایت وجود مبارک ولیّ عصر(عج) باشد ؛ چرا که کسی باشد روی زمین مستقل عن الولایه و نبوّت نیست. بنابراین اینها یا اصلاً نبیّ نبودند یا طبق بعضی از روایات که نبیّ بودند نبوّت اینها با آمدن نبوّت وجود مبارک خاتم انبیاء(علیهم آلاف التحیّه و الثناء) مختومه شد.

اما در جریان مبارک حضرت عیسی روشن نیست که حضرت عیسی رحلت کرده است که چرا که این عبارت: «إِنِّی مُتَوَفِّیکَ» ناظر به آن است که ایشان رحلت نکرده و عبارت: «وَرَافِعُکَ إِلَیَّ» ناظر به آن است به هر تقدیر وجود مبارک عیسی علی وجه الأرض و در مردم و در کُرهٴ زمین نیست؛ حالا اگر یک موجود آسمانی باشد آن مطلب دیگری است. پس وقتی هم که در هنگام ظهور حضرت ولیّ عصر(ارواحنا فداه) تنزّل می‌کند به عنوان تابع تنزّل می‌کند نه به عنوان متبوع یا همسان.

ترک میزبانی نشانه لئامت

اصرار قرآن کریم بر این است که مردم قریه و روستا، مردمی لَئیم بودند ؛ چون می فرماید: «اسْتَطْعَمَا أَهْلَهَا». این کلمهٴ «أَهْلَ» را قرآن اصرار دارد که محفوظ بماند؛ لذا فرمود: «فَانطَلَقَا حتَّی إِذَا أَتَیَا أَهْلَ قَرْیَهٍ» و نفرمود «أتیا قریهً» بلکه فرمود: «أَتَیَا أَهْلَ قَرْیَهٍ اسْتَطْعَمَا أَهْلَهَا» و هم چنین نفرمود «استطعماهم». به ظاهر باید ضمیر می‌آورد ؛ چون فرمود: «أَتَیَا أَهْلَ قَرْیَهٍ» و سپس با ضمیر باید می‌فرمود: «استطعماهم»؛ و این هم مختصرتر بود و هم معنا معلوم بود ولی چرا اسم ظاهر آورده و چرا اسم ظاهر را تکرار کرده و فرموده است: «اسْتَطْعَمَا أَهْلَهَا»؟ این نشان می دهد که قرآن اصرار دارد که لئیم بودن این مردم را بفهماند.

وقتی مردم این طور لئیم‌اند پس به یتیمهایشان نمی‌رسند. این گونه خداوند می خواهد تا لئامت این مردم این سرزمین را تثبیت کند. البته سیدناالاستاد(رضوان الله علیه) می‌فرمایند این صرفاً برای تأکید نیست برای نکتهٴ دیگر است.

وراء به معنای متواری

جناب فخر رازی و دیگران می‌گویند: «وراء» یعنی متواری شدن است. ما می‌گویم «وراء» یعنی خلف. برای هر یک از این معانی دلیل می‌خواهد.

«وراء» که به معنی پشت سر نیست ؛ چرا هر کسی که غایب باشد متواری باشد. ما می‌گوییم هر چند که ریشهٴ «وراء» با متواری بودن هماهنگ است و این کلمه از آنجا آمده است ولی اگر کسی از جلو متواری شده باشد به این هم می گوییم متواری. آنان می گویند: «مِن وَرَائِهِمْ جَهَنَّمُ» یعنی پشت سر باشد.

ما گفتیم که معنای ورای به معنای چیست. به آن جا رجوع کنید.

تعلیم علم لدنی از واسطه هم سطح

اگر پیامبری غیر اولواالعزم باشد و از پیامبر اولواالعزم شریعت بگیرد ، مثل اینکه وجود مبارک لوط از حضرت ابراهیم(سلام الله علیهما) شریعت می‌گرفت مطلبی عادی است و این مطلب در قرآن به این صورت آمده است: «فَآمَنَ لَهُ لُوطٌ» یعنی لوط به حضرت ابراهیم(ع) ایمان آورد.

چنین چیزی عیب ندارد که نبیّ‌ای که غیر اولواالعزم است از نبیّ اولواالعزم استفاده کند؛ اما این که پیامبری از افراد عادی کمک علمی بگیرد این درست نیست. بنابراین وجود مبارک موسی(ع) از فرد عادی علم نگرفت، بلکه از خضر (ع) علم گرفت که علم لدنّی دارد و خدای سبحان مع‌الواسطه خواست این رحمت عنداللهی و علم لدی‌اللهی را به وجود مبارک موسای کلیم(ع) عطا بکند. پس این موضوع هم مُخلّ به علم او نیست.

علم تمام و کمال لدنی پیامبر(ص)

برخی گفته اند : ممکن است پیامبر این چیزها مانند علم نجوم و کشاورزی و اینها را نداند. ولی باید گفت با بحثهای عمیق قرآنی که وجود مبارک پیغمبر از کیفیت پیدایش آسمان و از رَتق بودن آسمان و زمین خبر می‌دهد و از اینکه خدای سبحان این منظومهٴ شمسی ، راه شیری و این کهکشانها را از دخان آفریده خبر می‌دهد، معلوم می‌شود که وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) به همهٴ این علوم به تعلیم الهی عالِم بود و این سخن لغو و ناروایی است که در باره پیامبر(ص) گفته می شود که مثلا مسائل کشاورزی را نمی دانست و مشاورت ایشان موجب شد تا سالی نخل ها خرما ندهند.

سوال استفهام حضرت موسی(ع)

«و أمّا إنکاره(علیه السلام) خَرق السفینه و قتل الطفل فلم یُنکرهُ علی کلّ حالٍ» این از لطایف فرمایشات مرحوم مفید است. ببینید ایشان فرمود: وجود مبارک موسی اعتراض نکرد که این کار بد است چرا کردی و چرا می‌کنی> بلکه همهٴ اینها را به صورت سؤال مطرح کرده است و سؤال که حقّ مسلّم اوست. این روست که عرض کرد: «أَخَرَقْتَهَا» یک، یا فرمود: «أَقَتَلْتَ نَفْساً» و نفرمود «لم قتلت، لم خرقتَ».

این استنباط، استنباط خوبی است. ایشان فرمود این حقّ استفهام هم ندارد؟ حقّ سؤال هم ندارد؟ سؤال، سؤال استفهامی است و سؤال استفهامی که کمال است و نقص نیست؛ زیرا حضرت موسی(ع) اصلاً این آمده برای اینکه یاد بگیرد و کسی که یاد می‌گیرد باید سؤال بکند .

اگر وجود مبارک موسی به خضر(سلام الله علیهما) گفته بود: «لم خرقت» حق با شماست؛ اما گفت: «أَخَرَقْتَهَا» این سؤال، سؤال استفهامی و چیز خوبی است. گفت: «أَقَتَلْتَ نَفْساً زَکِیَّهً» و اینها سؤال استفهامی است و نقص نیست و با عصمت منافات دارد ؛ چنان که با طلب علم منافات دارد. شیخ مفید فرمود: «و أمّا إنکاره(علیه السلام) خَرق السفینه و قتل الطفل فلم یُنکرهُ علی کلّ حالٍ و إنّما أنکر الظاهر منه لیعلم باطن الحال» و ظاهراً هم که کار منکر بود حقّ استفهام که دارد که «و قد کان منکراً فی ظاهر الحال و ذلک جار مجریٰ قول الأنبیاء(علیهم السلام)» که می‌گویند شهادات عدول در ظاهر قبول است و امثال ذلک. بنابراین بسیاری از این مسائل قابل حل است نه سؤالش مسئله‌آفرین است نه تعلّمش.

سنت های الهی در بهره گیری از اسباب

قرآن کریم در توحید خلقت تمام اشیاء را مخلوق خدای سبحان می‌داند که «اللَّهُ خَالِقُ کُلِّ شَیْ‏ءٍ» و در این آفرینش چیزی جز حقیقت راه ندارد که فرمود ما آسمان و زمین را به حق خلق کردیم و باطل در خلقت راه ندارد «مَا خَلَقْنَا السَّماءَ وَالْأَرْضَ وَمَا بَیْنَهُمَا بَاطِلاً» در بخشهای دیگر دارد «إِلَّا بِالْحَقِّ» پس خلقت منحصراً کارِ خداست و این خلقت و آفرینش هم بر محور حقیقت است یعنی بر اساس نظم علّی و معلولی از یک سو، هر چیزی در جای خود قرار بگیرد از سوی دیگر.

ربوبیّت و پرورش اشیاء هم بر اساس توحید ربوبی منحصراً در اختیار خدای سبحان است که او ربّ‌العالمین است همان طوری که خالق کلّ شیء است و ربوبیّت و پرورش پروردگار هم بر اساس حکمت است چیزی را بدون حکمت نمی‌پروراند این امور چهارگانه یعنی خلقت منحصراً در اختیار خداست و خلقت با حق است ربوبیّت منحصراً در اختیار خداست و ربوبیّت با حکمت است این امور اربعه جزء سنّتهای لایتغیّر الهی است اگر فرمود: «فَلَن تَجِدَ لِسُنَّتِ اللَّهِ تَبْدِیلاً وَلَن تَجِدَ لِسُنَّتِ اللَّهِ تَحْوِیلاً» با عبارتهای گوناگون این مطلب را بیان فرمود یعنی در هیچ کدام از این امور یاد شده دگرگونی و تغییر راه ندارد نه می‌توان خلقتی پیدا کرد که همراه با حقیقت نباشد و نه می‌توان ربوبیّتی و پرورشی و پروراندنی یافت بشود که همراه با حکمت نباشد. آن بیان نورانی امام سجاد(سلام الله علیه) در صحیفه که فرمود: «یَا مَنْ لَا تُبَدِّلُ حِکْمَتَهُ الْوَسَائِلُ» ای خدایی که با هیچ وسیله و توسّلی نمی‌توان حکمت او را تغییر داد خداوند ما را به توسل دعوت کرده است فرمود: «وَابْتَغُوا إِلَیْهِ الْوَسِیلَهَ».

در قرآن، در روایات نماز وسیله است، اعتقاد به توحید وسیله است، اقرار به گناه وسیله است، توسّل به اهل بیت(علیهم السلام) وسیله است اینها وسیله‌اند عبادتها و مناسک اینها وسیله‌اند هیچ کس نمی‌تواند با توسل به وسیله‌ای مسیر حکمت خدا را عوض بکند که خداوند در یک‌جا کاری غیر حکیمانه ـ معاذ الله ـ انجام بدهد «یَا مَنْ لَا تُبَدِّلُ حِکْمَتَهُ الْوَسَائِلُ» این امور جزء امور ثابت است آنچه بین موسی و خضر(سلام الله علیهما) گذشت در همین مدار حق و محور حکمت بود نه کاری بر خلاف حق انجام گرفت، نه کاری بر خلاف حکمت موسای کلیم(سلام الله علیه) این اسرار را به وسیلهٴ خضر از ذات اقدس الهی تلقّی می‌کند که اینها نموداری از کارهای الهی است اگر جایی کاری انجام گرفت به حسب ظاهر ما توان تحلیل آن را نداشتیم به نحو اجمال علم داریم که حتماً حکمتی هست یا امتحان الهی هست یا کیفری است که ذات اقدس الهی بر اساس تنبیه و عدل دارد عده‌ای را تنبیه می‌کند یا آزمونی است که خدای سبحان برابر این امتحان می‌خواهد طیّب را از غیر طیّب جدا بکند اینها اصول کلی است و اختصاصی به این سه حادثه ندارد هر کاری را که ذات اقدس الهی انجام می‌دهد چه در خلقت باشد چه در پرورش، چه در خالقیّت چه در ربوبیّت با حقیقت از یک سو، با حکمت از سوی دیگر همراه است.

ارتباط استوار علم تاویل و شریعت و اصل مشترک

اگر حضرت موسای کلیم(ع) از علمِ ظاهر و تنزیل برخوردار است باید بر اساس آن شریعت، کارهایش را اداره می‌کند و اگر حضرت خضر(ع) از علم تأویل برخوردار است باید بر اساس آن علم تأویل عمل ‌کند؛ اما اینها نباید گسیخته و گسسته باشد، چرا؟ چون تعلیم صاحب شریعت از صاحب تأویل و آگاه کردن صاحب تأویل نسبت به صاحب شریعت باید برابر یک اصول مشترکی باشد. اگر یک اصول مقبول و مشترکی بین این دو نشئه نباشد نه سؤالِ صاحب شریعت را دارد نه پاسخ صاحب تأویل.

اگر صاحب تأویل برابر یک سلسله اصولی کار انجام دهد که آن اصول در عالَم شریعت جایی ندارد و صاحب شریعت در حوزهٴ شریعت کارهایی را می‌طلبد که پاسخی در عالَم تأویل ندارد این گسیخته است و هرگز نمی‌توان به صاحب شریعت گفت که با صاحب تأویل همسفر شو و چیزی یاد بگیر!

البته سه راه دارد که دو راهش ممکن است: یک راهش غیر ممکن، و آن دو راهش ممکن است.

۱. این که شاگردان حوزهٴ شریعت را نزد صاحب شریعت می‌برند و می‌گویند: علم یاد بگیر، ۲. و یا صاحبان علم تأویل را نزد صاحب تأویل می‌برند و می‌گویند: تأویل بیاموز!

این دو راه و از مصادیق ممکن است؛ یعنی خضر (ع) ممکن است شاگردان خاص داشته باشد؛ چه اینکه وجود مبارک موسی(ع) شاگردان مخصوص دارد؛ اما کسی که در حوزهٴ شریعت است بخواهد وارد حوزهٴ تأویل بشود و چیزهایی را فرا بگیرد حتماً باید یک اصول مشترک بین‌الحوزتین باشد و اگر اصول مشترکی بین این دو حوزه نباشد هرگز ممکن نیست کسی که با شریعت کار می‌کند بتواند در حوزهٴ تأویل راه پیدا کند.

یکی از اصول مشترک بین‌الحوزتین که در این قصه سهم تعیین‌کننده دارد این است که هر اهمّی بر مهم مقدم است؛ یعنی اگر در مسئله خلقت ما حق‌محوریم و یکی حق بود و آن دیگری احق باشد ، آن که احق است باید متّبع باشد؛ و هم چنین اگر در حوزهٴ ربوبیّت یکی حکمت بود و دیگری أحکم از این حکمت بود، آن که احکم و افضل است باید متّبع باشد. این یک اصلِ پذیرفته شدهٴ بین حوزهٴ شریعت و حوزهٴ تأویل است که هر اهمّی بر مهم مقدم است؛ چون مقبول بین وجود مبارک موسی و خضر(علیهما السلام) است.

خلاصهٴ جوابهای سه‌گانهٴ از این سه داستان به همان اصل تقدیم اهم بر مهم برمی‌گردد. این تقدیم اهم بر مهم هم برای صاحب شریعت مقبول است هم برای صاحب تأویل.

در جریان غصب و خَرق سفینه فرمود: ما مختصری آسیب به این کشتی رساندیم برای اینکه اصلِ کشتی محفوظ بماند. گاهی در انسان عضوی از اعضای انسان را قطع می‌کنند تا اصلِ انسان محفوظ بماند و سالم و زنده بماند این تقدیم اهم بر مهم است. تقدیم اهم بر مهم در همهٴ امور هست چه در مسائل مالی، چه در مسائل نفسی.

در جریان قتل باز هم تقدیم اهم بر مهم بود؛ برای اینکه این بچه اگر بالغ می‌شد چندین مفسده را به همراه داشت؛ ۱. خودش را به کفر و طغیان می‌کشید ،۲. و هم پدر و مادر را به کفر و طغیان می‌کشاند؛ ۳. و خودش به عذاب الیم گرفتار می‌شد ؛ ۴. پدر و مادرش هم در قیامت به عذاب الیم گرفتار می‌شدند. با این قتل این چهار خطر برطرف شد با اینکه این یک عمر کوتاهی داشته باشد بعد در قبالش خداوند به پدر و مادر او فرزندی بدهد که این فرزند هم ایمان دارد و به بهشت می‌رود، هم باعث تقویت ایمان پدر و مادر است و آنها را به بهشت می‌رساند، و هم در رابطهٴ فرزندی و پدری مهربان و رئوف و أقرب رَحِماً است. پس همهٴ این مسائل اهم می‌شود و این اهم بر آن مهم مقدم است.

اما در جریان جدار درست است که اینها خود را در معرض ضِیف و مهمانی قرار دادند و قرآن کریم هم تعبیر به اضافه کرده یعنی مهمان‌پذیری کرده؛ چرا که ضیف یعنی مهمان، مُضیف یعنی مهمان‌پذیر و با این تعبیر حرمت این دو بزرگوار را حفظ کرده است. در حقیقت اینها استطعام تکدّی نکردند ـ معاذ الله ـ و قرض هم نخواستند بلکه ضیافت خواستند که یک امر مشترک بین‌المللی است و فطرت و عقل آن را می‌پذیرد که در قبال لئامت و چیز خوبی هم هست.

این که کسی بگوید من مهمان شمایم، این مهمان شدن نقص نیست و هم چنین مهمان‌پذیر بودن هم کمال و با کرامت سازگار است. پس در این جا هرگز مسئله تکدّی و درخواست رایگان و مفت‌خوری و مانند اینها در آن مطرح نیست، یک فضیلت خاصّی به عنوان ضیافت مطرح است و این را ذات اقدس الهی در درون هر کسی نهادینه کرده است؛ حال اگر کسی در اثر اغراض و غرایز این فطرت را دفع کرده باشد: «قَدْ خَابَ مَن دَسَّاهَا» (شمس، آیه ۱۰) ممکن است به این فطرت پاسخ ندهد ؛ وگرنه ضیافت یک کرامت بین‌المللی و زبان مشترک تمام انسانها و ضِیف‌پروری جزء فضایل است.

به هر حال، اهل آن قریه مهمان‌پذیر نبودند یعنی لئیم‌اند. حالا ما اینها را رها کنیم، اما اهمّ از اینها این است که این دوغلام یتیم و پدرشان آدم صالح بود. از آن جایی که صلاح پدر هرگز فراموش نمی‌شود به فرزندش و نتیجه‌ها و نوه‌ها و نبیره‌ها و ندیده‌های او می‌رسد. این همان اهمّ است ، اگرچه در این قریه مردمان مهمان‌پذیر نبودند و اهل لئامت بودند ولی انسان نباید در اثر لئامت یک عده، آن صلاحِ پدر این ایتام را هم فراموش کند. در این جا نیز تقدیم اهم بر مهم به عنوان یک اصل مقبولِ معقولِ مشترکِ بین شریعت و تأویل است؛ این اصل چون پذیرفته شده است وجود مبارک خضر و موسی(سلام الله علیهما) برابر این اصلِ مشترک عمل کردند و در این سه‌ قضیه با هم تفاهم کردند.

ماموریت الهی خضر (ع)

خضر (ع) دو سخن گفت: ۱. این کارِ من به دستور من نبود یعنی من این چهارتا کاری که کردم سه‌تا کار مربوط به این قضیه است که به دستور خدا بود؛ ۲. کارِ اخیرم یعنی اعلام تفرقه است و گفتم «هذَا فِرَاقُ بَیْنِی وَبَیْنِکَ».

پس آنچه را که من انجام دادم به دستور خود من نبود بلکه به دستور ذات اقدس الهی بود: «مَا فَعَلْتُهُ عَنْ أَمْرِی» این یک عنصر محوری برای کارهای سه گانه است.

مطلب دوم اینکه نفرمود: تأویل کارهای من این است، بلکه فرمود تأویل آنچه تو نتوانستی تحمل کنی این است.

به سخن دیگر، محور اعتراض یا سؤال شما که اعتراضی نبود، بلکه استفهامی بود و شما دنبال جواب سؤال خودت بودی باید در این باره بگویم که من در صدد این نیستم که کار خودم را بیان کنم؛ چون برای من روشن است و شما در صدد سؤال بودی که چرا این کارها را کردی؟ این «مَا فَعَلْتُهُ عَنْ أَمْرِی» هم جوابِ شما به سه مطلب پیشین است، نه رازِ کار من، چرا که راز کار خودم را که می‌دانستم. بنابراین خضر(ع) نفرمود: «ذلک تأویل ما فعلته» بلکه فرمود:«ذلِکَ تَأْوِیلُ مَا لَمْ تَسْطِع عَّلَیْهِ صَبْراً» ؛ یعنی این تاویل آن چیزی است که بدان صبر نکردی؛ یعنی من می دانستم چه می کنم و بر اساس همان حکم الهی عمل می کردم ولی تو صبر نکردی و پرسش استفهامی داشتی که چرا این کارها به ظاهر خلاف شریعت را انجام می دهی. پاسخ این است که همه به امر الهی بوده و تو توان صبری بر این به ظاهر خلاف شرع نداشتی؛ زیرا مالک هستی و جان و مال آدمی خداست و همان خدا وقتی چیزی را حرام کرد مثل قتل نفس را خودش در ملک خود می تواند تصرف مالکانه کند و این خلاف عقل نیست. همان طوری که فرمان ذبح اسماعیل(ع) خلاف نیست یا فرمان رفتن به جهاد و شهادت خلاف شرع نیست. اما اگر همین انسان در مال و جان خویش تصرف خلاف شرع کند و اسراف و تبذیر نماید و یا خودکشی کند، این خلاف شرع است؛ چرا که ملک او نیست و او امانت دار از سوی الهی است و نمی تواند تصرف مالکانه داشت باشد در چیزی که امین آن است.

پیامبر(ص) مظهر اسم اعظم الهی

اگر حضرت موسای کلیم(ع) مثل پیغمبر اسلام(علیه و علی آله آلاف التحیّه و الثناء) مظهر اسم اعظم بود ، باید همه چیز را بداند اما غیر از وجود مبارک پیغمبر اسلام(ص) دیگران حوزهٴ علمشان محدود است و به تدریج یکی پس از دیگری را عالِم می‌شوند.

ارواح انبیا بر اساس این حدیث که خلقت روح قبل از جسد است: «خلق الله الأرواح قبل الأجساد» ، در قوس نزول در آ‌ن عالَم بودند و البته آنچه را می‌دانند که باید بدانند؛ اما در قوس صعود که از این طرف به وسیلهٴ عبادات کامل می‌شوند ؛ یعنی همهٴ اینها بر اساس «رَبِّ زِدْنِی عِلْماً» پیشرفت می‌کنند. یکی می‌گوید «رَبِّ زِدْنِی عِلْماً» و یکی دیگر می‌گوید «ربِّ اشْرَحْ لِی صَدْرِی» و مانند آن.

پس اینها در طلیعهٴ عالَم یعنی در قوس صعود همهٴ وحی و امثال ذلک را نمی‌دانند، هر چند در قوس نزول که وقتی در آن جا بودند می‌دانستند، اما اینجا که هستند به تدریج بر اساس «رَبِّ زِدْنِی عِلْماً» و «ربِّ اشْرَحْ لِی صَدْرِی» می آموزند.

پس یکی از راههایی که حضرت موسای کلیم(ع) باید از تأویل برخی از کارها عالِم و دانا شود همین برخورد با خضر(ع) است.

البته فرض ندارد کسی معاصر پیغمبر اسلام(صلّی الله علیه و آله و سلّم) باشد و حضرت بخواهد از او استفاده کند؛ چون خودش مظهر اسم اعظم است؛ اما انبیای دیگر که مظهر اسم اعظم نیستند و هر کدام از آنان مظهر اسمی از اسمای الهی‌اند. در باره آنان محذوری ندارد که پیغمبری از ولیّ‌ای از اولیای الهی مطلبی را یاد بگیرد.

علم عامل آرامش و صبر انسان

بسیاری از علوم به عمل نمی‌رسد. ما از این قضیه خیلی چیز فهمیدیم که از آن جمله آن ها اصول پنج‌گانه است: ۱. عالَم مخلوق خداست ، ۲. به حق خلق شده ، ۳. عالَم مربوب خداست ، ۴. به حکمت اداره می‌شود ، ۵. خیلی از اسرار است که بر اساس اهم و مهم انجام می‌شود.

پس ما مطمئن می‌شویم که کارِ خدا اعتراض‌بردار نیست و می‌فهمیم «إِنَّا کُلَّ شَیْ‏ءٍ خَلَقْنَاهُ بِقَدَرٍ، ما هر چیزی را به میزان و مقدار آفریدیم». این علم و دانش برای ما آرام‌بخش است: «کفی بذلک علما» و ما سعی می‌کنیم که خودمان را در بخش خلقت در مسیر حق ، در بحث ربوبیّت در مجرای حکمت قرار بدهیم تا فیض بگیریم و هیچ اعتراضی نمی‌توانیم نسبت به عالَم داشته باشیم؛ برای اینکه عالَم در مدار حق دارد می‌گردد. این مطلب یک افادهٴ علمی می‌کند و البته اساسِ عملی هم بر اساس حوزهٴ شریعت خواهد بود.

خضر زنده و تاویل کننده

لذا اگر خضر(سلام الله علیه) زنده است که از بعضی روایات برمی‌آید این برابر همان علم تأویل و ولایت کار می‌کند نه بر اساس شریعت که وحی تشریعی نازل بشود بر اساس وحی شریعت باید تابع شریعت قرآن و عترت باشد این برای این

صبر محور سخن خضر(ع)،‌نه فقدان استطاعت

حضرت موسی(ع) از خضر(ع) دربارهٴ استطاعت سؤال کردند. خضر(ع) فرمود: تو نمی‌توانی. در این جا سخن از نفی استطاعت است یا سخن از نفی صبر؟ اگر نفی استطاعت باشد که جا برای نقد نیست اما اگر کسی نتواند کاری را انجام بدهد جا برای نقد و اعتراض نیست. پس چرا خضر (ع) گفت که تو نمی‌توانی؟ باید گفت محور اساسی در این سخنان همان صبر است نه استطاعت؛ به دلیل اینکه وجود مبارک موسای کلیم در پاسخ گفت: «سَتَجِدُنِی إِن شَاءَ اللَّهُ صَابِراً» نه «إن شاء الله مستطیعا».

پس محور گفتگو صبر است و اگر کسی قدرت استطاعت نداشته باشد که مکلّف نیست؛ اما اگر استطاعت داشته باشد مکلّف به صبر است. بنابراین این که حضرت موسی(ع) گفت: «وَلاَ أَعْصِی لَکَ أَمْراً؛ در هیچ امری تو را عصیان نمی کنم، این وعده اش مشروط به مشیئت است.

ممکن است که گفته شود: ایشان این چنین تعبیر کردند:«سَتَجِدُنِی إِن شَاءَ اللَّهُ صَابِراً وَلاَ أَعْصِی لَکَ أَمْراً» یعنی سؤالِ سؤال‌کننده این است که چرا «لاَ أَعْصِی لَکَ أَمْراً» گفت، در حالی که عصیان کرد و «عَصی أمره»؟

پاسخش این است که این «ان‌شاءالله» در کلام موسی(ع) حلقهٴ ارتباطی گذشته و آینده است. گذشته این است که «سَتَجِدُنِی إِن شَاءَ اللَّهُ صَابِراً» و آینده آن است که «وَلاَ أَعْصِی لَکَ أَمْراً». پس این «إِن شَاءَ اللَّهُ» که قبل واقع شد هم برای «صَابِراً» هست هم برای «وَلاَ أَعْصِی لَکَ أَمْراً» یعنی اگر خدا بخواهد من صبر می‌کنم و فرمان شما را تخلّف نمی‌کنم و حالا اگر مشیئت الهی به چیز دیگر تعلّق گرفت که ۱. من صبر نکنم ، ۲. و حرف شما را نپذیرم، من خلاف نکردم ؛ چون من عهدم را معلّق و مشروط به مشیئت الهی کردم.

تفسیر با محافظت بر عصمت پیامبران

اما اینکه حضرت موسی(ع) گفت «لَقَدْ جِئْتَ شَیْئاً إِمْراً» ، اِمْر به چند معناست: ۱. کارِ مهم،۲. داهیه، ۳. سؤال‌برانگیز، ۴. امر عجیب. همه اینها را اِمر می‌گویند و این واژه به معنای منکر و حرام و قبیح نیست؛ چون این کلمهٴ اِمْر در چند معنا به کار می‌رود و در موارد متعدّد کاربرد دارد ما به قرینهٴ اینکه طرفین معصوم‌اند این کلمهٴ اِمْر را باید حمل بکنیم بر آن معنایی که با عصمت این بزرگواران منافاتی نداشته باشد.

اما دربارهٴ این «لَّقَدْ جِئْتَ شَیْئاً نُّکْراً» یعنی عبارت «شَیْئاً نُّکْراً» باید گفت : در مسئله کِذب خبری و مُخبری این فرق گذاشته شده است ؛ زیرا یک وقت است می‌گوییم: این خبر کذب است نه اینکه گوینده کاذب است؛ یعنی گوینده یک انسان امینی است ولی این خبر را اشتباهی به عرض ایشان رساندند. این کذب خبری می‌شود، در حالی که مخبر امین است و عادل است.

ولی یک وقت است که مخبر خائن و گزارشگر دروغگوست و اتفاقاً این گزارش درست در آمده است؛ یعنی یک خبر درستی بود ولی اینجا کذب مُخبری هست هر چند که کذب خبری نیست.

گاهی هم خبر دروغ است و هم مُخبر دروغگو. این جمع بین کذبین است. در جریان نُکْر همین طور است. یک وقت کسی فاسق و در صدد معصیت است که در این صورت هم فعل منکر است و هم فاعل فاسق؛ ولی یک وقت ، فاعل حکیم و معصوم است و به حق کار می‌کند، ولی فعل ناشناخته است و به حسب شریعت نُکْر است یعنی منکر، ولی به حسب تعبیر عُرف است یعنی معروف.

بنابراین این سؤال وجود مبارک موسای کلیم که گفت «لَّقَدْ جِئْتَ شَیْئاً نُّکْراً» یعنی کاری کردی که در شریعت منکر است. درست هم هست کسی که صاحب شریعت است که قصاص قبل از جنایت نمی‌کند ولی همین کار در حوزهٴ تأویل عرف است؛ یعنی معروف است. پس در آنجا امرِ معروف می‌شود و در اینجا نهی از منکر می‌شود. بنابراین جمع ممکن است.

فعل خلاف شریعت و فاعل معصوم

مرحوم سیّد مرتضی می‌فرمایند شما این سؤالها را یک‌بار مرور کنید؛ یعنی این نگفت تو کارِ اِمْر کردی، بلکه ‌گفت تو نُکر کردی. همه‌اش با استفهام است: «أَخَرَقْتَهَا لِتُغْرِقَ أَهْلَهَا لَقَدْ جِئْتَ شَیْئاً إِمْراً» و یا «أَقَتَلْتَ نَفْساً زَکِیَّهً بِغَیْرِ نَفْسٍ لَّقَدْ جِئْتَ شَیْئاً نُّکْراً»

پس این نُکر و آن اِمر متفرّع بر آن مطلب مسئول‌عنه است. اینکه با سؤال استفهامی همراه بود آیا این کار را کردی؟ در حقیقت این است که آیا این اِمر است، آیا این نُکر است یا نه؟ وگرنه این خرق و آن قتل را که دیده است و آنچه که سؤال‌آفرین است این است که سرّ این خَرق و آن قتل چیست؟

اگر یک وقت همزه استفهام نبود معنایش این است که وجود مبارک موسی(ع) به ضرس قاطع اِمر و نُکر را به خضر(ع) اسناد داد یعنی فعل، فعل امر و نُکر است؛ در حالی که این‌چنین که نبود؛ چرا که در هر دو بخش مصدّر به همزهٴ استفهام است: «أَخَرَقْتَهَا لِتُغْرِقَ أَهْلَهَا لَقَدْ جِئْتَ شَیْئاً إِمْراً»، «أَقَتَلْتَ نَفْساً زَکِیَّهً بِغَیْرِ نَفْسٍ لَّقَدْ جِئْتَ شَیْئاً نُّکْراً» پس این نُکْر و آن اِمْر، این اِمر و آن نُکر در فضای استفهام است. بنابراین، حضرت موسی(ع) یک امر قبیح را به عنوان قطعی به خضر(ع) اسناد نداده است؛ چرا که فاعل معصوم است و کارِ بد نکرد ؛ اما فعل به حسب ظاهر خلاف شرع است؛ زیرا فاعل معصوم(ع) فعل منکر و بد انجام نمی دهد و این کشتی سوراخ کردن و قتل نفس به ظاهر منکر است؛ از این روست که از فعل می پرسد نه از فاعل.

ماموریت و مسئولیت محدود عالم تاویلی

کسانی که مربوط به عالَم تأویل‌اند احکام باطنی دارند و مأموریّت و مسئولیّتشان هم محدود است. از اینجا ما می‌فهمیم که این جریان حضرت موسی(ع) و خضر(ع) در همین سه محور بود و اگر این سه محور برای دیگران حل شود خیلی از مسائل حل می‌شود.

تفاوت صبر اسماعیل در مقابل ابراهیم و موسی در کنار خضر (سلام الله علیهم أجمعین)

حضرت ابراهیم(ع) به فرزندش گفت: أَنِّی أَذْبَحُکَ؛ من تو را ذبح می کنیم؛ و اسماعیل(ع) گفت: سَتَجِدُنی‏ إِنْ شاءَ اللَّهُ مِنَ الصَّابِرینَ؛ به تحقیق مرا اگر خواهد بخواهد از صابرین می یابی. این «سین» تسویف نیست، بلکه تحقیق است.

در سوره مبارکه «کهف» که قصه حضرت موسی(ع) و خضر(ع) مطرح است، آن‌جا حضرت موسی(ع) به خضر(ع) قول داد که: قالَ سَتَجِدُنی‏ إِنْ شاءَ اللَّهُ صابِراً؛ گفت: به تحقیق مرا اگر خدا خواهد صابر می یابی.

این دو تعبیر شبیه هم است، مگر اینکه در آن‌جا دارد؛ ولی وجود مبارک اسماعیل کاملاً تابع بود و هیچ اعتراض نداشت، لکن همین تعبیر را موسی(ع) کرد و بعد اعتراض کرد.

سرّش آن است که در آن‌جا وجود مبارک خضر نگفت: من چه کاری می‌خواهم انجام دهم؛ و خضر گفت: شما بخواهی همراه من بیایی، بعضی از کارهاست که توانفرساست و شاید شما نتوانی تحمل کنی، و حضرت موسی(ع) فرمود:قالَ سَتَجِدُنی‏ إِنْ شاءَ اللَّهُ صابِراً. پس خضر(ع) نگفت من چه کار می‌خواهم انجام دهم، اما وجود مبارک ابراهیم(ع) «بالصراحه» به اسماعیل(ع) گفت: إِنِّی أَری‏ فِی الْمَنامِ أَنِّی أَذْبَحُکَ؛ من به راستی می بینم در خواب که به راستی تو را ذبح می کنم. یعنی این فعل مضارع دلالت بر تکرار خواب داشت و این که این کار را من مامور هستم از سوی خداوند انجام دهم. حضرت اسماعیل(ع) هم عرض کرد: ان شاء الله من هم صبر می‌کنم.

مطلب دیگر آن است که در جریان اسماعیل (ع) و ابراهیم(ع) یکی مطیع است و آن یکی مطاع، یعنی حضرت اسماعیل(ع) تابع اوست، اما در جریان حضرت خضر(ع) و موسی(ع) این‌طور نبود. خود موسی از انبیای اولواالعزم بود و صاحب شریعت بود، اما وجود مبارک خضر به علم باطنی عمل می‌کرد و موسی(ع) هم مأمور نبود به علم باطن عمل کند، و چون ایشان می‌خواهد برابر شریعت خودش عمل کند؛ لذا کارهایی که به حسب ظاهر با شریعت هماهنگ نبود، زیر سؤال حضرت موسای کلیم می‌رفت، لذا خیلی فرق است بین آنچه موسای کلیم فرمود: سَتَجِدُنی‏ إِنْ شاءَ اللَّهُ صابِرا، و آنچه اسماعیل(ع) گفت: سَتَجِدُنی‏ إِنْ شاءَ اللَّهُ مِنَ الصَّابِرینَ.