تقوای حقیقی در کلام امام حسن مجتبی(ع)

samamosبسم الله الرحمن الرحیم

تقوا همان راه هدایتی است که انسان را به کمال می رساند و همان معیار ارزش گذاری و کرامت ابدی انسانی است که در آیات قرآنی بر آن تاکید شده است. نویسنده دراین مطلب با مراجعه به آموزه ها و تعلیمات امام حسن مجتبی(ع) بر آن است تا گوشه ای از حقیقت تقوا را تبیین نماید. با هم این مطلب را از نظر می گذرانیم.

در جست و جوی راه نجات

آدمی از آینده ای که نمی داند و نمی شناسد در هراس است. شاید ترس از مرگ بزرگ ترین و مهم ترین چیزی است که هر شادی در زندگی را به تلخی می کشاند و هر لذتی را در کام تلخ می کند. انسان از آینده خود خبری ندارد، ولی مرگ را می شناسد و حضور بی چون و چرا و قوی آن را در زندگی و پیرامون آن می بیند، گویی مرگ چنان چمباتمه زده است تا هر دم بر آن فرود آید و با نیش سوزان و کارگرش زندگی را خاتمه دهد و طومار آن را در هم پیچید.

با نگاهی به ظاهر زندگی نمی توان دریافت که پس آن چه می گذرد؛ از این روست که بیش تر مردم مرگ را پایان زندگی دانسته و برخی نیز به همین باور نه تنها به پوچی می رسند، بلکه می گویند کاری که می خواهد طبیعت در آخر انجام دهد ما همین الان انجام می دهیم و خود را می کشیم. خودکشی پیامد پوچ گرایی است و خاستگاه پوچ گرایی نیز حس گرایی است که اکنون در غرب نماد علم دانسته شده است. عقلی که غربی از آن دم می زند همین عقل ابزاری و حسی است که بیرون از ماده و حس را نمی توان دریابد و تحلیل کند.

از همین روست که در آیات و روایات اسلامی بر این نکته تاکید شده که اگر وحی الهی نبود عقل انسانی نمی توانست مسیر هدایت را بیابد؛ به ویژه آن که عقل انسانی و فطرت قلبی انسان زیر توده های متراکم توهمات و گناهان دفن و دسیسه شده یا می شود؛ چرا که توده های مردم همین محسوسات را قبول داشته و می پذیرند و ایمانی به غیب پیدا نمی کنند و حتی به مخالفت با باورهایی می پردازند که غیب را افزون بر شهادت اثبات می کند.

وحی به مدد عقل و قلب سالم می آید و آن را بر می انگیزاند و به سمت و سوی تفکرات تجریدی و معقولات ثانوی هدایت می کند و این امکان را می دهد تا فراتر از محسوسات به معلومات تجریدی و معقول ثانوی بیاندیشد و زمینه پذیرش فراتر از آن یعنی معلومات شهودی و وحیانی را به دست آورد. امیرمومنان علی(ع) می فرماید: فَبَعَثَ فِیهِمْ رُسُلَهُ وَ وَاتَرَ إِلَیْهِمْ أَنْبِیَاءَهُ لِیَسْتَأْدُوهُمْ مِیثَاقَ فِطْرَتِهِ وَ یُذَکِّرُوهُمْ مَنْسِیَّ نِعْمَتِهِ وَ یَحْتَجُّوا عَلَیْهِمْ بِالتَّبْلِیغِ وَ یُثِیرُوا لَهُمْ دَفَائِنَ الْعُقُولِ؛ پس خداوند در میان مردمان پیامبرانش را بر انگیخت و به مردمان پیاپی فرستاد تا انسانها را به فطرت انسانى و سرشت انسانیت که همراه با شرف و کرامت است برگردانَد؛ نعمتهاى فراموش‌شده‌ى الهى را به یاد آنها بیاورَد و خِرَدهاى دفن‌شده را مبعوث کند.(نهج البلاغه، خطبه ۱)

پس این وحی الهی است که راه هدایت را نشان می دهد و انسان را به آینده ای امیدوار می کند که پس از مرگ وجود دارد و چشم انسان را به سوی جهان غیب و غیر محسوسات می گشاید. همین وحی با ما می آموزد که چگونه می توان به آن زندگی جاودانه و سعادت و خوشبختی ابدی دست یافت.(بقره، آیات ۱ تا ۵)

خداوند از راه پیامبران انسان را نسبت به زندگی آخرت آگاه ساخته و راه رسیدن به آن را نشان داده است. این گونه است که انسان دریافت که زندگی و حیات مادی و حسی دنیا دارای حکمت و هدفی است که ثمره و میوه آن در آخرت چیده می شود.

این راهی که پیامبران در قالب اسلام و شرایع گوناگون نشان داده و از آن به صراط مستقیم یاد می شود، بر عنصری مهم چون تقوای الهی تکیه دارد که به معنای ترس از خشم خدا و غضب او به سبب مخالفت با دستورها و فرمان های اوست.

اما باید توجه داشت که حقیقت تقوا را کسی درک می کند که علم روشن و یقینی خاصی را داشته باشد. امام حسن مجتبی(ع) می فرماید: وَ اعْلَمُوا عِلْمًا یقینًا أَنـَّکُمْ لَنْ تَعْرِفُوا التُّقى حَتّى تَعْرِفُوا صِفَهَ الْهُدى، وَ لَنْ تُمَسِّکُوا بِمیثاقِ الْکِتابِ حَتّى تَعْرِفُوا الَّذى نَبَذَهُ وَ لَنْ تَتْلُوَا الْکِتابَ حَقَّ تِلاوَتِهِ حَتّى تَعْرِفُوا الَّذى حَرَّفَهُ، فَإِذا عَرَفْتُمْ ذلِکَ عَرَفْتُمُ الْبِدَعَ وَ التَّکَلُّفَ وَ رَأَیتُمْ الْفِرْیهَ عَلَى اللّهِ وَ التَّحْریفَ وَ رَأَیتُمْ کَیفَ یهْوى مَنْ یهْوى؛ به یقین بدانید که شما هرگز تقوا را نشناسید تا آن که صفت هدایت را بشناسید، و هرگز به پیمان قرآن تمسّک پیدا نمى کنید تا کسانى را که دورش انداختند بشناسید، و هرگز قرآن را چنان که شایسته تلاوت است تلاوت نمى کنید تا آنها را که تحریفش کردند بشناسید، هر گاه این را شناختید بدعتها و بر خود بستن ها را خواهید شناخت و دروغ بر خدا و تحریف را خواهید دانست و خواهید دید که آن که اهل هوى است چگونه سقوط خواهد کرد.(تحف العقول ص ۲۲۷)

از این سخن بر می آید که علوم الهی و وحیانی همانند دانه های تسبیح است که یک رشته ای شیرازه آن را تشکیل می دهد و آن ها را در ردیف و جایگاه درست و صحیح آن قرار می دهد تا قابل بهره برداری و استفاده باشد. این شیرازه و رشته وحدت بخش همان ولایت اهل بیت عصمت و طهارت (ع) است. پس کسی که ولایت شناس نباشد به طوری طبیعی از حق و باطل درک درستی نخواهد داشت وحقایق قرآن بر او پوشیده خواهد بود، به ویژه آن که قرآن دارای بطونی است که در قالب اشارات و عبارات و حقایق و لطائف بیان شده است و هر کسی نمی تواند به این بطون برسد. از این روست که جامعه اسلامی با از دست دادن این رشته وحدت بخش، ساختار خود را از دست داد و مطالب قرآنی و حقایق وحیانی هم چون امور متناقض جلوه گر شده تا آن جایی که دیگر نمی تواند راه حلی برای زندگی بشر باشد و بشر دیروز و امروز را به سرانجام مقصد و مقصود رهنمون شود.

به سخن دیگر، راه هدایت در کلام وحیانی است و این کلام زمانی درک می شود که مفسران حقیقی آن را تفسیر کنند، و زمانی قابل اجرا خواهد بود که دانه های حقایق و احکام آن را رشته ولایت به هم پیوند زند و در مقام و موضعی قرار دهد که مصداق عدالت است؛ چرا که اگر بخواهیم هر چیزی را در جایی مناسب آن قرار دهیم باید نخست جای مناسب هر چیزی را بشناسیم و از آن جایی که تنها معصومان(ع) به الهام وحیانی و مانند آن جایی مناسب و حق هر چیزی را می شناسند می بایست به آنان مراجعه کرد.

راز و سر این که امامان بر ولایت تاکید دارند همین است؛ چنان که امام باقر(ع) می فرماید: بُنِی الاِسلام علی الخَمس الصَلوه و الزَکوه و الصَوم و الحَج و الوِلایَه‏ و لَم یناد بشى‏ء ما نُودى بِالوِلایه یوم الغَدیر؛ اسلام بر پنج پایه استوار شده است: نماز، زکات، روزه، حج و ولایت و به هیچ چیز به اندازه آنچه در روز غدیر به ولایت تاکید شده، ندا نشده است. (کافى ۲، ۲۱، ح ۸)

از آن جایی که فاصله میان حق و باطل بسیار کم است، بسیاری از مردم به کوچک ترین لغزش و خطایی خود را از حق دور می کنند و زاویه می گیرند به طوری که در نهایت مسیر دو مسیر متقابل از یک دیگر را می پیمایند. شاید روز اول که در سقیفه زاویه گرفته شد، آن اندازه از حق دور نیافتاده بودند، ولی چون رشته تسبیح را گسستند، دیگر دانه تسبیح چنان پراکنده شد که قابل جمع و گرد آوری نبود و هر کسی حق را در سنت و سیره صحابه ای جست و نتیجه آن شد که تضاد و تناقض رفتاری و گفتاری و فکری و عملی صحابه راه های متناقض و متضادی را در پیش روی آنان گشود تا جایی که گاه از اثبات خلیفه و مشروعیت آن به اجماع اهل حل و عقد سخن گفتند و گاه دیگر از نصب مستقیم فردی و گاه از شورای شش نفره و گاه از نصب سلطنتی و کسروی دم زدند و همه این رفتارها را صحیح و شرعی دانستند در حالی که در تناقض آشکار از یک دیگر است.

تنها ولی الله منصوب از سوی خداوند است که می تواند حق را بشناسد و بیان کند؛ چنان که امام حسن (ع) در بیان کوتاهی فاصله میان حقّ و باطل و خطر هلاکت در ورطه باطل می فرماید: بَینَ الْحَقِّ وَ الْباطِلِ أَرْبَعُ أَصابِعَ، ما رَأَیتَ بِعَینَیکَ فَهُوَ الْحَقُّ وَ قَدْ تَسْمَعُ بِأُذُنَیکَ باطِلاً کَثیرًا؛ بین حقّ و باطل به اندازه چهار انگشت فاصله است، آنچه با چشمت بینى حقّ است و چه بسا با گوش خود سخن باطل بسیارى را بشنوى.(تحف العقول ، ص ۲۲۹)

پس چون ولی الله در خدمت خلق نبود و خود به اختیار آن را طرد کرده و خانه نشین نمودند، دچار هرج و مرج فکری و رفتاری شدند و مصیبتی بزرگ دامن اسلام را گرفت که تا کنون ادامه دارد.

آن حضرت(ع) به مردم هشدار می دهد که به حقیقت ولایت باز گردند و خلافت را به خانه ولی الله برده و او را عنوان رهبر و پیشوای دین و دنیای خویش برگزیند تا نجات یابند. از این روست که می فرماید: إِنَّمَا الْخَلیفَهُ مَنْ سارَ بِسیرَهِ رَسُولِ اللّهِ(صلى الله علیه وآله وسلم) وَ عَمِلَ بِطاعَهِ اللّهِ وَ لَعَمْرى إِنّا لاَعْلامُ الْهُدى وَ مَنارُ التُّقى؛ خلافت فقط از آنِ کسى است که به روش رسول خدا(صلى الله علیه وآله وسلم)برود، و به طاعتِ خدا عمل کند، و به جان خودم سوگند که ما اهل بیت نشانه هاى هدایت و جلوه هاى پرفروغ پرهیزگارى هستیم.(تحف العقول ص ۲۳۳)

اما هشدار ایشان و دیگر معصومان (ع) کارگر نیافتاد و بیشتری امت همان راه باطل خود را ادامه دادند و این خاندان را خانه نشین کردند چنان که یهودیان امت موسی(ع) حضرت هارون(ع) که خلیفه منصوب خدا و پیامبرشان بود خانه نشین ساختند و خواستند او را بکشند(اعراف، آیه ۱۵۰) اینان نه تنها امامان(ع) را خانه نشین کردند بلکه به قتل رسانیده و یا مسموم کردند. در روایت است: ما منا إلا مسمومٌ أو مقتول؛هیچ یک از ما نیست مگر این که یا مسموم یا کشته می شود.(بحارالانوار، علامه مجلسی، ج ۴۵، ص ۱) و هم چنین امام مجتبی(ع) می فرماید: والله ما منّا إلا مقتول شهید؛ به خداسوگند هیچ یک از ما نیست مگر این که مقتول و شهید است.(نگاه کنید: عیون الاخبار، شیخ صدوق، ج ۱، ص ۲۸۷ )

ارزش و اهمیت تقوای حقیقی

تقوا در آموزه های قرآنی مهم ترین هدف در زندگی و رفتار آدمی است؛ یعنی همه عبادات و اعمال آدمی برای این است که انسان به تقوا برسد؛ چرا که هدف از نماز و حج و مانند آن دست یابی به تقواست.(بقره، آیات ۲۱ و ۱۷۹ و ۱۸۳ ؛ انعام، آیه ۱۵۳ و آیات دیگر)

خداوند معیار ارزش گذاری انسان را نیز تقوا دانسته است.(حجرات، آیه ۱۳) امام حسن مجبتی دربیان جایگاه و ارزش تقوا می فرماید: أَلتَّقْوى بابُ کُلِّ تَوْبَه وَ رَأْسُ کُلِّ حِکْمَه وَ شَرَفُ کُلِّ عَمَل بِالتَّقْوى فازَ مَنْ فازَ مِنَ الْمُتَّقینَ؛ تقوا و پرهیزکارى سرآغاز هر توبه اى، و سر هر حکمتى، و شرف و بزرگى هر عملى است، و هر که از با تقوایان کامیاب گشته به وسیله تقوا کامیاب شده است.(تحف العقول ص ۲۳۲)

پس هر کسی که مدعی توبه و استغفار از گناه زشت و بد و خطایی است گام اول در توبه این است که تقوای الهی پیشه گیرد و به هر آن چه خداوند فرمان داده از واجب و حرام توجه و اهتمام ورزد.

هم چنین اگر بخواهیم انسان حکیم را از غیر حکیم بازشناسیم می بایست به رفتارش توجه کنیم، چرا که حکیم کسی که هدفمند و عالمانه و عاقلانه عمل می کند و هرگز منافع پایدار و ابدی را با منافع زودگذر عوض نمی کند و با پیش گرفتن تقوای الهی خود را از خشم ابدی خداوند حفظ و رضایت او را می جوید. از این رو راه شناخت حکیم، همان رفتار تقوایی اوست. هم چنین بر اساس آیات قرآنی از جمله آیه ۱۳ سوره حجرات ارزش و شرافت و کرامت هر انسان تقوا اوست ؛ چنان که بر اساس آیه ۲۷ سوره مائده هر عملی تنها از دارندگان تقوا پذیرفته می شود و هم چنین بر اساس آیات قرآنی از جمله آیات ۱ تا ۵ سوره بقره راه نجات و فلاح و رستگاری ابدی انسان نیز در سایه سار تقوا کسب می شود؛ زیرا متقین هستند که به هدایت های وحیانی گوش جان می سپارند و آن را می پذیرند.

چنان که گفته شد فقدان امام منصوص و منصوب الهی در جامعه و طرد او از مسئولیت رهبری از سوی جامعه اسلامی موجب می شود که جامعه درک درستی از حقایق وحیانی نداشته باشد و این گونه است که در ورطه تناقضات فکری و رفتاری گرفتار می شود و نمی تواند به یک جمع بندی در باره اصول برسد. از آن جایی که تقوای الهی اصل اساسی در رسیدن به فلاح و رستگاری است ، عناصر تحقق بخش آن را به درستی نمی شناسند و در فهم و تعیین مرزها و حدود عوامل تاثیرگذار دچار تناقض فکری و رفتاری می شوند. از جمله این امور می توان به زهد اشاره کرد که برخی آن را با ترک عمل و کار کردن و استعمار الارض و آبادانی زمین که وظیفه خلافتی انسان است(هود، آیه ۶۱) یکسان دانسته است و به ترک همه مسئولیت های فردی و الهی پرداختند.

با همه بی وفایی های امت باز این امامان (ع) هستند که تلاش می کنند به هر شکلی شده مردم را نجات دهند و آنان را در وضعیت فلاکت بار خود رها نسازند. ازاین روست که به تبیین مفاهیم اصلی می پردازند و هر آن چه که اکنون در جوامع اسلامی از حقایق اسلامی برخاسته از کرامت این خاندان است که با همه ظلمی که در حق آنان روا شده امت رابه حال خود رها نکرده و به آموزش غیر مستقیم آنان پرداختند تا از هلاکت و خشم ابدی الهی در امان بمانند. این گونه است که امام حسن(ع) در تعریفی از زهد و دیگر مفاهیم کلیدی می کوشد تا مفهوم حقیقی آنها را در ارتباط با اصل نجات بخش تقوا تبیین و تعریف کند. آن حضرت (ع) می فرماید: « قیلَ لَهُ(علیه السلام) مَا الزُّهْدُ؟ قالَ: أَلرَّغْبَهُ فِى التَّقْوى وَ الزَّهادَهُ فِى الدُّنْیا. قیل: فَمَا الْحِلْمُ؟ قالَ کَظْمُ الْغَیظِ وَ مَلْکُ النَّفْسِ. قیلَ مَا السَّدادُ؟ قالَ: دَفْعُ الْمُنْکَرِ بِالْمَعْرُوفِ؛ از حضرت امام حسن مجتبى(علیه السلام) پرسیده شد که زهد چیست؟ فرمود: رغبت به تقوا و بى رغبتى در دنیا. سؤال شد حلم چیست؟ فرمود: فرو بردن خشم و تسلّط بر نفس. سؤال شد سداد و درستى چیست؟ فرمود: برطرف نمودن زشتى به وسیله خوبى. (تحف العقول، ص ۲۲۵)

این گونه است که آنان حتی در بدترین شرایط مظلومیت امت را یار و مددکار هستند. آن حضرت(ع) راه نجات بشر را در دو کلمه تفکر درست و تقوای واقعی دانسته و می فرماید: أُوصیکُمْ بِتَقْوَى اللّهِ وَ إِدامَهُ التَّفَکُّرِ فَإِنَّ التَّفَکُّرَ أَبُو کُلِّ خَیر وَ أُمُّهُ؛ شما را به پرهیزگارى و ترس از خدا و ادامه تفکّر و اندیشه سفارش مى کنم، زیرا که تفکّر و اندیشه، پدر و مادر تمام خیرات است.(مجموعه ورام ج ۱ ، ص ۵۲)

به هر حال، تقوای حقیقی در سایه رهنمودهای امامان(ع) به دست می آید و کسی که گمان کند با ترک خانه و خاندان عصمت و طهارت(ع) می تواند به تقوای حقیقی دست یابد اشتباه و خطای بزرگی کرده است؛ چرا که حرکت در مدار تقوا زمانی شدنی است که حق و باطل را به درستی شناخته و هر چیزی را در جایی خود قرار دهیم و این شدنی نیست مگر این که عدالت درباره هر چیزی را بدانیم و بشناسیم و این نیز جز به کلام حق و آموزه های وحیانی معصومان(ع) به دست نمی آید. این که در آیات آمده است که عدالت به تقوا نزدیک تر است(مائده، آیه ۸) از آن روست که تقوای الهی به معنای حفظ حدود و مرزها و خطوط قرمز است و این زمانی شدنی است که حدود و مرزهای هر چیزی را بشناسیم تا آن را در جایی خود قرار دهیم، پس ارتباط تنگاتنگی میان عدالت و تقوای الهی است. اگر کسی بخواهد تقوا داشته باشد بایدعدالت داشته باشد و عدالت زمانی شدنی است که حدود و مرزهای هر چیزی را بدانیم و بشناسیم و جایگاه حق و مناسب هر چیزی را بدانیم. این تنها با راهنمایی معصوم(ع) شدنی است. پس می توان گفت که کسب تقوا و عدالت بی معصوم(ع) شدنی نیست. این همان چیزی است که امام حسن(ع) و دیگران بارها بر آن تاکید داشته اند و امام باقر(ع) ولایت را نخ تسبیح همه احکام و قوانین و افکار و مانند آن دانسته است.