ایجاد محبت و کراهت، فلسفه آموزش

پدر و پسر

بسم الله الرحمن الرحیم

از نظر آموزه های وحیانی قرآنی، هر کاری که انسان انجام می دهد می بایست دارای فلسفه و حکمت و هدفی باشد؛ زیرا هیچ چیز در جهان عبث نیست و رفتار انسانی می بایست در راستای حکمت و فلسفه آفرینش انسان باشد که «عبادت» است. از همین روست که برای «افعال مکلفین» قوانین و احکامی در قالب فقه وضع شده است تا حتی در جزئیات و مستحبات و مکروهات بلکه مباحات، به عمل و فعل مکلف جهت بخشد و آن را در قالب عبادی ساماندهی کرده تا این گونه هدف و حکمت آفرینش از جمله آفرینش انسان که عبادت است تحقق یابد.

البته از نظر قرآن، افزون بر فلسفه کلی، برای هر کاری اهداف جزیی تر مطرح است که شناخت آنها نه تنها عاملی برای ایجاد انگیزه و عزم ارادی است، بلکه در تحقق اهداف کلی موثر است. بنابراین، شناخت اهداف جزیی هر عمل و فعلی می تواند در تحقق اشتیاق و انگیزه و اراده جدی و عزم عملی بسیار مفید و سازنده باشد.

آموزش و پرورش به عنوان یک فعل انسانی نیز در همین چارچوب می بایست ساماندهی شود. از همین روست که در قرآن، برای آموزش و پرورش اهداف و فلسفه های بیان شده است که نویسنده در این مطلب به آن توجه داده است.

علم حصولی بستر علم حضوری عالم ربانی

از نظر آموزه های وحیانی قرآن، علومی که انسان می تواند آن را به دست آورد، به دو دسته اصلی علوم حصولی و علوم حضوری تقسیم بندی می شود.

علم حضوری، علم نسبت به چیزی است که در نزد وی حاضر است. این حضور گاهی در قالب مشاهده عینی با چشم سر است و گاه در قالب مشاهده عینی با چشم دل است که از آن به بصیرت یاد می شود. در حقیقت چیزی که در برابر دیده انسان است، رویتی با چشم سر یا با دیدگان قلب و فواد است. از نظر قرآن، هر دو نوع از «رؤیت» از علم حضوری است؛ زیرا چیز مشهود شخص است. رویتی که «فواد» پیامبر(ص) در معراج داشت، از مصادیق علم حضوری شهودی است.(نجم، آیات ۸ تا ۱۱)

البته نوعی از علم حضوری است که به یک معنا شهود نیست، بلکه «ادراک» درونی و باطنی است؛ از جمله علم به درد دندان خود علم حضوری است؛ زیرا این دانشی درونی است که واسطه ای ندارد؛ بلکه شخص در ذات و درون خویش آن را ادراک و فهم می کند.

از علم حضوری شهودی می توان به «عنده» تعبیر کرد؛ چنان که از علم حضوری ادراکی می توان به «لدن» تعبیر کرد؛ زیرا «لدن» قوی تر از «عند» در بیان «نزد» بودن چیزی است. پس وقتی شخص می گوید این نزد من است، ممکن است از مصادیق عنده باشد که حضوری شهودی است، یا لدنه باشد که حضوری باطنی است.

اما علم حصولی، چیزی است که از طریق مفاهیم یا ماهیت در ذهن انسان شکل می گیرد و انسان نسبت به آن آگاهی و شناخت می یابد. به عنوان نمونه دردی که من به علم حضوری باطنی ادارک می کنم، در قالب این که درد دندان دارم به دیگری می گویم و او این معلوم را به دست می آورد که من صاحب درد دندان هستم؛ یا از پیچ و تاب خوردن من می فهمد که من گرفتار درد دندان یا دل درد هستم. این علمی که دیگری نسبت به من به دست آورده است، از مصادیق علم حصولی است.

بیش تر چیزهایی که انسان ها به عنوان علوم در اختیار دارند، از مصادیق علوم حصولی است. این علوم حصولی تا زمانی که به علم حضوری تبدیل نشود، علم حقیقی نیست؛ زیرا در علم حصولی احتمال خطا و اشتباه است، بر خلاف علم حضوری که چنین نیست. از این روست که علم حقیقی همان علم حضوری است.

البته این بدان معنا نیست که علم حصولی بی پایه و اهمیت است؛ بلکه این معنا است که علم حصولی بستری برای دست یابی انسان به علم حضوری در بیش تر موارد است؛ زیرا تنها راه ارتباطی انسان در دنیا برای انتقال علوم، بهره گیری از ماهیات و مفاهیم است که علم حصولی را موجب می شود.

علم حصولی با ذهن کار دارد، در حالی که علم حضوری با قلب کار دارد. از این روست که علم حصولی ساده تر، قابل انتقال به دیگری است و نیازی نیست تا معلم با تصرفات در عالم تکوین متعلم و شاگرد، او را به دانشی آگاه سازد، بلکه با بیان الفاظ و انتقال مفاهیم این انتقال را انجام می دهد و شاگرد نسبت به چیزی علم حصولی می یابد.

هر چند که پیامبران علوم وحیانی الهی را از طریق علم حضوری به دست آورده اند و خدا علوم وحیانی را به قلوب آنان «القاء» کرده است؛ چنان که خدا درباره قرآن می فرماید: وَإِنَّکَ لَتُلَقَّى الْقُرْآنَ مِنْ لَدُنْ حَکِیمٍ عَلِیمٍ ؛ و حقا تو قرآن را لدن حکیمى علیم تلقی و دریافت مى دارى(نمل، آیه ۶)؛ اما پیامبران این علوم حضوری را در قالب علوم حصولی به اکثریت مردمان می رسانند؛ زیرا تعلیمات پیامبران از جمله پیامبر اسلام(ص)، تعلیمات در قالب مفاهیم و علوم حصولی است؛ هر چند که آنان به عنوان مظاهر تمام اسما و صفات الهی از قابلیت انتقال علوم در قالب علوم حضوری برخوردارند و می توانند تصرفات تکوینی در جان متعلمین و شاگردان مکتب اسلام داشته باشند. البته این تصرفات زمانی است که با تطهیر و تزکیه همراه باشد و علوم به شکل علوم حضوری به شاگرد منتقل شود.(بقره، آیات ۱۲۹ و ۱۵۱؛ آل عمران، آیه ۱۶۴؛ جمعه، آیه ۲؛ توبه، آیه ۱۰۳)

از نظر قرآن، عالم ربانی در حوزه های علمیه به تعلم و یادگیری می پردازد، از همین علوم حصولی سود می برد، هر چند که در نهایت به دلیل این که ربانی می شود، از آن علوم به شکل علوم حضوری بهره می برد؛ زیرا شخص اکتفا به علوم حصولی نکرده است، بلکه تلاش کرده بر اساس دستور و روش الهی، کاری کند تا علوم حصولی در فرآیندی به علوم حضوری تبدیل شود؛ زیرا هدف از علوم حصولی این نیست که بدان بسنده شود، بلکه تلاش شود تا به علوم حضوری تبدیل شود و این گونه علم ذهنی به علم قلبی و عقد القضیه به عقیده القلب تبدیل گردد.

از نظر قرآن عالم ربانی کسی است که می تواند در مقام ربوبیت الهی قرار گیرد؛ اما لزوما به این معنا نیست که چنین شخصی از همان آغاز از علم شهودی نسبت به کائنات برخوردار باشد، بلکه این شخص با درس و بحث به علم حصولی دست می یابد که قالب قوانین و احکام کلی جزو ذهنیات او شده است. او تلاش می کند تا این علوم ذهنی را در اصطلاح عقد القضیه است، به عقیده القلب تبدیل کند و با جان و روان خویش پیوند زند. پس عالم ربانی در گام اول در کلاس های درس شرکت می کند و حقایق و علوم را از طریق درس و بحث یاد می گیرد که همان علوم حصولی است، ولی او به این حد و اندازه بسنده نمی کند، بلکه تلاش می کند تا در گام دوم آن را با قلب خویش پیوند زند و این جز به علم حضوری نمی شود. شکی نیست که شخص خود نمی تواند چنین تصرفاتی داشته باشد، بلکه تنها زمینه و بستری را فراهم می آورد که چنین تبدیلی برایش تحقق یابد؛ یعنی اجازه می دهد تا با تزکیه خویش، علت اصلی تزکیه ورود کند و در مقام ربوبیت و پروردگاری علم حصولی را از ذهن به قلبش منتقل کرده و او را به عالم ربانی تبدیل کند که دارای علم حضوری است و می تواند حتی در دیگران نیز به عنوان مظهریت تصرفات تکوینی نماید.

به سخن دیگر، عالم می تواند همانند خضری باشد که از علم لدنی و حضوری و شهودی برخوردار باشد و خدا و ملکوت عالم را در چنین سطحی ادراک و فهم کند.(کهف، آیه ۶۵) در این سطح عالم هر چند که به ذات و صفات عین ذات علم حضوری و شهودی ندارد؛ زیرا هویت مطلقه ذات الهی و صفات عین ذاتش، هرگز معبود و مقصود و مشهود احدی حتی پیامبران نیست؛ اما چنین عالمی می تواند صفات الهی را در مرتبه فعل و فیض مشاهده کند و خود مظهر فعل الهی باشد، به طوری که قول و فعل او همان قول و فعل الهی باشد.(نجم، آیات ۳ و ۴؛ انفال، آیه ۱۷)

گروه دیگر از عالمان الهی، کسانی هستند که در سطح علم لدنی و حضوری بالا نرفته اند. این دسته از عالمان الهی که از آن به عالمان ربانی یاد می شود، در آغاز سفر علمی خویش، در همین سطح علم حصولی برهانی هستند و همین سطح چون عقیده یقینی آنان است، برای آنان کفایت می کند؛ اما آنان گام در راه علم حقیقی گذاشته اند، بنابراین تلاش می کنند تا عقیده را چنان استوار سازند که جزو خصلت ها و مقومات ذاتی آنان شود. این گونه است که با استقامت ، تطهیر و تزکیه را آغاز می کنند تا انوار تزکیه کنندگان در باطن در آنان بتابد و آنان را منور به نور علم حقیقی کنند. اینان هر چند که در آغاز ممکن است اهل شهود و علم حضوری نباشند و از علم لدنی بهره نبرده باشند، اما از علم درسی و کتابی بهره برده اند. آنان سپس با بهره گیری از همین علم درسی و کتابی، خود را بالا می کشند و اجازه می دهند تا تصرفات تکوینی از سوی خدا و مظاهر اتم اسمایی یعنی معصومان(ع) در آنان انجام شود و این گونه عالم ربانی شوند. خدا در توصیف عالمان ربانی به این نکته توجه می دهد که آنان در آغاز راه دارندگان علم حصولی هستند ؛ زیرا خدا می فرماید: مَا کَانَ لِبَشَرٍ أَنْ یُؤْتِیَهُ اللَّهُ الْکِتَابَ وَالْحُکْمَ وَالنُّبُوَّهَ ثُمَّ یَقُولَ لِلنَّاسِ کُونُوا عِبَادًا لِی مِنْ دُونِ اللَّهِ وَلَکِنْ کُونُوا رَبَّانِیِّینَ بِمَا کُنْتُمْ تُعَلِّمُونَ الْکِتَابَ وَبِمَا کُنْتُمْ تَدْرُسُونَ ؛ هیچ بشرى را نسزد که خدا به او کتاب و حکم و پیامبرى بدهد، سپس او به مردم بگوید: به جاى خدا بندگان من باشید!، بلکه باید بگوید به سبب آنکه کتاب آسمانى را تعلیم مى‏ دادید و از آن رو که درس مى‏ خواندید، علماى ربانی باشید. (آل عمران، آیه ۷۹)

در حقیقت به سبب کسب دانش الهی و علوم وحیانی در قالب کتاب و درس، به عنوان عالم ربانی شناخته شدند، ولی سپس چنان خود را بالا برده اند که خدا آنان را از دارندگان حقیقی کتاب و حکم نبوت قرار می دهد؛ یعنی از نبوت عامه برخوردار می شوند.

پس درس و کتاب ابزاری برای عالم ربانی است تا به علم حصولی دست یابد و از آن جا خود را تطهیر و تزکیه کند تا بستر و زمینه تزکیه الهی فراهم آید و آنان به عنوان عالمان حقیقی ربانی در مقام مظهریت در ربوبیت نیز قرار گیرند.

ربوبیت و پروردگاری، فعل الله و فعل مظاهرالله

از نظر آموزه های وحیانی قرآن، هیچ انسانی نمی تواند خود را تزکیه کند، بلکه تزکیه از تصرفات خدا است. از همین روست که خدا می فرماید: أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لَا تَتَّبِعُوا خُطُوَاتِ الشَّیْطَانِ وَمَنْ یَتَّبِعْ خُطُوَاتِ الشَّیْطَانِ فَإِنَّهُ یَأْمُرُ بِالْفَحْشَاءِ وَالْمُنْکَرِ وَلَوْلَا فَضْلُ اللَّهِ عَلَیْکُمْ وَرَحْمَتُهُ مَا زَکَى مِنْکُمْ مِنْ أَحَدٍ أَبَدًا وَلَکِنَّ اللَّهَ یُزَکِّی مَنْ یَشَاءُ وَاللَّهُ سَمِیعٌ عَلِیمٌ ؛ اى کسانى که ایمان آورده‏ اید! پاى از پى گامهاى شیطان منهید! و هر کس پاى بر جاى گامهاى شیطان نهد، بداند که او به زشتکارى و ناپسند وامى دارد؛ و اگر فضل خدا و رحمتش بر شما نبود هرگز هیچ کس از شما تزکیه نمى ‏شد، ولى این خداست که هر کس را بخواهد تزکیه و پاک مى‏ گرداند ؛ و خداست که شنواى داناست. (نور، آیه ۲۱)

این آیه به صراحت تزکیه نفس از سوی انسان ها را رد می کند و به جای آن تزکیه نفس انسانی را به خدا نسبت می دهد. شاید این آیه با آیات دیگر که می فرماید انسان ها باید خود را تزکیه کنند(شمس، آیه ۹)، در تضاد باشد، اما هیچ تضادی نیست؛ زیرا آن چه از تزکیه نفس بر انسان ها لازم است، همان ایجاد بستر و مقدمات با اعمال صالح عبادی است؛ زیرا تزکیه نفس از مصادیق تصرفات در جان و روان آدمی است که تنها این تغییرات را خدا می تواند ایجاد کند.

البته از نظر قران، مظاهر تمام اسماء و صفات الهی که از آنان به معصومان(ع) یاد می شود، به عنوان مظاهر اسماء الله از این ظرفیت برخوردار هستند تا به عنوان مظاهر و مجاری فیض الهی در جان ها و روان های آدمیان تصرفات تکوینی داشته باشند و آنان را تزکیه کنند؛ چنان که خدا در باره پیامبر(ص) می فرماید: خُذْ مِنْ أَمْوَالِهِمْ صَدَقَهً تُطَهِّرُهُمْ وَتُزَکِّیهِمْ بِهَا وَصَلِّ عَلَیْهِمْ إِنَّ صَلَاتَکَ سَکَنٌ لَهُمْ وَاللَّهُ سَمِیعٌ عَلِیمٌ ؛ از اموال آنان صدقه‏ اى بگیر تا بدذان آنان تطهیر و تزکیه کنی پاک کنی و برایشان دعا کن! زیرا دعاى تو براى آنان آرامشى است و خدا شنواى داناست. (توبه، آیه ۱۰۳)

رشد هدف آموزش حقیقی

از نظر آموزه های وحیانی هر انسانی می بایست آموزش بببیند و در قالب تعلّم و دانش آموزی گام بردارد. البته از آن جایی که علوم گوناگون است، انسان می بایست دنبال علومی باشد که او را «رشید» سازد و از «سفاهت» بیرون آورد.

از نظر قرآن، دانش آموزی می بایست به این هدف و حکمت متعالی انجام شود؛ زیرا حقیقت دانش، دست یابی به رشدی است که انسان را از سفاهت بیرون آورد و به کمالی برساند.

خدا در قرآن بیان می کند، راشد حقیقی که به رشد رسیده و رشیده شده کسی است که ایمان برایش محبوب باشد و قلب خودش را به ایمان تزیین کرده باشد و نسبت به کفر و فسوق و عصیان، کراهت داشته و آن را نامحبوب بداند: وَ لکِنَّ اللَّهَ حَبَّبَ إِلَیْکُمُ الْإِیمَانَ وَ زَیَّنَهُ فِی قُلُوبِکُمْ وَ کَرَّهَ إِلَیْکُمُ الْکُفْرَ وَالْفُسُوقَ وَ الْعِصْیَانَ أُولئِکَ هُمُ الرَّاشِدُونَ.(حجرات، آیه ۷)

بر همین اساس، خدا حضرت ابراهیم(ع) را انسانی رشید می داند و می فرماید: وَلَقَدْ آتَیْنَا إِبْرَاهِیمَ رُشْدَهُ مِن قَبْلُ؛ و به تحقیق ما از قبل به حضرت ابراهیم رشد داده بودیم.(انبیاء، آیه ۵۱)

از آن جایی که رشد حقیقی در همین ایمان و اسلام است، می بایست گفت که آن چه بهره حضرت ابراهیم(ع) از رشد بود، همان اسلام حقیقی بوده است. از همین روست که خدا کسی که ایمان و اسلام را نمی پذیرد، به عنوان «سفیه» و بی خرد می داند؛ زیرا از نظر قرآن، رشد با عقلانیتی می سازد که با اسلام می سازد. پس هر کسی که دین اسلام را نپذیرد سفیه و بی خرد است و از عقلانیت و رشد بهره ای نبرده است: وَمَنْ یَرْغَبُ عَنْ مِلَّهِ إِبْرَاهِیمَ إِلَّا مَنْ سَفِهَ نَفْسَهُ؛ و چه کسى جز آنکه به سبک ‏مغزى گراید از آیین ابراهیم روى برمى‏ تابد.(بقره، آیه ۱۳۰)

به هر حال، دانش آموزی می بایست در راستای کسب علم رشدی باشد که انسان را به عقلانیتی برساند که اسلام و ایمان زینت بخش آن باشد و نسبت به کفر و فسق و عصیان او را معصوم دارد. حضرت موسی(ع) دنبال چنین علم کاملی به سوی خضر نبی(ع) می رود و می خواهد تا در عمل از ایشان پیرو کرده و در مقام عمل از او چنین علمی را بیاموزد.(کهف، آیات ۶۵ تا ۸۵) البته آن حضرت(ع) تاکید می کند که حضرت خضر(ع) دارای علوم بسیاری است، ولی تنها آن بخشی را طالب است که موجب «رشد» باشد.(کهف، آیه ۶۶)

آموزش در راستای تغییرات در روانها

از نظر قرآن، آموزشی که دنبال آموزش علوم حصولی باشد، نمی تواند به عنوان یک ارزش کامل مطرح باشد، بلکه می بایست به عنوان یک ابزار برای بسترسازی برای دست یابی انسان به علم حضوری باشد.

البته علم حضوری نیز نمی تواند نهایت مقصد و مقصود باشد، بلکه خود علم حضوری به عنوان هدف نیمه نهایی مطرح است؛ زیرا هدف از علم حضوری آن است که انسان تغییراتی را در خود ایجاد کند که او را شایسته مقام خلافت الهی نماید که جلوه اصلی آن ظهور در مظهریت ربوبیت است.

از نظر آموزه های وحیانی قرآن، همان طوری که انسان مامور است تا عبودیت کند و بندگی خویش را نشان دهد، لازم است تا این دانش آموزی او نیز در همین راستا باشد. از آن جایی که از نظر آموزه های وحیانی قرآن، رشدی که از طریق تعلیمات و آموزش ها به دست می آید، رشد ایمانی است، شکی نیست که مطلوب از دانش آموزشی کسب ایمان است.

اما این ایمانی که مراد و مقصود از هر آموزشی است، ایمانی است که در آن «محبت و کراهت» وجود دارد؛ یعنی محبت به خدا و کراهت و بغض از کفر و شرک.

در حقیقت دانش آموزی می بایست برای این باشد که ایمان حقیقی که در قالب «حب و بغض» تعریف شده است، در جان و روان شاگردان تحقق یابد. بنابراین، وجود انبوهی از دانش و اطلاعات که جان و روان آدمی را تغییر ندهد و انسان را به مقام حقیقت ایمان نرساند، از مصادیق آموزش و پرورش حقیقی نیست، بلکه آموزش و پرورش باطل است؛ زیرا در روایت است: سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع عَنِ الْحُبِّ وَ الْبُغْضِ أَ مِنَ الْإِیمَانِ هُوَ فَقَالَ وَ هَلِ الْإِیمَانُ إِلَّا الْحُبُّ وَ الْبُغْضُ ثُمَّ تَلَا هَذِهِ الْآیَهَ حَبَّبَ إِلَیْکُمُ الْإِیمانَ وَ زَیَّنَهُ فِی قُلُوبِکُمْ وَ کَرَّهَ إِلَیْکُمُ الْکُفْرَ وَ الْفُسُوقَ وَ الْعِصْیانَ أُولئِکَ هُمُ الرَّاشِدُونَ ؛ فضیل بن یسار گوید: از امام صادق علیه السلام از حب و بغض (محبت و دشمن) پرسیدم که آیا از نشانه های ایمان است، فرمود: مگر ایمان چیزى غیر از حب و بغض است؟ سپس این آیه را تلاوت فرمود: «خدا ایمان را محبوب شما کرد و آن را در دل شما بیاراست و کفر و نافرمانى و عصیان را ناپسند شما کرد. که آنان هدایت یافتگان هستند.( الکافی ، ثقه الاسلام محمد کلینی، ج ۲ ، ص ۱۲۵ ؛ المحاسن ، احمد بن ابى عبد اللّه برقى، ‏ج ۱، ص۲۶۲ ؛ تفسیر فرات ‏الکوفی، فرات بن ابراهیم کوفى‏، ص ۴۲۸ ؛ بحارالأنوار، علامه محمد باقر مجلسی، ج ۶۵ ، ص ۶۳ )

بر این اساس می بایست گفت که ایمان حقیقی آن است که با همه هستی انسان پیوند خورده باشد؛ چنان که در روایت است: قَدْ سُئِلَ عَنِ الْإِیمَانِ فَقَالَ عَلَیْهِ السَّلَامُ الْإِیمَانُ مَعْرِفَهٌ بِالْقَلْبِ وَ إِقْرَارٌ بِاللِّسَانِ وَ عَمَلٌ بِالْأَرْکَانِ؛ و از امیرمومنان امام علی(ع) از ایمان پرسیدند، فرمود: ایمان، شناختن به دل است و اقرار به زبان و با اندامها بردن فرمان.(نهج البلاغه، حکمت۲۱۸)

به هر حال، ایمانی که با جان و روان آدمی بلکه با همه هویت و هستی پیوند خورده است، موجب تولی به اموری و تبری نسبت به اموری دیگر است که از آن به حب و بغض یا محبت و کراهت تعبیر شده است؛ زیرا انسان همان طوری که می بایست نسبت به خدا و مظاهرش تولی داشته و به سوی او فرار کند، از غیر خدا و مظاهرش که باطل است گریزان بوده و نسبت به آن کراهت و تبری داشته باشد.

از نظر آموزه های وحیانی قرآن، زمانی علوم حصولی می تواند علوم رشدی باشد و انسان را به ایمان برساند که جزم اندیشه با عزم انگیزه ای بیامیزد و این جز با علم حضوری تحقق نمی یابد که با جان و دل شخص آمیخته است.

از نظر آموزه های قرآنی، سخن گفتن از علم و دانش بدون این که موجب «محبت و کراهت» شود، سخن گفتن از جهل است؛ زیرا چنین علمی در حقیقت علم نیست بلکه حجاب اکبری است که انسان را از دست یابی به حقیقت علم و دانش باز می دارد.

شاید برای بسیاری تعجب برانگیز باشد که حضرت ابراهیم(ع) در هنگام آموزش علمی و ارائه براهین عقلی و منطقی برای اثبات الوهیت خدا، ناگهان از وادی برهان محض به حوزه احساسات و عواطف منتقل می شود؛ یعنی وقتی می خواهد بگوید چرا خدایی که هماره در دسترس نیست را نمی تواند به عنوان خدا بپذیرد، استدلال منطقی را با عواطف و احساسات می آمیزد.

حضرت ابراهیم(ع) در استدلال خویش نمی گوید: ستاره افول می کند؛ چیزی که افول می کند، خدا نیست؛ پس ستاره افول کننده، خدا نیست؛ بلکه می گوید: ستاره افول می کند؛ چیزی که افول می کند، خدا نیست؛ پس من ستاره افول کننده را دوست ندارم.(انعام، آیه ۷۶)

آن حضرت (ع) به دلیل آن که انسان رشیدی است و انسان رشید بر اساس عقلانیت نوری سخن می گوید و ذهن و قلب را به هم پیوند می زند، بر این باور است که هیچ علمی نمی تواند علمی به دور از گرایش ها و احساسات باشد و تاثیرات در جان و روان آدمی نگذارد؛ زیرا دانش حقیقی در جان و روان آدمی تاثیرگذار است، و گرنه اصولا علم نیست. پس وقتی من به عقل می یابیم که خورشید و ماه و ستاره افول می کنند، و افول کننده نمی تواند خدا باشد، پس من نمی توانم کراهت و عدم محبت خویش نسبت به چنین خدایی را مخفی سازم. از این روست که نسبت به آن تبری جسته و به خدایی تولی می کنم که «فاطر السموات و الارض» است.(انعام، آیات ۷۶ تا ۷۹)

پس هر دانشی که نتواند تاثیراتی را در جان و روان آدمی به شکل مثبت بگذارد، اصولا علم حقیقی نیست و آموزش آن بیهوده و وقت تلف کردن است.

از نظر آموزه های وحیانی قرآن، علم رشدی آن است که انسان را بر اساس عقلانیتی به عواطفی برساند که نسبت به حقانیتی چون خدا محبت و نسبت به کفر کراهت داشته باشد.(حجرات، آیه ۷)

البته از نظر قرآن، زمانی علم حقیقی در انسان تحقق می یابد و به علم رشدی می رسد که تزکیه نفس آدمی از طریق علوم حصولی و مانند آن، به تزکیه الهی جان ها و روان ها ختم شود تا جایی که خدا به عنوان رب العالمین در مظهر ربوبیت و پروردگاری به پرورش جان ها بپردازد و به «تحبیب ایمان در انسان» و سپس تزیین آن در «قلب» اقدام کند و «کفر» اندیشه ای و فسق و عصیان رفتاری و علمی را در انسان «تکریه» کند؛ یعنی محبت به ایمان و کراهت نسبت به کفر و فسق و عصیان را در جان و روان آدمی ایجاد کند.

پس از نظر قرآن، علوم حصولی که از طریق تعلیم و تعلم به دست می آید می بایست به علم حضوری و محبت و کراهتی تبدیل شود که در قالب تزکیه و پرورش خدایی انجام می شود. پس آموزگار تعلیم و آموزش ابتدایی می دهد و شاگرد با بسترسازی اجازه می دهد تا دانش از ذهن به قلب آید؛ آن گاه خدا به تعلیم و تزکیه حقیقی اقدام کرده و آموزش و پرورشی را انجام می دهد که خروجی آن محبت انسان به ایمان و تزیین قلبی آن و کراهت نسبت به کفر و فسوق و عصیان است. پس آموزش و پرورش حقیقی از سوی خدا است.