بستن دیده دل بر گناه

بسم الله الرحمن الرحیم

از نظر آموزه های وحیانی قرآن، یکی از بزرگ ترین عامل گرفتاری انسان، عدم مدیریت و مهار قوای «شنوایی و بینایی و ادراکی» است؛ زیرا «سمع و بصر و فواد» دریچه شناختی انسان نسبت به بیرون است که گرایش های انسانی را نیز به طور مستقیم و غیر مستقیم تحت تاثیر قرار می دهد تا جایی که انسان ها در بند و اسیر «شنیده ها و دیده ها» هستند؛ از همین روست که باباطاهر همدانی می سراید:

زدست دیده و دل هر دو فریاد

که هر چه دیده بیند، دل کند یاد

بسازم خنجری نیشش ز فولاد

زنم بر دیده تا دل گردد آزاد.

از نظر قرآن، خوب است که انسان «گوش و چشم» را فروبندد، ولی آن چه مهم است، فروهشتن و فروبستن، «دیده و چشم» نیست، بلکه فروهشتن «دیده دل» است؛ اگر اگر دیده سر و چشم ظاهر بسته شود، دلیل نمی شود که «دل» از آن یاد نکند و تنها با بستن دیده سر و چشم ظاهر، دیده دل نیز بسته شود و انسان به هدف برسد؛ بلکه به نظر می رسد که بسیاری از مردم با آن که «دیده سر و چشم» بر گناه مثلا نامحرم می بندند؛ ولی «دیده دل» هم چنان می بیند و این گونه «عاشق دلداده» در بیداری و خواب و دنیا و آخرت هم چنان گرفتار «تعلقات» است؛ هر چند که «متعلق» از دست رفته است و مثلا «شوهر کرده» یا «مرده» است.

از همین روست که خدا در آیات قرآنی بر این امر تاکید دارد که انسان می بایست از «تعلقات» رها شود؛ زیرا رهایی از «متعلق» به تنهایی نمی تواند انسان را آزاد و رها سازد. این گونه است که بسیاری از گناهان نه با «دیده سر» بلکه با «دیده دل» انجام می شود و با آن که معشوقه از دیده سر رفته، شخص هم چنان گرفتار است و مجنون وار به این سو و آن سو می رود و از تعادل روانی و شخصیتی خارج می شود.

از دل نرود هر آن چه از دیده برفت

از نظر آموزه های وحیانی قرآن، آن چه بر مومنان واجب شرعی است، «غض البصر» که بارها در آیات قرآنی به عنوان واجب و از صفات مومن دانسته شده است. خدا در قالب آموزه دستوری و حکم شرعی می فرماید: قُلْ لِلْمُؤْمِنِینَ یَغُضُّوا مِنْ أَبْصَارِهِمْ … وَقُلْ لِلْمُؤْمِنَاتِ یَغْضُضْنَ مِنْ أَبْصَارِهِنَّ ؛ بگو به مردان مومن آن که «بصرهایشان» را فروهشتید… و بگو به زنان مومن آن که بصرهایشان را فروهشتید.(نور، آیات ۳۰ و ۳۱)

از نظر قرآن، یکی از تکالیف واجبی که بر گردن مردان و زنان مومن است، «غضّ البصر» است. واژه «غض» مضاعف با تشدید «ضاد» به معنای «خفض» و پایین آوردن و «صرف» و منصرف شدن آمده است. در ترجمه های کهن فارسی از آن به «فروهشتن» تعبیر شده است؛ زیرا «هشت» در برابر «هفت» است؛ زیرا همان طوری که در شکل ریاضی این اعداد می توان دید، هفت حالت باز به سمت بالا ، و هشت حالت باز به سمت پایین است. بر این اساس، فروهشتن، به معنای بستن نیست، بلکه بازبودن به سمت زمین و پایین است؛ به این معنا که شخص ممکن است مثلا چشم خود را باز نگه دارد، ولی در همان حال به سمت پایین نگه می دارد؛ این در حالی است که ممکن است شخصی سر به زیر و چشم باز به سمت زمین باشد و به صورت شخص نگه نکند. کسانی که در برابر بزرگان قرار می گرفتند، هماره سعی می کردند تا سر به زیر و چشم فروهشته باشند تا هر چه فرمان می دهد با چشم باز آن را بپذیرند؛ زیرا چشم بستن در پیشگاه بزرگان جرم بود، همان طور که نگریستن به صورت آنان جرم تلقی می شد.

البته در فرهنگ قرآنی، واژه «غض» تنها برای «خفض» دیده به کار نرفته است؛ بلکه به صراحت خدا درباره «غضّ الصوت» سخن به میان آورده و در حکم حکمیانه ای می فرماید: انَّ الَّذِینَ یَغُضُّونَ أَصْوَاتَهُمْ عِنْدَ رَسُولِ اللَّهِ أُولَئِکَ الَّذِینَ امْتَحَنَ اللَّهُ قُلُوبَهُمْ لِلتَّقْوَى لَهُمْ مَغْفِرَهٌ وَأَجْرٌ عَظِیمٌ؛ کسانى که پیش پیامبر خدا صدایشان را فرو مى ‏کشند و پایین می آورند، همان کسانند که خدا دلهایشان را براى پرهیزگارى امتحان کرده است آنان را آمرزش و پاداشى بزرگ است. (حجرات، آیه ۳)

پس پایین آوردن صوت و صدا در مجلس پیامبر(ص) به عنوان یک حکم الهی در آیه مطرح می شود؛ البته این حکم اختصاص به این مجلس ندارد، بلکه مومن می بایست در رفتار اجتماعی و مجالس این رویه و شیوه را در پیش گیرد و «غض الصوت» داشته باشد؛ چنان که در آموزه های دستوری حکمیانه لقمان حکیم آمده است: وَاقْصِدْ فِی مَشْیِکَ وَاغْضُضْ مِنْ صَوْتِکَ إِنَّ أَنْکَرَ الْأَصْوَاتِ لَصَوْتُ الْحَمِیرِ؛ و در راه‏ رفتن خود میانه‏ رو باش و صدایت را فروکش! که بدترین آوازها بانگ خران است. (لقمان، آیه ۱۹)

چنان که گفته شد ، از دیگر معانی که در عربی برای کلمه «غضّ» گفته شده ، «صرف و انصراف» است، به طوری که چشم از سمت چیزی به سوی چیز دیگری متمایل شود تا جایی که دیگر آن را در معرض دیده خویش نبیند؛ مثلا هنگام مواجه مرد با زن نامحرم به جای آن که به او نگاه کند، چشم خویش را به سمت چیزی دیگر متوجه کرده و آن را از زن منصرف دارد.

البته به نظر می رسد که بهترین عمل در برابر زنان نامحرم آن است که انسان به جای «صرف» به همان «خفض» بسنده کند؛ زیرا ضمن فروهشتن دیده ، بی احترامی به طرف مقابل نکرده و او را «هیچ» نمی انگارد، بلکه ضمن احترام و تکریم از تاثیر نگاه به نامحرم که تیرهای شیطانی است این گونه خود را حفظ و قلب را به امری دیگر «مصروف» می دارد.

نکته دیگر که می بایست به آن اهتمام شود که در ترجمه های فارسی از آن «غفلت» شده است، «غض البصر» است، نه «غض العین»؛ یعنی خدا از مومنان می خواهد که هنگام مواجه با زن و مرد نامحرم «بصر» را «غض» کنند، نه آن که «عین و چشم سر» را «غض» نمایند.

در فرهنگ قرآنی «بصر» به معنایی «بینایی» و «سمع» به معنایی شنوایی است؛ انسان در دنیا با «عین و چشم» سر و با «اذن و گوش» سر می بیند و می شنود.

باید توجه داشت که «دیدن و شنیدن» هر چند که در حالت عادی با «عین و اذن» و چشم و گوش انجام می شود و آن ها ابزارهای بینایی و شنوایی انسان هستند؛ ولی تنها ابزارهای انسان در دیدن و شنیدن نیست؛ چنان که خدا در قرآن به صراحت ، از «بصر قلب» سخن به میان می آورد و آن را به دو حالت متضاد «بینایی و کوری» و متقابل «بینایی و نابینایی» وصف می کند؛ چنان که خدا به صراحت می فرماید: أَفَلَمْ یَسِیرُوا فِی الْأَرْضِ فَتَکُونَ لَهُمْ قُلُوبٌ یَعْقِلُونَ بِهَا أَوْ آذَانٌ یَسْمَعُونَ بِهَا فَإِنَّهَا لَا تَعْمَى الْأَبْصَارُ وَلَکِنْ تَعْمَى الْقُلُوبُ الَّتِی فِی الصُّدُورِ ؛ آیا در زمین گردش نکرده‏ اند تا دلهایى داشته باشند که با آن بیندیشند یا گوشهایى که با آن بشنوند؛ در حقیقت ابصار کور نیست، لیکن دلهایى که در سینه‏ هاست، کور است. (حج، آیه ۴۶)

پس از نظر قرآن، ممکن است چشم ظاهری سالم باشد و «بینایی و بصیرت» داشته باشد؛ ولی قلب های که در سینه های آنان است به اسباب «بصیرت و بینایی» خود را از دست داده و کور شده است.

به هر حال، آن چه خدا در آیات «غضّ البصر» خواسته است، تنها چشم سر فروهشتن نیست، بلکه فروهشتن برای «بینایی و بصر» است؛ زیرا ممکن است طرف «عین و چشم سرش» نه تنها «فروهشته» بلکه «بسته» باشد، ولی «بصر و بینایی» آن هم چنان باز باشد تا جایی که دیدگان دلش چنان امتداد یابد که پایانی برای آن نباشد.

به سخن دیگر، ممکن است که شخص نسبت به اموری از جمله «زن نامحرم» یا «مال و ثروت» دیگران نگاهی با چشم سر نکند؛ زیرا یا در برابرش نیست و غایب است، یا آن که اصلا چشم را در برابر بسته یا مصروف به چیز دیگری داشته است، اما «بصر» و دیده قلب هم چنان به سوی آن امور باز است.

هر چند که امیری معزی بر این باور است که هر چه از دیده برود از دل نیز برود، ولی با نگاهی به درون قلب خویش می توانید ببیند که این گونه نیست؛ زیرا بسیاری از اموری که انسان بدان علاقه شدید و جنون وار دارد و عاشق و دلباخته آن است، هم چنان با آن که دور از چشم سر و دیده سر است، یا حتی مرده و از دست رفته است، اما هم چنان دل در فراقش می سوزد و نمی سازد، یعنی حالت تعادل روانی نسبت به از دست رفته ندارد؛ زیرا به اصطلاح اگر «متعلق» و عین آن چیز در برابر «چشم سر» نیست، اما «تعلق» دل هم چنان باقی است؛ امیری معزی چنین سروده است:

تا از برم آن یار پسندیده برفت

آرام و قرار از دل شوریده برفت

خون دلم از دیده رواست از آنک

«از دل برود، هر آنچه از دیده برفت»

بر اساس آن چه انسان خودش بدان علم حضوری دارد و نمی تواند آن را انکار کند، دیده می شودکه شخص با آن که بسیاری از «متعلقات» وی از دست رفته و از دسترس دیده و چشم سر خارج است، ولی هم چنان «تعلقات» باقی و برقرار است و دل بدان «تعلق» دارد.

بنابراین، به صراحت قرآنی می بایست گفت: «از دل نرود هر آن چه دیده برفت»؛ از همین روست که انسان حتی پس از دست رفتن بسیاری از محبوبها؛ هم چنان گرفتار همین «تعلقات» است ؛ یعنی متعلقات از دست رفته ولی هم چنان تعلقات باقی است؛ از همین روست که بسیاری از مردم گرفتار «حزن» و اندوه شدید نسبت به متعلقاتی است که از دست رفته است؛ زیرا تعلق خاطر و دل به آن ها دارند؛ خدا به مومنان می فرماید که نمی بایست این گونه باشند؛ زیرا حکمت الهی بر آن قرار گرفته است که در همین دنیا انسان بسیاری از محبوب ها را از دست بدهد و دیگر هیچ گاه به آن نرسد؛ یعنی زن و فرزند و مال و امور محبوب دیگری را از دست بدهد و دیگر هرگز به آن ها دسترسی نداشته باشد: مَا أَصَابَ مِنْ مُصِیبَهٍ فِی الْأَرْضِ وَلَا فِی أَنْفُسِکُمْ إِلَّا فِی کِتَابٍ مِنْ قَبْلِ أَنْ نَبْرَأَهَا إِنَّ ذَلِکَ عَلَى اللَّهِ یَسِیرٌ لِکَیْلَا تَأْسَوْا عَلَى مَا فَاتَکُمْ وَلَا تَفْرَحُوا بِمَا آتَاکُمْ وَاللَّهُ لَا یُحِبُّ کُلَّ مُخْتَالٍ فَخُورٍ ؛ هیچ خیر و شری نه در زمین و نه در نفسهاى شما به شما نرسد و اصابت نکند، مگر آنکه پیش از آنکه آن را پدید آوریم در کتابى است. این کار بر خدا آسان است؛ تا بر آنچه از دست‏ شما رفته اندوهگین نشوید و به سبب آنچه به شما داده است‏ شادمانى مستانه نداشته باشید؛ و خدا هیچ خیال باف فخرفروشى را دوست ندارد. (حدید، آیات ۲۲ و ۲۳)

پس از نظر قرآن، انسان خیال باف که دنیا را از دریچه خیالات خویش می نگرد، به داده های الهی و گرفته های الهی فرحناک یا حزین می شود؛ زیرا چنین شخصی نمی داند هر چیزی برای خود حکمتی دارد که خدا برای آن تعیین کرده است.

این که شخص گرفتار حزن و اندوه شدید می شود، به سبب همین است که در دیده قلب و خیالات قلبی خویش که مرتبه از مراتب قوه عاقله و قوه ادراکی بشر است، هم چنان آن را جلوی چشم دارد و با آن که از دیده سر رفته است و متعلقی از زن و فرزند و مال و ثروت نیست، ولی هم چنان در قوه خیال خویش در دیده قلب و دیده دلش آن را دارد و به سبب همین تعلق خاطر دل است که حزین و اندوهگین است. پس با آن که از دیده سر برفته ولی از دیده دلش نرفته است و آثار این حضور قلبی خیالی است که او را به رنج عظیم حزن و اندوه دچار می سازد که گاه موجب خودکشی یا افسردگی شدید «حرض» که موجب هلاکت انسان است.

آثار چنین وابستگی به چیزی در دل وقلب آن است که شخص نه تنها در عالم دنیا و عالم خیالی طبیعت خویش، بلکه در عالم برزخ بلکه عالم آخرت نیز با چنین «حزن» شدید مواجه خواهد شد و «حزن» از دلش بیرون نخواهد رفت.

خواب دریچه ورود به عالم برزخ

از نظر قرآن، اگر چیزی از دیده سر برود، ولی از دیده دل نرود، هم چنان آثارش در دنیا و عالم برزخ و آخرت برای او باقی و برقرار است.

از نظر قرآن، نفس انسان دارای قوای سه گانه عاقله و دافعه و جاذبه است که از آن به قوه ادارکی و غضبانی و شهوانی یاد می شود. قوه عاقله خود دارای مراتب شدت و ضعفی است که مرتبه پایین آن همان «خیال» و مرتبه بالاتر آن «مثال» است، مرتبه عالی تر را به عنوان «اشد»(انعام، آیه ۱۵۲؛ اسراء، آیه ۳۴؛ یوسف، آیه ۲۲؛ قصص، آیه ۱۴) و «رشد» (انبیاء، آیه ۵۱؛ هود، آیه ۸۷) تعبیر می کنند که با «یقین» و «علم» ارتباط تنگاتنگی دارد و «تعقل و تفکر و تفقه» از آن بر می خیزد.(اعراف، آیه ۱۷۹؛ حج، آیه ۴۳)

از نظر قرآن، عوالم خارجی بیرون از «نفس» انسان، طبیعت دنیا است که با «خیال» انسان رنگ و رویی می گیرد که بسیار خطرناک است؛ زیرا طبیعت دنیا هر چند آمیخته به شر و خیر است؛ اما این انسان است که با نوع «بینش و نگرش» خویش به آن مفهوم «ارزشی» می بخشد و امری را «ارزشی و خوب » و امری دیگر را «ضد ارزشی و بد» قرار می دهد. این همان قوه خیال است که می تواند نقش مثبت یا مخرب را داشته باشد؛ اگر انسان «مختال» شود، در دام شیطان و هواهای نفسانی گرفتار می آید و امور را به شکل وارونه می یابد و برای «زهره» و شکوفه های نارس زندگی، میوه خیالی می سازد(طه، آیه ۱۳۱) و زینت دنیا را زینت خویش می شمارد (کهف، آیات ۲۸ و ۴۶؛ حدید، آیه ۲۰) و به جمع مال و تکاثر می اندیشد (تکاثر، آیات ۱ تا ۳) و این گونه است که واقعیت دنیوی آمیخته به شر و خیر برایش «ارزش مطلق» شده و برای آن عمرش را هزینه کرده و دچار خسران می شود که در آیات بسیاری بیان شده است.(عصر، آیات ۱ تا ۳ و ؛ قصص، آیه ۸۸ ؛ انعام، آیه ۳۱؛ آیات بسیار دیگر)

خدا در قرآن بیان می کند که آثار باقی بودن «تعلقات» دنیوی در دل و قلب موجب می شود تا شخص در عالم برزخ و آخرت آسیب ببیند. از آن جایی که عالم «خواب و برزخ» یک عالم است، انسان در خواب «تمثلات» این «تعلقات» را می بیند. از همین روست که زنی که بدان «تعلق» دارد هر چند که متعلق او نیست، در خواب با اوست و افعالی را با او انجام می دهد که در عالم بیداری و طبیعت برای دست یافتنی نیست.

این که گفته شد که «عالم خواب و برزخ» یکی است، بر اساس آیات قرآنی است؛ زیرا خدا می فرماید: اللَّهُ یَتَوَفَّى الْأَنْفُسَ حِینَ مَوْتِهَا وَالَّتِی لَمْ تَمُتْ فِی مَنَامِهَا فَیُمْسِکُ الَّتِی قَضَى عَلَیْهَا الْمَوْتَ وَیُرْسِلُ الْأُخْرَى إِلَى أَجَلٍ مُسَمًّى إِنَّ فِی ذَلِکَ لَآیَاتٍ لِقَوْمٍ یَتَفَکَّرُونَ ؛ خدا نفس مردم را هنگام مرگشان به تمامى باز مى‏ ستاند؛ و نفسی را که در موقع خوابش نمرده است، به تمام کمال می گیرد و قبض مى ‏کند. پس آن نفسی را که مرگ را بر او واجب کرده، نگه مى دارد؛ و آن دیگر نفسها را تا هنگامى معین به سوى زندگى دنیا بازپس مى‏ فرستد؛ قطعا در این امر براى مردمى که مى‏ اندیشند نشانه‏ هایى از قدرت خداست. (زمر، آیه۴۲)

در این آیه به صراحت بیان شده است که «خواب و مرگ» یک چیز بیش تر نیست؛ یعنی حقیقت خواب همان حقیقت مرگ؛ و حقیقت مرگ همان حقیقت خواب است؛ زیرا در هر دو حالت خواب و مرگ، آن چه اتفاق می افتد، «توفی» و گرفتن کامل و تمام «نفس» و جدا کردن آن از بدن و کالبد جسمانی است؛ با این تفاوت که پس از آن که «توفی انفس» از سوی خدا انجام می شود، بر اساس حکمت الهی، آن نفسی که اجلش رسیده «نگه داشته و امساک» می شود، و آن نفسی که اجلش نرسیده دوباره به بدن بازگردانده می شود.

از آن جایی که خدا در آیه دیگر بیان می کند که پس از «توفی انفس» از سوی خدا به عنوان مرگ، انسان وارد عالم برزخ می شود، می توان گفت که نفس در حالت خواب نیز به همان «عالم برزخ» وارد می شود؛ زیرا خدا می فرماید: لَعَلِّی أَعْمَلُ صَالِحًا فِیمَا تَرَکْتُ کَلَّا إِنَّهَا کَلِمَهٌ هُوَ قَائِلُهَا وَمِنْ وَرَائِهِمْ بَرْزَخٌ إِلَى یَوْمِ یُبْعَثُونَ ؛ حَتَّى إِذَا جَاءَ أَحَدَهُمُ الْمَوْتُ قَالَ رَبِّ ارْجِعُونِ؛ تا آنگاه که مرگ یکى از ایشان فرا رسد مى‏ گوید: پروردگارا مرا بازگردانید! شاید من در آنچه وانهاده‏ ام کار نیکى انجام دهم! نه چنین است این سخنى است که او گوینده آن است؛ و پشاپیش آنان برزخى است تا روزى که برانگیخته خواهند شد. (مومنون، آیات ۹۹ و ۱۰۰)

در این آیات به صراحت بیان می شود که انسان پس از مرگ به «عالم برزخ» وارد می شود و تا روز قیامت در آن جا خواهد ماند. پس وقتی «توفی» و گرفتن کامل و تمام نفس در مرگ و خواب یکی است، نفسی که گرفته می شود، به یک عالم مشخص می رود که همان «عالم برزخ» است؛ بنابراین، این طور نیست که هنگام خواب ، نفس انسانی به یک عالم دیگر، و هنگام مرگ به یک عالم دیگر برود؛ بلکه هر دو نفس چه مرده و چه خوابیده به یک مکان و عالم می روند که عالم برزخ است، با این تفاوت که نفس مرده همان جا می ماند، ولی نفس خوابیده به «تن و بدن» در دنیا باز می گردد.

نتیجه آن که خوابیده و مرده در عالم برزخ هستند و هر آن چه در دنیا انجام داده را به شکل «تمثلات برزخی» می بینند؛ از آن جایی که به صراحت قرآنی در عالم برزخ و حتی پیش از ورود به آن انسان همه «حقیقت» خویش را می بیند که اعمالش است، به طور کامل همه «تعلقات» با اوست هر چند که «متعلقات» را نداشته باشد. در آن جا است که بدکار تمثل اعمال بد و نیکوکار تمثل اعمال خوبش را می بیند.

هر آن چه در خواب دیده می شود، همان چیزی است که در عالم برزخ قابل رویت است؛ تنها تفاوت در این جا است که خوابیده اطلاعات آینده ای که در اختیارش گذاشته می شود را می تواند با خود همراه بیاورد، در حالی که مرده دیگر چنین فرصتی ندارد. هم چنین با کشف الغطاء که انجام می شود، انسان با «بصر» خودش همه حقایق را با تمام ملک و ملکوت آن می بیند.(ق، آیه ۲۲)

پس در عالم برزخ مرده و خوابیده در حال «رویت» و دیدن حقایقی هستند که جزو «تعلقات» آنان است و هماره با دل و قلب و شخصیت ایشان همراه است. خوابیده چیزهایی از بد و خوب اعمال خویش در حال و آینده را می بیند، ولی همان طوری که انسان خیال باف و مختال حقیقت را وارونه تفسیر می کند و یا گرفتار غفلت در دنیا است(همان)، هم چنین هنگام بازگشت به تن و بدن، این غفلت دست می دهد.

باید توجه داشت که بسیاری از «رویا»ها ودیده های خوابیده در عالم برزخ وابسته به همان «تعلقات» اوست؛ البته بخش آینده از رویا وضعیت آینده را نشان می دهد که البته بسیاری آن را فراموش کرده و به خاطر نخواهند سپرد. از نظر قرآن، هر انسان وقتی در شب به خواب می رود، هنگام توفی نسبت به عالم برزخ نزولی و صعودی آگاهی تمام و کاملی خواهد داشت؛ یعنی تمثل اعمال خوب و بد گذشته را می بیند؛ چنان که نسبت به آینده نیز همین گونه به شکل «تمثل» آن را می بیند. هر خوابی در شب، می تواند بیانگر حالات روز گذشته و روز آینده باشد. بنابراین، از نظر قرآن، درجه و مرتبه خواب از نظر بیان حقایق فراتر از درجه طبیعت و خیال است؛ و انسان می بایست به این خواب ها به عنوان کلاس تمثلات حال و آینده اعمال خویش بنگرد و تفکر نماید.(یوسف، آیات ۴ و ۵؛ ۳۶ و۴۳ و ۴۶ و ۱۰۰؛ صافات، آیه ۱۰۲؛ اسراء، آیه ۶۰)

انسانی که «غض البصر» داشته باشد می تواند با دل کندن از نامحرم و هر چیز ناپاک و زشت، خود را از شرور آن در عالم دنیا و برزخ و آخرت نجات دهد؛ بنابراین، نمی بایست تنها اکتفا به «چشم فروهشتن» کرد، بلکه باید «دیده دل» را نسبت به آن «منصرف» کرد و با «صرف قلب» اجازه نداد تا متوجه نامحرم و گناه باشد؛ زیرا اگر چنین نکند در عالم خواب نیز با او همبستر می شود و این گونه حقیقت «تعلقات» را در قالب «تمثلات برزخی» در خواب و مرگ می بیند و آسیب وخسران را برای خود رقم می زند.

پس باید گفت: غض البصر کنید تا دل از زن و مرد نامحرم منصرف شود؛ زیرا اگر چنین نکنید هماره با «تعلقات» آن همراه خواهید بود و مجنون وار دنبال لیلی خیال خویش می روید و در دنیا و برزخ و آخرت آسیب می بیند؛ زیرا حتی اگر چشم سر را ببیند وچشم سر فروهشته دارید، در حالی که دیده دل منصرف نیست و بدان توجه دارد، باید گفت: «از دل نرود هر آن چه ز دیده برفت».