انتخاب فاضل یا مفضول یا مخالفت با نص

بسم الله الرحمن الرحیم

انسان هماره در زندگی دنیوی خویش در دو راهی انتخاب به ویژه در برابر متضادین و متناقضین است؛ کفر یا ایمان، شکر یا کفران، حق یا باطل، عدل یا ظلم، خوب یا بد، زشت یا زیبا، تقوا یا فجور، دین یا دنیا و مانند آنها دوگانه هایی است که انتخاب هر یک می تواند سعادت فردی یا جمعی و نیز دنیوی و اخروی او را در خطر اندازد.

از نظر آموزه های وحیانی ، انسان به سبب ابزارهای فطری مانند هدایت تکوینی، نه تنها توانایی تشخیص را دارد، بلکه به طور فطری گرایش و گریزش های مبتنی بر آن تشخیص را دارد؛ یعنی از نظر اندیشه و انگیزه مشکلی ندارد، مگر آن که به دست خویش این توانایی ها را از خود سلب کرده باشد.

البته از نظر قرآن مواردی است که انسان در شرایطی قرار می گیرد که قدرت تشخیص وی کاهش می یابد؛ زیرا شرایطی چون غرور و فریب یا فتنه و آمیختگی حق و باطل، انسان را در انتخاب درست و گرایش به آن دچار مشکل می کند که البته این نیز راهکاری ساده دارد که از جمله آنها توقف و تحقیق و سپس عمل است. باید توجه داشت که از نظر قرآن، کسی که تقوای الهی داشته باشد، هرگز در شرایط فتنه ای قرار نمی گیرد که ناتوان از تشخیص یا ناتوان از راه برونرفت از فتنه باشد.

یکی از مهم ترین عرصه های انتخاب، همانا انتخاب کارگزاران و مسئولان در امور گوناگون است که انسان گاه میان دو راهی میان عادل یا جائر، یا اصلح و صالح یا افضل و فاضل قرار می گیرد. هر چند که در این موارد انتخاب به شکل فردی آسان است اما در قالب یک انتخابات عام و فراگیر که همه اقشار با سطوح فکری – فرهنگی، مشارکت دارند، انتخاب را از حالت ساده به حالت پیچیده ای سوق می دهد که گاه انسان نمی تواند به سادگی و آسانی انتخاب کند؛ زیرا اگر درست انتخاب نکند، ممکن است جائر و ظالمی زمام امور را به دست گیرد، یا مفضولی مانند فرد بی تخصص یا بی تعهد به جای افضل و فاضل متخصص و متعهد قرار گیرد. در این موارد چه کاری باید کرد؟ و چگونه دست به انتخاب زد؟

انسان مسئول در برابر انتخاب ها

از نظر آموزه های وحیانی قرآن، هر انسانی دارای اراده ای است که به او قوت و قدرت انتخاب آزاد را می دهد تا میان دو گانه های متضاد یا متناقض انتخابی داشته باشد. این آزادی انتخاب حتی در انتخاب دین نیز مطرح است؛ به این معنا که کسی دین اسلام را برگزیند و تحت ولایت الهی قرار گیرد یا بی دینی را برگزیند و تحت ولایت شیطان در آید. از همین روست که خدا به صراحت می فرماید: لَا إِکْرَاهَ فِی الدِّینِ قَدْ تَبَیَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَیِّ فَمَنْ یَکْفُرْ بِالطَّاغُوتِ وَیُؤْمِنْ بِاللَّهِ فَقَدِ اسْتَمْسَکَ بِالْعُرْوَهِ الْوُثْقَى لَا انْفِصَامَ لَهَا وَاللَّهُ سَمِیعٌ عَلِیمٌ ؛ در دین هیچ اجبارى نیست و راه از بیراهه بخوبى آشکار شده است پس هر کس به طاغوت کفر ورزد و به خدا ایمان آورد به یقین به دستاویزى استوار که آن را گسستن نیست چنگ زده است و خداوند شنواى داناست. (بقره، آیه ۲۵۶)

بر اساس این آیه نه تنها در انتخاب دین اکراه و اجباری نیست، بلکه در خود دین و انتخاب های درون دینی نیز هیچ گونه اجبار و اکراهی نیست؛ به این معنا که انسان پس از انتخاب دین اسلام مثلا به اکراه کسی او را مجبور نمی کند نماز بخواند یا روزه بگیرد یا دیگر معروف ها را انجام داده یا منکرات را ترک کند. از همین روست که در میان مسلمانان حتی تارک نماز و روزه و جهاد می یابیم بلکه حتی با فاسقین رو به رو هستیم که به منکرات دست می زنند و به فحشایی چون زنا رو می آورند.

پس از نظر قرآن، انسان در فضای انتخاب نخست خویش یعنی انتخاب ابتدایی که بیرون دینی است، اکراهی ندارد؛ چنان که در انتخاب ثانوی خویش در ساحت درون دینی با اکراه مواجه نمی شود، مگر در موارد خاص چون روزه خواری یا شراب خواری علنی که مجازات تنبیهی و کیفری چون حد و تعزیر با شلاق را به دنبال دارد.

اما بر اساس آموزه های وحیانی قرآن، انسان مسئول انتخاب خویش است؛ به این معنا که می بایست پیامدهای تکوینی یا تشریعی انتخاب خویش را بپذیرد. پیامدهای تکوینی همان پیامدهایی است که بر اساس سنت های الهی بر هستی جاری و ساری است. به عنوان نمونه وقتی انسان زهر می خورد مسموم می شود و به سنت تکوینی می میرد؛ یا شراب پرده ای بر عقلش می کشد. از این رو، چون خمار است به آن خمر می گویند. این حالت موجب می شود که انسان توانی تعقل خویش را از دست بدهد. از نظر قرآن، کفر و فجور موجب زوال نعمت است؛ چنان که ایمان و تقوا و عمل صالح موجب افزایش نعمت و برکات بر انسان و جامعه است.(رعد، آیه ۱۱؛ مائده، آیه ۹۶)

پیامدهای تشریعی هر انتخابی درستی مانند اقامه نماز و روزه و کسب تقوای الهی نیز شامل پاداش های چون افزایش نعمت، آرامش، آسایش، کسب یقین، راه هایی از مشکلات و مانند آنها است؛ چنان که پیامدهای انتخاب نادرست نیز شامل مجازات و کیفری چون فقر، تحیر، اضطراب و مانند آنها است که در آیات قرآنی به عنوان آثار هر عمل تقوایی و فجوری بیان شده است. البته خدا در قرآن در یک تحلیل و تبیین کلی بیان می کند که تقوای الهی موجب فلاح و رستگاری و فسق و فجور موجب شقاوت و بدبختی ابدی است.(شمس، آیات ۷ تا ۱۰ ؛ بقره، آیات ۱ تا ۷ ؛ و آیات بسیار دیگر)

با آن که انسان در انتخاب نخست خویش آزاد است و می تواند ایمان یا کفر را برگزیند، ولی از نظر قرآن، مسئول این انتخاب خود بوده و پیامدهای آن را می بایست بپذیرد. از همین روست که وقتی انتخاب نادرستی چون بی دینی و کفر را دارد، خدا در قرآن به این نتیجه بد انتخاب آنان اشاره داشته و می فرماید: خُذُوهُ فَغُلُّوهُ؛ ثُمَّ الْجَحِیمَ صَلُّوهُ ثُمَّ فِی سِلْسِلَهٍ ذَرْعُهَا سَبْعُونَ ذِرَاعًا فَاسْلُکُوهُ إِنَّهُ کَانَ لَا یُؤْمِنُ بِاللَّهِ الْعَظِیمِ وَلَا یَحُضُّ عَلَى طَعَامِ الْمِسْکِینِ ؛ او را بگیرید و در غل کشید! آنگاه میان آتشش اندازید. پس در زنجیرى که درازى آن هفتاد گز است وى را در بند کشید چرا که او به خداى بزرگ نمى‏ گروید و به اطعام مسکین تشویق نمی کرد.(الحاقه، آیات ۳۰ تا ۳۴)

البته خدا پس از آن که در سوره از عدم اکراه در انتخاب در دین سخن به میان آورده به صراحت به پیامدهای این انتخاب نیز توجه داده و می فرماید: للَّهُ وَلِیُّ الَّذِینَ آمَنُوا یُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُمَاتِ إِلَى النُّورِ وَالَّذِینَ کَفَرُوا أَوْلِیَاؤُهُمُ الطَّاغُوتُ یُخْرِجُونَهُمْ مِنَ النُّورِ إِلَى الظُّلُمَاتِ أُولَئِکَ أَصْحَابُ النَّارِ هُمْ فِیهَا خَالِدُونَ ؛ خداوند ولیّ کسانى است که ایمان آورده‏ اند. آنان را از تاریکیها به سوى روشنایى به در مى ‏برد؛ و کسانى که کفر ورزیده‏ اند، اولیاء آنان طاغوت هستند که آنان را از روشنایى به سوى تاریکیها به در مى ‏برند. آنان اهل آتش هستند که خود در آن جاودانند. (بقره، آیه ۲۵۷)

در این آیه به صراحت به پیامدهای انتخاب نخست انسان اشاره دارد؛ زیرا مومنان مستقیم تحت ولایت یکتا و یگانه خدای واحد می روند، از این روست که او تنها ولی آنان است که صفر تا صد ایشان را به عهده می گیرد و موجب خروج از ظلمات متعدد به نور واحد و سلامتی در دنیا و قیامت خواهد بود؛ در حالی که کافران گرفتار اولیاء متعدد و متنوع می شوند که هر یک از آنان، کافران را از نور به ظلمات متعدد از جمله آتش دوزخ سوق می دهند.

انتخاب یا انتصاب اولیای امر اجتماع

یکی از انتخاب های انسان در دنیا، انتخاب افراد برای مسئولیت های گوناگون است. هر انسانی همان طوری که در مسائل شخصی خویش می بایست در انتخاب کارگزار دنبال شرایطی چون تخصص و تعهد باشد؛ چنان که حضرت شعیب(ع) در امر چوپانی ، حضرت موسی (ع) را انتخاب می کند که شرایط آن را داراست و به عنوان «قوی امین» معرفی می شود که شرایط مناسب برای چوپانی است(قصص، آیه ۲۶)، هم چنین مردم در مساله کارگزاران در مناصب و نهادهای اجتماعی لازم است تا این شرایط مناسب را در نظر بگیرند؛ چنان که در انتخاب حضرت طالوت (ع) خدا به این امر توجه داشته و بر اساس معیارهای لازم برای زمامداری و فرماندهی نظامی انتخاب و انتصابی شایسته داشته است. خدا در قرآن ضمن نقد معیارهای یهودیان معیارهای حقیقی انتخاب کارگزار مناسب برای امر فرماندهی امت را این گونه بیان می کند: وَقَالَ لَهُمْ نَبِیُّهُمْ إِنَّ اللَّهَ قَدْ بَعَثَ لَکُمْ طَالُوتَ مَلِکًا قَالُوا أَنَّى یَکُونُ لَهُ الْمُلْکُ عَلَیْنَا وَنَحْنُ أَحَقُّ بِالْمُلْکِ مِنْهُ وَلَمْ یُؤْتَ سَعَهً مِنَ الْمَالِ قَالَ إِنَّ اللَّهَ اصْطَفَاهُ عَلَیْکُمْ وَزَادَهُ بَسْطَهً فِی الْعِلْمِ وَالْجِسْمِ وَاللَّهُ یُؤْتِی مُلْکَهُ مَنْ یَشَاءُ وَاللَّهُ وَاسِعٌ عَلِیمٌ ؛ و پیامبرشان به آنان گفت: در حقیقت ‏خداوند طالوت را بر شما به شاهى گماشته است. گفتند: چگونه او را بر ما شاهى باشد با آنکه ما به شاهى از وى سزاوارتریم! و به او از حیث مال گشایشى داده نشده است. پیامبرشان گفت: در حقیقت ‏خدا او را بر شما برترى داده و او را در دانش و توان بدنى بر شما برترى بخشیده است؛ و خداوند شاهى خود را به هر کس که بخواهد مى‏ دهد؛ و خدا گشایشگر داناست. (بقره، آیه ۲۴۷)

در این آیه افزون بر این که مساله معیارهای درست و نادرست برای انتخاب کارگزاران اجتماع مطرح است، به نکته ای اشاره دارد که بسیار اساسی و مهم است. به نظر می رسد که یهودیان مساله شاهی و مقامات و مناصب اجتماعی را از حقوق خود می دانسته اند و بر این باور بودند که آنان در این امور حق انتخاب دارند، در حالی که آیه به صراحت این حق را نفی می کند و بر این نکته تاکید دارد که این امور که مناصب اصلی و کلیدی است بر اساس اصطفا و انتصاب الهی است و حقی برای مردم در این امر نیست تا دست به انتخاب بزنند. واژگان کلیدی چون «بعث» و «اصطفاه» و نیز «یوتی» به صراحت دلالت می کند که این امر که از مصادیق ولایت عالی براجتماع است، فراتر از ولایت های جزیی است؛ بنابراین نمی توان با اساس عنصر انتخاب عمل کرد، بلکه این امور در ساحت انتصاب الهی است.

به هر حال، اگر انتخابی است، در امور جزیی است و در امر اساسی ولایت نمی توان به جز از راه انتصاب توجه یافت. از همین روست که هماره جانشین و خلیفه از سوی پیامبران به فرمان الهی انجام می شده است؛ هر چند که ممکن است که پیشنهادی را پیامبری می داد، ولی این انتصاب موجب خلافت یا وصایت بود؛ چنان که خلافت حضرت هارون(ع) با پیشنهاد حضرت موسی(ع) و نصب الهی است.(قصص، آیات ۳۴ و۳۵؛ طه، آیات ۳۰ تا ۳۵؛ اعراف، آیه ۱۴۲)

انتخاب میان فاضل یا مفضول یا جائر

شکی نیست که انسان در هر کاری می بایست احسن و برترین را برگزیند که خیر یا خیر مطلق است.(اعراف، آیه ۱۴۵) به این معنا که اگر میان حسن و احسن و خوب و خوب تر یا نیک و نیک تر قرار بگیریم، شایسته بلکه بایسته است تا دومین ها را انتخاب کنیم. در میان صالح و اصلح و نیز افضل و فاضل انتخاب مفضول یا صالح انتخاب شایسته ای نیست.

هم چنین شکی نیست که انسان می بایست در انتخاب عادل و جائر، عادل را برگزیند و از جور عدول کند. اما گاه شرایطی است که انسان در می ماند؛ به ویژه زمانی که شخص به تنهایی مسئول انتخاب نباشد و در این میان افرادی حق انتخاب دارند که از نظر سطح فکری و فرهنگی یا گرایشی در سطوح گوناگونی قرار دارند و از نظر اندیشه و انگیزه در یک سطح نیستند. در این موارد گاه ممکن است که به سبب گرایش عمومی به مفضول به جای افضل، لازم باشد تا به مفضول رای داده شود؛ و گاه دیگر چنین لزومی نیست.

به عنوان نمونه اگر دو نفر نامزد منصبی باشند که یکی افضل و اصلح و دیگری فاضل و صالح باشد، به حسب وظیفه عقلی و نقلی انسان می بایست به افضل و اصلح رای بدهد هر چند که آن شخص رای مناسب را به دست نیاورد و به نصاب نرسد؛ اما در شرایطی که سه گانه ای وجود دارد که شامل اصلح افضل و صالح فاضل و جائر فاسق است؛ در این جا اگر احتمال بدهیم با گرایش عمومی به صالح فاضل بیش تر از اصلح افضل است؛ و احتمال می دهیم که با انتخاب خویش نسبت به اصلح افضل شخص جائر فاسق به نصاب می رسد و در منصب قرار می گیرد، لازم است تا به فاضل صالح رای بدهیم و او را انتخاب کنیم.

انتصاب امام علی(ع) و جبر گرایی معتزلی

یکی از عجایب سخنان و استدلال هایی که برای توجیه مخالفت با خلافت امیرمومنان امام علی(ع) مطرح شده، سخن ابن ابی الحدید معتزلی است که به عقل گرایی و عدلیه مشهور هستند؛ در حالی که در این جا برای توجیه مخالفت با نصوص صریح و اجتهاد در مقابل نص به جبرگرایی متوسل شده و می نویسد: «الحمد لله الذی قدّم المفضول علی الأفضل لمصلحه اقتضاها؛ سپاس خداوندی را سزاست که روی مصلحت مقدم داشت مفضول را بر افضل.( ابن ابی الحدید، عبدالحمید، شرح نهج البلاغه، ج۱، ص۳)

البته شکی نیست که این سخن از جهاتی باطل است؛ زیرا سخن این معتزلی، سخن مشرکانه است؛ زیرا انتخاب برخی از مردم مدینه که همان اعیان و اشراف قبایل از انصار و مهاجرین بودند و تحمیل با تطمیع و تهدید این انتخاب بر همه مسلمانان، را به خدا نسبت داده و فرموده است که این انتخاب با جبر الهی انجام شده و این خدا بوده که مفضول را بر افضل مقدم داشته است.

شکی نیست که این سخن، خلاف آموزه های قرآنی و سنت های الهی حاکم بر هستی از جمله جان و جامعه و جهان است؛ زیرا خدا همان طوری که گفته شده به انسان حق انتخاب آزاد داده و نیز در برابر انتخابش مسئول دانسته است. از سوی دیگر سخنی هم چون مشرکان می گوید که اگر خدا از این انتخاب ناراضی است، می بایست جلوی آن را می گرفت، در حالی که خدا اصولا مهلت می دهد و حق انتخاب. مشرکان می گویند که خدا علیم و قادر است و می داند که ما انتخاب شرک داشته ایم و می توانست جلوی ما را می گرفت، ولی نگرفت. در حالی که خدا بر اساس جبر عمل نمی کند، بلکه اجازه انتخاب را با قوت و قدرت آن را به شخص انسان می دهد و در برابر انتخابش نیز او را مسئول می داند.

مشرکان شرک خویش را مشیت الهی دانسته و می گفتند: قالُوا لَوْ شاءَ الرَّحْمنُ ما عَبَدْناهُمْ؛ گفتند: اگر خداوند رحمان مى‌خواست، ما آنها را پرستش نمى‌کردیم.(زخرف، آیه ۲۰؛ و نیز : انعام، آیه ۱۴۸)

در آیه ۱۴۸ سوره انعام حتی تشریع که حق الهی است را برای خود مجاز می دانستند؛ چرا که اگر خدا نمی خواست جلوی آن را می گرفت و این که نگرفت خود به معنا رضایت بلکه مشیت الهی برآن است. یعنی شرک ورزی و تشریع احکام را برای خود به عنوان یک جبر الهی مطرح می کردند که از واژه مشیت به دست می آید. در حالی که مشیت الهی بر این قرار گرفته است که انسان دارای اراده و حق انتخاب آزاد میان دو گانه ها باشد و در برابر این انتخاب مسئول و پاسخگو.

از سوی دیگر، ابن ابی الحدید، به این آیات و آموزه های قرآنی توجه نمی کند که خدا چنین رفتار و قضاوتی را نادرست دانسته است و به صراحت می فرماید: قُلْ هَلْ مِنْ شُرَکَائِکُمْ مَنْ یَهْدِی إِلَى الْحَقِّ قُلِ اللَّهُ یَهْدِی لِلْحَقِّ أَفَمَنْ یَهْدِی إِلَى الْحَقِّ أَحَقُّ أَنْ یُتَّبَعَ أَمَّنْ لَا یَهِدِّی إِلَّا أَنْ یُهْدَى فَمَا لَکُمْ کَیْفَ تَحْکُمُونَ وَمَا یَتَّبِعُ أَکْثَرُهُمْ إِلَّا ظَنًّا إِنَّ الظَّنَّ لَا یُغْنِی مِنَ الْحَقِّ شَیْئًا إِنَّ اللَّهَ عَلِیمٌ بِمَا یَفْعَلُونَ ؛ بگو آیا از شریکان شما کسى هست که به سوى حق هدایت و رهبرى کند؟ بگو: خداست که به سوى حق رهبرى مى ‏کند. پس آیا کسى که به سوى حق رهبرى مى ‏کند، سزاوارتر است مورد پیروى قرار گیرد یا کسى که راه نمى ‏نماید مگر آنکه خود هدایت ‏شود. شما را چه شده چگونه داورى مى ‏کنید؟! و بیشترشان جز از گمان پیروى نمى کنند. ظن و گمان به هیچ وجه از حقیقت بى ‏نیاز نمى‏ گرداند. آرى خدا به آنچه مى کنند داناست. (یونس، آیات ۳۵ و ۳۶)

رسول گرامی اسلام (صلّی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم) فرموده است: «من تقدّم علی المسلمین و هو یری انّ فیهم من هو افضل منه، فقد خان الله و رسوله و المؤمنین؛ کسی که بر مسلمانان پیشدستی کند با این که در میان آنها کسی را که برتر از اوست می‌نگرد، چنین کسی قطعا به خدا و رسولش و به انسانهای مؤمن خیانت نموده است.(الغدیر، امینی، ج ۸، ص ۲۹۱)

فراتر از این ها همان طوری که گفته شد، از نظر آموزه های وحیانی امر خلافت و ولایت امت اسلام از مواردی است که تنها با انتصاب الهی انجام می شود و جایی برای انتخاب نیست؛ از همین روست که خود در اشکال گوناگون به انتصاب حضرت امیرمومنان امام علی(ع) اشاره داشته و به عنوان نمونه می فرماید: إِنَّمَا وَلِیُّکُمُ اللَّهُ وَرَسُولُهُ وَالَّذِینَ آمَنُوا الَّذِینَ یُقِیمُونَ الصَّلَاهَ وَیُؤْتُونَ الزَّکَاهَ وَهُمْ رَاکِعُونَ وَمَنْ یَتَوَلَّ اللَّهَ وَرَسُولَهُ وَالَّذِینَ آمَنُوا فَإِنَّ حِزْبَ اللَّهِ هُمُ الْغَالِبُونَ؛ ولىّ شما تنها خدا و پیامبر اوست و کسانى که ایمان آورده‏ اند؛ همان کسانى که نماز برپا مى دارند و در حال رکوع زکات مى‏ دهند. و هر کس خدا و پیامبر او و کسانى را که ایمان آورده‏ اند ولىّ خود بداند پیروز است، چرا که حزب خدا همان پیروزمندانند. (مائده، آیات ۵۵ و۵۶)

بنابراین، انتخابی که انجام گرفته است، از مصادیق اجتهاد در مقابل نص است؛ زیرا جایی که انتصاب الهی است دیگر جایی برای انتخاب نمی ماند و کسی که به انتخاب دست زده همانند سامری است که در برابر خلافت هارون می ایستد و خلیفه را در شرایطی قرار می دهد که در پاسخگو عقب نشینی از مقام و منصب خلافت در عمل و ظاهر می فرماید: وَلَمَّا رَجَعَ مُوسَى إِلَى قَوْمِهِ غَضْبَانَ أَسِفًا قَالَ بِئْسَمَا خَلَفْتُمُونِی مِنْ بَعْدِی أَعَجِلْتُمْ أَمْرَ رَبِّکُمْ وَأَلْقَى الْأَلْوَاحَ وَأَخَذَ بِرَأْسِ أَخِیهِ یَجُرُّهُ إِلَیْهِ قَالَ ابْنَ أُمَّ إِنَّ الْقَوْمَ اسْتَضْعَفُونِی وَکَادُوا یَقْتُلُونَنِی فَلَا تُشْمِتْ بِیَ الْأَعْدَاءَ وَلَا تَجْعَلْنِی مَعَ الْقَوْمِ الظَّالِمِینَ قَالَ رَبِّ اغْفِرْ لِی وَلِأَخِی وَأَدْخِلْنَا فِی رَحْمَتِکَ وَأَنْتَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِینَ ؛ و چون موسى خشمناک و اندوهگین به سوى قوم خود بازگشت گفت پس از من چه بد خلیفه و جانشینى براى من بودید. آیا بر فرمان پروردگارتان پیشى گرفتید! و الواح را افکند و موى سر برادرش را گرفت و او را به طرف خود کشید. هارون گفت: اى فرزند مادرم این قوم مرا ناتوان یافتند و چیزى نمانده بود که مرا بکشند. پس مرا دشمن‏شاد مکن و مرا در شمار گروه ستمکاران قرار مده! موسى گفت: پروردگارا من و برادرم را بیامرز و ما را در پناه رحمت‏ خود درآور و تو مهربانترین مهربانانى.(اعراف، آیات ۱۵۰ و ۱۵۱)

سامری امت اسلام نیز از خدا پیش افتادند و در برابر نص صریح به اجتهاد انتخاب پرداختند و هارون امت اسلام را به ریسمان بسته و شمشیر بر گردنش نهادند و تهدید به قتل کردند تا خلافت سامری های زمانش را بپذیرد. ایشان نیز برای حفظ وحدت پذیرفتند؛ زیرا نسبت امام علی(ع) به پیامبر(ص) در مقام اخوت اسلامی و خلافت الهی همانند هارون و موسی است؛ چنان که پیامبر(ص) می فرماید: أنتَ مِنّی بِمَنزلهِ هارونَ مِنْ مُوسی، اِلّاأنـّه لانَبیّ بَعدی؛ تو نسبت به من به‌منزله هارون نسبت به موسى هستی جز این‌که بعد از من پیامبری نخواهد بود.( مسند احمد بن حنبل، ج۱، ص۲۷۷، ج۳، ص۴۱۷؛ صحیح البخاری، ج۵، ص۱۲۹؛ سنن ترمذی، ج۵، ص۶۳۸؛ کلینی، الکافی، ۱۴۰۷ق، ج۸، ص۱۰۷؛ باقلانی، کتاب تمهید الاوائل و تلخیص الدلائل، ص۴۵۷؛ قاضی عبدالجبار بن احمد، المغنی، ج۱۰، قسم ۱، ص۱۵۸؛ خطیب بغدادی، تاریخ بغدادی، ج۴، ص۴۶۵؛ فخر رازی، البراهین در علم کلام، ج۲، ص۲۵۷؛ تفتازانی، شرح المقاصد، ج۵، ص۲۹۶؛ «‌أَمَا تَرْضَی أَنْ تَکونَ مِنِّی بِمَنْزِلَهِ هَارُونَ، مِنْ مُوسَی‌» صحیح البخاری، ج۴، ص۲۰۸، ج۵، ص۱۲۹ ؛ صحیح مسلم نیشابوری، ، ج۴، ص۱۸۷۰و۱۸۷۱)