بزم شبانه

آزادگی

یا رب این بنده، سخن بی ریا شنید

آن گاه که جام باده به لب شما کشید

بیا چشم فرو نه! ز هر چه دیده ای

ز دیده و نایده این بنده ات چها کشید

بخوان مرا به بزم شبانه ات به می

این دل مجنون، چه قدر ناسزا شنید

شبانه به کوی تو آمدم تا ببینم تو را

ز دوست و دشمن، فحش و ناسزا شنید

دست در گیسوی پریشان تو داشتم به روز

شب به گوش خود، به نجوا، ماجرا شنید

گفتند مجنون ز لیلی برید و رفت

دروغ را چه باک که از آشنا شنید

این دل شیدا نمی رود زکوی دوست

بهتان همه کشید، به سمع رضا شنید

به بالینت آمدم همه شب تا ببینم تو را

دست ردم به سینه زدی و ناسزا شنید

محروم شدم از دیدن حسن جمال تو

وقتی به خیمه رفتی و ناله ز آشنا شنید

صد بار توبه کردم که دگر نخوانم تو را

نامت نرفت ز دلم و ز خاطرت چها کشید

هر دم به فکر تو بودم و به خاطرت

در کوی تو ماندم و راز بی وفا شنید

خرقه ز تن بداریم و درویش و گدا شویم

در عشق تو، حکایت شاه و گدا شنید

صائبا کم گو ز عشق و بی وفایی یار

در بند دل مباش! کین بلا ز آشنا کشید