تقوا از مباحات، تقوای اخص

samamosبسم الله الرحمن الرحیم

در مراتب تقوا از سه مرتبه تقوای عام، تقوای خاص و تقوای اخص سخن به میان می آید. تقوای اخص برترین مرتبه ای است که انسان به آن دست می یابد. نویسنده در این مطلب بر آن است که مرتبه سوم از تقوای اخص را با ذکر مثال ها و مصادیق بر اساس آیات و روایات تبیین نماید. با هم این مطلب را از نظر می گذرانیم.

مراتب سه گانه تقوا

خداوند در آیاتی از جمله آیه ۹۳ سوره مائده ایمان و تقوا را دارای مراتبی چند دانسته است. همین روست که به کسانی که ایمان آورده و تقوا پیشه گرفته اند، فرمان تقوا و ایمان می دهد و می فرماید: «لیس علی الذین آمنوا و عملوا الصالحات جناح فیما طعموا اذا ما اتقوا و آمنوا و عملوا الصالحات ثم اتقوا و آمنوا ثم اتقوا و احسنوا و الله یحب المحسنین؛ بر کسانی که ایمان آورده و کارهای شایسته کرده اند گناهی نیست در آنچه خورده اند اگر تقوا پیشه کنند و مؤمن باشند و کارهای شایسته کنند سپس بر تقوا و ایمان استوار باشند و آنگاه همواره تقوا و نیکوکاری کنند، و خدا نیکوکاران را دوست دارد» .

بیشتر فضایل اخلاقی سه درجه دارد: عام و خاص و اخص. تقوا نیز همین سه مرتبه را دارد. برخی این سه مرتبه را این گونه بیان کرده اند: ۱ تقوای عام: پرهیز از محرّمات؛ ۲. تقوای خاص: اجتناب از مشتبهات؛ ۳ تقوای اخص: دوری از مباحات، در پرتو اشتغال به واجبات و مستحبات.( جوادی آملی، تسنیم (تفسیر قرآن کریم)، تنظیم و ویرایش: علی اسلامی، قم، مرکز نشر اسراء، ۱۳۷۸، ج ۲، ص ۱۵۵)

در باب ۸۳ مصباح الشریعه از امام صادق(ع) نقل شده که ایشان فرموده است: امام صادق علیه السلام فرمود: «تقوا بر سه وجه است: تقوا از ترس آتش و عقاب، و آن ترک حرام است و این تقوای عام است. و تقوای از خدا، که علاوه بر اجتناب از حرام ترک شبهات است، و این تقوای خاص است. و تقوا در [راه] خدا، و آن ترک حلال علاوه بر اجتناب از شبهه است.

علامه مجلسی نیز در ذکر اقسام تقوا می فرماید که تقوا سه قسم است:

  1. نگهداری نفس از عذاب جاویدان از طریق تحصیل اعتقادات صحیح؛
  2. پرهیز از هرگونه گناه اعم از ترک واجبات و انجام معاصی؛
  3. خویشتن داری در برابر آنچه قلب آدمی را به خود مشغول می سازد و از حق منصرف می کند و این تقوای خواص بلکه خاص الخاص است.

البته ایشان در کتاب شریف «بحار الانوار» افزون بر سه مرحله برای تقوا، یک قسم دیگر نیز به نام «ورع سالکین» ذکر کرده است. بیان شده است: مراد از «ورع سالکین»، اعراض از غیر خدا، از ترس ضایع شدن عمر عزیز درکارهای بیهوده می باشد، هر چند منجر به حرام هم نشود.( سید محمدهاشم دستغیب، تقوا، ص ۱۰۶)

پس نازل ترین درجه تقوا آن تقوایی است که در آیه ۱۳۱ سوره آل عمران، بیان شده است: «وَ اتّقوا النّارَ الّتی أُعِدَّت لِلکافرینَ»؛ و بپرهیزید از آتش عذابی که برای کیفر کافران افروخته اند. درجات برتر آن در توان بسیاری نیست؛ زیرا درجات آن به حدّی بالا می رود که همه کس تاب تحمل آن را ندارد و جز اولیاء اللّه نمی توانند به آن دست یابند.

اما به نظر می رسد تقوایی که در قرآن مطرح شده تنها اجتناب از محرمات یا مکروهات و متشابهات و شبهات نیست؛ بلکه تقوای الهی به معنای پرهیز از جلال خداوندی و خشم و غضب اوست. لازمه این تقوای الهی ترک و اجتناب از موارد پیش گفته است، اما این کافی نیست، بلکه نیازمند انجام واجبات و مستحبات است که رضایت خداوندی را نیز موجب می شود؛ زیرا ترک واجب و مستحب خود، موجب خشم و غضب الهی می شود. پس افزون بر ترک و اجتناب باید انجام اموری در دستور کار قرار گیرد.

پس باید در تعریف سه گانه تقوای عام و خاص و اخص چنین گفت:

  1. تقوای عام: ترک محرمات و انجام واجبات؛
  2. تقوای خاص: ترک محرمات و مکروهات و متشابهات و انجام واجبات و مستحبات؛
  3. تقوای اخص: ترک محرمات و مکروهات متشابهات و حتی مباحاتی که نفس گرایش به آن یافته یا بدان خو کرده و عادت گرفته است و نیز انجام واجبات و مستحبات.

مرتبه اخیر که مرتبه تمام کمالی آن است تنها برای برخی شدنی است؛ زیرا در مرتبه مباحات بسیاری از مردم نمی توانند درست تشخیص و عمل کنند. اگر عملی عبادی موجب شود که انسان بدان عادت کند و بر اساس عادت آن را انجام دهد در یک مدتی همان امری که عذاب آور است برای او عذب و شیرین می شود.

انسان گاه به مباحات دل می بندد و برایش اصالت می یابد. بنابراین در مرتبه عالی و اخص تقوا می بایست هر آن چه محبوب دل ها می شود کنار گذاشت و از آن پرهیز کرد، حتی اگر یک لیوان آب خنک باشد. باید برای تنبیه نفس و مدیریت و مهار آن گاه آب گرم خورد. البته آدمی به خوردن آب گرم و تلخ و بد مزه چون آب شور قم نیز عادت می کند، این جا باید برود یک لیوان آب خنک چشمه های دماوند را بخورد تا دوباره مزه دهانش تغییر کند؛ زیرا در کنار ترشی و شوری و تلخی است که شیرینی معنا و مفهوم می یابد.

خداوند نظام جهان را به گونه ای آفریده است که به چیزی عادت نکند. همین نماز شب و روزه را با تغییر فصول به گونه ای قرار داده تا به یک زمان عادت نکند و همه زمان ها را تجربه کند و از عادت بیرون رود. کسی که می خواهد نماز شب بخواند در طول سال می بایست در ساعات مختلف از رختخواب و بستر بیرون آید و هم چنین روزه گاه در تابستان و روز های بلند و گاه در ماه کوتاه و سرد زمستان است. از این روست که شخص نمی تواند بدان عادت کند و هر دم باید تجربه دیگری داشته باشد و هواهای نفسانی خویش را زیر پا گذارد.

مفهوم مباح و ترک آن در مقام ورع

اباحه از واژه بوح به معنای اجازه دادن است. در شریعت اسلام احکام تکلیفی به پنج قسم واجب و مستحب و حرام و مکروه و مباح تقسیم می شود. مباح آن چیزی است که ترک و فعل آن مجاز دانسته شده است. بیش تر اعمال روزانه ما از قسم مباحات است و ما مخیر به ترک یا انجام آن هستیم مانند غذا خوردن و نوشیدن و مانند آن؛ البته گاهی اوقات انجام آن واجب می شود مانند وقتی که ترک خوراک و نوشاک و پوشاک موجب مرگ ما می شود که در آن صورت واجب و ترک آن حرام است.

به هر حال، اباحه در معانی : ۱. مخیّر ساختن مکلّف بین انجام دادن کاری و ترک آن، ۲. صحّت و مشروعیّت چیزی، ۳. حکم عقل به عدم قبح کاری؛ ۴. معذور بودن در انجام دادن آن و مأذون بودن و استحقاق تصرّف داشتن به کار رفته است.

اباحه به معنای اوّل از احکام پنج گانه تکلیفی و عبارت است از خطاب شرعی مبنی بر تخییر مکلّف بین فعل و ترک، بدون رجحان یکی بر دیگری. مفاد این نوع اباحه، رضایت شارع به هریک از فعل و ترک، و متعلّق آن افعال مکلّف است. به این اباحه، «اباحه به معنای اخصّ» گفته می شود که مقابل آن، «اباحه به معنای اعمّ» قرار دارد؛

و اباحه به معنای دوم، حکمی وضعی انتزاعی است که مفاد آن مطابقت عمل انجام گرفته با حدود و ضوابط مقرّر در شرع است، مانند اباحه نماز با تیمّم در فرض بیم از ضرر به کارگرفتن آب برای وضو یا غسل .

اباحه به معنای سوم، همچون اباحه به معنای نخست به افعال مکلّف تعلّق می گیرد، با این تفاوت که مفاد اباحه عقلی ، ادراک اباحه توسط عقل به لحاظ ادراک حسن و قبح است نه به لحاظ خطاب شرعی؛ از این رو، اباحه به این معنا از مدرَکات عقل عملی به شمار می رود نه از احکام مجعول اعتباری.

اباحه به معنای چهارم، حکمی وضعی، یعنی حق ، در مقابل غصب و حرمت تصرّف در مال دیگری است، مانند اباحه خوردنی یا نوشیدنیِ مهیّا شده از سوی میزبان برای مهمان، یا اباحه انتفاع از مباحات عمومی ، همچون دریا برای عموم از سوی شارع. متعلّق این نوع اباحه، اموال یا اشخاص و امور مرتبط به آن ها است.

اما انسانی که می خواهد در تقوا به مقام ورع دست یابد می بایست هر آن چیز دنیوی که او را به خود مشغول می کند و زمینه لذت و تلذذ دارد و میل نفس و گرایش او را بر می انگیزد پرهیز کند. این همان تقوای از غیر الله و فرار به سوی خداست که در آیه ۵۰ سوره ذاریات بیان شده و خداوند می فرماید: ففروا الی الله ؛ از هر چه غیر از خداست به سوی خدا بگریزید و فرار کنید.

امام خمینی در چهل حدیث خود درباره مراتب ورع می نویسد: ۱. ورع عامه، اجتناب از کبائر است؛ ۲. و ورع خاصه، اجتناب از مشتبهات است برای خوف وقوع در محرمات؛ ۳. ورع اهل زهد، اجتناب از مباحات است، برای احتراز از وزر(سنگینی بار گناه) آن، ۴. و ورع اهل سلوک، ترک نظر به دنیاست برای وصول به مقامات، ۵. و ورع مجذوبین، ترک مقامات است برای وصول به باب الله وشهود جمال الله؛ ۶. و ورع اولیا، اجتناب از توجه به غایت است.

نگاه اهل ورع و متقین در مقامات عالی اینگونه است که امام سجاد(ع) می فرماید: پروردگارا! هنگامى که ما به دو موضوع میل کردیم که یکى از آن مورد خشنودى تو و دیگرى مورد خشم تو است، در یکى رضاى تو و در دیگرى مورد خشم تو است، در یکى رضاى تو و در دیگرى سخط تو است، تو دل ما را بگردان از آنچه ناخشنودى تو در آن است به آنچه خشنودى تو در اوست‏.(صحیفه سجادیه، دعاى نهم: ص۵۹ – ۶۰)

وصف العیش و خطورات ذهنی

در تقوای اخص حتی خطورات ذهنی می بایست مدیریت شود؛ یعنی همان طوری که در گام های آغازین ترک از محرمات و متشبهات و متشابهات و مکروهات و عمل به واجبات و مستحبات در دستور کار قرار می گیرد، در مراتب عالی خطورات ذهنی می بایست مدیریت و مهار شود.

از آن جایی که وصف العیش نصف العیش است و کسی که به توصیف و بیان یک امر لذت بخش می پردازد گویی از آن لذت می برد و یا در ذهن و خیالش اگر تصوراتی خیالی و ذهنی داشته باشد با آن معشوق و محبوب ذهنی خوش می گذارند و حال می کند، باید خطورات ذهنی خود را مدیریت کند و اگر امری تلذذ نفسانی به وجود می آورد باید از رهایی یابد.

اصولا کسانی که به مراتب عالی تقوای الهی رسیده اند در خواب هم تلذذ جنسی ندارند؛ زیرا عادت کرده اند که در روز خودشان را مدیریت کنند، پس در خواب نیز مدیریت می شوند و گناه و تلذذ و احتلامی ندارند. این مرتبه عالی تقوای الهی است که تنها برخی به آن می رسند.

مرزهای تقوای شخصی

برخی عادت کرده اند که زهد خود را نسبت به امور به دیگران نیز تحمیل کنند، همین مساله موجب می شود که اگر مردم به اینان گرایش بیابند خانواده و خویشان از ایشان برنجند و دور شوند. اگر در اسلام از زهد و ایثار سخن به میان آمده است، این زهد امری شخصی و فردی است و نباید آن را به دیگران تعمیم دهیم و رنج و مشقتی بر دیگران تحمیل کنیم. بسیاری در این زمینه راه اشتباه و خطا پیموده و می پیمایند. از این روست که نوعی اعتدال در رفتار آنان نمی توان یافت و اگر در یک امری سر شده اند در امری دیگر عقب افتاده و مردود شده اند.

شاید شما دیده و یا شنیده اید که بسیاری از فرزندان عالمان فرهیخته و پارسا فرزندانش از آن سوی بام افتاده اند. در حقیقت افتادن این پارسایان و زاهدان از این سوی بام موجب شده تا در واکنش به افراط پدران، فرزندان گرفتار تفریط شوند.

در اسلام اگر سخن از تقوا نسبت به مباحات است و شخص برای این که هواهای نفسانی خود را مدیریت و حتی سرکوب کند، از مباحات و طیبات می گذرد و بر خود ظلم و سخت گیری می کند. چنین رفتاری برای خود شخص جایز است، ولی نمی تواند آن را به دیگران از همسران و فرزندان تعمیم دهند.

خداوند اولیای برگزیده خویش را به سه دسته : ۱. ظالم به خویشتین؛ ۲. معتدل و مقتصد؛ ۳. سابق در خیرات دسته بندی می کند و می فرماید: ثُمَّ أَوْرَثْنَا الْکِتَابَ الَّذِینَ اصْطَفَیْنَا مِنْ عِبَادِنَا فَمِنْهُمْ ظَالِمٌ لِّنَفْسِهِ وَمِنْهُم مُّقْتَصِدٌ وَمِنْهُمْ سَابِقٌ بِالْخَیْرَاتِ بِإِذْنِ اللَّهِ ذَلِکَ هُوَ الْفَضْلُ الْکَبِیرُ؛ سپس این کتاب را به آن بندگان خود که آنان را برگزیده بودیم، به میراث دادیم پس برخى از آنان بر خود ستمکارند و برخى از ایشان میانه‏رو، و برخى از آنان در کارهاى نیک به فرمان خدا پیشگامند و این خود توفیق بزرگ است.(فاطر، آیه ۳۲)

پس این آیه انسان کامل و برگزیده خدا را به سه دسته تقسیم می کند که به طور طبیعی گروه نخست برتر هستند؛ زیرا برخودشان سخت گیری می کنند و حتی مباحات را اگر به قصد لذت نفسانی باشد ترک می کنند و از خودشان ایثار می کنند و بر نفس خویش سخت گیری کرده و اجازه نمی دهند تا نفس مدیریت رفتار و گفتار و کردار آنان را به دست گیرد.

البته این ظلم به نفس بر خلاف ظلم نفسی است که در آیه ۵۷ سوره بقره و یا ۱۱۷ سوره آل عمران بیان شده است؛ زیرا آن ظلم به نفس به سبب تبعیت از هواهای نفسانی پدید می آید به طوری که نفس امانی زیر حکومت و حاکمیت نفس مالکی و هواهای نفسانی قرار می گیرد.

پس ظلم به خویشتن دو نوع خوب و بد دارد. نوع خوب آن است که انسان بر خود سخت گیری کرده و به قصد تسلط بر هواهای نفسانی از خود گذشت کرده و حتی از مباحات استفاده نکند و از آن برای دیگران ایثار کند؛ نوع بد آن است که انسان هواهای نفسانی را بر خود مسلط سازد و به حقوق بخش های دیگر چون عقل نپردازد و حقوق آنها را تضییع نماید.

در تقوای شخصی هیچ نباید کاری کند که دیگران به شکلی آسیب ببیند. از همین روست که اگر می خواهد ایثار کند از مال خودش ایثار کند نه آن که کاری کند که زندگی بر زن و فرزندنش سخت شود. اگر در آیات قرآنی از ایثار اهل بیت(ع) سخن به میان آمده و خداوند می فرماید: وَیُطْعِمُونَ الطَّعَامَ عَلَى حُبِّهِ مِسْکِینًا وَیَتِیمًا وَأَسِیرًا؛ و به پاس دوستی خدا طعام را با آنکه خود به آن مایل‏تر و نیازمندترند، به بینوا و یتیم و اسیر مى‏خورانند.(انسان، آیه ۸) این گونه نبود که امیرمومنان علی(ع) فاطمه(س) را اجبار به اطعام از خوراک خود کرده باشد یا حسنین(ع) مجبور به این کار شده باشند، بلکه هر یک به رضایت خود از طعام خویش ایثار می کند.

کسی که بخواهد زهد ورزد و پارسایی کند نمی تواند زن و فرزند و خویشان خویش را به گونه ای خواسته و ناخواسته مجبور به زهد و پارسایی کند. از همین روست که پیامبر(ص) کسی که حق فرزندان را انفاق کرده بود سرزنش می کند.

«مردی از انصار فوت کرد در حالی که دارای چند طفل صغیر بود. وی اندک سرمایه ای را که داشت قبل از مرگ به قصد عبادت و جلب رضایت خداوند انفاق کرده بود. برای همین فرزندانش پس از مرگ او به گدایی افتادند. این خبر به اطلاع پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله) رسید. ایشان پرسیدند: با جنازه این مرد چه کردید؟‌ گفتند: دفنش نمودیم.

حضرت فرمود: اگر قبلا می دانستم، نمی گذاشتم او را در قبرستان مسلمانان دفن کنید. او مال خود را بدون توجه به فرزندانش از دست داده و آنها را چون گدایان بین مردم رها نموده است.»( گنجینه معارف، ص ۷۶۱)

در کتاب سفینه البحار علامه محدث شیخ قمی آمده است: شخصی با داشتن کودکانی صغیر، تمام اموال خود را در راه خدا بخشید. چون پیامبر (صلی اللَّه علیه و آله) متوجّه شدند، پرسیدند با این مرده چه کردید؟ گفتند: او را دفن کردیم. فرمود: اگر قبلًا به من خبر داده بودید، اجازه نمی‌دادم او را در قبرستان مسلمانان دفن کنید، چرا که او با داشتن این همه فرزند، برای آنان هیچ مالی نگذاشته و همه را در راه خدا داده است.»( سفینه البحار، «وصى»)

در روایت دیگری آمده که «پیامبر(ص) بر شخصی نماز خوانده بودند و بعداً فهمیدند که این شخص تمامی اموال خود را در راه خدا بخشیده و ورثه خویش را محروم ساخته است. آن حضرت(ص) بیان داشتند: اگر این را قبلا به من گفته بودید من بر این آدم نماز نمی خواندم.»( گفتارهای معنوی، ص ۱۵۹)

پس انفاق کردن و صدقه دادن و هر کار خیر دیگری تنها برای خود شخص زمانی مجاز است که از خود بگذرد نه این که از کسانی که بر گردن او حق دارند و عیال او محسوب می شوند، از حق آنان بزند و آنان را مثلا به خوردن ماست و کشک مجبور کند.

ترک عادت، هدف از ترک مباحات

یکی از دوستان امام خمینی (ره) نقل کرده است زمانی در نجف خدمتشان رسیدم، برای پذیرایی مقداری هندوانه آوردند، امام برای خودشان ظرفی جداگانه حاوی چند حبّ هندوانه گذاشته بودند مایل گردیدم محض تیمن و تبرّک از میوه مقابل ایشان اندکی بخورم. خواسته خود را عرض کردم ایشان مانع گردید و گفت: این هندوانه به درد شما نمی خورد بی جهت اصرار نکنید. با شگفتی دیدم یوه های هر دو ظرف یکی است و خوش رنگ و آب دارند، بار دیگر تقاضای خود را مطرح کردم امام اجازه دادند و چون خواستم از آن بخورم با کمال ناباوری احساس کردم مزه بسیار شوری دارد، علت را جویا شدم. فرمودند وقتی خواستم این هندوانه را میل کنم دیدم خوشرنگ و آب دار است، خوشم آمد و خواستم آن را بخورم امّا برای آن که با این هوس مبارزه کرده باشم، رویش مقداری نمک پاشیدم تا دیگر طعم قبلی را نداشته باشد.( ره توشه راهیان نور، ویژه بوستان ولایت(جوانان)، تابستان۱۳۷۸، ص۱۵۵)

بسیاری از مردم به عبادت های سخت عادت می کنند و از آن لذت می برند. در چنین شرایطی این عادت خود یک مانع جدی بر سر راه سالک واقعی الی الله است؛ چرا که انسان گاه از حجاب های ظلمانی می گذرد، ولی در حجاب های نوری گرفتار می شود و همین حجاب های نورانی از علم و عبادت خودش سد راه سالک می شود. عارف واصل کامل، مرحوم میرزا جواد آقا ملکی در لقاء الله می نویسد: « از یکی از عالمان بزرگ نقل شده است که : او سی سال در صف اول نماز جماعت اقتدا می کرده، پس از سی سال روزی به عللی نتوانست خود را به صف اول برساند؛ از این رو، در صف دوم ایستاد و از این که مردم او را در صف دوم دیدند گویا در خود خجالتی احساس کرد. از این جا متوجه شد که در این مدت طولانی که در پیشاپیش مردم و در ردیف اول نماز را اقامه می کرده، از روی «ریا» بوده است وتمام آن سی سال نماز را قضا کرد».

ذوالکفل (ع) از پیامبرانی است که خداوند نامش را در قرآن بیان کرده است. او به تهجد شبانه و خواب روزانه عادت داشت. همین وسیله آزمایش او شد.

در کتاب بحار الانوار روایتی از رسول خدا(ص) نقل شده که خلاصه اش آن است چون عمر یسع از پیامبران به پایان رسید، در صدد بر آمد کسی را به جانشینی خود منصوب دارد، از این رو مردم را جمع کرد و گفت: هر یک از شما که تعهد کند سه کار را انجام دهد من او را جانشین خود گردانم. روزها را روزه بدارد، شب ها را بیدار باشد و خشم نکند. جوانی که نامش عوید یابن ادریم بود و در نظر مردم خوار می آمد، برخاست و گفت: من این تعهد را می پذیرم. یسع آن جوان را باز گرداند و روز دیگر همان سخن را تکرار کرد و همان جوان برخاست و تعهد را پذیرفت و یسع او را به جانشینی خود منصوب داشت تا این که از دنیا رفت و خدای تعالی آن جوان را که همان ذوالکفل بود به نبوت برگزید.

شیطان که از ماجرا مطلع شد، در صدد بر آمد تا ذوالکفل را خشمگین سازد و او را بر خلاف تعهدی که کرده بود به خشم وادارد، از این رو به پیروانش گفت: کیست که این مأموریت را انجام دهد؟ یکی از آن ها که نامش ابیض بود گفت: من این کار را انجام می دهم. شیطان بدو گفت: نزدش برو، شاید خشمگینش کنی. ذوالکفل شب ها نمی خوابید و شب زنده داری می کرد و نیمه روز مقداری می خوابید. ابیض صبر کرد تا چون ذوالکفل به خواب رفت بیامد و فریاد زد: به من ستم شده و من مظلوم هستم (حق مرا از کسی که به من ستم کرده بگیر).

ذوالکفل به او گفت: برو و او را نزد من آر. ابیض گفت: من از این جا نمی روم. ذوالکفل انگشتر مخصوص خود را به او داد و گفت: این انگشتر را بگیر و به نزد آن شخصی که به تو ستم کرده ببر و او را نزد من آر.

ابیض آن انگشتر را گرفت و چون فردا همان وقت شد بیامد و فریاد زد: من مظلوم هستم و طرف من که به من ظلم کرده، به انگشتر توجهی نکرد و به همراه من نیامد. دربان ذوالکفل بدو گفت: بگذار بخوابد که او نه دیروز خوابیده و نه دیشب.ابیض گفت: هرگز نمی گذارم بخوابد، زیرا به من ستم شده و باید حق مرا از ظالم بگیرد. حاجب وارد خانه شد و ماجرا را به ذوالکفل گفت. ذوالکفل نامه ای برای او نوشت و تا مهر خود آن را مهر کرد و به ابیض داد.

وی برفت تا چون روز سوم شد، همان وقت یعنی هنگامی که ذوالکفل تازه به خواب رفته بود، بیامد و فریاد زد که شخص ستم کار به هیچ یک از این ها وقعی نگذارد پیوسته فریاد زد تا ذوالکفل از بستر خود برخاست و دست ابیض را گرفت و برای دادخواهی از ستم کار به راه افتاد. گرمای آن ساعت به حدی بود که اگر گوشت را در برابر آفتاب می گذاشتند، پخته می شد. مقداری راه رفتند ولی ابیض دید به هیچ ترتیب نمی تواند ذوالکفل را به خشم درآورد و در مأموریت خود شکست خورد، پس دست خود را از دست ذوالکفل بیرون کشید و فرار کرد.خدای تعالی نام او را در قرآ کریم ذکر کرده و داستان او را به پیغمبرش یادآوری می کند تا در برابر آزار مردم صبر کند، چنان که پیمبران بر بلا صبر کردند.( بحارالانوار، ج ۱۳، ص ۴۰۴ – ۴۰۵)

درباره مرحوم آیت الله شیخ محمد ابراهیم اعرافی امام جمعه فقید میبد که از یاران آیت الله صدوقی و آیت الله سید روح الله خاتمی بود نقل شده است: شب سرد زمستانی بود. نمدپوش در این شب سرد، پشت در خانه آمده و منتظر بود تا چراغ ها خاموش شود. مردی با لباس و جامه روحانی در اتاق نشسته بود و سایه اش را می شد در این تاریکی دید. وقتی چراغ اتاق خاموش شد، مدتی دیگر صبر کرد تا همه بخوابند و خواب خوش آنان را برباید. وقتی یقین کرد که همه خوابیده اند جلو رفت و در خانه را زد. دمی نگذشت که چراغ روشن شد و مردی آرام بیرون آمد. در را خانه را باز کرد و گفت: بفرمایید؟

خودش را به فراموشی زد و گفت: مساله ای داشتم. پیش پای شما یادم رفت.

مرد روحانی با خوش رویی تعارف کرد که در خانه بیاید تا هر وقت مساله یادش آمد بپرسد. عذر خواهی و خدا حافظی کرد و رفت. کمی که رفت صدا بسته شدن در خانه را شنید. ایستاد و دوباره خودش را به پشت در خانه رسانید. آن قدر ماند تا چراغ اتاق خاموش شد و یقین کرد که دیگر مرد به خواب رفته است. دوباره در زد. مدت زمانی نگذشت که مرد روحانی پشت در آمده و در را باز کرد و گفت: بفرمایید!

گفت: ببخشید! همین الان یادم بود ولی دوباره مساله را فراموش کردم.[۱]

ایشان تعارف بسیار کرد که به داخل خانه برود، اما مرد نپذیرفت و خداحافظی کرد و رفت. کمی که رفت با شنیدن بسته شدن در خانه و خاموش شدن چراغ اتاق، خودش را به پشت در رسانید. مدتی درنگ کرد تا مرد خوابید. برای بار سوم در زد. مرد روحانی با خوش رویی در را باز کرد و تعارف کرد.

مرد گفت: داشتم می رفتم که یادم آمد. مساله را پرسید و روحانی با خوش رویی و بزرگواری تمام پاسخش را داد. تعارف کرد که به داخل برود. اما مرد به آن چه که می خواست رسیده بود. می خواست حلم این مرد روحانی و عالم را بسنجد که تازگی به میبد آمده و در خانه پدری اش ساکن شده بود. او شنیده بود که « علم هر کسی به اندازه حلم اوست». پس می خواست علم این عالم روحانی را بسنجد. حالا با خوشحالی به خانه بر می گشت؛ چرا که دانسته بود که این عالم واقعا عالم است و این همه بردباری و خوش رویی جز از علم او نیست.

[۱] . از کتاب شیخ نارین ، نوشته خلیل منصوری