تمثل راه ارتباطی با واقعیتی دیگر

از واژگانى که مفهوم آن با همگى سادگى معنایى اش، پیچیده و دشوار مى نماید، واژه تمثّل است. در روایات، این واژه بسیار به کار رفته است ولى در قرآن کریم تنها در یک مورد در داستان مریم استعمال شده است.

خداوند درباره دیدار حضرت مریم با مردى کامل که «روح» و «فرشته» اى بوده است، مى فرماید:«فَأَرْسَلْنَآ إِلَیْهَا رُوحَنَا فَتَمَثَّلَ لَهَا بَشَرًا سَوِیًّا;(مریم/ ۱۷) پس ما «روح» خود را نزد او فرستادیم که به صورت انسانى کامل و مستوى بر او نمایان گشت»          
این که این موجود متمثل، فرشته بود، آیات دیگر سوره است که مرد خودش را براى مریم معرفى مى کند. این آیات بهترین شاهد بر این مطلب نیز است که فرشته در همان حالى که به صورت بشر تمثل یافته بود، باز فرشته بود، نه این که بشر شده باشد و به صورت انسان دگرگون گشته باشد. چنان چه به کارگیرى لفظ «بشر» نشان مى دهد که تنها کالبد بشرى یافته است نه آن که انسان شده باشد از این رو بر جنبه ى بشرى آن تأکید شده است نه جنبه ى انسانى که نشان دهنده ماهیت شىء است. پس فرشته اى به صورت بشر بود و مریم او را به صورت بشر دید.

بنابراین، معناى تمثّل جبرئیل براى مریم به صورت بشر، این است که در حس و ادراک مریم به آن صورت محسوس شد، نه این که واقعاً هم به آن صورت در آمده باشد، بلکه در خارج از ادراک وى صورتى غیر صورت بشر داشت.
این معنایى که براى تمثل بیان شد، با معناى لغوى واژه منطبق است; چون هنگامى که مى گوییم: «تمثّل شى لشىء فى صوره کذا» معنایش این است که چیزى براى چیر دیگرى به صورت فلان صورت در آمده است; یعنى او آن را به صورت فلان چیز تصور کرده است، نه آن که واقعاً هم به آن صورت در آمده و چیز دیگرى شده باشد. پس تمثّل ملک به صورت بشر، ظهور او براى بیننده به صورت بشر است، نه اینکه چیزى به صورت چیز دیگرى ظاهر شود و تمثل یابد.
تمثل در حقیقت عبارت از یک دگرگونى واقعى نیست که شخص متمثل ذات و حقیقت نخست خودش را از دست بدهد و به ذات دیگرى تبدیل گردد; بلکه معناى تمثل حفظ ذات و حقیقت و ظهورش بر خلاف آن ذات است.
آیه نیز با کمک سیاقى که دارد ظاهر در این است که جبرئیل با تمثل خودش از حقیقت فرشتگى بیرون نیامده و بشر نشده بلکه در ادراک مریم(س) به صورت بشر ظاهر گردید، نه این که در خودش و یا بیرون چنین دگرگونى صورت گرفته باشد; چنان چه در نزول فرشتگان بزرگوار بر حضرت ابراهیم(ع) و بشارت دادن وى به ولادت اسحاق(ع) و نیز نزولشان بر حضرت لوط(ع) و ظهورشان به شکل جوانان زیبا و بشر، و نیز ظهور ابلیس در جنگ بدر به صورت سراقه بن مالک، با آن که سراقه آن روز در مکه بود چنان چه در آیه ۴۸ سوره انفال بدان اشاره دارد و دیگر تمثلاتى که در روایات بسیار زیاد است، همه از باب ظهور در ادراک بیننده است نه دگرگونى و تحقق خارجى آن.
در داستان تمثل ابلیس در «دارالندوه» که مشرکان براى کشتن پیامبر خدا(ص) مشورت مى کردند ابلیس به صورت پیرمردى سالخورده پیدا و متمثل شد و پیشنهاد جدید و تازه اى داد و همه پذیرفتند; نیز مانند تمثلش در روز عقبه به صورت منبّه بن حجاج و تمثلش براى حضرت یحیى(ع) به صورت عجیب و غریب نیز تمثل دنیا براى حضرت امیرمؤمنان(ع) به صورت زنى زیبا و فریبا و تمثل مال و فرزندان و عمل آدمى در هنگام مرگ و تمثل اعمال آدمى در قبر و در روز قیامت و تمثل هایى که در خواب دیده مى شود مانند تمثل دشمن به صورت سگ یا مار یا عقرب و تمثل همسر به صورت کفش و تمثل ترقى و علوّ مقام به صورت اسب، و تمثل افتخار به صورت تاج همه این ها نیز چنین است.
در بیشتر این موارد شخص متمثّل به طورى است که اصلاً در نفس خودش و یا در خارج صورتى ندارد تا آن را گذاشته به صورت دیگرى در آید.
درباره ى تمثل باید به این نکته توجه داشت که آن چه در حس انسان مى آید عین واقعیت و خارجیت محسوس نیست بلکه صورتى از آن است; و کسى که بپندارد عین آن حقیقت واقعیت در ذهن مى آید قطعاً از معناى بدیهى بودن احکام نیز غافل است; و از این نیز غافل است که حکم حس بر محسوس خارجى کار فکر و نظر انسان است نه کار خود حس که ابزار و آلت براى فکر و نظر است.
به این معنا که آنچه حس از خارج مى گیرد صورت و عکسى از کیفیات و هیأت هاى آن است که تا اندازه اى همانند به خود آن است، نه این که عین خارجى را حسّ کند و پس از آن که این صورت گیرى تکرار شد با تجربه و نظر مى فهمد که واقعیت و خارجیت آن موجود خارج نیز مطابق با آن صورتى است که از آن گرفته است.
دلیل بر این معنا هم انواع مغایرت هایى است که میان حس و محسوس خارجى مشاهده مى کنیم و آن ها را به غلط هایى حسى تعبیر مى نماییم; مانند کوچک دیدن چیز بزرگى را از دور، و پایین دیدن بالا، و مستقیم را مایل، متحرک را ساکن و مانند آنها; و هم چنین در سایر حواس چنان که یک انسان را از راه دور کوچک مى بینیم ولى پس از چند بار تکرار و تجربه مى آموزیم و حکم مى کنیم که این انسان بسیار خرد و کوچک نیز به اندازه است; و خورشید را به اندازه یک ظرف مى بینیم یا آن که دور زمین مى چرخد ولى برهان ریاضى حس ما را تخطئه نموده و اثبات مى کند که خورشید چندبرابر بزرگ تر از زمین است و بر خلاف آن چه حس مى کنیم دور زمین نمى چرخد بلکه زمین در آن مى چرخد.
پس روشن شد که آن چه در حقیقت محسوس ماست صورتى از موجود خارجى است نه خود موجود خارجى. پس آن چه حس مى کنیم در حس ماست ولى محسوس (یعنى آن چه از ما و حس ما بیرون است) حکمى که به وسیله حس خود درباره آن مى کنیم ناشى از حس ما نیست بلکه ناشى از فکر و نظر ماست. بنابراین آن چه درباره حال موجودى خارجى معتقد مى شویم ناشى از فکر و نظر ماست نه حس.
از بدیهیات یکى این است که در خارج از ادراک ما اسبابى است که در نفوس ما تأثیرگذار است و در نتیجه نفوس ما درک مى کند آن چه را درک مى کند و این سبب گاهى خارجى است چون اجسامى که به کیفیات و اشکالش با نفوس ما در ارتباط است خارجى هستند و ما با حس خود صورت هایى از آنها را درک نموده و به کمک فکر و تجربه به پاره اى از خصوصیات آن پى مى بریم; و گاهى داخلى است مانند ترس شدید و ناگهانى که باعث پیدا شدن صورت هاى هولناک و مهیب بر حسب اوهام و خاطراتى که آدمى دارد و در ذهنش پیدا مى شود.
پس چه بسا مى شود که در همه این احوال انسان در تشخیص و احساس محسوس خارجى به درستى رفته باشد که بیشتر این گونه است و بساست که در این تشخیص اشتباه و خطاکار باشد.
پس مغایرت میان حس و محسوس خارجى اجتناب ناپذیر است ولى فى نفسه باعث از میان رفتن اطمینان و وثوق و بطلان اعتماد بر حس نمى شود زیرا مسأله خطا و صواب در تشخیص دایر مدار حس به تنهایى نیست بلکه دایر مدار تجربه و نظر و یا غیر آن است و نظر آن چیزى را مى پذیرد که تجربه تصدیقش کرده باشد.
به هر حال تمثل، عبارت از ظهور چیزى براى انسان به صورتى است که انسان با آن الفت دارد و با غرضش از ظهور مى سازد، مانند ظهور جبرئیل براى حضرت مریم(س) به صورت بشرى کامل و تمام عیار; چون مألوف و معهود آدمى از رسالت همین است که شخص رسول، رسالت خود را گرفته نزد مرسل الیه بیاید و آن چه را گرفته از راه سخن و تکلم ادا کند و مانند ظهور دنیا براى امیرمؤمنان(ع) به صورت زنى زیبا و فریبا، چون معهود و مألوف دل هاى بشر همین است که در مقابل دخترى بسیار زیبا بیش از هر چیز دیگرى فریفته گردد و چنین صورتى بیش از هر چیز دیگرى قلب بشر را تسخیر نموده و بر عقل او غالب مى آید.
پس تمثل به این معناست که موجود فرامادى در حواس بینایى بشر به این صورت محسوس شود و گرنه در واقع آن چیز همان ماهیت خود را دارد نه آن که چیز دیگرى شود.
این تأثیرگذارى چنان چه علامه طباطبایى مى نویسد: در حس بینایى است.(المیزان، ترجمه، موسوى همدانى، ج ۱۴، ص ۴۶)
نتیجه این سخن سفسطه نیست چون فرق است میان این که حقیقتى واقعى به صورتى جلوه کند مألوف و معهود باشد و با ادوات ادراک او جور در آید و میان این که اصلاً صورتى در خارج و حقیقى وجود نداشته باشد و تنها و تنها صورتى ادراکى و ذهنى وجود داشته باشد که این همان سفسطه است. در علم حصولى ما بیشتر از این توقع نداریم که صورتى را به ما نشان دهد که شباهتى با بیرون و واقعیت دارد نه این که عین آن باشد.
به هر حال تمثّل یک راه ارتباطى میان انسان با واقعیت دیگرى است که در فراماده قرار گرفته است; هر چند این ارتباط بیشتر از سوى فراماده ها ایجاد مى شود ولى ظرفیت هاى فردى انسانى نیز در ایجاد آن نقش بسزایى دارد. (المیزان، ترجمه، موسوى همدانى، ج ۱۴، ص ۴۷