با موسی(ع) در عالم برزخ

بسم الله الرحمن الرحیم

سفر به «عالم غیب» برای همگی شگفت آور و دلربا است و هر کسی دوست دارد به شکلی در عالم غیب حضور داشته باشد و از «علوم غیبی» بهره مند شود؛ زیرا «ظلوم و جهول» بودن انسان مقتضی آن است که انسان به داشته هایش هرگز بسنده نکند و خطرپذیری داشته و به زمان ها و مکان های «غریب» یا «غیب» آمد و شد داشته باشد؛ زیرا عالم شهود و شهادت، نفس جستجوگر و سیری ناپذیرش را ارضا نمی کند. همین سفر به عوالم دیگر در خواب و بیداری است که «اکتشافات» و «اختراعات» عظیم را رقم زده و انسان را از انسانی در سطح حیوانات به موجودی شگفت آور که «تغییرات» در هستی را رقم می زند، تغییر داده است.

یکی از سفرهایی که در قرآن به آن پرداخته شده است، سفر معنوی و عرفانی حضرت موسی(ع) به «مجمع البحرین» برای کسب «علم لدنی» و بهره گیری از تعلیمات «عالم به علم لدنی» است که در روایات از او به خضر(ع) یاد شده است.

نویسنده در این مطلب بر آن است تا از چند زوایه به این سفر بر اساس «گزارش های قرآنی» بپردازد. با هم این مطلب را از نظر می گذرانیم.

گزارشی کوتاه از سفر

خدا در قرآن، بیان می کند که حضرت موسی(ع) خواهان کسب «علم لدنی» از طریق «تعلیم عالم لدنی» است. از همین رو، سفر در عالم ماده و جغرافیای زمینی را برای «یافتن» و بهره گیری از آن «عالم لدنی» آغاز می کند. به نظر می رسد که «نشانی» عالم لدنی را در «مجمع البحرین» به دست آورده است. از این رو با همراهی شخصی که در قرآن از او به «فتی» تعبیر می شود، «سفر» خود را آغاز می کند.

حضرت موسی(ع) عزم کرده است تا به «مقصد» نرسیده دست از تلاش بر ندارد، حتی اگر «احقابی» بر او بگذرد که هر «حَقب» آن، بیش از هشتاد و چهار سال و «الف شهر» و هزار ماه است. وی در نهایت با «عالم لدنی» مواجه می شود؛ و عالم لدنی به او یادآور می شود که «تعلیم علم لدنی» نیازمند «ظرفیتی» در «متعلم و دانش آموز» است که به ظاهر موسی(ع) ، فاقد این ظرفیت است. نتیجه همراهی حضرت موسی(ع) با «عالم لدنی» این است که در سه آزمون شکست می خورد نمی تواند به تعهدات خویش مبنی بر «سکوت» تا پایان سفر عمل کند. این گونه است که حضرت موسی(ع) تنها با «سه ماهی» یعنی «تاویلات نسبت به حوادث سه گانه» از عالم لدنی جدا می شود و به «علم لدنی» دسترسی نمی یابد.(کهف، آیات ۶۰ تا ۸۲)

ویژگی های مجمع البحرین

در آیات قرآنی نکاتی درباره مجمع البحرین گفته شده است که توجه و التفات به آن می تواند در شناخت حقیقت سفر موسی(ع) و اهداف و مقاصد او کمک شایانی بکند. از جمله مهم ترین این نکات می توان به موارد زیر اشاره کرد:

  1. محل التقای دریاها و رودها: با نگاهی به آیات قرآنی می توان گفت که «مجمع البحرین» مکان ملاقات با «عالم لدنی» است. مجمع البحرین، جایی است که دو «بحر» به هم متصل می شوند و به هم می رسند. در آیات قرآنی به «دریا» و هم چون «رودهای بزرگ»، «بحر» گفته می شود؛ چنان که در فارسی نیز به رودهای بزرگ مانند «آمو و سیر» دریا گفته می شود: آمودریا و سیردریا. بنابراین به ظاهر از نظر جغرافیای زمینی می بایست «مجمع البحرین» جایی باشد که دو رود بزرگ یا دریا به هم متصل و با هم جمع می شوند، به عنوان نمونه دو رود بزرگ فرات و دجله در «شط» و اروند به هم متصل می شوند که می تواند مکانی این ملاقات ظاهری باشد. از گزارش قرآنی به دست می آید که «جغرافیای مکانی و زمانی» در زمین ارتباط تنگاتنگی با عوالم بالا دارد؛ بنابراین، برخی از مکان ها و زمان ها از ویژگی خاصی برای «ارتباط» با عوالم برخوردار بوده و به عنوان «منافذ اقطار »(الرحمن، آیه ۳۳) و «ابواب»(اعراف، آیه ۴۰) عمل می کنند؛ چنان که «لیله القدر» در ماه مبارک رمضان از چنین ویژگی برخوردار است که برای این زمان ها و مکان ها «تقدس» ایجاد می کند.(قدر، آیات ۱ تا ۵؛ دخان، آیات ۱ تا ۵؛ بقره، آیه ۱۸۵)
  2. محل التقای عوالم: از نظر آموزه های وحیانی قرآن، عوالم هستی و نشئات آن همانند «شب و روز» در هم «ولوج» دارند. این ولوج به گونه ای است که «طبقات آسمان» به معنای عوالم هفتگانه در عالم ماده و دنیا، ارتباط تنگاتنگی با هم دارد. در نظام کلی هستی که «عالم دنیا و عالم آخرت» قرار دارد، «عالم برزخ» همانند همان حالت «فجر» است که شب و روز در هم آمیخته و هوا به یک معنا «گرگ و میش» است؛ به طوری که عالم برزخ برخی از ویژگی های عالم آخرت و برخی از ویژگی های عالم دنیا را دارا است. «مجمع البحرین» از چنین ویژگی برخوردار است، یعنی محل «التقای عوالم» و به یک معنا نوعی «برزخ» است. خدا درباره ارتباط عوالم هستی به برزخ دریاها مثال می زند و می فرماید: وَهُوَ الَّذِی مَرَجَ الْبَحْرَیْنِ هَذَا عَذْبٌ فُرَاتٌ وَهَذَا مِلْحٌ أُجَاجٌ وَجَعَلَ بَیْنَهُمَا بَرْزَخًا وَحِجْرًا مَحْجُورًا ؛ و اوست کسى که دو دریا را موج‏زنان به سوى هم روان کرد، این یکى شیرین و گوارا و آن یکى شور و تلخ است، و میان آن دو برزخ ، مانع و حریمى استوار قرار داد. (فرقان، آیه ۵۳) و در جایی دیگر نیز می فرماید: مَرَجَ الْبَحْرَیْنِ یَلْتَقِیَانِ بَیْنَهُمَا بَرْزَخٌ لَا یَبْغِیَانِ.. یَخْرُجُ مِنْهُمَا اللُّؤْلُؤُ وَالْمَرْجَانُ؛ دو دریا را به گونه‏ اى روان کرد که با هم برخورد کنند میان آن دو حد فاصل و برزخى است که به هم تجاوز نمى کنند .. از هر دو دریا مروارید و مرجان برآید. (الرحمن، آیات ۱۹ تا ۲۲) به نظر می رسد که میان دو دریا فرقی است؛ زیرا یکی از این دریاها «لولو» پرورش می دهد و آن دیگری «مرجان». یکی از جلوه های «برزخ» را می بایست میان «عالم دنیا و عالم آخرت» دید؛ زیرا خدا برزخ را حد فاصل آن دو می داند و می فرماید: حَتَّى إِذَا جَاءَ أَحَدَهُمُ الْمَوْتُ قَالَ رَبِّ ارْجِعُونِ لَعَلِّی أَعْمَلُ صَالِحًا فِیمَا تَرَکْتُ کَلَّا إِنَّهَا کَلِمَهٌ هُوَ قَائِلُهَا وَمِنْ وَرَائِهِمْ بَرْزَخٌ إِلَى یَوْمِ یُبْعَثُونَ؛ تا آنگاه که مرگ یکى از ایشان فرا رسد مى‏ گوید پروردگارا مرا بازگردانید؛ شاید من در آنچه وانهاده‏ ام کار نیکى انجام دهم. نه چنین است! این سخنى است که او گوینده آن است و پشاپیش آنان برزخى است تا روزى که برانگیخته خواهند شد. (مومنون، آیات ۹۹ تا ۱۰۰) البته ممکن است مجمع البحرین، عالم برزخ دنیا و آخرت و عالم ماده و مثال باشد، یا مراد مجمع البحرین مقام «احدیت و واحدیت» یعنی برزخ میان «هو» و «الله» که از آن به مقام «عماء» یاد می شود که «ضباب و مه» است که ویژگی «ظلمت و نور» را با هم دارد؛ زیرا حد فاصل میان «لیله القدر» و «یوم» از نظر خالق هستی است. این «برزخ» همان برزخ میان «امر و خلق» است که به یک معنا از آن به «مقام علمی» یا «تعین علمی» یاد می شود که در آیات قرآنی از آن به «ام الکتاب» «لوح محفوظ» و «کتاب مبین» و «امام مبین» و مانند آن تعبیر شده است.
  3. عرش الهی: ممکن است مراد از «مجمع البحرین» در سفر معنوی، همان «عرش الهی» باشد که محل تدبیر عالم هستی است(رعد، آیه ۲؛ یونس، آیه ۳؛ سجده، آیه ۵) این عرش الهی نیز «برزخ» میان «امر و خلق» است. از آن جایی که برای هر «عالم» نسبت به عالم دیگر «باب» است(اعراف، آیه ۴۰) که البته این در و باب برای همگان باز نمی شود(همان) «عرش» الهی که «برزخ» و «مجمع البحرین هویت احدیت و واحدیت الله» است برای کسانی باز می شود که «ظرفیت وجودی» آن را داشته باشد. می دانیم که «عرش» بر «آب» است، چنان که خدا می فرماید: وَکَانَ عَرْشُهُ عَلَى الْمَاءِ .(هود، آیه ۷) این آب که همان حقیقت علم و حیات است، از دریا ذات احدیت و صفات واحدیت سرچشمه گرفته و در آن جا به هم رسیده که «مقام فعل» و «تدبیر» است. پس مجمع البحرین در «عرش» محل التقای دریای «احدیت ذات با واحدیت صفات» است که خروجی آن «فعل» الهی است. در این مجمع البحرین الهی «ظلمت لیله القدری احدیت اسمای غیر ظاهر از یک سو با نور الله ایام واحدیت اسمای ظاهر» ، «باطن و ظاهر»، «ملکوت و ملک»، «امر و خلق»، «تکوین و تشریع»، «توحید محض و فعل محض» ، «انزال و تنزیل» و مانند آن ها به سبب همان ویژگی «برزخیت» جمع می شوند.
  4. حیات محض: مجمع البحرین که جایی است که در آن «مرده» زنده می شود(کهف، آیات ۶۱ و ۶۳)؛ بنابراین، مکانی است که حیات در آن اصالت دارد و مرگ نیست؛ زیرا از نظر قرآن، «آب» منبع حیات است؛ چنان که خدا می فرماید: وَجَعَلْنَا مِنَ الْمَاءِ کُلَّ شَیْءٍ حَیٍّ؛ از آب هر چیزی را حیات قرار دادیم.(انبیاء، آیه ۳۰) از آن جایی که عالم برزخ و نیز آخرت حیات محض است، می توان گفت که ناظر به «برزخ» است؛ خدا درباره آخرت می فرماید: وَإِنَّ الدَّارَ الْآخِرَهَ لَهِیَ الْحَیَوَانُ؛ به راستی که خانه آخرت همان حیات محض است.(عنکبوت، آیه ۶۴)
  5. نسیان: از ویژگی های مجمع البحرین، «نسیان» و فراموشی است؛ این بدان معناست که این مجمع البحرین در عالم برزخ پایین بوده است؛ زیرا جوان همسفر حقیقت «سرب ماهی» و حیات و حرکت آن را فراموش می کند تا به حضرت موسی(ع) بیان کند.(کهف، آیات ۶۱ و ۶۳) به نظر می رسد که نیسان انسان تنها در عالم دنیا نیست، بلکه در عالم برزخ نیز ادامه دارد. به نظر می رسد که انتقال از عالمی به عالم دیگر می تواند نیسان آور باشد. شاید بر اساس همین است که «تلقین میت» در دستور کار قرار گرفته است تا او را از نیسان به ذکر سوق دهند. از آیات داستان به دست می آید که ظرفیت نسیان در مجمع البحرین می تواند نسبت به «تشریع»، «خلق» و «داشته ها» و مانند آن ها باشد.
  6. حضور شیطان: از آن جایی که جوان همسفر موسی(ع) علت فراموشی داستان حیات و حرکت ماهی را به «شیطان» نسبت می دهد، معلوم می شود که «شیطان» در آن عالم برزخ نیز دارای نفوذی است، هر چند که این نفوذ اندک و کم باشد و همانند دنیا قوی نباشد؛ زیرا عالم برزخ شباهتی با دنیا و آخرت دارد. از جهت نفوذ شیطان می توان گفت که به دنیا از این جهت شباهت دارد.(کهف، آیات ۶۱ و ۶۳) البته ابلیس خواهان نفوذ بیش تری بوده است؛ زیرا می خواست تا در همه عوالم نفوذ داشته باشد؛ ولی همان طوری که به او فرصت داده نشده تا «قیامت» زنده بماند، بلکه محدود به «الوقت المعلوم» شد(حجر، آیات ۳۷ و ۳۸؛ ص، آیات ۷۹ تا ۸۱) که تنها خدا می داند، هم چنین به او فرصتی داده نشده تا بیش تر از «برزخ» دایره نفوذ و سلطه داشته باشد.
  7. خطر وسوسه های شیطانی: به نظر می رسد که جز «مخلَصین» که «معصوم به عنایت الهی» هستند(ص، آیات ۸۲ و ۸۳)، همگی در معرض خطر وسوسه های شیطانی هستند، حتی اگر شخص نسبت به «عالم برزخ» شهود و رویت داشته باشد و از علوم خاصی برخوردار شود؛ از همین روست که گفته شده است: و المُخلِصون فی خطر عظیم؛ مخلصون در خطر بزرگی هستند. از همین روست که صاحبان بصیرتی چون «سامری» و «بلعم باعورا» گرفتار وسوسه شیطان شدند.(اعراف، آیات ۱۷۵ و ۱۷۶؛ قصص، آیات ۹۴ تا ۹۷) انسان تا به قیامت نرسیده نمی بایست خود را از کمین شیطان در امان بداند. بنابراین، داشتن علوم غریبه و علوم الهی به معنای رهیدن به سلامت از دار الدنیا به دارالاخره نیست. کسانی که به عالم برزخ رفته و بازگشته اند در خطر بزرگ تری قرار دارند؛ زیرا بسیاری از افراد «یقین» قطعی دارند، ولی در عمل و رفتار «جحد» انکار می کنند.(نمل، آیه ۱۴)
  8. شدت توحید : در مجمع البحرین، توحید قوی تر است تا جایی که به نظر می رسد که «اسباب» هر چند به شکل مظهر دیده نمی شود. این گونه است که رفتار خضر در مجمع البحرین، براساس توحید محض است. کسانی که ساکن کوی «مجمع البحرین» هستند، به یک معنا خود آنان «اسباب» فعل الهی و یدالله و عین الله و سمع الله هستند. از همین رو، کاری که انجام می دهند، همانند «قلم» در دست «کاتب و نویسنده» است که از خود اختیاری ندارند، بلکه کاری که انجام می دهند، «مامور» هستند. (کهف، آیه ۸۲)
  9. سفر ظاهری و معنوی: مجمع البحرین، مقصد سفر مادی و معنوی و نیز ملکی و ملکوتی و ظاهری و باطنی است.
  10. راه های خاص موجودات: از نظر قرآن، هر موجودی «سبیل خاص» خودش را دارد که به صراط مستقیم وصل می شود؛ ماهی نیز با آن که مرده بود، در مجمع البحرین حرکتی خویش را در «سبیل خاص خودش» ادامه می دهد و می رود تا به «مقصد» خویش برسد. پس راه های شخصی و سبل برای همگان حتی موجودات دیگر است.
  11. اراده: از نظر قرآن همه موجودات دارای اراده هستند، این امر در مجمع البحرین خود را بیش تر نشان می دهد. به نظر می رسد که اراده تنها برای انسان و جن است که می توانند میان دو امر متضاد و متقابل انتخاب آزاد داشته باشند، اما بر اساس آیات قرآنی اراده هر چند در سطح پایین تر برای «موجودات دیگر» هستی حتی «جماد» نیز وجود دارد؛ از همین روست که «دیوار» «یرید ان ینقض، اراده فروریز داشت.(کهف، آیه ۷۷) این بدان معناست که در مجمع البحرین این حقیقت آشکار می شود که همه هستی از علم و شعور و حق انتخاب و اراده در سطح خود برخوردار هستند.

نکاتی درباره عالم لدنی و علم لدنی

خدا در قرآن، مقصود حضرت موسی(ع) از سفر در «ظاهر و باطن» و «ملک و ملکوت» و «ماده و معنویت» را «علم لدنی» می داند که در اختیار «عالم لدنی» است. هر چند که «مقصد» در این سفر «مجمع البحرین» است، ولی مقصود «علم لدنی» است که با «تعلم و تعلیم» به دست می آید. مراد از این «علم لدنی» چیست؟ این عالم لدنی کیست؟

  1. علم لدنی: علم خاص است که در اختیار «خدا» است و تنها برخی از «مظاهر» به تعلیم الهی نسبت به آن «عالم» می شوند. از آیات قرآنی به دست می آید که این «علم لدنی» همان «علم الهی» در «ام الکتاب»، لوح محفوظ وکتاب مبین است. در این علم الهی همه «مشیت الهی» نسبت به عوالم «معلوم» است؛ در حقیقت علم ذاتی الهی به شکل ظهور در ابتدا در این «ام الکتاب» و «لوح محفوظ» رقم خورده و حفظ می شود. به نظر می رسد که این «علم لدنی» از مصادیق «امر الهی» است که پیش از «خلق» هستی یافته است. هر گاه خدا بخواهد چیزی را خلق کند، خطاب به «معلوم» در ام الکتاب، امر می کند تا تحقق خارجی یابد. بنابراین، در این علم لدنی، آغاز تا فرجام «خلق و مخلوق» نوشته و معلوم شده است؛ زیرا حکمت الهی «امر الهی» را رقم زده است و «مشیت» کرده است. این همان «مقام قدر اصلی و کلی» است که سپس در قالب «امر خلقی» به «قضای کلی» تحقق خارجی در هستی می یابد.(بقره، آیه ۱۱۷؛ یس، آیه ۸۲؛ غافر، آیه ۶۸؛ زخرف، آیه ۲؛ یوسف، آیه ۱ و آیات دیگر)
  2. تعلیم خاص الهی: از نظر قرآن، علم لدنی که «خاص الوهیت» است، جز از طریق «تعلیم خاص» الهی در اختیار کسی قرار نمی گیرد(کهف، آیه ۶۵ تا ۸۲)؛ زیرا تعلیم علم لدنی، تصرفات در تکوین، شاکله و شخصیت هویتی و وجودی انسان است؛ شکی نیست که تصرفات تکوینی از مقام «ربوبیت» تنها از سوی خدا شدنی است؛ زیرا علم لدنی، نیازمند «تزکیه نفس» است که تنها خدا انجام می دهد.(نور، آیه ۲۴)
  3. تعلیم از سوی مظاهر اتم: از نظر قرآن، کسانی از انسان ها در سطح «متالهین» و بلکه «عالین» از این خصوصیت برخوردار هستند که «تزکیه نفس» کنند و بتوانند «علم لدنی» را همان طوری که خود مستقیم از مقام «علی حکیم» دریافت می کنند، به تعلیم تزکیه ای به دیگران تعلیم دهند. از نظر قرآن، پیامبر(ص) و نفوس مطهر به تطهیر الهی معصومان به عنوان «نفس پیامبر(ص)» از چنین ظرفیت تعلیمی برخوردار هستند.(بقره، آیات ۱۲۹ و ۱۵۱؛ آل عمران، آیات ۶۱ و ۱۶۴؛ جمعه، آیه ۲؛ توبه، آیه ۱۰۳؛ احزاب، آیه ۱۳۳)
  4. مقام حکیم علیّ علیم: از نظر قرآن، علم لدنی از مقام « حکیم علیّ حکیم» نازل و تعلیم داده می شود؛ زیرا «ام الکتاب» در اختیار این اسماء است؛ خدا درباره «حقیقت قرآن» که عربی یا اعجمی نیست، می فرماید: وَإِنَّکَ لَتُلَقَّى الْقُرْآنَ مِنْ لَدُنْ حَکِیمٍ عَلِیمٍ ؛ و حقا تو قرآن را از سوى حکیمى دانا دریافت مى دارى. (نمل ، آیه ۶) و نیز می فرماید: حم وَ الْکِتَابِ الْمُبِینِ إِنَّا جَعَلْنَاهُ قُرْآناً عَرَبِیّاً لَعَلَّکُمْ تعقّلونَ وَ إِنَّهُ فِی أُمِّ الْکِتَابِ لَدَیْنَا لَعَلِیٌّ حَکِیمٌ ؛ حاء میم. سوگند به کتاب روشنگرما آن را قرآنى عربى قرار دادیم باشد که بیندیشید، و همانا که آن در کتاب اصلى لوح محفوظ به نزد ما سخت والا و پر حکمت است.(زخرف، آیات ۱ تا ۴) و نیز می فرماید: الر تِلْکَ آیَاتُ الْکِتَابِ الْمُبِینِ إِنَّا أَنْزَلْنَاهُ قُرْآنًا عَرَبِیًّا لَعَلَّکُمْ تَعْقِلُونَ ؛ الف لام راء این است آیات کتاب روشنگر؛ ما آن را قرآنى عربى نازل کردیم باشد که بیندیشید. (یوسف، آیات ۱ و ۲)
  5. اسباب الهی: چنان که گفته شد ساکنان «مجمع البحرین» در حقیقت به سبب «علم لدنی» اسباب الهی هستند.(کهف، آیه ۸۲) از همین روست که پیامبر(ص) به عنوان «عالم لدنی» کسی است که قول و عمل وی همان قول و فعل الهی است؛ چنان که خدا درباره اقوال پیامبر(ص) می فرماید: وَمَا یَنْطِقُ عَنِ الْهَوَى إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْیٌ یُوحَى ؛ و از سر هوس سخن نمى‏ گوید ؛ این سخن بجز وحى نیست که وحى مى ‏شود. (نجم، آیات ۳ و ۴) و در باره عملش می فرماید: وَمَا رَمَیْتَ إِذْ رَمَیْتَ وَلَکِنَّ اللَّهَ رَمَى؛ تو تیر نیانداختی وقتی تیر انداختی ولی خدا تیر انداخت.(انفال، آیه ۱۷) پس فاعل در «عالم لدنی» همان خدا است؛ هر چند که به ظاهر از دست «عالم لدنی» اتفاق می افتد.(کهف، آیه ۸۲)
  6. ظرفیت و استطاعت: برای کسب علم لدنی ظرفیت وجودی و سعه وجودی خاصی لازم است که با تزکیه الهی به دست می آید و این گونه نیست که هر کسی استطاعت دریافت علم لدنی را داشته باشد.(کهف، آیات ۶۷ و ۷۲ و ۷۵ و ۷۸) بنابراین ممکن است که شخصی در مقام «پیامبری» هم چون حضرت موسی(ع) باشد، ولی در مقام «عالم لدنی» نباشد و طرفیت و استطاعت آن را نداشته باشد؛ زیرا علم لدنی، ظرفیت های خاص می خواهد.
  7. رحمت الهی: علم لدنی هر چند که از نظر رحمت از مصادیق «عندنا» است؛ ولی از جهت علمی «لدنی» است. به این معنا که میان «رحمت» با «علم» فرق است. پس چیزی ممکن است از «رحمت عام» سرچشمه بگیرد، ولی از «علی حکیم یا علی علیم» باشد که از مصادیق «اسم ذات» است. به نظر می رسد که «رحمت» که در این جا بیان می شود، همان رحمت فعلی است نه رحمت ذاتی الهی. هم چنین ممکن است که کسی از علم لدنی به رحمت عام الهی برخوردار باشد، و داشتن علم لدنی به معنای بهره مندی از رحمت رحیم و خاص نیست.(کهف، آیه ۶۵)
  8. فراتر از مجمع البحرین: به نظر می رسد که «مجمع البحرین» حتی اگر «جغرافیایی در زمین» باشد، ولی ناظر به «ویژگی های یک دروازه به عوالم دیگر» است. اگر سفر به دروازه است، عبور از نقطه التقای عوالم به معنای عدم دسترسی است به هدف است. به نظر می رسد که این عبور از «مقصد» خود عامل خستگی و نصب است؛ هر چند که عامل «ذکر پس از نسیان» نیز است.(کهف، آیات ۶۲ و ۶۳)
  9. ارتداد مثبت: از نظر قرآن، گاهی لازم است که انسان ارتداد داشته باشد که از آن به ارتداد مثبت یاد می شود؛ عبور از مقصد در هر قالبی همانند «غلو» می تواند آسیب زا باشد و انسان را از «مقصود» دور سازد. بنابراین لازم است تا انسان وقتی از مقصد و مقصود دور افتاده است ، ارتداد داشته باشد تا بتواند به مقصد و مقصود دست یابد.(کهف، آیات ۶۲ تا ۶۴)
  10. امر و خلق: چنان که گفته شد، مجمع البحرین برزخ عوالم است؛ اگر «عرش» الهی باشد، می بایست آن را جامع امر و خلق دانست که «مشیت با اراده» جمع می شود. این گونه است که در آن جا اموری چون «فعال و انفعال» در قالب «اسباب و غیر اسباب» و مانند آن جمع می شود. اگر مراد برزخ دنیا و آخرت باشد، باز چنین حالت میانه ای را می توان یافت. از همین روست که اگر دنیا انفعال محض و دارالاسباب است و آخرت فعال محض و دار الامر، مجمع البحرین میانه است؛ از همین روست که رفتار حضرت خضر(ع) رفتاری دایر بر «اسباب و غیر اسباب» و امر و خلق است. این موضوع را می توان در تمام سفر ایشان مشاهده کرد.(کهف، آیات ۶۵ تا ۸۲)
  11. تاویل محوری: واژه تاویل از «أول» به معنای بازگشت به حقیقت است. از همین روست که خدا «موئل» است که حقیقت به سوی او بازگشت می کند.(کهف، آیه ۵۸) علم لدنی، به سبب آن که «حقیقت عالی» هر چیزی است، به طور معمولی می بایست هر چیزی به آن حقیقت باز گردد. از همین روست که «رفتارهای عالم لدنی» بر اساس «ظاهر» قضاوت نمی شود؛ زیرا ملکوت و باطنی دارد که باید به آن بازگردانده شود. بر همین اساس رفتارهای عالم لدنی تاویل بردار است.(کهف، آیه ۷۸ و ۸۲) باید توجه داشت که تاویل به یک معنا همان «ذکر» است؛ یعنی حقیقتی که وجود داشت و الان در ظاهری مخفی و نهان شده یا از یاد رفته است. تاویل گر با کار خویش «ملک را به ملکوت و ظاهر را به باطن» باز می گرداند و چیزی که پیشینه داشته است را به آن پیشینه عودت می دهد.
  12. علم لدنی بدون پیامبری: دارنده علم لدنی لزوما پیامبر نیست، چنان که حضرت خضر(ع) پیامبر و رسول نیست؛ هر چند که ممکن است که پیامبری چون پیامبر اکرم(ص) دارای هر دو باشد؛ هم چنین پیامبری لزوما به معنای داشتن علم لدنی نیست؛ چنان که حضرت موسی(ع) علم لدنی نداشت و در نهایت بدان نیز دست نیافت.
  13. علم موجود در لیله القدر ظلمات: از ویژگی های علم لدنی این است که علم به علم الکتاب است که علم «قدری» نه «قضایی». از همین روست که آن را در «نور» نمی توان یافت؛ زیرا نور «تجلی اسماء در مقام قضا» است(نور، آیه ۳۵)؛ در حالی که ظلمت قدری ، هویت احدیت است. از همین روست که عالم لدنی علم خویش را در ظلمات احدیت، نه واحدیت به دست آورده است و از آب حیات آن جا نوش کرده است؛ چنان که روایت «جابر الجحفی» و سفر با امام باقر(ع) به ملکوت این حقیقت بیان شده است.( بحارالانوار، ج ۴۶، ص ۲۸۰، ح ۸۲)
  14. مقام عبده: به نظر می رسد که عالم به علم لدنی در مقام «عبده» است که همه جلوه های الهی را دارا است؛ از همین روست که از او به «عبدنا» تعبیر می شود تا ویژگی «ظهور در عین بطون» معلوم شود؛ زیرا ایشان در مقام مجمع البحرین است.(کهف، آیه ۶۵)

نکاتی درباره فتی همسفر موسی(ع)

در سفر معنوی حضرت موسی(ع) به «مقصد مجمع البحرین» و «مقصود علم لدنی» با دیدار از «عالم لدنی»، «فتی و جوانی» همراه اوست که نکاتی درباره ایشان در قرآن بیان شده است:

  1. فتوت و جوانمردی: فتی که به معنای «تازگی و جوانی» است، در عرف و فرهنگ قرآنی ، به غلامان و بردگان و نیز به افراد خاصی اطلاق می شود که به سبب همان جوانی، فتوت داشته و «تغییر» در آنان بسیار سریع و زود است. معروف ترین کسانی که این عنوان «فتی» بر آنان اطلاق شده می توان به حضرت ابراهیم(انبیاء، آیه ۶۰)، اصحاب کهف(کهف، آیه ۱۰)، همسفر موسی(کهف، آیه ۶۰) اشاره کرد. بر اساس روایات این جوان همان وصی حضرت موسی(ع) یوشع بن نون است که البته در داستان ورود به بیت المقدس در کنار حضرت هارون و موسی(ع) خدا از او یاد می کند. با توجه به داستان هایی که قرآن از «فتی» بیان می کند، معلوم می شود که این افراد از «فتوت» خاصی برخوردار هستند که آنان را از دیگر متمایز می کند. البته از «فتی» بودن همسفر موسی(ع) این معنا به دست می آید که حضرت موسی(ع) این سفر را در پیری انجام داده است.
  2. رویت بدون تحلیل: از نظر قرآن، این جوان همسفر، رویت دارد، ولی تحلیلی از اتفاقات و رخدادها ندارد. از این روست که «سرب» ماهی مرده و حرکت آن را در «روی آب» می بیند، ولی تحلیلی نمی کند که چرا «مرده زنده و حرکت می کند».(کهف، آیه ۶۱) شاید برای او این تغییرات امری عادی بوده است؛ زیرا همسفر و یار حضرت موسی(ع) است که دارای معجزات بسیار از جمله تبدیل عصا به اژدها، ایجاد خشکی در دریا، ایجاد چشمه های دوازده گانه در سنگ و مانند آن است.
  3. شگفت زدگی: جوان همسفر در برابر «سرب» و حیات و حرکت ماهی مرده که غذا چاشت و ناهار آنان بود، تنها شگفت زده می شود و «عجب» می داند؛ یعنی حقیقت را می بیند و تنها با شگفتی از کنارش می گذرد.(کهف، آیات ۶۱ و ۶۳) خدا در گزارش خویش در بیان حرکت ماهی، آن را «سرب»، ولی جوان «عجب» می داند و به شگفتی نسبت به آن بسنده می کند.(همان)
  4. نسیان: جوان همسفر در مجمع البحرین، دچار فراموشی می شود. این فراموشی مستند به «شیطان» است که به معنای نفوذ شیطان در «جوان» است؛ یعنی اقتضای جوانی آن است که شیطان نفوذ بیش تری دارد. هم چنین به این معنا است که جوان هنوز به «عصمت» دست نیافته است یا در سطح پیامبری بالا نرفته است.(کهف، آیه ۶۳) از آن جایی که شیطان بر موسی(ع) سلطه ای نداشت، چنین نسیانی برای آن حضرت دست نداده است.
  5. تقدم شاگرد بر استاد: شاگرد ممکن است بر استاد مقدم شود و چیزهایی را ببیند که استاد نبیند؛ چنان که همسفر جوان «سرب عجب ماهی مرده» را دید، ولی حضرت موسی(ع) آن را رویت نکرد و ندید.(کهف، آیات ۶۱ و ۶۳) البته رویت هماره به معنای «تحلیل علمی» نیست؛ زیرا برخی می بینند، ولی در قالب داده های علمی به تحلیل و تبیین نمی پردازند و توصیه های علمی ندارند. پس استاد ممکن است علم داشته باشد، هر چند که رویت برای محقق نشود؛ جمع میان علم و رویت، نوعی کمال است ؛ چنان که جمع میان «علم و عمل» کمال است.
  6. محدودیت در سفر معنوی: فتی هر چند تا «مجمع البحرین» هم سفر موسی(ع) بود، ولی ظرفیت همراه با «عالم لدنی» را نداشت و برای همین در مجمع البحرین می مانند.

نکاتی درباره موسی(ع)

سفر معنوی حضرت موسی(ع) به وادی «مجمع البحرین» به قصد «کسب علم لدنی» از «عالم لدنی» سفری است که نکات قابل تاملی را به کسانی که دنبال «استاد در علوم عرفانی» هستند گوشزد می کند. از جمله مهم ترین آن ها این است که «علوم لدنی» با «تقوا» به دست می آید و «استاد» حتی در سطح «خضر» نیز با آن که «عالم به علم لدنی» است نمی تواند این علم را تعلیم دهد؛ زیرا حتی اگر «ظرفیت تعلم در شاگرد» باشد، هر کسی «ظرفیت تعلیم» را ندارد؛ زیرا «تعلیم علم لدنی» اولا خاص خدا و در ثانی در اختیار و مخصوص «مظاهر اتم الهی» یعنی چهارده معصوم(ع) است و امروز تنها «تزکیه و تعلیم و تطهیر» برای ایجاد «سعه صدر» و «ظرفیت سازی» و «ظرفیت بخشی» در اختیار امام زمان(عج) است، چنان که بیان شد.(بقره، آیات ۳۱ و ۲۸۲ و ۱۲۹ و ۱۵۱؛ آل عمران، آیه ۱۶۴؛ توبه، آیه ۱۰۳ و آیات دیگر)

  1. دست یابی به لیله القدر: حضرت موسی(ع) خواهان دست یابی به «لیله القدر» است؛ زیرا علم لدنی، علم باطنی است که در «لیله القدر» هستی در قالب «قدر کلی» به عنوان «ام الکتاب و لوح محفوظ» نگه داری می شود. از نظر ایشان دست یابی به «لیله القدر» و علم لدنی ممکن است در یک دوره زمانی «هشتاد و چهار ساله » که از آن به «حَقب» یاد می شود شدنی نباشد، بنابراین اگر بتواند به مجمع البحرین برسد فبها و نعم المراد و المطلوب، وگرنه بر آن است حاضر است چند دوره زمانی هشتاد و چهار ساله را عمر بگذارد تا به این هدف برسد.(کهف، آیات ۶۰ و ۶۵) بر اساس آیات قرآنی ، لیله القدر، که هزار مال و هشتاد و چهار سال و اندی است، زمانی است که انسان می تواند به «علم لدنی» و علم الکتاب و «علم تقدیر» دست یابد. این علم از علوم «لدنی» الهی است که در اختیار خدا و برخی از مظاهر اوست. این علم در زمان ما در اختیار امام زمان(عج) است.(قدر، آیات ۱ تا ۵ و روایات تفسیری)
  2. دست یابی به علم قدر الهی: چنان که گفته شد، علم لدنی علم الکتاب است که ناظر به مشیت الهی و«قدر» است و این علم ناظر به «امر و خلق» است. اما خود این علم را می بایست از مصادیق علم امری دانست.
  3. شریعت محوری: حضرت موسی(ع) به عنوان پیامبر(ص) مسئولیت های اجتماعی به عنوان رهبری داشته است که می بایست بر قوانین ظاهری و کشفیات بر اساس «عقل و نقل» است. بنابراین، وقتی با همین «شاکله شخصیتی» به مواجه عالم لدنی می رود که شاکله شخصیتی او «علم لدنی» و قوانین دیگری است که برخاسته از «قدر» است نه «قضا» به طور طبیعی مناسخت وجود ندارد و ایشان بارها بر اساس «شریعت» اعتراض می کند؛ زیرا رفتارهای عالم لدنی به صراحت در تضاد با قوانین شریعت است که او مامور اجرا است.
  4. عدم توجه به مقام استادی: حضرت موسی(ع) با علم به این که مامور است تا با «عالم لدنی» ملاقات کند و از او چیزی را بیاموزد که دست کم «تنبه نسبت به ناتوانی در ظرفیت وجودی» است، با این همه با علم به آن که استاد عالم لدنی است، بر اساس شریعت الهی اعتراض می کند که جایی ندارد؛ زیرا می داند که همان طوری که او مامور به ظاهر است عالم لدنی مامور به باطن است؛ اگر او بر اساس ملک و ظاهر و قضای الهی و شریعت و قوانین حاکم بر ظواهر امور قضاوت و عمل می کند، عالم لدنی بر اساس ملکوت و باطن و قدر و سنت های باطنی قضاوت و عمل می کند. اگر به این نکته توجه داشت اعتراض نمی کرد. عدم التفات و توجه به مقام استاد موجب اعتراضات شد. استاد بر اساس حکمت عالی وقدری عمل می کرد و شاگرد بر اساس حکمت دانی و قضایی به تحلیل و تبیین و داوری و توصیه می پرداخت. شریعت در حضرت موسی (ع) به شکل مقوم ذات و شاکله وجودی در آمده است برای همین ناخواسته و حتی بر خلاف تعهدات و التزامات اعتراض می کند و نمی تواند صبوری کند. به سخن دیگر، کنش و واکنش های حضرت موسی (ع) بر اساس شاکله است که او را «شکال» زده و مقید ساخته است. این شاکله در دنیا در چارچوب شریعت پدید آمده است و حضرت موسی(ع) در مجمع البحرین برزخ نیز آن را با خود دارد؛ زیرا شاکله ها هماره با انسان است و اصولا بر اساس همین است که دوزخیان حتی در دوزخ با همه شهودی که هست، دروغ می گویند؛ زیرا دروغ و کذب ، شاکله وجودی آنان است.

آداب تعلم و تعلیم

از داستان قرآنی سفر معنوی موسی(ع) و ملاقات با عالم لدنی برای تعلیم و تعلم آدابی به دست می آید که برخی از آن ها عبارتند از :

  1. تناسب و مناسخت: میان دانش آموز و آموزگار لازم است تا تناسب باشد. این تناسب هم از نظر زبانی و هم سطح فکری و بیانی باید مراعات شود. این تناسب هم چنین می بایست در نگرش متعلم و معلم وجود داشته باشد و هر دو یک مقصد و مقصود را در نظر داشته باشند؛ از نظر قرآن، شاکله که مرکز صدور اعمال و افعال است(اسراء، آیه ۸۴) می بایست به گونه ای متناسب باشد تا بتواند دریافت های در سطح علم لدنی داشته باشد. البته به متعلم آن چیزی را می دهند که خواسته است و اگر فراتر رود چیزی نمی دهند؛ زیرا تعلیم و تعلم بر اساس تناسب و مناسخت است.
  2. آسانی: در تعلیم می بایست شیوه های آسان در نظر گرفته شود، حتی اگر دانش هایی در سطح علم لدنی به شاگرد تعلیم داده شود؛ عدم سخت گیری نسبت به شاگرد از جمله آداب تعلیم است؛
  3. انتباه و بیداری: گاهی هدف از تعلیم، انتقال دانش نیست، بلکه متنبه و بیدار کردن شاگرد نسبت به ناتوانی و استطاعت در علمی و دانشی است؛ زیرا ممکن است شاگرد مدعی توانایی باشد که در هنگام تعلیم معلوم می شود که چنین استطاعت و توانایی ندارد؛
  4. صبوری: شاگرد می بایست با توجه به ارزش هدف و مقصود خویش ، صبر داشته باشد و عزم را به نمایش گذارد. بنابراین نمی بایست انتظار دست یابی سریع را داشته باشد و «عجول» باشد و بخواهد سریع به مقصود برسد؛ از نظر حضرت موسی(ع) دست یابی به علم لدنی چنان ارزش مند است که حتی اگر «حُقُب» نیز بگذرد او دست از یافتن نمی کشد؛ بر اساس آیات و روایات، حُقب و احقاب جمع «حَقب»، به دوره زمانی گفته می شود که هر کدام هشتاد و چهار سال طول می کشد که از آن به «الف شهر» و هزار ماه و لیله القدر نیز یاد می شود. به هر حال انسان می بایست سختی های سفر معنوی و علمی را به جا بخرد که می تواند سخت از سفرهای جغرافیایی و مادی باشد.
  5. نماز: در سفر معنوی می بایست از مهم ترین ابزار تقرب بهره برد؛ همان طوری که در سفر مادی و تعلیم علوم مادی لازم است تا انسان ابزارهای خاص آن را بشناسد و بهره گیرد(کهف، آیات ۸۲ تا ۹۵) ، هم چنین لازم است تا در سفر معنوی ابزارها و اسباب آن را شناخت و بهره گرفت. از نظر قرآن علم لدنی با تقوای الهی کسب می شود که برخاسته از عبادت شرعی است.(بقره، آیات ۲۱ و ۲۸۲) از آن جایی که بهترین راه تقرب به سوی خدا «عفو و قسط» در عمل صالح و در «نماز» در عمل عبادی صالح است، می بایست این امور به عنوان «اقرب» مورد بهره گیری شود. البته نماز به سبب آن دارای «سجده تقرب ساز» است(علق، آیه ۱۹) بهترین امری است که انسان می بایست بر آن ایستادگی داشته و «نصب» کند؛ چنان که خدا می فرماید: فَإِذَا فَرَغْتَ فَانْصَبْ؛ هر گاه فارغ شدی بایستاد و نماز بخوان.(شرح، آیه ۷)
  6. جستجوگری: بغی و ابتغاء و جست و جوگری از لوازم تعلیم و تعلم و هر سفر معنوی است و انسان نمی بایست دست بردارد و حتی اگر اشتباه کرده باید جبران کند و با ارتداد و بازسازی و اصلاح امر پیشین به هدف نزدیک شود.
  7. استمرار: قصص و استمرار در فعل و قول در تعلیم و تعلم مهم واساسی است ونمی بایست وسط کار وقفه ای ایجاد شود که تاثیر سوء می گذارد.
  8. سکوت: از مهم ترین آداب تعلیم و تعلم آن است که متعلم در برابر معلم سکوت ورزد و پرسش را در هنگام تعلیم نداشته باشد، بلکه بماند تا زمان پرسش فرا رسد.
  9. ترک اعتراض: در هنگام تعلیم نمی بایست متعلم اعتراض داشته باشد؛ زیرا تا جمله و کلام تمام نشده یا عملی به پایان نرسیده سکوت و ترک اعتراض لازم است؛ ریشه اعتراضات تفاوت فکری و رفتاری یا بی خبری و جهالت است. البته پس از پایان تعلیم می توان نسبت به مسایل و موضوعات و رفتارهای پرسش های استفهامی داشت نه اعتراضی. از نظر قرآن ریشه بسیاری از اعتراضات همان جهالت و گاه علم نیم بند شاگرد و نیز تفاوت دیدگاه و نگرش ها و عدم سنخیت میان استاد و شاگرد است.
  10. مشیت باوری: باید بر اعتقاد مشیت تاکید داشت و نسبت به عمل آینده «ان شاء الله» گفت تا اگر خواست خدا باشد تحقق یابد.
  11. لوازم موفقیت: امید به موفقیت نیازمند اموری چون توفیق الهی، صبر، عدم عصیان و اعتراض، همراهی با استاد ، سنخیت و ظرفیت و مانند آن هاست.
  12. فرصت سه گانه: از قدیم گفته اند «تا سه نشه بازی نشه». ریشه این سخن را می بایست در فرصت سه روزه برای توبه دانست که خدا به اقوام داده است.(هود، آیه ۶۵) در تعلیم و تعلم نیز می بایست به شاگرد فرصت داد و این فرصت در سه بار امری است که از سوی خضر نیز اعمال شد. در این موارد پذیرش عذر و توجه به ظرفیت و ناتوانی شاگرد از سوی استاد و معلم خوب است.

و نیز مراجعه کنید به مقالات :

  1. حکمت هایی از داستان خضر(ع) و موسی(ع) : http://www.samamos.com/حکمت-هایی-از-داستان-خضرع-و-موسیع/
  2. شرط امامت و رهبری از نظر قرآن: http://www.samamos.com/شرط-امامت-و-رهبری-از-نظر-قرآن/
  3. در مرز ملک و ملکوت با حضرت خضر: samamos.com/در-مرز-ملک-و-ملکوت-با-حضرت-خضر/?