حسن خلق و نیک خویی از نظر قرآن

بسم الله الرحمن الرحیم

انسان از نظر قرآن، کسی است که صفات و اسمای حسنای الهی را «ظهور» بخشد و بتواند مظهر اتم اکمل صفات حسنای الهی باشد. اصولا آموزه های وحیانی قرآن و دیگر کتب آسمانی برای این است تا مردم «خُوی نیک و حُسن خُلق» را در خود به عنوان صفات الهی در خود ظهور بخشند. از همین روست که پیامبران برای «تعلیم و تزکیه» آمده اند تا به عنوان «اسوه های حسنه الهی»، «محاسن و مکارم اخلاقی» را در تمامیت آن به نمایش گذارند و مردم را بر اساس آن تطهیر و تزکیه کنند؛ چنان که پیامبر مکرم و معظم (ص) این «اسوه حسنه» در تبیین فلسفه و هدف رسالت خویش می فرماید: «انما بعثت لاتمم مکارم الاخلاق؛ من جز برای اتمام مکارم اخلاقی برانگیخته نشده ام.»

نیک خویی و خوش خویی برآمد صفات الهی

از نظر آموزه های وحیانی قرآن، کسانی به مرتبت و منزلت «حُسن خلق» و نیک خویی و خوش خویی می رسند که صفات حسنای الهی را در خود ظهور داده باشند؛ زیرا خدا «نرم افزاری» به نام «فطرت» را در «نفس» همه انسان ها قرار داده که در بردارنده همه «صفات و اسمای حسنای الهی» است.(بقره، آیه ۳۱)

البته این نرم افزار می بایست با «اعمال صالح» که در چارچوب «اسلام و شرایع» آن بیان شده و «عقل سلیم و نقل معتبر وحیانی» آن را کشف می کند(روم، آیه ۳۰) به فعل و انفعال در آید و بر «نفس» مسلط شود تا بتواند همه قوای نفس از جمله قوای دافعه غضب و جاذبه شهوت را «مهار و مدیریت» کند و آنها را برای «اظهار» صفات الهی به کار گیرد. این گونه است که «نفس» انسانی، «صبغه الهی»(بقره، آیه ۱۳۸) به خود می گیرد و به عنوان «مظهر صفات و اسمای الهی» در جایگاه خلافت الهی قرار می گیرد(بقره، آیه ۳۰) و می تواند بر ماسوی الله، به عنوان خلیفه الله، «ربوبیت» کند و به عنوان «ربانی»(آل عمران، آیه ۷۹) به پرورش دیگران بپردازد و با تصرفات «ربوبی» خویش، هر چیزی از جمله «فرشتگان» و «جنیان» مطیع را به کمال بایسته و شایسته ایشان برساند.(بقره، آیات ۳۰ دتا ۳۴؛ جن، آیات ۱ تا ۲۸؛ احقاف، آیات ۲۹ تا ۳۲)

بنابراین، می بایست گفت اگر «فلسفه اظهاری انسان» از سوی خدا، «خلافت الهی انسان»(بقره، آیه ۳۰) در چارچوب «عبودیت»(ذاریات، آیه ۵۶) روشمند اسلامی(بقره، آیه ۲۱) است تا انسان به عنوان خلیفه الله و «اظهارکننده صفات و اسمای حسنای الهی» در مقام و منزلت «ربوبیت و پروردگاری» بنشیند و تصرفات تکوینی در هستی داشته باشد، شکی نیست که این فلسفه و هدف جز از طریق «حُسن خلق» تحقق یافتنی نیست؛ زیرا «حُسن خلق» به معنای خوی و منشی است که «حَسن و نیک» باشد. شکی نیست که «حُسن» هر چیزی همان «صفات حسنای الهی» است که در ذات انسان سرشته و به شکل «تعلیمی» جزو ذاتیات او شده است؛ زیرا تعلیم الهی، هم چون تعلیم در علوم حصولی نیست که تنها و فقط بیان و انتقال «مفاهیم» باشد؛ بلکه تعلیم الهی، چیزی جز «انتقال حقایق» نیست؛ چنان که در «علم لدنی» این اتفاق رخ می دهد.(کهف، آیه ۶۵) بنابراین، وقتی خدا به کسی تعلیم می دهد، حقایق را به عنوان «دارایی» به او انتقال می دهد، نه به عنوان «دانایی». از همین روست که خدا در قرآن، نتیجه بهره مندی از عمل صالح در چارچوب وحی اسلامی را کسب تقوایی می داند که برآیند آن، «تعلیم الهی» است. از همین روست که خدا در قرآن، طالبان علم حقیقت را به بهره گیری از روش «تقوا» برای کسب تعلیم الهی تشویق می کند و از آنان می خواهد تا تقوای الهی پیشه کنند و از «تعلیم الهی» بهره مند شوند.(بقره، آیات ۲۱ و ۲۸۲)

البته ناگفته نماند وقتی در قرآن از «علم الهی» سخن به میان می آید، مراد «علم حضوری و علم شهودی» در «قالب رویت و بصیرت» است. بر همین اساس وقتی خدا در قرآن در توصیف ذات خویش می فرماید: الله علیم، به معنای «الله بصیر» است. کسانی مانند دارندگان «علم لدنی»(کهف، آیه ۶۵) که از علم الهی به تعلیم الهی برخوردار می شوند، از چنین «دارایی» برخوردار هستند و حقایق هستی را دارا بوده و حقیقت ملکوتی آنها را «رویت» می کنند؛ چنان که به «ارایه» الهی، حضرت ابراهیم(ع) به رویت ملکوت هستی نایل شد.(انعام، آیه ۷۵)

به هر حال، دارندگان «حُسن خلق» دارندگانی از صفات حسنای الهی هستند که آن صفات حسنای الهی را در خویش «ظهور» بخشیده و مظهر آن شده اند.

مراتب حُسن خلق از نظر قرآن

از نظر قرآن، حسن خلق همانند دیگر عناوین معنوی هم چون ایمان و تقوا، از امور «تشکیکی» دارای مراتب و درجات متعدد و متنوع است تا جایی که انسان گمان می کند که «مصداق اقل» آن هیچ ارتباطی با «مصداق اتم» آن ندارد؛ چنان که میان نور کرمک شبتاب با نور خورشید یا نورالله یا نور ایمان تفاوتی بس بزرگ و عظیم است و انسان گمان می کند که تنها «وجه شباهت» در آن ها در همین «نام» است؛ چنان که در الفاظ مشترک این گونه است؛ زیرا واژه «شیر» در فارسی به شیر جنگلی، شیر آب، شیر نوشیدنی اطلاق می شود که تنها وجه اشتراک آنها همین «اشتراک لفظی» است. چنین تصوری درباره «ایمان، تقوا، نور، علم» و مانند آن ها می شود؛ زیرا انسان گمان می کند که تنها وجه اشتراک میان نورالله و نور خورشید مثلا در همان «لفظ نور» است که از آن به «اشتراک لفظی» یاد می شود؛ اما باید توجه داشت که این گونه نیست؛ بلکه اشتراک میان درجات و مراتب نور و ایمان، اشتراک حقیقی و اشتراک معنوی است؛ زیرا حقیقت معنایی آن ها یکی است؛ ولی از آن جایی که تفاوت درجات و مراتب میان سطح پایین و دانی با سطح عالی و بالا بسیار است، انسان گمان می کند که تنها اشتراک لفظی است. از این امور در اصطلاح علمی به عنوان «مراتب تشکیکی» یاد می شود؛ زیرا تفاوت و فرق میان این مراتب یک حقیقت نور، در مصادیق آن چنان زیاد است که انسان را به شک می اندازد که نکند اینها تنها «اشتراک لفظی» دارند.

به هر حال، از نظر قرآن، «حُسن خلق» نیز این گونه است؛ زیرا از نظر قرآن، هر انسانی هر چند که از «عیب» اسماء الله منزه و پاک است؛ زیرا همه اسماء الله در انسان وجود دارد و هیچ اسم و صفتی نیست که در «الله» باشد، ولی در انسان وجود نداشته باشد، بلکه از نظر قرآن، انسان «دارنده همه اسماء الله» است.(بقره، آیه ۳۱) بر این اساس، می بایست به تسبیح انسان پرداخت و او را او را منزه و پاک از هر «عیبی» دانست؛ زیرا انسان مظهر «اسماءالله» است و هیچ کمالی نیست که انسان نداشته باشد؛ اما با همه این ها از نظر قرآن، انسان منزه و پاک از «نقص» نیست؛ زیرا انسان می بایست در زندگی دنیوی خویش کاری کند تا همه صفات کمالی خویش را به «تمامیت» برساند؛ یعنی همان طوری که «سبوح از عیب» است، می بایست خود را «قدوس از نقص» کند؛ یعنی «اکمال» را به «اتمام» برساند و همه اسمای حسنای کمالی را در خود به تمامیت رسانیده و در مقام «سبوح قدوس» قرار گیرد.

از نظر قرآن، انسان در تمام طول عمر خویش در دنیا این فرصت را دارد تا با ایمان و عمل صالح که در چارچوب اسلام و شرایع آن انجام می شود، اسماء الله را به «تمامیت» اظهار کند و مظهر «تمامیت اسماء الله» شود. البته شکی نیست که اسماء الله که از آن به «کمال» نیز یاد می شود، دربردارنده دو دسته از اسماء جمالی و جلالی است که در آیات قرآنی از آن به « ذُو الْجَلَالِ وَالْإِکْرَامِ» یاد شده است.(الرحمن، آیه ۲۷)

در حقیقت انسان با اظهار تمامیت اسمای کمالی الله، در مقام «سبوح قدوس» قرار می گیرد و این گونه است که «حُسن خلق» او به واقعیت عینی تبدیل می شود.

اما چنان که گفته شد، حسن خلق نیز همانند هر امر معنوی، امری تشکیکی و دارای مراتب و درجاتی است که در قرآن از آن به «ازیاد» در جنبه عالی یاد می شود. به عنوان نمونه خدا درباره «شدت یابی» ایمان در افراد مومن می فرماید: هُوَ الَّذِی أَنْزَلَ السَّکِینَهَ فِی قُلُوبِ الْمُؤْمِنِینَ لِیَزْدَادُوا إِیمَانًا مَعَ إِیمَانِهِمْ وَلِلَّهِ جُنُودُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَکَانَ اللَّهُ عَلِیمًا حَکِیمًا؛ اوست آن کس که در دلهاى مؤمنان آرامش را فرو فرستاد تا ایمانى بر ایمان خود بیافزایند و سپاهیان آسمانها و زمین از آن خداست و خدا همواره داناى سنجیده‏ کار است.(فتح، آیه ۴)

هم چنین درباره شدت کفر می فرماید: وَلَا یَحْسَبَنَّ الَّذِینَ کَفَرُوا أَنَّمَا نُمْلِی لَهُمْ خَیْرٌ لِأَنْفُسِهِمْ إِنَّمَا نُمْلِی لَهُمْ لِیَزْدَادُوا إِثْمًا وَلَهُمْ عَذَابٌ مُهِینٌ؛ و البته نباید کسانى که کافر شده‏ اند تصور کنند اینکه به ایشان مهلت مى‏ دهیم براى آنان نیکوست ما فقط به ایشان مهلت مى‏ دهیم تا بر گناه خود بیافزایند و آنگاه عذابى خفت ‏آور خواهند داشت.(آل عمران، آیه ۱۷۸)

درباره مراتب و درجات حُسن خُلق می توان به دو درجه اصلی «محاسن» و «مکارم» اشاره کرد؛ چنان که در آیات و روایات نیز به این دو مرتبه اصلی اشاره شده است.

البته باید یادآور شد که در ادبیات و فرهنگ قرآن و روایات معصومان(ع)، واژه «حسن» و «احسان» گاه به مراتب بالای «عدالت مثلی» اشاره دارد. بنابراین، از این نظر می توان گفت که نسبت به میان «حُسن و کَرم» ، همانند نسبت «سبوح و قدوس» است؛ به این معنا که «اذا اجتمعا افترقا و اذا افترقا اجتمعا؛ یعنی هر گاه با هم به کار روند، معنا و مفهوم خاص خودشان را دارند؛ و هر گاه به تنهایی به کار روند، معنا و مفهومی عام دارند.»

بر این اساس، وقتی در روایات از پیامبر(ص) نقل های متفاوتی درباره «فلسفه بعثت» بیان شده است، می بایست به این نکته پیش گفته توجه داشت و بر اساس آن روایات را تفسیر و تبیین کرد.

پیامبر(ص) می فرماید: انما بُعِثْتُ لِأُتَمِّمَ مَکَارِمَ الْأَخْلَاقِ ؛ همانا من فقط مبعوث شدم تا مکارم اخلاقى را اتمام کنم.( سنن کبری، بیهقی ج۱۰ ص ۱۹۲ ؛ تفسیر مجمع البیان ، فضل بن حسن طبرسى‏ ج ۱۰ ص ۸۶ ؛ مکارم الاخلاق ، رضى الدین حسن بن فضل طبرسى‏ ص ۸ ؛ بحارالانوار،علامه مجلسی ج ۶۷ ص ۳۷۲ ؛ کنزالعمال ،متقی هندی ج ۱۱ ص ۴۲۰ ح ۳۱۹۶۹؛ مجموعه ورام، ج۲، ص۱۷۵)

در روایتی دیگر آمده است که آن حضرت(ص) فرمود: بُعِثْتُ لِأُتَمِّمَ مَحَاسِنَ الْأَخْلَاق‏.( مجموعه ورام، ج۱، ص۸۹)

‏از امیرمومنان (ع) و نیز امام زین العابدین، از پیامبر(ص) روایت شده است که فرمود: بُعِثْتُ بِمَکَارِمِ الْأَخْلَاقِ وَ مَحَاسِنِهَا.( امالی طوسی، ص۵۹۶؛ مشکاه الانوار، ص۲۴۳)

امیرمومنان امام علی(ع) نیز می فرماید: ذَلِّلُوا أَخْلَاقَکُمْ بِالْمَحَاسِنِ وَ قَوِّدُوهَا إِلَى الْمَکَارِمِ؛ اخلاقتان را رام محاسن کنید و به سوی مکارم بکشانید.( تحف العقول، حسن بن شعبه حرانی، ص ۲۲۴ ؛ بحارالانوار، علامه مجلسی، ج ۷۵ ص۶۴ )

با این که از نظر سندی بسیاری از این روایات «ضعیف» و «مرسل» دانسته شده است و از نظر سندی با مشکل مواجه هستند؛ ولی از آن جایی که مفاد و مفهوم آن بر گرفته از «آیات» و نصوص قرآنی است، می توان گفت که ضعف سند با «دلالت و نصوص» قرآنی جبران می شود؛ زیرا خدا در قرآن به اشکال گوناگون به «فلسفه بعثت پیامبران» و از جمله «فلسفه بعثت پیامبر(ص)» به گونه ای اشاره دارد که تایید محتوا و مفهوم روایات است و دلالت آن ها را تایید می کند؛ زیرا در تبیین بعثت می فرماید که پیامبر(ص) برای «تعلیم و تزکیه» معبوث شده است.(بقره، آیات ۱۲۹ و ۱۵۱ و آل عمران، آیه ۱۶۴؛ جمعه، آیه ۲؛ توبه، آیه ۱۰۳)

تزکیه ای که پیامبر(ص) انجام می دهد، رشد و نمو بخشی به نفوس انسانی به عنوان «مظهر ربوبیت الهی» است و جزو تصرفات تکوینی است. آن حضرت(ص) که دارای «خلق عظیم»(قلم، آیه ۴) و دارای صفات کمالی در سطح « بِالمُؤمِنینَ رَءوفٌ رَحیمٌ»(توبه، آیه ۱۲۹) است، به عنوان «اسوه حسنه»(احزاب، آیه ۲۱) مطرح می شود.

این گونه است که پیامبر(ص) در بخش فعالیت اجتماعی حتی نسبت به دشمنان بر اساس «عدالت مثلی»(بقره، آیه ۱۹۴) تلاش می کند تا نه تنها «قیام بالقسط» به عنوان ماموریت همه پیامبران(حدید، آیه ۲۵) داشته باشد، بلکه «قوامین بالقسط» باشد و درباره دشمنان نیز عدالت را مراعات کند.(نساء، آیه ۱۳۵؛ مائده، آیه ۸)

آن حضرت(ص) در تعاملات با مسلمانان و مومنان پا را از «احسان عفوی» فراتر می گذارد و با آن که این مرتبه از احسان، «اقرب للتقوی» است(بقره، آیه ۲۳۷)، ایشان با «اکرام» با مردمان مواجه می شود و با دوستان بر اساس «ایثار»(حشر، آیات ۸ و ۹) و حتی با «جاهلین بی خرد» بر اساس این موازین الهی رفتار می کند.(فرقان، آیه ۷۲)

به هر حال، از آیات قرآنی به دست می آید که «حسن خلق» دارای مراتبی است که از عدالت مثلی در کم ترین سطح آغاز و به «احسان عفوی» سپس به «اکرام ایثاری» می رسد.

از نظر قرآن، ابرار تلاش می کند تا در سطح «احسان» عمل کنند، ولی «مقربون سابقون» بر آن هستند تا در سطح «ایثار» و «اکرام» حتی نسبت به دشمنان عمل کنند؛ چنان که اهل بیت عصمت و طهارت با «کافر حربی اسیر» خویش این گونه عمل کرده اند.(انسان، آیات ۸ و ۹)

دفع بدی با نیکی

از نظر آموزه های وحیانی قرآن، کسی که خوبی و نیکی را با خوبی و نیکی پاسخ می دهد، همانند کسی است که بدی را بدی پاسخ می دهد. پس اگر خدا می فرماید: هَلْ جَزَاءُ الْإِحْسَانِ إِلَّا الْإِحْسَانُ؛ مگر پاداش احسان جز احسان است.(الرحمن، آیه ۶۰) ناظر به «عدالت مثلی» است؛ زیرا این عبارت همانند این سخن و فرمان الهی است که درباره تجاوزکاران می فرماید: فَمَنِ اعْتَدَى عَلَیْکُمْ فَاعْتَدُوا عَلَیْهِ بِمِثْلِ مَا اعْتَدَى عَلَیْکُمْ؛ هر کسی بر شما تعدی کرد، پس به مثل همان تعدی به آنان تعدی کنید.(بقره، آیه ۱۹۴)

به سخن دیگر، پاسخ خوبی را با خوبی دادن، همانند پاسخ بدی را با بدی دادن است و هر دو از مصادیق «عدالت مثلی» است؛ زیرا واکنش شما درباره هر یک از دو گروه، مبتنی بر کنش شما است و شما هیچ چیزی را کم و زیاد نکرده اید، بلکه به تعبیر قرآن «جزاء وفاق» داده اید.(نباء، آیه ۲۸)

از نظر قرآن، کسی در مقام احسان قرار می گیرد، «حسن خلق» او اجازه نمی دهد تا در برابر «کنش بد» دیگران «واکنش بد» داشته و عدالت مثلی را به جا آورد، بلکه رفتاری متفاوت خواهد داشت که می تواند به دو شکل تحقق یابد:

  1. دفع بدی با عفو احسانی: شخصی که با بدی مواجه می شود، اگر دارای «حسن خلق» باشد، بدی دیگران را با «عفو» و گذشت پاسخ می دهد. بنابراین، چنان عمل می کند که «شتردیدی، ندیدی».(بقره، آیه ۲۳۷) خدا در قرآن بیان می کند که واکنش مومنان و بندگان صالح خدا این است که بدی را با نیکی و سیئه را با حسنه دفع می کنند: وَیَدْرَءُونَ بِالْحَسَنَهِ السَّیِّئَهَ.(قصص، آیه ۵۴؛ رعد، آیه ۲۲)
  2. دفع بدی با احسان اکرامی: گاه شخص در مرتبه عالی تر «حسن خلق» به کنش بد دیگران واکنش نشان می دهد. او تلاش می کند تا نه تنها «عفو» از خطا و بدی داشته باشد، بلکه «بخشش» و «احسانی» نیز داشته باشد و مشکلی از مشکلات وی را حل کرده و باری از دوشش بردارد. از نظر قرآن، برای از میان بردن دشمنی ها بهتر است که نه تنها عدالت مثلی به کار گرفته نشود، بلکه حتی فراتر از احسان عفوی، باید اکرام کرد؛ از همین روست که خدا به صراحت می فرماید: وَلَا تَسْتَوِی الْحَسَنَهُ وَلَا السَّیِّئَهُ ادْفَعْ بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ فَإِذَا الَّذِی بَیْنَکَ وَبَیْنَهُ عَدَاوَهٌ کَأَنَّهُ وَلِیٌّ حَمِیمٌ ؛ و نیکى با بدى یکسان نیست؛ بدى را به آنچه خود احسن و نیکوتر دفع کن! آنگاه کسى که میان تو و میان او دشمنى است. گویى دوستى یکدل مى‏ گردد.(فصلت، آیه ۳۴) خدا هم چنین به پیامبرش فرمان می دهد: ادْفَعْ بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ السَّیِّئَهَ نَحْنُ أَعْلَمُ بِمَا یَصِفُونَ ؛ بدى را به شیوه‏ اى نیکو دفع کن! ما به آنچه وصف مى کنند داناتریم. (مومنون، آیه ۹۶) بنابراین، تقابل با بدی باید با «نیکوتر» و در قالب «احسن» انجام شود(فصلت، آیه ۳۴؛ مومنون، آیه ۹۶؛ اسراء، آیه ۵۳)؛ نه این که «عدالت مثلی» مورد استفاده قرار گیرد. این «احسن» می بایست در سطح اکرام باشد؛ چنان که پیامبر(ص) حتی با دشمنان عنود و لجوج و جاهل خویش برخورد داشت؛ زیرا آن حضرت(ص) برای رهایی آنان از دوزخ «حریص» بود و دوست می داشت تا کسی دوزخی نشود.(توبه، آیه ۱۲۹)

نمونه هایی از احسان اکرامی و عفوی

در آیات قرآنی نمونه هایی برای احسان اکرامی و احسان عفوی بیان شده است. به عنوان مثال : حفض جناح و پر و بال گشودن برای مردم همانند مرغ مادر تا در سایه آن احساس امنیت و آرامش و آسایش کنند(حجر، آیه ۸۸)، لیانت و نرم در گفتار(آل عمران، آیه ۱۵۹)، پرهیز از تکبر و تبختر در رفتار(فرقان، آیه ۶۳)، عبور کریمانه با سلام و صلح نسبت به کنش جاهلانه و بی خردانه دیگران(فرقان، آیات ۶۳ و ۷۲)، مدارا و نرمی در مجادلات و مناظرات علمی(عنکبوت، آیه ۴۶) و مانند آن ها از مواردی است که می توان به عنوان مصادیق عینی «حسن خلق» بدان اشاره کرد.

در روایات برخی از مصادیق مکارم اخلاقی بیان شده است. از جمله این روایات، روایتی در کتاب کافی از امام صادق(ع) است که سندی متصل و صحیح دارد. امام(ع) فرمودند: «خداى عزّ و جلّ پیغمبرانش را به “مکارم اخلاق” زینت داد، شما نیز خود را بیازمائید، اگر چنین اخلاق والایی در وجود شما هم بود، خدا را سپاس گوئید و بدانید که بودن آنها در شما خیر است و اگر در شما نبود، از خدا بخواهید و نسبت به آنها رغبت جوئید.

امام سپس ده مصداق از مکارم اخلاق را بیان فرمود: یقین، قناعت، صبر، شکر، خویشتن دارى، خلق نیکو، سخاوت، غیرت، شجاعت و مروّت».( کلینی، محمد بن یعقوب، الکافی، ج ۲، ص ۵۶)