انسان، حیوان متاله

samamosبسم الله الرحمن الرحیم

درباره ماهیت و هویت انسانی از گذشته تاریخ تاکنون بحث ها و مطالب بسیاری گفته و نوشته شده است. شناخت حقیقی در این باره به انسان کمک می کند تا ضمن شناخت از خود، اهداف بودن خود را در هستی به دست آورده و فلسفه وجودی خود را بشناسد و بتواند تصمیم درستی را اتخاذ کند و مسیر درستی را در پیش گیرد.

هر گونه خطا و اشتباه در این معرفت شناسی موجب می شود تا انسان با انتخاب هدفی غلط و باطل، سبک زندگی نادرستی را نیز انتخاب کند. از این روست که آموزه های اسلامی بیش از هر چیزی به معرفت شناسی توجه داشته و هستی شناسی و جهان بینی مبتنی بر قطع و یقین عقلانی را به عنوان نخستین واجب هر انسانی دانسته است؛ ‌زیرا تا اصول دین انسان که فلسفه زندگی او را مشخص می کند سامان عقلانی نیابد، نمی توان امید داشت که در سبک زندگی از فروع دین که شامل احکام عبادی، حقوق (قوانین) و اخلاق است، پیروی و اطاعت کند.

نویسنده در این جا با مراجعه به آموزه های قرآنی بر آن است تا ماهیت و هویت انسانی را در حد امکان تبیین نماید. با هم این مطلب را از نظر می گذرانیم.

نفس عقلانی و نفس شهوانی

انسان موجودی عقلانی است. البته بر اساس آموزه های قرآنی، همه موجودات هستی از درجه از عقلانیت بهره مند هستند؛ زیرا خداوند در آیات قرآنی به اشکال گوناگون از این حقیقت پرده برداشته است. از جمله این که همه موجودات هستی تسبیح می گویند (اسراء، ایه ۴۴؛ نور، آیه ۴۱؛ انبیاء، آیه ۷۹) و اطاعت خداوند می کنند.(فصلت، ایه ۱۱) در این میان عقل انسانی در درجه ای است که او را مرید و مختار قرار داده است. بر همین اساس انسان مکلف است تا بر اساس عقل خود، حقیقت را از باطل باز شناسد و زندگی خود را بر اساس حقایق و رسیدن به حق مطلق که کمال مطلق است، سامان دهد.

این عقل با فطرت انسانی عجین و آمیخته است و به طور تکوینی، مسئولیت انسان را به عهده دارد؛ چرا که انسان دارای دو وجه و دو لایه است: لایه ظاهری و مادی که همان وجه حیوانی انسان است. این لایه از آب و خاک شکل گرفته است. البته این لایه مادی و ظاهری چه در شکل کالبد حضرت آدم(ع) و چه در شکل نطفه در فرزندان آدم(ع) بستری برای لایه دوم باطنی است. لایه باطنی و مجرد انسان همان چیزی است که خداوند از آن به نفخ روح(حجر، ایه ۲۹ ؛ ص ، آیه ۷۲) یا ایجاد خلقتی دیگر : انشاء خلقا آخر(مومنون، آیه ۱۴) تعبیر کرده است. این وجه دوم انسانی در آیات قرآنی با عناوینی چون وجه الله، نور، فطرت، عقل، مصباح و چراغ و مانند آن مورد تکریم قرار گرفته است.

هم چنین از آموزه های قرآنی به دست می آید که این وجه دوم، امانت الهی در نزد بشر است و انسان مالک آن نیست. از این روست که خداوند بارها از بشر خواسته است تا مراقب امانت الهی باشند و اجازه ندهند تا آن لایه ظاهری با تجاوزگری و ظلم خود، به این امانت تعدی کند و از مرزها و حدود خود بگذرد؛ زیرا این لایه ظاهری به سبب طبیعت دارای قوایی است که از آن به قوای نفسانی یاد می شود. از جمله این قوای نفسانی، شهوت و غضب است که موجبات تغذیه، محافظت و دفاع از بشر را به عهده دارد و موجب می شود تا بخش حیوانی انسان از رشد و نمو بهره مند شود و از خود در برابر عوامل زیانبار مادی دفاع نماید.

لایه ظاهری و مادی بشر، به سبب جهالت و گرایش به ظلم و تعدی(احزاب، آیه ۷۲) در بسیاری از موارد از مرز خود عبور کرده و می کوشد تا در لایه دوم وارد شده و در امانت خیانت کند. این گرایش به سبب موافقت طبیعت زندگی مادی دنیوی تقویت می شود و انسان ها به سبب جهالت گمان می کنند که فلسفه زندگی بهره مندی بیش تر از مادیات و ارضای خواسته های نفسانی و قوای مادی بشر از شهوت و غضب است. این گونه است که حق مالکیت را در امانت جاری می کنند و مالکیت محدود و ظاهری و نسبی خود را در بخش حیوانی به بخش الهی نفس تعمیم می دهند. از این روست که هر آن چه را که معنویت و اخلاق نامیده می شود، به سادگی زیر پا می گذارند و در هنگام تضاد و تزاحم میان اخلاق و شهوت، اخلاق و غضب، این اخلاق است که نادیده یا قربانی می شود. خداوند در آیه ۱۹ سوره حشر از این افراد به عنوان کسانی یاد می کند که خدا را فراموش کرده پس دچار خود فراموشی شده اند. این خودفراموشی که این افراد بدان دچار هستند، همان خود فراموشی نسبت به لایه باطنی و وجه الهی خودشان است که امانت در نزد ایشان است و حقوق او را نادیده گرفته و به او ظلم می کنند.(بقره، آیه ۵۷؛ آل عمران، آیه ۱۱۷) البته اینان همان زمان که خودشان را فراموش کردند به سبب آن که لایه باطنی را فراموش کردند، تمام همت خود را مبذول لایه ظاهری کرده اند و هر چه را این که لایه بخواهد فراهم فراهم می کنند و هیچ کم و کاستی برای این لایه نیست؛ زیرا کاملا در خدمت ارضای شهوات و غضب خودشان هستند؛ چنان که خداوند در آیه ۱۵۴ سوره آل عمران در این باره توضیح می دهد که این افراد که خدا و لایه باطنی خود را فراموش کرده (حشر، ایه ۱۹) و به جهاد در راه خدا و ایجاد زندگی اخلاقی و عقلانی در مدار عدالت توجهی ندارند، به لایه ظاهری چنان می رسند که خداوند از آن به همت نسبت به خودشان تعبیر می کند.(آل عمران، ایه ۱۵۴)

این لایه دوم در برابر لایه اول وجود انسانی است؛ در حالی که لایه دوم هرگز خود را در برابر لایه اول نمی ببیند؛ زیرا امانت الهی همانند چراغ و نوری برای هدایت او به سوی زندگی عقلانی و اخلاقی است تا میان فتنه دنیا و دوزخ خواسته های شهوانی راه را به او نشان دهد و به او در رسیدن به مقصد و مقصود کمک کند.

در آیات قرآنی وقتی سخن از نفس انسان است، شامل هر دو لایه وجودی انسانی است.(شمس، آیه ۷) اما در این میان همواره این نفس ظاهری و مالکی انسان است که در آن نفس باطنی و امانی تجاوز می کند و حقوق آن را نادیده گرفته و ظلم نسبت به آن روا می دارد. از این رو وقتی می گوییم: ظلمت نفسی؛ به خودم ظلم کردم(نمل، ایه ۴۴؛ قصص، آیه ۱۶) مراد این است که به نفس امانی و الهی ظلم و ستم کرده ام. این ظلم با اعمال انسانی اتفاق می افتد که از آن به گناه یاد می شود؛ زیرا این گونه اعمال موجب می شود تا بر چراغ هدایت غبار و زنگار نشیند و یا پرده ای بر آن افکنده و یا راه استفاده از آن بسته شود.(بقره، آیه ۷؛ مطففین،‌ آیه ۱۴؛ انعام، آیه ۴۶) خداوند در آیه ۲۳ سوره جاثیه بیان می کند که این برخی از اهل دنیا چنان روحیه تجاوزگری دارند که مال امانت را مال خود دانسته و تصرفات مالکانه در آن می کنند و آن را به طور کامل از میان می برند و به جای آن که به آن وجه الهی خدمت کنند و بنده او باشند، بنده هواهای نفسانی خودشان می شوند و آن را معبود و مالوه خود قرار می دهند.

متاله شدن و هویت انسانی

برخلاف تصوری که بر اساس فلسفه ارسطویی در اذهان مسلمانان جا گرفته است، ماهیت انسانی « حیوان ناطق» نیست؛ بلکه هویت انسانی را می بایست در «حیوان متاله» دانست؛ زیرا چنان که گذشت انسان موجودی ترکیبی است؛‌ ولی آن چه فصل ممیز و فارق نوع انسان از دیگر موجودات به ویژه جانداران مادی است؛ نطق نیست بلکه متاله بودن انسان است. در حقیقت همان وجه الهی و لایه باطنی است که فصل ممیز و امتیاز انسان از دیگر موجودات است.

بر اساس آموزه های قرآنی، همه موجودات هستی دارای نطق هستند. پس نطق نمی تواند فصل امتیازی انسان از دیگر موجودات باشد. خداوند در آیه ۱۲ سورهٴ فصلت می فرماید: اللَّهُ الَّذِی أَنطَقَ کُلَّ شَیْ‏ءٍ؛ الله کسی است که هر چیزی را به نطق در آورده است. پس نطق ویژه انسان نیست بلکه هرچیزی که نام چیز بر آن می شود گذاشت،‌دارای نطق است. پس از نظر آموزه های قرآنی «کلّ شیء ناطق» پس می توان گفت: « کلّ موجود ناطق».(فصلت، آیات ۱۲ و ۲۱) بر این اساس، نطق و ناطق بودن چه امتیازی برای انسان است که بخواهیم با آن انسان را از دیگر موجودات جدا کنیم؟ هم چنین این چه ویژگی است که موجب می شود تا خداوند با آفرینش انسان بدان افتخار کند و بر خود آفرین بفرستد ( مومنون، آیه ۱۴ و آیات دیگر) و از کرامت انسانی سخن به گوید.(اسراء، ایه ۷۰)

خداوند بارها در آیات قرآنی بیان می کند که پرندگان دارای نطق هستند و حضرت داود (ع) و سلیمان(ع) دانشی خاص داشتند و می توانستند نطق آنان را بفهمند و درک کنند و با آنان سخن گویند.(نمل، آیات ۱۶ و ۲۰ تا ۲۵)

بر اساس آیات قرآنی نطق حیوانات دیگر همراه با برهان واستدلال است و این گونه نیست که حروف یا اصواتی بی معنا را بگویند؛ بلکه نطقی است که از پشتیبانی عقلانی و شعور و ادراک و فهم برخوردار است؛ چنان که هدهد در محضر حضرت سلیمان(ع) با برهان و استدلال سخن گفت. البته این نطق علمی و عقلانی و برهانی اختصاص به هدهد نداشت و ندارد؛‌ بلکه چنان که ملکه مورچگان نیز نشان داد که این گونه است.( نمل، آیه ۱۷؛ و نیز نگاه کنید: المیزان، ج۱۵، ص۳۵۰ و ۳۵۱)

پس انسان هر چند حیوان است که همان جنبه مادی و ظاهری انسان را شکل می دهد؛ ولی آن چه که فصل قریب انسان است و او را از دیگر موجودات هستی و به ویژه جانوران و حیوانات جدا می کند، نطق نیست،‌بلکه همان چیزی است که ما از آن به متاله یاد کرده ایم؛ زیرا خداوند در آیاتی از جمله ۲۹ سوره حجر و ۷۲ سوره ص از دمیدن روح خود در انسان سخن به میان می آورد که با نوعی تفخیم و تعظیم و تکریم همراه است؛ زیرا این را زمانی بیان می کند که مدعیان خلافت الهی زیاد هستند و غیر از فرشتگان،‌ ابلیس از جنیان نیز خواهان این مقام است و خود را شایسته و لایق آن معرفی می کند.(اعراف، ایه ۱۲)

خداوند ۲۹ سوره حجر و به ویژه در آیه ۳۰ سوره بقره و پس از آن نشان می دهد که علت این انتخاب برای مقام خلافت الهی، دمیدن روح خود در انسان به همراه تعلیم کل الاسماء بوده است. خداوند با تعلیم همه اسماء در حقیقت تمامی صفات الهی را به انسان منتقل کرده و در آن جعل نموده است. این جعل تکوینی و تعلیمی شهودی است که موجب عزت و کرامت و شرافت انسان شده است و او را از دیگر موجودات جدا و متمایز ساخته است.

انسان به سبب همان ویژگی های خاص که در لایه دوم او قرار گرفته از دیگر موجودات جدا و متمایز شده است. این همان امانت الهی است که او را برتر و خلیفه الهی کرده است.

ولی از آن جایی که در درون انسان و نفس وی ، یک درگیری دایمی میان نفس حیوانی و نفس الهی وجود دارد و نفس حیوانی می خواهد سلطه پیدا کند و در امانت خیانت کند، لازم است تا انسان به گونه ای عمل کند که نفس حیوانی مسلط نشود بلکه خود به عنوان بستری برای بروز و ظهور لایه دوم و باطنی نفس شود. این همان چیزی است که از آن به متاله شدن یاد می شود. به این معنا که پرده های ظلمانی و نورانی کنار رود و وجه الهی در انسان بروز و ظهور یابد و این گونه است که انسان خلیفه و ربانی می شود و به عنوان مظهر الوهیت در مقام مظهر ربوبیت قرار می گیرد.(آل عمران، ایه ۷۹)

چگونه متاله و ربانی شویم؟

چنان که گفته شد انسان می بایست متاله شود؛ یعنی جنبه الهی و لایه دوم و باطنی خود را بروز و ظهور دهد و بگذارد آن نور باطنی جلوه گیری کند و در تمام وجود او بتابد و مسئولیت و مدیریت همه نفس از جمله نفس حیوانی را به عهده گیرد. این جاست که انسان می بایست از همان عقل، نور، فطرت و وجه الله بهره گیرد و با آن چراغ هم راه خود را بشناسد و هم در مقام عمل از دستورهای او پیروی کند.

فطرت انسانی و عقل الهی این گونه است که در مقام نظر و عمل هم حقایق را می شناسد و هم واقعیت ها را ارزش گذاری می کند و راه و چاه را نشان می دهد. خداوند عقل را به گونه ای آفریده است که حقایق را می شناسد و چگونه وصول و رسیدن به آن را نیز نشان می دهد. از این روست که دین و اخلاق را از لوازم عقل قرار داده است که هرگز از او جدا نمی شود.(اصول کافی، ج ۱؛ کتاب عقل و جهل)

البته برخی از انسان ها به اسباب بیرونی و درونی فطرت خود را تباه کرده و از سلامت بیرون برده اند. از این روست که گاه دچار خطا و اشتباه می شود و در مقام معرفت شناختی (عقل نظری) یا ارزش گذاری( عقل عملی) به بیراهه می رود.

کسی که قلب سلیم ندارد و فطرت پاکش تباه شده، در حقیقت چراغ نورانی الهی را تیره و کدر کرده یا اصولا شکسته و خاموش ساخته است، این اشتباه و خطا او دایمی است و همه چیز را وارونه می بیند و تحلیل و ارزش گذاری می کند.

انسان با فطرت سالم و قلب سلیم و عقل الهی، در معرفت شناسی چون قطع می کند، این قطع و یقین او بیانگر واقع و نفس الامر است. او وقتی چیزی را می ببیند و دو امر را تصور می کند، به عنوان محمول و موضوع نسبت حکمی صادر می کند و آن را به عقل نظری تصدیق علمی می کند. آن گاه در مقام تصدیق عملی قرار می گیرد و آن را با قلب خود گره می زند و تصدیق عملی هم می کنند و می گوید: «آمنّا وصدّقنا؛ ایمان آوردم و تصدیق کردم». این گونه است که قطع معرفت شناسی او با تصدیق علمی و عملی گره می خورد و افزون بر جزم علمی در مقام عزم عملی اقدام می کند.

اما بسیاری از مردم گرفتار قطع معرفت شناسی نیستند و از طریق برهان عقلانی وارد نمی شوند،‌ بلکه به سبب همان خاموش کردن چراغ هدایت الهی و نور خدایی در درون، به سخنان دیگران بسنده می کنند و باورهای گذشتگان را برای خودشان حجت قرار می دهند. این ها گرفتار اشتباه می شوند و به جای قطع معرفت شناختی از قطع روان شناختی استفاده می کنند. این گونه است که اگر در مقام تصدیق علمی، جزم باطلی داشته و با همان جزم باطل اندیشه ای به عزم باطل در مقام عمل وارد می شوند و تصدیق عملی آنان نیز اشتباه و خطا می شود.

این اشتباه و خطا به دلیل گناهان افزایش می یابد؛ زیرا چراغ یا زنگار می گیرد و نور افشانی ناقصی دارد، یا این که در نهایت پرده ای بر آن افکنده می شود یا شکسته و خاموش می شود و شعور و ادراک و فقه و فهم ژرف را از دست می دهند.(بقره، ایات ۷ تا ۱۲؛ اعراف، ایه ۱۷۹) از این روست که در قیامت نوری با خود ندارند و چراغ وجودشان بی نور وجه الهی است.(حدید، ایه ۱۳)

برخی از مردم به سبب همین کور کردن نور چراغ الهی در خود، ممکن است تصدیق نظری و علمی داشته باشند و به مقام قطع معرفت شناختی هم برسند، ولی به جای تصدیق عملی و عزم «آمنّا وصدّقنا» تکذیب عملی داشته و حتی عزم عملی بر خلاف جزم اندیشه ای خود خواهند داشت.(نمل،‌ایه ۱۴) خداوند این گروه را کسانی می داند که جزم اندیشی دارند ولی عزم کاری ندارند و حتی به انکار عملی با آن می پردازند.(همان)

کسانی که نور الهی را در خود به گناهی کورسو کردند، دچار اشتباه در مقام علم و عمل می شوند و هرگز جزم در اندیشه و عزم در کار نخواهند داشت و انسان های مردد و متحیری خواهند بود.(نساء، ایه ۱۴۳) این گونه است که نمی توانند در هیچ حالت اطمینان، آرامش و سکونتی قرار گیرند.

بی تقوایی مساوی با بی علمی

چنان که گفته شد، انسان حیوان متاله است. پس دو نوع شناخت و نیز دو نوع عمل در زندگی دارد. در حوزه شناختی که عمل بر آن مبتنی است، ما علم حصولی و علم حضوری داریم. علم حصولی از حواس حیوانی ما به دست می آید هر چند که در نهایت در همان قلب به فقه و فهم تبدیل می شود که بعد الهی انسان است؛ اما منابع و ابزارهای شناختی آن حیوانی و حسی است. هر میزان انسان حس قوی تر و سالم تری داشته باشد، علم حصولی وی از خارج بهتر و کامل تر است. هر انسانی که حسی را از دست دهد، علمی را از دست می دهد؛ چنان که گفته شده است: من فقد حسا فقد فقد علما.

اما نوعی شناخت دیگری است که خاستگاه آن همان وجه الهی و باطنی انسان است. این شناخت شهودی و حضوری است چنان که شناخت انسان به خود یک شناخت شهودی بی واسطه است. البته علم شهودی نیز دارای مراتبی است که بسته به میزان نورانیت انسان دارد. هر چه انسان دارای نورانیت بیشتر و کامل تری باشد، علم شهودی او کامل تر و سالم تر و بهتر است. پس از نظر کیفیت علم شهودی دارای درجات و مراتبی است که بسته به نورانیت انسان دارد. همه انسان ها به فطرت الهی از نورانیت برخوردار هستند. از این روست که حق را می شناسند و بدان سوی گرایش دارند و از بدی گریزان و به خوبی گرایش و تمایل دارند.

افزایش نورانیت انسان به تقوای اوست. تقوای به معنای پرهیز از هر چیزی است که مانع از نورانیت چراغ الهی و یا مانع از افزایش نورانیت آن می شود. عقل انسانی یعنی همان چراغ الهی به طور طبیعی احکام نظری و عملی دارد. این احکام در حوزه عملی و عقل عملی، شامل خوبی عدل، وفا، صداقت و بدی ظلم و بی وفایی و دروغ است. اصولا احکام عقلانی به نقیض توجه دارد. پس وقتی حکم به خوبی عدل می کند، نقیض آن را بد می شمارد و هم چنین در باره راست و دروغ یا وفا و بی وفایی. از این روست که اگر به تقوا از ظلم و دروغ و بی وفایی می کند و به عنوان اخلاق عملی فرمان می دهد، عدل و صداقت و وفا را به عنوان باید الزام می کند. پس تقوای عقلانی به معنای الزام به بایدهاست.

کسانی که تقوای عقلانی و سپس شرعی (آن هایی که عقول عادی نمی فهمند؛ زیرا این تقوای شرعی در نهایت بازگشت به همان تقوای عقلانی است؛ زیرا شارع عقل کل و کل عقل است) در پیش می گیرند به نورانیت خود می افزاید و دریچه فهم فطری خود را بازتر می کنند.

هر گناه و بی تقوایی در این مکتب به معنای فقدان علم خواهد بود؛ زیرا علم شهودی با تقوا به دست می آید(بقره، ایه ۲۸۲) پس هر گاه در امری بی تقوایی کرد به همان میزان از علم شهودی محروم می شود و می توان گفت: من فقد تقوی فقد فقد علما؛ هر کسی در هر موردی بی تقوایی کرد به همان میزان علم را از دست می دهد. پس نکته ای که باید بدان توجه داشت، این که انسان در مراتب آغازین حرکت علمی شهودی که ریشه در تقوا دارد گاه دچار اشتباه می شود؛ زیرا هر بی تقوایی دریچه ای از علم شهودی را بر او می بندد و او را دچار اشتباه می کند. این همانند عطش کاذب در انسان است. عطش همانند درد و عشق از علوم حضوری و شهودی است. ولی گاه انسان گمان می کند عطش دارد در حالی عطش کاذبی است که به سبب اختلال در روده و معده ایجاد شده است و عطش واقعی و حقیقی نیست. پس اهل طریقت و عرفان نیز نیازمند استاد و طبیب هستند تا به سالک نشان دهد که عطش او صادق یا کاذب است. از این روست که حضرت موسی(ع) به سراغ حضرت خضر و عالم ربانی می رود تا او را در سیر و سلوک شهودی راهنمایی و دستگیری کند؛ (سوره کهف؛ ۶۵ و آیات دیگر) چرا که در جریان سیر و سلوک حالتهایی است که انسان واقعاً تشخیص نمی‌دهد که این حالت چیست؟ و پیام این حالت چیست؟ پس کسی باید باشد دست آدم را بگیرد؛ چرا که گاهی انسان حالات خاصّ خودش را مشاهده می‌کند و چون محکماتش و متشابهات را نمی‌شناسد خیال می‌کند این عبادت است :« وَهُمْ یَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ یُحْسِنُونَ صُنْعاً؛ آنان گمان می کنند که کار نیک انجا می دهند.(کهف، آیه ۱۰۴)

البته باید توجه داشت که علمِ حضوری و شهودی اشتباه نمی‌کند، بلکه این انسان به سبب همان درجه از بی تقوایی و فقدان قلب سلیم ، در تفسیر علم حضوری گرفتار اشتباه است. آن حالتی که می‌بیند واقعاً همان حالت است، منتها این حالت آیا عطش است یا شبیه عطش او را متوجّه نیست؟ خیال می‌کند عطش است و آب می‌خواهد، در حالی که اگر آب به آن برسد آسیب می‌بیند. بنابراین عارفی که کارآزموده است این حالتها را کاملاً ارزیابی می‌کند متشابهات را به محکمات عرفان ارجاع می‌دهد و می‌فهمد که این سالک مبتدی در چه مقطعی است؟ این واقعیّتی است همیشه انسان، نیازمند به استاد کامل و ماهر و دست‌گیر است که همان پیامبران و اولیای الهی هستند. آنان هستند که انسان را به سوی حق به درستی راهنمایی می کنند و چون در قله هستند بر همه جا مسلط واحاطه علمی دارند و چون متصل به حی قیوم قادر سمیع بصیر هستند، از فقر بیرون آمده و در غنایی هستند که به فنای فی الله و بقای بالله ایجاد شده است. پس می تواند دستگیر و عروه الوثقی همه بشر باشند و انسان را به انسان خود برساند و هویت متاله و ربانی کامل و تمام به او ببخشند.