بدبینی و اعتماد اجتماعی

samamosیکی از اصول اساسی اخلاق اجتماعی که قرآن و آموزه های دیگر اسلامی بر آن تاکید دارد، حسن ظن و خوش گمانی نسبت به دیگری است. از این روست که قواعدی چون اصالت برائت به معنای پاکی فرد از هر گونه گناه و خطا و اشتباه مگر آن که خلاف آن اثبات شود، اصالت صحت، به معنای درستی و صحت عمل مگر آن که خلاف آن به اثبات برسد و مانند آن به عنوان قواعد بنیادین در روابط اجتماعی و حقوقی مطرح شده است.

بر این اساس هر گاه در شخصیت کسی شک و شبهه ای مطرح شود، اصل اقتضای آن را دارد که گفته شود که چنین شخصی پاک و منزه از هر گونه خطا و اشتباه و گناهی است؛ چنان که در عمل شخصی شک و تردیدی شود که عقدی را به صورت درست خوانده است، اصل اقتضای صحت و درستی عقد می کند ، واگر شکی نیز در تحقق شرایط باشد و شخص نداند که زن و مردی که با هم خلوت کرده اند، محرم هستند ، اصل اقتضای آن دارد که محرم می باشند و هر گونه تجسس و بازخواست ، امری گناه و نادرست است.

به سخن دیگر، خوش گمانی نسبت به شخص و شخصیت و رفتارهای دیگر، اصل بنیادین در آداب اسلامی است. از امام حسین (ع) پرسیدند که «ادب» چیست؟ حضرت در پاسخ فرمودند: «هو ان تخرج من بیتک فلا تلقی احدا الا رایت له الفضل علیک» یعنی: ادب این است که از خانه خود خارج شوی و با هیچ کس برخورد نکنی مگر آنکه او را از خود برتر و بهتر بدانی و ببینی.( فرهنگ جامع سخنان امام حسین (ع)، علی مؤیدی، ص ۸۱۳)

این گونه حسن ظن داشتن و خوش گمان بودن به دیگری، موجب می شود تا روابط انسانی به بهترین شکل در جامعه رعایت شود و انسان نسبت به دیگری فروتن و تواضع داشته باشد و دیگری را بر خود مقدم دارد و رفتارش را تصحیح کرده و بر عمل صحیح و درست بار کرده و میان ظاهر و باطنش تفاوتی نبیند. این گونه است که همگرایی به جای واگرایی اجتماع می نشیند و اعتماد اجتماعی رشد یافته و افزایش مطلوبی می یابد و بدبینی از جامعه رخت بر می بندد. چنان که بدگمانی و بدبینی نسبت به دیگری ، بنیاد واگرایی اجتماعی و سلب اعتماد اجتماعی از جامعه می شود و انسان ها نسبت به یک دیگر، اطمینان و اعتماد خویش را از دست می دهند.

نگرش اسلام به جامعه

از نظر اسلام، شخص انسان، در شخصیت اجتماعی اش تبلور می یابد، بنابراین نمی توان شخص و هویت فردی را از شخصیت اجتماعی وی جدا دانست. هر چند که بر خودسازی و تزکیه نفس تاکید می شود، ولی توجه و تاکید بیش تر بر نمادهای اجتماعی این خود سازی است. این گونه است که ارتباط تنگاتنگی میان فرد و جامعه و خود سازی با دیگر سازی مطرح می شود و همان اندازه که تقویت ایمان وباورهای شخصی و اصول اخلاقی لازم و ضروری می شود، به همان اندازه بازتاب اجتماعی آن دارای اهمیت وارزش می شود و حتی دیگرسازی به شکل امر به معروف و نهی از منکر در حوزه های اعتقادی و هنجاری به عنوان وظیفه و مسئولیت و بخشی از شخصیت انسانی خود را نشان می دهد.(سوره عصر)

بر اساس تفکر اسلامی، هویت فردی زمانی کامل می شود که هویت جمعی و اجتماعی شخص نیز کامل شود و در رفتارها و هنجارهای اجتماعی خود را نشان دهد. بنابراین هرگز هویت فردی، به تنهایی اهمیت نمی یابد و این هویت جمعی و اجتماعی شخص است که به او شخصیت کامل انسانی عطا می کند.

مومن در اجتماع است خود را می بایست به کمال انسانی برساند، هر چند که نیاز است که در خودسازی و تزکیه فردی بکوشد ، ولی این تزکیه نفس، بخشی از هویت فردی وشخصیت وی را می سازد. بر این اساس شخصیت کامل و انسان کامل کسی است که بتواند شخصیت و هویت فردی و اجتماعی اش را متعادل و متناسب با هم به صورت متوازن رشد دهد.

به سخن دیگر، شخصیت انسان کامل در بینش و تفکر اسلامی بر بنیاد دو عنصری است که هر یک به شکلی از اصالت متوازن برخودار می باشند. از این رو، نه اصالت فرد می تواند خود را بر شخصیت تحمیل کند و نه اصالت جمع و اجتماع می تواند، شخصیت شخص را به طور کامل بسازد. پس شخص بی حضور اجتماعی و تاثیرگذاری و تاثیرپذیری اش ، ناقص است هم چنان که شخصیت وی تنها تحت فشار و تحمیل اجتماع قرار ندارد تا گفته شود که این جامعه است که شخصیت فرد را به تنهایی می سازد و رقم می زند.

نتیجه شخصیت سازی متوازن آن است که شخص هر چند که می تواند از پادرمیانی دیگران برای حل مسایل خود با دیگری بهره برد ولی این گونه نیست که تنها اجتماع ، تنظیم کننده روابط باشد و در درجه نخست اجتماع در قالب گروه نقش و وظایف فرد را در قبال دیگری از هسمر و فرزند و والدین و خویشان و همسایگان تعریف و تعیین نماید و چنانچه مشکلی میان دو نفر پیش آید باز این نمایندگان رسمی و شناخته شده گروه باشند که با "پا‌ در‌ میانی" و همچنین به نمایندگی از گروه، سعی در یافتن راه حل نمایند؛ بلکه خود شخص می تواند از راه تزکیه نفس و خودسازی بسیاری از این روابط را با تعریف نماید.

اگر قایل به اصالت محض جامعه باشیم باید بپذیریم که قضاوت و چاره‌جویی در چنین جوامعی بیش از آنکه بر اساس خلق و خوی اشخاص باشد، با توجه به نقشی صورت می‌پذیرد که هر کدام در "رابطه" برعهده دارند. بدین ترتیب اگر رفتار فرد با نقشی که گروه برای او از پیش در نظر داشته هماهنگ نباشد، این اوست که خطاکار قلمداد می‌شود؛ زیرا در جوامع همگرا و بر اساس اصالت جامعه ، هویت فرد بر اساس نقش هایی تعریف می‌شود که در قبال دیگری به عنوان شوهر، زن، پدر، مادر، فرزند و مانند آن برعهده دارد.

چنان که در جوامع فردگرا و لیبرال بر اساس اصالت فرد، گروه هیچ نقش و نظارتی ندارد و یا نظارت مستقیم وی به شدت کاهش می یابد. یکی از ویژگی‌های مشترک میان تمامی جوامع مدرن غربی که بر لیبرالیسم بنیاد گذاشته شده، کاهش تدریجی نظارت مستقیم گروه بر رفتار فرد در دو فضای عمومی و خصوصی است. کاهش نظارت گروه بر رفتار فرد نیز به نوبه‌ی خود به ایجاد فاصله میان هویت فردی و نقش اجتماعی انجامیده است.

در جوامع همگرا درست برعکس، هویت فردی در نقش هایی که شخص در اجتماع برعهده دارد، ذوب شده و اساساً تفکیکی میان این دو مفهوم وجود ندارد. فرد سوای نقشش و در نتیجه در خارج از کادر روابطش با دیگران وجود ندارد. تعیین کادر و مرزهای بیرونی چنین نقشی تماماً برعهده‌ی فرهنگ جامعه قرار دارد.

در جوامع مدرن با رشد فردگرایی بر اهمیت موضوع هویت روز به روز افزوده گشته است. هویت، دیگر نه مانند نقش ساخته و پرداخته جمع و اجتماع، بلکه نتیجه فرایندهای ویژه ای است که در درجه اول به قابلیتهای خود فرد برمی‌گردد. بر همین اساس می‌توان گفت که به میزانی که در یک جامعه فرد‌گرایی رشد کند، مفهوم هویت نیز از اهمیت بیشتری برخوردار می‌گردد. در چنین شرایطی امر تنظیم روابط با دیگری نیز به مرور بر عهده‌ی فرد گذاشته می‌شود.

با گذار از جامعه گروه‌باور و همگرا به جامعه مدرن، هویت نقش‌مدرانه نیز به تدریج جای خویش را به هویت بازتابنده (identité réflexive) داده، روز به روز بر نقش ارتباط در شکل بخشی و سپس قوام و پایداری هویت افزوده می‌گردد. در این حالت مهارت در برقراری ارتباط و در نتیجه توانایی در به کارگیری کلام، نه تنها به مهمترین ابزار برای تنظیم رابطه تبدیل می‌شود بلکه همزمان فرایند ارتباط‌گیری و تعامل با دیگری، به وسیله‌ای برای کشف و شناسایی خود و دیگری (هر دو) مبدل می‌گردد. قدرت فرد در تنظیم روابطش به تنهایی و به دور از دخالت های گروه، به توانایی‌های او در برقراری فرا-ارتباط و سخن گفتن مستقیم از رابطه بستگی دارد. (نگاهی به دو پدیده ی تعارف و بدبینی ، رضا کاظم زاده)

به نظر می رسد که تفکر اسلامی با هر دو شیوه زندگی مخالف است. از این رو، نه نظامی را بر می تابد که بر اصالت فرد و لیبرالیسم مبتنی است و نه نظامی که جامعه را به عنوان تنها حاکم بر شخص و شخصیت قلمداد می کند.

ظاهر و باطن در نظام اسلامی

هر چند که اسلام خواهان آن است که ظاهر و باطن انسان یکسان باشد و نفاق و دوریی را کنار بگذارد، ولی این بدان معنا نیست که در رفتارهای شخصی همان را بازتاباند که در اوست. به سخنی دیگر، اگر به برخی از اخلاقیات زشت مبتلا است آشکار سازی آن نادرست است و نیازی است که اگر غیبت و دروغی گفته و یا کاری اشتباه کرده است به شخص دیگر بگوید و بنمایاند، بلکه با توبه و استغفار به درگاه خداوند به اعتراف بسنده کند؛ زیرا آشکار سازی و بیان آن خود نوع اشاعه فحشا و گسترش فسق و فجور در جامعه است.

هم چنین در ارتباط با دیگری لازم نیست که هر چه در دل دارد بگوید، زیرا دروغ گفتن حرام و گناه است ولی لازم نیست که انسان هر حقیقتی را بازگو نماید. بر این اساس اگر در رفتار دیگری امری دید که به نظر وی نادرست و خلاف می آید و درباره صحت و بطلان آن شک دارد، لازم نیست که آشکارا در جست و جو حقیقت بر آید، بلکه با توجه به قواعد پیش گفته آن را بر وجه صحیح و درست حمل کند و نسبت به عمل و رفتار وی خوش گمان بوده و حسن ظن داشته باشد.

پیامبر(ص) می فرماید که ما مامور به ظواهر هستیم و به بواطن امور کاری نداریم. از این روست که بر اساس شهادات و سوگندها داوری می کند و به حقایق باطنی که خود بدان آگاه است و به چشم بصیرت می بیند ، توجهی نمی کند و داوری بر اساس آن انجام نمی دهد. همین مساله موجب شده که وی را به " اذن" مشهور کنند که خداوند در آیه ۶۱ سوره توبه وی را به " اذن خیر" می ستاید: و از ایشان کسانى هستند که پیامبر را آزار مى‏دهند و مى‏گویند: «او زودباور است.» بگو: «گوش خوبى براى شماست، به خدا ایمان دارد وسخن‏ مؤمنان را باور مى‏کند، و براى کسانى از شما که ایمان آورده‏اند رحمتى است.» و کسانى که پیامبر خدا را آزار مى‏رسانند، عذابى پر درد در پیش‏ خواهند داشت.

برخی بدبینی در روابط اجتماعی را، یکی از عواقب مهم جدایی میان ظاهر و باطن دانسته و گفته اند: در یک فرهنگ، هر چقدر دیوار میان دو دنیای درون و بیرون، و یا آن چنان که در فرهنگ ما نامیده می‌شود، میان "ظاهر و باطن" محکم تر و عبورناپذیرتر باشد، سخن گفتن از رابطه دشوارتر است. فرهنگی که با برقراری مرزی عبور‌ناپذیر میان باطن و ظاهر، اصل را بر پنهان کاری و کنترل امیال درونی می‌گذارد، نمی‌تواند از داشتن نگاهی بدبینانه و مشکوک به روابط میان آدم ها خودداری نماید. هر چقدر از بروز امیال درونی در فضای عمومی ممانعت بیشتری به عمل آید این فکر که دو دنیای درون و بیرون از یکدیگر متفاوت و در نهایت حتی با یکدیگر متضاد می‌باشند، بیشتر تقویت می‌شود. فرهنگی که فرد را به پنهان داشتن امیال و افکارش ترغیب می‌کند، همزمان دنیای بیرون را به او خطرناک جلوه می‌دهد.

گاهی بدبینی حاکم بر روابط فردی در فرهنگ ما را به شرایط سیاسی و اجتماعی حاکم بر اجتماع ربط داده‌اند. به عنوان نمونه مقوله احتیاط در شعر شاعران ما را (اعم از قدیمی و یا جدید) که در زبان به غایت نمادین و دیریابشان منعکس گشته به خطری ربط داده اند که ایشان از جانب محتسب و فقیه در گذشته و امروز احساس می‌کرده‌اند. با این حال بدبینی و احتیاطی را که من در اینجا از آن سخن می‌گویم بسیار عمومی تر و عمیق‌تر بوده نگاه ما را نسبت به کل دنیای بیرون و تمام انسان های پیرامونمان در برمی‌گیرد. بدبینی‌ای که تنها در ارتباط با قدرتمندان و حاکمان خلاصه نمی شود و نسبت به نزدیکان و یا افراد کاملاً ناشناس به طور یکسان عمل می‌کند.

این بدبینی نهفته و عمیق نسبت به دنیای بیرون، در فرهنگ ما خود را از طریق ضرب‌المثلها ("خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو")، انگاره‌ها ("دروغِ مصلحت‌آمیز")، رفتارهای اجتماعی (تعارف) و حتی نظام های فکری ریشه‌دار مانند عرفان (به ویژه در آن جایی که تفاوت میان درون و بیرون را به تضاد میان "ظاهر" و "باطن" مبدل می‌سازد) نشان می‌دهد. نکته جالب در مورد عرفان (به مثابه یکی از جلوه‌های مهم فرهنگ ما) در این‌ است که از یک سو تمام توجه خود را به سمت "باطن" برمی‌گرداند و آن را بسیار ارج می‌نهد و از سوی دیگر بدبینی نسبت به "ظاهر" را به امری وجودی تبدیل کرده، امکان هرگونه انتقال معنا از درون به بیرون را دشوار و حتی ناممکن می‌داند.

در اینجا بدبینی نسبت به دنیای بیرون با نوعی احساس ناتوانی "هستی شناسیک" (ontologique) در انتقال منویات درونی همراه است که سرخوردگی فرد در امر برقراری ارتباط را در ستیز و دشمنی کینه‌توزانه‌اش نسبت به مهمترین ابزار ارتباط (communication) یعنی زبان، به خوبی می‌نمایاند.

نکته مهم دیگر در اینجا توجه به این امر است که چگونه فرهنگ از یک سو با کشیدن دیواری بلند میان "ظاهر و باطن" خود موجبات بدبینی به ظاهر را فراهم می‌آورد، در حالیکه از سوی دیگر در عرفان، به مثابه یکی از فرآورده هایش، چنین تضاد خودساخته میان ظاهر و باطن را به عالم هستی ربط داده آن را امری "ذاتی و ازلی" جلوه می‌دهد.

آنچه گفته شد در فرهنگ ایرانی خود را به صورت یک تناقض نما و پارادوکس می‌نمایاند: در سیستم آموزشی و تربیتی ما، از یک سو کنترل و مخفی داشتن افکار و امیال درونی و در نتیجه حفظ "ظاهر" شدیداً ترغیب می‌شود، در حالی که از سوی دیگر، در همین سیستم و در غالب فرآورده های فرهنگی‌اش، مانند عرفان، از "باطن" در ضدیت با چنین ظاهری بسیار تجلیل می‌شود.

ایجاد تضاد میان ظاهر و باطن، درون و بیرون، اندرونی و بیرونی و … از آن جایی موجب بدبینی است که با کاهش امکان شناخت دیگری در رابطه در واقع بیمناکی فرد را نسبت به دنیای بیرون افزایش می‌دهد. وقتی رفتار فرد نه بر اساس آنچه می‌اندیشد، بلکه تنها از روی ادب و رفتار مناسب شکل گرفته باشد، امکان دسترسی به احساسات و افکار درونی وی شدیدا محدود می‌شود. همین محدودیت و ناآگاهی نسبت به آنچه در درون دیگری می گذرد، به خودی خود احتیاط در روابط و سوء ظن و بدبینی را بیشتر می‌کند.

جدایی میان دو وجه "نمایاندن" و "بودن" گاه می‌تواند بدبینی را تا حد روان پریشی (پارانویا) افزایش دهد. پارارنویا در رابطه معنایش این‌ست که از ابتدا و بدون شناخت دیگری، او را بالقوه مضر و با مقاصد پنهان غیر دوستانه تصور کنیم. وقتی بدبینی به پارانویا مبدل می‌شود، احتمال این که شخص با رفتار مضنون و فاصله‌گذار خویش وقوع رفتارهای غیر‌دوستانه را نزد دیگری افزایش دهد بسیار است. امری که به خودی خود از نگاه فرد مورد‌نظر ما تاییدی است بر آنچه از ابتدا می‌پنداشته است. بدین ترتیب شخص برای احتراز جستن از وقوع احتمالی کشمکش در ارتباط، روابط اجتماعی‌اش را بر اساس اصل "دوری و دوستی" تنظیم می‌نماید.(همان پیشین )

ولی به نظر می رسد که اسلام و حتی فرهنگ اصیل ایرانی برهماهنگی و سازواری میان ظاهر و باطن تاکید می کند،‌ و حتی خلاف آن را نوعی نفاق و درویی بر شمرده است؛ ولی آن چه در برخی از قواعد و اصول اسلامی مورد تاکید می باشد، توجه به همگرایی و سالم سازی جامعه از هر گونه سوء الظن و بدبینی است؛ زیرا لازم نیست که انسان همه افکار و اندیشه ها وحتی احساسات و عواطف خویش را بگوید و یا بازنماید، بلکه آن چه لازم است کتمان حقایقی است که جامعه را با خطر مواجه می سازد؛ زیرا آشکار سازی برخی اندیشه ها و احساسات می تواند زمینه بازسازی و خودسازی و نیز دیگر سازی را سلب نماید.

به عنوان نمونه ، اگر هر گناه و جرمی کوچک و خرد در پرونده شخص ثبت شود و به عنوان چماق از آن استفاده شود، شخص امکان بازسازی و خودسازی را از خود سلب شده می بینند و امید به بازگشت به سوی جامعه و بازسازی شخصیت فردی و اجتماعی خود را از دست رفته می یابد، در این صورت گامی برای خودسازی بر نمی دارد. بنابراین اشکار سازی هر احساس و اندیشه ای نمی تواند در همه موارد مفید و سازنده برای شخص و یا جامعه باشد. این در حالی است که اسلام به عنوان نمونه توبه و استغفار را مطرح می سازد تا این گونه شخص با خیالی آسوده تر به سوی جامعه بازگردد و سرزنش و توبیخ دایمی را همراه خود نداشته باشد.

بنابراین ، هر گونه عدم اظهار برخی از اشتباهات و خطاها و گناهان دیگری، به معنای دوگانگی سازی شخصیت نیست ، بلکه امکان بخشی به دیگری است تا بتوانند خودسازی نماید و شخصیت مثبت خویش را تحت تاثیر جو و فضای اجتماعی پدید آورد.

از این روست که خداوند در آیه ۱۲ سوره نور جامعه اسلامى را ، موظّف به رعایت حسن ظن و خوش گمانی، نسبت به یکدیگر می کند و در همان آیات ۱۱ و ۱۲ مؤمنان از سوى خداوند، به جهت نداشتن حسن ظن به یکدیگر، در ماجراى افک سرزنش می شوند تا نشان دهد که جامعه اسلامی می بایست، هماره بر اساس خوش گمانی نسبت به یک دیگر رفتار نمایند.

خداوند در آیات چندی بدگمانی و بدبینی را گناه بزرگ دانسته و خواستار توبه از آن می شود.(حجرات آیه ۱۲)

خوش گمانی و بدبینی

اصل صحت به عنوان یک اصل اخلاقی، اصلی عقلایی است. به این معنا که جوامع انسانی بر پایه اصول عقلایی نسبت به رفتار دیگران چنین برخوردی را به کار می گیرد. بنابراین اگر سخن از اصل صحت در قرآن و آموزه های آن به میان می آید به معنای حکمی امضایی و تاییدی است و این گونه نیست که اسلام آن را به عنوان یک اصل تأسیسی ابداع کرده و برای نخستین بار به مردم سفارش داده باشد.

سیره عقلایی مردمان بر این است که در رفتار خویش نسبت به دیگران این گونه رفتار کنند و اصل را بر صحت قرار دهند. این گونه است که در بسیاری از دستورها و ضرب المثل های اقوام مختلف با دستورهای مشابه اصل صحت مواجه می شویم.

در دستوری از کنفوسیوس به این مطلب برمی خوریم که می گوید آن چه را به خود نمی پسندی بر دیگران مپسند و آن چه را برای خود می خواهی برای دیگران نیز بخواه.

قرآن نیز این اصل را به شیوه های مختلف تایید کرده است. در این جا به برخی از شواهد اشاره می شود.

خداوند در آیه ۸۳ سوره بقره دستور می دهد که در برخورد گفتاری با دیگران اصل را بر گفتار نیکو و پسندیده قرار دهید: قولوا للناس حسنا. هرچند که ظاهر این آیه آن است که با مردم به نیکی سخن بگویید و گفتارتان سبب بغض و عداوت نگردد؛ ولی می توان با توجه به روایتی از امام صادق(ع) در تفسیر آیه، آن را به عنوان شاهدی بر تأیید اصل عقلایی دانست.

امام صادق با اشاره به آیه می فرماید: تا زمانی که یقین ندارید کار دیگران شر و قبیح و ناپسند است درباره آن جز داوری خیر و نیکو نداشته باشید. (کافی ج ۲ ص ۱۶۴)

شیخ انصاری نیز در توضیح آن می نویسد: شاید مراد از قول در آیه و روایت همان ظن و اعتقاد باشد؛ بدین ترتیب آیه کریمه به کمک روایت، به حسن ظن و گمان نیکو در حق دیگران بردن ترغیب و تشویق می کند و بدگمانی را نسبت به مردم ناپسند می شمارد. (فرائدالاصول ج ۲ ص۷۱۵)

گناه بدگمانی

در سوره حجرات آیه ۱۲ می فرماید: یا ایهاالذین آمنوا اجتنبوا کثیراً من الظن ان بعض الظن اثم؛ ای کسانی که ایمان آورده اید از گمان بسیار پرهیز کنید؛ زیرا برخی از گمانها گناه هستند. در این آیه مؤمنان از بسیاری از گمان ها درباره دیگران منع شده اند که مراد، گمان سوء است؛ نه گمان خیر؛ زیرا در آیه ۱۲ سوره نور قرآن به گمان خیر که همان حسن ظن و گمان نیکو است، تشویق کرده است.

در این آیه سخن از گمان بد نکردن درباره دیگری است و هرچند که گمان یکی از حالات چهارگانه یقین و گمان و شک و وهم است که به طور غیر اختیاری بر انسان عارض می شود و نمی تواند مورد امر و نهی قرار گیرد ولی مراد آن است که انسان آثار گمان را نباید بر آن بار کند و به چنین گمانی ترتیب اثر دهد و به گمان بدی که در حق دیگران می کند اعتنایی کند.

بنابراین اگر گمانی بد در دل وی خطور کرد اشکالی ندارد ولی نباید بدان توجه کند و آثارش را بر آن مترتب سازد. در روایات آمده است که یکی از چیزهایی که برای مؤمن نیکوست و راه خلاصی آن را دارد سوءظن است که راه رهایی از آن بی توجهی و جامه عمل نپوشاندن به آن است. (وسائل الشیعه ج ۸ ص ۲۶۳)

هدف از این کار آن است که آبروی مؤمن حفظ شود؛ زیرا مؤمن در پیشگاه خداوند از منزلت و جایگاه والا برخوردار است و آبروی او از جمله سه گانه هایی است که نمی توان متعرض آن شد، مؤمن جان و مال و عرضش در امان است و آبرو و حفظ آن یکی از مهم ترین مسایلی است که نمی توان آن را بی ارزش کرد و با تعرض به آن شخص را به خطر انداخت.

قرآن پیامبر(ص) را به علت آبروداری مؤمنان ستوده است. آن حضرت (ص) چنان عمل می کرد که منافقان وی را متهم به سادگی می کردند و می گفتند او شخص خوش باوری است. قرآن بیان می کند که خوش باوری آن حضرت به نفع شماست که حفظ آبروی شما را می کند و آن چه در دل دارید آشکار نمی سازد. (توبه آیه ۶۱) زیرا اگر پیامبر(ص) می خواست، بی درنگ پرده ها را کنار می زد و شما را رسوا می ساخت و مشکلات فراوانی برای شما پدید می آمد.

امیرمؤمنان علی(ع) می فرماید: کارهای برادر دینی ات را بر بهترین وجه حمل کن و در سخن وی براساس بدگمانی داوری نکن، مگر آن که یقین به خلاف آن پیدا کنی. (کافی؛ ج ۲ص ۳۶۱)