بهشت عاقل عالم و دوزخ سفیه جاهل

کهکشان

بسم الله الرحمن الرحیم

از نظر آموزه های وحیانی قرآن، کسانی وارد بهشت می شوند که «عاقل عالم» باشند؛ وگرنه «سفیه جاهل» به دوزخ می رود. این بدان معناست که هیچ عاقل عالمی در دوزخ نیست؛ چنان که هیچ سفیه جاهلی در بهشت نیست؛ زیرا از نظر قرآن، عاقل با تعقل و دست یابی به علم و عمل به آن به طور طبیعی خود را از دوزخ می رهاند؛ اما کسی که عقل و علم او فایده ای ندارد، در حقیقت از عقل و علم حقیقی محروم است و آن چه را داراست، چیزی جز سفاهت و جهالت و نادانی نیست.

پس از نظر قرآن، دو شرط لازم است تا انسان وارد بهشت شود: عقل و علم؛ چنان که فقدان آن دو موجب می شود تا شخص به دوزخ برود و از بهشت محروم شود.

حقیقت عقل و علم از نظر قرآن

از نظر قرآن، «عقل» فعالیتی است که «نفس انسانی» در مرتبت «فؤاد» با ابزاری به نام «قلب» انجام می دهد؛ زیرا نفس انسانی دارای قوا و توانایی هایی است که هر یک بیانگر «صفتی» از «صفات حسنای الهی» است. صفاتی چون «سمع و بصر» یعنی شنوایی و بینایی از قوای نفس انسانی است.

البته از نظر قرآن، «نفس» انسانی در همه عوالم و نشئات نیازمند ابزاری به نام «بدن» برای بهره مندی از «قوت و توان» خویش است. این بدن ها شامل بدن های خاکی مادی دنیوی، بدن مثالی برزخی و بدن نوری اخروی برای اهل بهشت است که با توجه به درجات افراد انسانی از ساختاری همانند «لؤلؤ، مرجان، یاقوت» و مانند آن ها برخوردار است که می توان آن را بسیار شفاف و شیشه ای دانست.

نفس انسانی در زندگی دنیوی همان طوری که برای «سمع و بصر» از ابزارهای بدنی چون «چشم و گوش» استفاده می کند، برای «قوت فؤاد» از «قلب» بهره می برد. قوت فؤاد نفس انسانی، مسئولیت اصلی «شناختی و گرایشی» را به عهده دارد و «صدق و کذب» و حکم و داوری بر عهده اوست.(نجم، آیه ۱۱)

خدا درباره قوای نفس انسانی و مسئولیت انسان درباره «شیوه» استفاده از آن می فرماید: وَلَا تَقْفُ مَا لَیْسَ لَکَ بِهِ عِلْمٌ إِنَّ السَّمْعَ وَالْبَصَرَ وَالْفُؤَادَ کُلُّ أُولَئِکَ کَانَ عَنْهُ مَسْئُولًا؛ و چیزى را که بدان علم ندارى دنبال مکن!؛ زیرا درباره هریک از قوای شنوایی و بینایی و فؤاد مسئول عنه هستند و انسان می بایست نسبت به آنها پاسخ دهد. (اسراء، آیه ۳۶)

در این آیه به روشنی و صراحت بیان می شود که «علم» ارتباطی به قوای «سه گانه نفس» یعنی شنوایی و بینایی و فؤاد دارد؛ و انسان اگر از طریق این قوای نسبت به چیزی «علم» نیافته و «حکم قطعی صدق و کذب» از سوی «فؤاد» صادر نشده است، نمی تواند به آن چیز گرایش یابد و دنبال آن برود؛ زیرا اگر چنین عملیاتی انجام نشده باشد، چیزی که در اختیار انسان است، همان «عدم علم» است.

هم چنین در این آیه به انسان هشدار داده می شود که قوایی در اختیار «نفس» است که می تواند با آن «علم» به دست آورد؛ پس اگر چنین کاری نکند، باید پاسخگو نعمت هایی الهی باشد که آن را به کار نگرفته است تا عالمانه گرایش هایش را ساماندهی و عمل کند. آن کسی که «مسئول» است، نفس انسانی ، و آن چیزی که درباره آن از انسان و نفس انسانی پرسش و سوال می شود، قوای سه گانه اصلی نفس است.

از نظر قرآن، «قوت فؤاد نفس انسانی» با «قلب» عملیاتی را انجام می دهد که از آن ها به «تعقل و تفقه» یاد می شود. خدا به صراحت در این باره می فرماید: فَلَمْ یَسِیرُوا فِی الْأَرْضِ فَتَکُونَ لَهُمْ قُلُوبٌ یَعْقِلُونَ بِهَا أَوْ آذَانٌ یَسْمَعُونَ بِهَا فَإِنَّهَا لَا تَعْمَى الْأَبْصَارُ وَلَکِنْ تَعْمَى الْقُلُوبُ الَّتِی فِی الصُّدُورِ؛ آیا در زمین گردش نکرده‏ اند تا قلوبى داشته باشند که با آن تعقل کرده یا گوشهایى که با آن بشنوند؛ زیرا در حقیقت بصرها کور نیست؛ لیکن قلوبی که در سینه‏ هاست کور است. (حج، آیه ۴۶)

در این آیه به صراحت بیان می شود که «قلب» فعالیتی به نام «تعقل» را دارد که نفس انسانی باید با بهره گیری از «قلب» آن عملیات «تعقل» را انجام دهد. از نظر قرآن، خروجی «عملیات تعقل قلب» همان «تفکر» و اندیشیدن و اندیشه است که بیان خواهد شد.

هم چنین از قرآن به دست می آید که «بصر» کور نمی شود؛ زیرا «قوای نفس» تغییر می کند، اما «تبدیل» و «تحویل» در آن را نمی یابد؛ زیرا سنت الهی بر این قرار گرفته است که «نفس و قوای آن» با هر فعالیت فجور و گناهی که انجام می دهد، «تغییر» می یابد(رعد، آیه ۱۱؛ انفال، آیه ۶۳؛ نساء، آیه ۱۱۹)، اما «تبدیل» نشود. این «تغییر نفس و قوای آن» به شکل «دسیسه» و دفن شدن، «طبع»، «ختم» و مانند آن ها خواهد بود(بقره، آیه ۷؛ شمس، آیات ۷ تا ۱۰ و آیات دیگر)؛ ولی این گونه نیست که «بصر» و بینایی به عنوان «قوای نفس» به «عمی» تبدیل یابد.

البته از این آیه ۴۶ سوره حج و آیات دیگر قرآن به دست می آید که «بصر» به عنوان قوت بینایی نفس انسانی ممکن است در مرتبه «قلب» یعنی ابزاری دچار تبدیل شود و «قلب در سینه» گرفتار کوری و«عمی» شود.

به سخن دیگر، همان طوری که «بینایی و شنوایی و سمع و بصر نفس» «تبدیل» نمی شود، چنین اتفاقی برای «فواد» نمی افتد؛ بلکه همان طوری که «گوش» «کر» می شود، یا «چشم» کور می شود، چنین «کوری» برای «قلب» اتفاق می افتد؛ زیرا «قلب در سینه» ابزاری برای «نفس و مرتبت فواد» است.

هم چنین در این آیه به صراحت بیان شده است که «تفکر و اندیشیدن» و خروجی آن «فکر و اندیشه» فعالیت مستقیم «قلب» نیست؛ بلکه قلب فعالیتی به نام «تعقل» دارد که نتیجه و خروجی آن «اندیشیدن» است.

به سخن دیگر، از نظر قرآن، اندیشه و فکر فرآیند عملیاتی پیچیده برای «قوای نفس» و «ابزارهای قوای نفس» است. به این معنا که نفس با استفاده از «قوای شنوایی و بینایی و فؤاد» از ابزارهای «اذن و گوش برای سمع و شنوایی» ، «عین و چشم برای بصر و بینایی» و «قلب برای فواد ؛ یعنی شناسایی، ارزیابی و گرایش» استفاده می کند.

پس از نظر قرآن، «قلب در صدر و سینه» در خدمت «فواد» است فعالیتی را انجام دهد که «تفکر» و اندیشیدن است؛ خروجی آن چیزی به نام «فکر و اندیشه» است. اگر فکر و اندیشه امری کلی و جامع به شکل قانون باشد، «علم» است و اگر ناظر به جزئیات هم باشد «معرفت» است. البته در اصطلاح قرآنی به هر دو اندیشه کلی و جزیی، «علم» گفته می شود؛ زیرا علم ، حکم قطعی است که فواد نفس پس از «فعل و انفعالات» انجام می دهد.

از آیات قرآنی به دست می آید که «تفکر» بیش تر ناظر به «آیات» است؛ به این معنا که «نفس انسانی» با استفاده از «قوای خویش» از «آیات» بهره می گیرد و آن را «آینه و نشانه» برای کشف ملکوت و حقیقت می کند.

به نظر می رسد که «قلب» به عنوان «ابزار فواد نفس» دو کارکرد متفاوت و متمایز دارد: ۱. تعقل ، ۲. تفقه.

درباره تعقل قلب می توان به همین آیه ۴۶ سوره حج استنادکرد که خدا می فرماید: فَتَکُونَ لَهُمْ قُلُوبٌ یَعْقِلُونَ بِهَا؛ اما درباره فعالیت دیگر قلب به نام «تفقه» خدا می فرماید: وَلَقَدْ ذَرَأْنَا لِجَهَنَّمَ کَثِیرًا مِنَ الْجِنِّ وَالْإِنْسِ لَهُمْ قُلُوبٌ لَا یَفْقَهُونَ بِهَا وَلَهُمْ أَعْیُنٌ لَا یُبْصِرُونَ بِهَا وَلَهُمْ آذَانٌ لَا یَسْمَعُونَ بِهَا أُولَئِکَ کَالْأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ أُولَئِکَ هُمُ الْغَافِلُونَ ؛ و در حقیقت بسیارى از جنیان و آدمیان را براى دوزخ آفریده‏ ایم؛ چرا که قلوبی دارند که با آن تفقه نمى کنند و چشمانى دارند که با آنها نمى ‏بینند و گوشهایى دارند که با آنها نمى ‏شنوند. آنان همانند چهارپایان، بلکه گمراه‏ ترند! آرى آنها همان غافل‏ماندگانند. (اعراف، آیه ۱۷۹)

«فقه» به معنای «ژرف اندیشی» است. بنابراین، از کارکردهای «قلب» این است که «تفقه» کرده و با «ژرف اندیشی» از ظاهر و ملک به باطن و ملکوت برسد.

با دقت در آیه به دست می آید که اگر نفس انسانی از قوای بینایی و شنوایی و فوادی خویش به درستی بهره نگیرد، در سطح چارپایان خواهد بود. این بدان معناست که دوزخیان کسانی هستند که از قوای نفس خویش به درستی بهره نگرفته اند؛ زیرا اگر از این قوای بینایی و شنوایی و فوادی و ابزارهای آن بهره می گرفتند، می توانستند از سطح ظاهر بگذرند و همانند چارپایان مسایل و موضوعات را نمی بینند و تحلیل نکنند، بلکه دارای تحلیلی ژرف تر باشند که از آن به «فقاهت» یاد می شود.

از آن چه بیان شد، می توان گفت که «تعقل» مرتبه ای بالاتر از «تفقه» است؛ زیرا از نظر قرآن، تعقل نسبت به «آیات» است که «قلب» آن را انجام می دهد و به نوعی شناخت و داوری دست می یابد؛ در حالی که «تفقه» عام تر و ضعیف تر از «تعقل» است.

هم چنین می توان گفت که «تعقل» کار «نفس انسانی» است(حج، آیه ۴۶)، در حالی که «تفقه» به جنیان نیز نسبت داده می شود.(اعراف، آیه ۱۷۹)

هم چنین از قرآن به دست می آید که جنیان، «قلب» دارند که با آن در سطح «تفقه» می اندیشند و هرگز به سطح «تعقل» نمی رسد. از همین روست که در آیه ۴۶ سوره حج «تعقل» را به «قلب انسانی» نسبت می دهد؛ و در آیه ۱۷۹ سوره اعراف، «تفقه» را به «قلب انسان و جن» نسبت می دهد.

بنابراین، از نظر قرآن، انسان و جنی که دارای «قلب» هستند، می بایست خود را نجات دهند. از نظر قرآن، همین سطح «تفقه» برای نجات انسان و جن از دوزخ کفایت می کند، ولی چون «قلب» بسیاری از جن و انسان گرفتار «عمی و کوری» است، نمی تواند «فقاهتی» داشته باشد که آنان را نجات دهد.

نتیجه آن که از نظر قرآن، به یقین و اولویت «عاقل» به معنای «قلبی که تعقل می کند »، موجب نجات و رهایی انسان از دوزخ و رفتن وی به بهشت است.

البته قرآن بیان می کند که حتی کم تر از این «سطح» نیز می تواند موجب نجات از دوزخ و رفتن به بهشت باشد؛ زیرا از نظر قرآن، «فقیه» یعنی «قلبی که تفقه می کند» و ژرف می اندیشد، او نیز می تواند از دوزخ رها و به بهشت در آید.

این سطح نازل فعالیت «قلب» برای «جن وانسان » فراهم است و همین میزان نیز می تواند عامل رهایی از دوزخ و ورود به بهشت باشد.(اعراف، آیه ۱۷۹)

از همه آن چه بیان شد، معلوم می شود که انسان و جن دارای «قوا و توانایی هایی» هستند که برای آنان «علم» را فراهم می آورد؛ زیرا «علم» برآیند فعالیت های «تعقلی و تفقهی» قلب است.

البته از نظر قرآن، «علم» تنها از این طریق به دست نمی آید؛ زیرا «علوم» دیگری است که از طریق دیگری هم چون «وحی» برای انسان ایجاد می شود و نمی توان علم را محدود به «فعالیت های نفس» دانست. از همین روست که در قرآن از علم «وحیانی» نیز سخن به میان آمده است که در کنار «تعقل» قرار می گیرد؛ چنان که خدا درباره علل دوزخی شدن افراد به این نکته اشاره می کند و می فرماید: قَالُوا لَوْ کُنَّا نَسْمَعُ أَوْ نَعْقِلُ مَا کُنَّا فِی أَصْحَابِ السَّعِیرِ ؛ و گویند: اگر شنیده های وحیانی را پذیرفته بودیم یا خودمان تعقل کرده بودیم، در میان دوزخیان نبودیم. (ملک، آیه ۱۰)

از نظر قرآن، بسیاری از علوم است که از طریق «تعقل قلب» دست یافتنی نیست؛ زیرا از علوم غیب هستند که تنها از طریق «سمع و شنوایی» به دست می آید که «وحی» مسئولیت انتقال این علوم را از طریق پیامبران به عهده دارد؛ خدا درباره این دسته علوم که پیامبر(ص) به مردمان می رساند می فرماید: وَأَنْزَلَ اللَّهُ عَلَیْکَ الْکِتَابَ وَالْحِکْمَهَ وَعَلَّمَکَ مَا لَمْ تَکُنْ تَعْلَمُ؛ و خدا بر تو کتاب و حکمت نازل کرد و تعلیم داد آن چه را نمی توانستی بدانی.(نساء، آیه ۱۱۳) هم چنین می فرماید: کَمَا أَرْسَلْنَا فِیکُمْ رَسُولًا مِنْکُمْ یَتْلُو عَلَیْکُمْ آیَاتِنَا وَیُزَکِّیکُمْ وَیُعَلِّمُکُمُ الْکِتَابَ وَالْحِکْمَهَ وَیُعَلِّمُکُمْ مَا لَمْ تَکُونُوا تَعْلَمُونَ ؛ همان طور که در میان شما فرستاده‏ اى از خودتان روانه کردیم که آیات ما را بر شما مى‏ خواند و شما را تزکیه می کند و به شما کتاب و حکمت مى ‏آموزد و آنچه را می آموزد که نمى‏ توانستید بدانید.(بقره، آیه ۱۵۱)

بنابراین، علوم انسانی به دو دسته «تعقلی و استماعی» تقسیم می شود که همان «عقلی و نقلی» است؛ همین علوم موجب نجات انسان از دوزخ و ورود به بهشت است؛ در حالی که بیش تر انسان ها از این دو روش بهره نمی گیرند و درهمه سطح «چارپایان» بلکه پایین تر از چارپایان باقی می مانند؛ چنان که خدا می فرماید: أَمْ تَحْسَبُ أَنَّ أَکْثَرَهُمْ یَسْمَعُونَ أَوْ یَعْقِلُونَ إِنْ هُمْ إِلَّا کَالْأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ سَبِیلًا ؛ یا گمان دارى که بیشترشان مى ‏شنوند یا تعقل می کنند، آنان جز مانند ستوران نیستند، بلکه گمراه‏ ترند. (فرقان، آیه ۴۴)

البته خدا در قرآن گاه در کنار «سمع و شنوایی» یعنی همان علوم نقلی، به جای «تعقل» ، «قلب» را به کار می برد؛ زیرا قلب ابزار «تعقل» است؛ از همین رو می فرماید: إِنَّ فِی ذَلِکَ لَذِکْرَى لِمَنْ کَانَ لَهُ قَلْبٌ أَوْ أَلْقَى السَّمْعَ وَهُوَ شَهِیدٌ ؛ قطعا در این عقوبتها تذکری است براى هر صاحبدل و آن است که شنوایی را القاء می کند و خوب می شنود.(ق، آیه ۳۷)

سفاهت و جهالت دوزخیان

از نظر قرآن، کسانی که از «عقل و علم» و بلکه حتی «علم در سطح تفقه» که هم علم سطح جنیان است، بهره نمی گیرند، خود را برای دوزخ آماده می کنند.

خدا به صراحت از کسانی که «قلب» ایشان به اموری «تغییر» یافته و مثلا «مختوم» شده، یاد می کند و می فرماید که آنان «سفیه» و گرفتار «سفاهت» هستند. البته از آن جایی که چنین افرادی قدرت «تشخیص» خود را از دست داده و تحلیل و تبیین های آنان وارونه است به طور طبیعی خود را «عاقل» و دیگران را «سفیه» می دانند و توصیه هایی نیز از روی «عدم علم» می کنند که خیلی زیانبار است.(بقره، آیات ۷ تا ۱۵)

از نظر قرآن، «تعقل و تفقه قلب» انسان را به ایمان می رساند و موجبات نجات و رهایی از دوزخ و ورود به بهشت می شود؛ اما «سفیه» که «قلب» را مختوم یا مطبوع کرده و از خلقت طبیعی و فطری آن دور ساخته و تغییر شکل داده است، به طور طبیعی نمی تواند از «علوم» عقلی و نقلی بهره مند شود. این گونه است که از «دین اسلام» به عنوان صراط مستقیم دست یابی به همه کمالات و اتمام کمالات دور می شود و به مخالفت با آن می پردازد.

خدا در قرآن می فرماید که برای شناخت «قلب سلیم» از «قلب مریض» که به انواع مرض ها چون «رین و عمی و طبع و ختم و کنون» گرفتار است، می توان به نوع انتخاب و گرایش های فرد مراجعه کرد. پس اگر شخص به اسلام ایمان آورد و بر اساس آن عمل کند، به طور طبیعی دارای «قلب سلیم» است(صافات، آیات ۸۴ تا ۸۷؛ شعراء، آیات ۸۹ و ۹۰)؛ اما کسی که بر خلاف اسلام باشد یا از آن روگردان شود، به طور طبیعی «قلب مریض» دارد که به جای «تعقل» ، «سفاهت» می ورزد؛ زیرا سفاهت به معنای رفتار و کرداری بر اساس هواهای نفسانی و به دور از «تعقل» است. خدا می فرماید: وَمَنْ یَرْغَبُ عَنْ مِلَّهِ إِبْرَاهِیمَ إِلَّا مَنْ سَفِهَ نَفْسَهُ وَلَقَدِ اصْطَفَیْنَاهُ فِی الدُّنْیَا وَإِنَّهُ فِی الْآخِرَهِ لَمِنَ الصَّالِحِینَ ؛ و چه کسى جز آنکه به نفس وی گرفتار سفاهت است، از آیین ابراهیم روى برمى‏ تابد و ما او را در این دنیا برگزیدیم و البته در آخرت نیز از شایستگان خواهد بود. (بقره، آیه ۱۳۰)

خدا در این آیه سفیه را کسی می داند که «نفس» خود را به سوی می برد که از حقیقتی چون اسلام دور می شود. پس سفاهت رفتاری است که شخص انجام می دهد. این رفتار از آن جایی که بر خاسته از «تعقل قلب» یا «تفقه قلب» نیست، سفیهانه دانسته شده است.

از همین روست که خدا قتل فرزندان که بر اساس «عدم علم» انجام می شود، به عنوان رفتاری «سفیهانه» معرفی می کند و می فرماید: قَدْ خَسِرَ الَّذِینَ قَتَلُوا أَوْلَادَهُمْ سَفَهًا بِغَیْرِ عِلْمٍ وَحَرَّمُوا مَا رَزَقَهُمُ اللَّهُ افْتِرَاءً عَلَى اللَّهِ قَدْ ضَلُّوا وَمَا کَانُوا مُهْتَدِین؛ کسانى که از روى سفاهت و نادانى فرزندان خود را کشته‏ اند و آنچه را خدا روزیشان کرده بود از راه افترا به خدا حرام شمرده‏ اند، سخت زیان کردند. آنان به راستى گمراه شده و هدایت نیافته‏ اند. (انعام، آیه ۱۴۰)

پس بر اساس این آیه از قرآن، «سفاهت» غیر از «علم» است؛ مگر آن که گفته شود که «عدم علم» قید توضیحی است که در این صورت «سفاهت با عدم علم» یکی می شود؛ اما اگر قید توضیحی نباشد، می توان گفت که «سفاهت» ، غیر از «نادانی و عدم علم» است.

یکی از واژگان پر تکرار قرآن، واژه «جهل و جهالت» است. این واژه در بسیاری از موارد به معنای «عدم تعقل» به کار رفته است و کم تر به معنای «عدم علم» است؛ زیرا در قرآن، افزون بر این که «لایعقلون» به کار می رود، «جاهل» به معنای «بی خردی و بی تعقلی» نیز به کار می رود.

البته می توان گفت که فرقی میان «سفاهت» و «جهالت» است؛ زیرا سفاهت ناظر به «رفتار و عمل» سفیهانه است؛ در حالی که جهالت ناظر به حوزه «اندیشه و انگیزه» است. به این معنا که جاهل کسی است که «تعقل قلبی» ندارد و بنابراین، دنبال «علم» نمی رود و رفتار «عملی» او نیز مبتنی بر «هواهای نفسانی» و «امور ظنی» است.

به سخن دیگر، «جهالت» در اندیشه و انگیزه خودش را نشان می دهد؛ در حالی که «سفاهت» بیش تر در رفتار خودنمایی می کند.

عقل بندگی و علم نوری

از نظر آموزه های وحیانی قرآن و بر اساس آیات و روایات می توان گفت که «علم» می تواند «علم ظلمانی» یا «علم نورانی» باشد. چنان که «عقل» نیز می تواند «عقل بندگی» یا «عقل بردگی» باشد.

امام صادق(ع) می فرماید: «أَلْعِلْمُ نُورٌ یَقْذِفُهُ اللّهُ فِى قَلْبِ مَنْ یَشآءُ؛ علم، نورى است که خداوند به قلب هر کس که بخواهد پرت می کند و مى افکند.( مصباح الشریعه، ص ۱۶؛ منیهالمرید، ص ۱۴۸و ۱۶۷؛ بحارالانوار، ج ۱، ص ۲۲۴؛ مشکاهالانوار، ص۳۲۵)

پس آن علمی که نور نیست، باید علم ظلمانی باشد که انسان را از خدا دور می کند؛ بنابراین، چنین کسی اصولا عالم نیست و گمان علم کرده است، از همین روست که به عنوان «جاهل» به دوزخ می رود؛ چنان که مردمان عصر جاهلیت این گونه با همه علوم مادی که داشتند به دوزخ رفتند.

هم چنین «عقل» که انسان را نجات می دهد، عقلی است که امام صادق(ع) فرموده است. در روایت است: قُلْتُ لَهُ مَا الْعَقْلُ قَالَ مَا عُبِدَ بِهِ الرَّحْمَنُ وَ اکْتُسِبَ بِهِ الْجِنَانُ قَالَ قُلْتُ فَالَّذِی کَانَ فِی مُعَاوِیَهَ فَقَالَ تِلْکَ النَّکْرَاءُ تِلْکَ الشَّیْطَنَهُ وَ هِیَ شَبِیهَهٌ بِالْعَقْلِ وَ لَیْسَتْ بِالْعَقْلِ؛ از حضرت صادق (علیه‌السلام) سؤال شد: «عقل چیست؟» فرمود: عقل آن است که به وسیله آن خداى رحمان پرستش شود و بهشت به دست آید. راوى گوید: عرض کردم: «پس آن‏چه معاویه داشت چه بود؟» حضرت فرمود: آن نیرنگ است، آن شیطنت است! آن نمایش عقل را دارد، ولى عقل نیست.( الکافی، ثقه الإسلام کلینى،‏ ج۱، ص۱۱)

امیرمومنان امام علی نیز می فرماید: الْعَقْلُ یَهْدِی وَ یُنْجِی وَ الْجَهْلُ یُغْوِی وَ یُرْدِی؛ خرد ، هدایت می‌کند و نجات می‌بخشد ، و جهل، گمراه می‌سازد و پَست می‌گرداند.( غرر الحکم و درر الکلم، تمیمى آمدى، ص۱۲۴)

در این روایت «عقل و جهل» به عنوان نقیضین معرفی شده اند؛ چنان که بر اساس روایات بسیار «کتاب عقل و جهل» اصول کافی این گونه سامان یافته تا معلوم شود که مراد از «جهل» نقیض «عقل» است، نه «جهل» ضد «علم».

از نظر قرآن، عاقل دنبال علم می رود و از نورانیت آن بهره مند می شود و اجازه نمی دهد تا هواهای نفسانی چون غضب و شهوت مهار نفس را در دست گیرد و او را به هر سو برد(نازعات، آیه ۴۰)؛ در حالی که جاهل و سفیه دنبال علم نمی روند، بلکه بر اساس ظنون و هواهای نفسانی عمل می کنند و به دوزخ می روند.(نجم، آیه ۲۳)

سخن در این باره بسیار است ولی در این جا به همین میزان بسنده می شود.