امام حسین(ع): مذاکره یا دعوت برای تغییر

کربلا

بسم الله الرحمن الرحیم
یکی از وظایف و تکالیف امام در مقام امامت، دعوت مردم به راه راست اسلام و پرهیز از کژروی و اجرای فریضه امر به معروف و نهی از منکر است. از آن جایی که فلسفه بعثت پیامبران از جمله پیامبراکرم(ص) تعلیم و تزکیه در راستای برقرار عدالت قسطی در جامعه بر اساس کتاب قانون با بهره گیری از زور و خشونت قانونی و موازین شرعی و عقلی است(بقره، آیه ۱۵۱؛ حدید، آیه ۲۵)، از وظایف امام(ع) استمرار این حرکت در ساختار نظام ولایی است. از این روست که امام حسین(ع) پس از بر عهده گرفتن مسئولیت امامت به این وظیفه و تکلیف الهی عمل کرد. دعوت امت اسلام به بازگشت به سنت و سیره پیامبر(ص) و امیرمومنان علی(ع) در چارچوب مذاکره یادآورانه در همه زمان ها و مکان ها از جمله کربلا، در راستای اتمام حجت انجام می گیرد تا کسی را عذر و بهانه ای نباشد. در این مذاکرات هرگز کوششی انجام نشد تا از مواضع اصولی عقب نشینی شود، بلکه با حدت و شدت تمام بر بنیاد و پایه مواضع اصولی، دیگران را به بازگشت در مسیر راست و  درست می خواند و حتی جان خویش و فرزندان و بستگان و دوستان را بر سر حفظ و حفاظت از مواضع اصولی اسلام می گذارد و مرگ ایشان و اسارت زنان و کودکان را خوشتر از آن می دارد که از مواضع اصولی عقب نشینی و عدول نماید.
دعوت به حق و عدل در همه حال
از مهم ترین وظایف رهبران اسلامی، دعوت مردم به اسلام، حقانیت و عدالت است تا جایی که مردم خود برای عدالت قسطی و مطالبات حق خویش قیام کنند و با زور شمشیر در چارچوب کتاب قانون اسلام و حدود و احکام آن، سهمیه خویش را از هر چیزی مطالبه کنند و از ظالمان و مستکبران بگیرند.(حدید، آیه ۲۵)
امام صادق(ع) درباره فلسفه بعثت پیامبران(ع) می فرماید: لَمْ یَبْعَثِ اللّه‏ُ نَبیّا قَطُّ اِلاّ بِالْبِرِّ وَالْعَدْلِ؛ خداوند هیچ پیامبرى را جز به نیکى و عدالت بر نیانگیخت. (مستدرک الوسایل و مستنبط المسایل ، نوری،  الخاتمه ج۴ ، ص۱۲۱ ؛ بحارالأنوار، مجلسی، ط-بیروت، ج ۲۴، ص ۲۹۲)
از نظر آموزه های اسلامی، مردم باید به اموری دعوت و خوانده شوند که دانستن آن ها، زمینه و بستر تغییری اساسی در فلسفه و سبک زندگی آنان ایجاد کند. از این روست که آموزه های وحیانی قرآن از معارف و احکامی است که این مهم را تامین می کند و دانستن و عمل بدان ها موجب تغییر در سرنوشت انسان و زندگی او در دنیا و آخرت می شود. اسلام هرگز به فضولات علمی و عملی نپرداخته است و هر سخنی از آن حاوی پیامی تغییرساز در فلسفه و سبک زندگی انسان است. توصیه اسلام به مردم آن است تا علم نافع و عمل سودمند را همراه مد نظر قرار دهند و از علم و عملی که تغییری مثبت در زندگی ایجاد نمی کند پرهیز کنند.
از نظر اسلام، پیش از آن که خداوند از جاهل و نادان بخواهد بیاموزد و دانا شود، از عالم و دانا پیمان گرفته تا بیاموزاند و تعلیم دهد؛ زیرا دانا می داند چه بگوید و بخواهد و نادان نمی داند و انگیزه ای برای یادگیری و عمل ندارد. از این روست که پیامبر(ص) به عنوان دانا و توانای مطلق و کل، مامور می شود تا دیگران را تعلیم دهد و درون آنان را با تصرف تکوینی تزکیه نماید و نوعی پروردگاری و ربوبیت را در قالب تزکیه به سرانجام رساند.(بقره، آیات ۱۲۹ و ۱۵۱؛ آل عمران، آیه ۱۶۴؛ جمعه، آیه ۲)
از آن جایی که مردمان در سطوح مختلف ادارکی و فهم همانند زر و سیم و مس هستند، می بایست با توجه به مراتب و سطوح فهم و نیز ظرفیت و سعه وجودی ایشان، تعلیم و تزکیه انجام گیرد. از این روست که در مقام دعوت، از سه گانه ای استفاده می کنند که مبتنی بر سطوح ادراکی و ظرفیت کلی افراد انسانی است. بر همین اساس خداوند به پیامبر(ص) فرمان می دهد: ٱدْعُ إِلَىٰ سَبِیلِ رَبِّکَ بِٱلْحِکْمَهِ وَٱلْمَوْعِظَهِ ٱلْحَسَنَهِ  وَجَٰادِلْهُم بِٱلَّتِى هِىَ أَحْسَنُ إِنَّ رَبَّکَ هُوَ أَعْلَمُ بِمَن ضَلَّ عَن سَبِیلِهِ وَهُوَ أَعْلَمُ بِٱلْمُهْتَدِینَ ؛  با حکمت و اندرز نیکو، به راه پروردگارت دعوت نما! و با آنها به روشی که نیکوتر است، استدلال و مناظره کن! پروردگارت، از هر کسی بهتر می‌داند چه کسی از راه او گمراه شده است؛ و او به هدایت‌یافتگان داناتر است. (نحل، آیه ۱۲۵) از این روست که امام صادق(ع) می فرماید: مَا کَلَّمَ رَسولُ اللّه‏ِ صلى الله‏ علیه‏ و آله اَلْعِبادَ بِکُنْهِ عَقْلِهِ قَطُّ، قَالَ رَسُولُ اللّه‏ِ صلى ‏الله ‏علیه‏ و ‏آله : اِنّا مَعاشِرَ الاَنْبیاءِ اُمِرْنا اَنْ نُـکَلِّمَ النّاسَ عَلى قَدْرِ عُقولِهِمْ ؛ رسول خدا صلى‏الله‏ علیه ‏و ‏آله هرگز با مردم به اندازه عقل خود سخن نگفتند و فرمودند: ما پیامبران مأموریم که با مردم به اندازه عقل و فهمشان سخن بگوییم. (تحف العقول، ص ۳۷ – کافى ، ط-الاسلامیه، ج۸ ، ص۲۶۸ و  ج ۱ ، ص ۲۳) چرا که آن حضرت (ع) خود در این باره فرموده است: اِنّا اُمِرْنا مَعاشِرَ الاَنْبیاءِ بِمُداراهِ النّاسِ، کَما اُمِرْنا بِاِقامَهِ الفَرائِضِ؛ ما پیامبران، همان‏گونه که به برپا داشتن واجبات مأمور شده‏ایم، به مدارا کردن با مردم نیز مأمور شده‏ایم. (کافی ، کلینی، ط-دارالحدیث، ج۳،ص ۳۰۴ ؛  امالى ، طوسى، ص ۵۲۱)
هر انسانی موظف و مکلف است تا با اراده و اختیار به داعی الی الله پاسخ مثبت دهد؛ زیرا در صورت عدم پاسخ مثبت باید خود را برای مجازات دنیوی چون عذاب استیصال و اخروی آتش دوزخ و جهنم آماده سازد. از این روست که عالمان از قبیله جنیان در پاسخ دعوت پیامبر(ص) قوم خویش را  فرمان می دهند تا پاسخ مثبت به دعوت دهند و از عذاب الهی در امان مانند.(احقاف، آیات ۳۱ و ۳۲)
مذاکرات در راستای دعوت به اصول اسلام
امام حسین(ع) در راستای همین مسئولیت پیامبری به عنوان امام المسلمین، پس از به عهده گرفتن مسئولیت امامت، در اشکال گوناگون مردم را به اصول اساسی اسلام فرا می خواند. ایشان در مجالس گوناگون به مذاکره با دوست و دشمن از مخالفان می نشیند و با محاجه به آیات و روایات و سنت و سیره پیامبر(ص) مردم را به حقانیت و مبارزه با فسق و فجور فرا می خواند. از آن جایی که واژه مذاکره از ریشه ذکر به معنای یادآوری است، ایشان در همه این مذاکرات سنت و سیره عملی و رفتاری پیامبر(ص) را گوشزد و بر اصول اساسی اسلام تاکید می کند.
مذاکرات آن حضرت(ع) هرگز در قالب بده و بستان و عقب نشینی از اصول نبوده است. ایشان زمین نمی داد تا وقت بخرد یا زمان نمی داد تا دشمن نفوذ کند و فرصت برای بازسازی پیدا کند. هر چند که در زمان معاویه، به سبب شرایطی هم چون شعب ابی طالب(ع) اهل بیت(ع) کاملا در محاصره فکری و فرهنگی و اقتصادی و مانند آن بودند، ایشان باز از بیان حقیقت باز نمی ماند و سخنان ایشان با معاویه خود گواهی روشن بر این معنا و حقیقت است.
تزویرگری و تقدس نمایی معاویه از سویی و خشونت و کشتار بی امان مردمان از سویی دیگر، چنان روح و جان و قلب مردمان را تسخیر کرده بود که هیچ کس نمی توانست سخنی علیه او بر زبان آورد. با این همه امام حسین(ع) در جلساتی که گاه با حضور معاویه بود، حقایق را برزبان می راند و شاخ استکباری او را می شکست و دماغ غرورش را به خاک می مالید.
پس از مرگ معاویه و خلافت وراثتی یزید که بر خلاف پیمان نامه صلح با امام حسن مجتبی(ع) انجام شد، امام حسین(ع) فرصتی می یابد تا در یک فضای مناسب، در مقام اجرای وظیفه اسلامی امر به معروف و نهی از منکر، علیه امام الکفر قیام کند و مردمان را به سمت و سویی هدایت کند که پیامبر(ص) بنیاد گذاشته بود. اگر این اقدام در این دوره انجام نمی گیرد، پیران امت که دوران پیامبر(ص) و امیرمومنان امام علی(ع) را دیده بودند می مردند و جوانان گمان می کردند که آن چه در جامعه در قالب اسلام خلافتی انجام می گیرد همان سنت و سیره رسول الله (ص) است. بنابراین، امت اسلام می مرد؛ زیرا با اسلامی خو می گرفت که زاده خلافت معاویه و افکار و رفتار پلید ضد اسلامی معاویه و امویان بود. از نظر آن حضرت(ع) با ساختاری که معاویه برای نظام اسلامی تعریف و ایجاد کرده و یزید با آن ویژگی های شخصیتی فاسقانه و فاجرانه مسئولیت رهبری امت را به دست گرفته ، دیگر باید فاتحه اسلام را خواند. ایشان می فرماید: «وَ عَلَی الإسلام السَّلامُ إذْ بُلِیتِ الأُمَّهُ بِراعٍ مِثْلَ یزیدَ؛ زمانی که امت اسلامی گرفتار زمامداری مثل یزید شود، باید با اسلام خداحافظی کرد».(فرهنگ جامع سخنان امام حسین(ع))
امام حسین(علیه السلام) در نامه ای به جمعی از بزرگان بصره، هدف از قیام بر ضد حکومت یزید را احیای سنت پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) بیان می فرماید: «و أنا اَدْعُوکُمْ إلی کتابِ اللهِ و سُنَّهِ نَبِیهِ(ص) فَإنَّ السُّنَّهَ قَدْ أمِیتَتْ؛ من شما را به کتاب خدا و سنت پیامبرش فرا می خوانم؛ چرا که (این گروه) سنت پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) را از بین برده اند».(همان)
در وصیت‌ نامه‌ آن‌ حضرت‌ آمده‌ است‌: انی‌ لم‌ اخرج‌ اشراً و لا بطراً و لا مفسد اولاظالماً و انما خرجت‌ لطلب‌ الاصلاح‌ فی‌ امه‌ جدی‌، ارید ان‌ امر بالمعروف‌ و انهی‌ عن‌المنکر؛ من‌ برای‌ خود سری‌ و خوش‌گذرانی‌، فساد و ستمگری‌، از مدینه‌ خارج‌ نشدم‌،بلکه‌ برای‌ اصلاح‌ امت‌ جدم‌ قیام‌ نمودم‌. می‌خواهم‌ امر به‌ معروف‌ و نهی‌ از منکر کنم‌.(همان)
در حقیقت معاویه بدعت ها آفرید و یزید بر افزود تا جایی که در رفتار عملی خویش بدعت را فرهنگ سازی کرد و مردم را در دربار خویش به بیهودگی و لهو و لعب ترغیب می کرد. از همین روست که امام حسین (علیه السلام) در همان نامه ای که به بزرگان بصره نوشته بود، فرموده است: «وَ اِنَّ البِدْعَهَ قَدْ اُحْییتْ؛ این گروه بدعت (در دین) را احیا کردند».
هم چنین امام حسین(علیه السلام) در مسیر کربلا، با فرزدق ملاقات می کند و از خلاف کاری های حاکمان شام و قیام برای نصرت دین خدا سخن می گوید و می فرماید: «یا فَرَزْدَقُ! إنَّ هوُلاءِ قومٌ لَزِمُوا طاعَهَ الشَّیطانِ، و تَرَکوُا طاعَهَ الرَّحْمانِ، و أظْهروُا الفسادَ فی الأرضِ، وَ أبْطِلُوا الحُدُودَ، وَ شَرِبُوا الخُمُورَ، وَ اسْتَأثَروُا فی أموالِ الْفُقَراءِ و المَساکینَ، وَ أنَا أولی مَنْ قام بِنُصرَهِ دین الله، وَإعزازِ شَرعِهِ، و الجَهادِ فی سَبیلِهِ لِتَکُونَ کَلِمَهُ اللهِ هِی العُلیا؛ ای فرزدق! اینان گروهی هستند که پیروی شیطان را پذیرفتند و اطاعت خدای رحمان را رها کردند و در زمین فساد را آشکارا ساختند، و حدود الهی را از میان بردند، و باده ها نوشیدند، و دارایی های فقیران و بیچارگان را ویژه خود ساختند، و من از هر کس به یاری دین خدا و سربلندی ایینش و جهاد در راهش سزاوارترم، تا ایین خدا پیروز و برتر باشد».
مذاکرات امام حسین(ع) در مدینه و مکه و کربلا
امام حسین(ع) بر اساس همان مبانی اسلام، اصل را بر روشنگری می گذارد و تلاش می کند تا مردم را به حق و حقانیت دعوت کرده و ایشان را به قیام عمومی علیه ظلم و ستم ترغیب نماید؛ زیرا اسلام نمی خواهد به معجزه یا زور عدالت و حقانیت را بر جامعه حاکم سازد، بلکه می خواهد تا مردم به زور عدالت و حق را بخواهند و اجرا کنند و علیه ظالم و مستکبر قیام کنند.(نساء، آیه ۷۹؛ حدید، آیه ۲۵)
در همه مذاکراتی که امام حسین(ع) در نزد حاکم مدینه و جاهای دیگر انجام می دهد، هدف از مذاکره کوتاه آمدن از اصول و مواضع اصولی اسلام و خودش به عنوان امام و نماینده حقیقی خدا و مردم نیست، بلکه تاکید و یادآوری مخالفان و دشمنان به اصول است تا ایشان به مسیر راست در آیند و از ظلم و ستم و تباهی و فساد پرهیز کنند. در حقیقت هدف از این مذاکرات اجرای فریضه امر به معروف و نهی از منکر در برابر سلطان ظالم و جائر و طاعت خدا است نه معصیت خدا برای رضایت سلطان.
حضرت سید الشهداء(ع) بعد از هلاکت معاویه، زمانی که از سوی والی مدینه به بیعت با یزید فراخوانده شد، به شدت برآشفت و آن را مردود شمرد و شبانگاه به سوی قبر پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) رفت و در نیایش با خداوند چنین عرضه داشت: «اللّهُمَّ هذا قَبْرُ نَبیکَ محمد(ص) و أنَا ابْنُ بِنْتِ نَبیکَ و قَدْ حَضَرَنی من الأَمرِ ما قَد عَلِمْتَ، اللهم إِنی أحِبُّ المعروف و أنْکِرُ المُنْکِرَ؛ خداوندا! این قبر پیامبر تو محمد(ص) است و من هم فرزند دختر اویم. از آنچه برای من پیش آمده، تو آگاهی. خداوندا! من معروف را دوست دارم و از منکر بیزارم».
آن حضرت خطبه ای دیگر دارد که به گفته برخی علما، این خطبه در منا ایراد شده است. در این خطبه امام(علیه السلام) ثمره امر به معروف و نهی از منکر را چنین بیان می فرماید: «فَبَدَأَ اللهُ بالأمرِ بالمعروفِ و النَّهی عن المنکرِ فریضهً منه لِعِلْمِهِ بأَنّها إذا أُدّیتْ و أُقِیمَتْ استقامتٍ الفرائِضُ کُلُّها هَینُها و صَعْبُها و ذلک أنَّ الأمرَ بالمعروف و النَّهی عن المنکر دعاءٌ إلی الإسلام مع رَدِّ المظالِم و مُخالَفَهِ الظالم و قِسْمَهِ الْفَییءِ و الغنائم و أخْذِ الصدقاتِ من مواضِعها وَ وضْعِها فی حَقِّها؛ خدا از امر به معروف و نهی از منکر به عنوان تکلیف واجبی از سوی خود، آغاز کرده است؛ زیرا می دانست که اگر این دو فریضه ادا و برپا شود، همه فرایض از آسان و دشوار، برپا شوند و این از آن رو است که امر به معروف و نهی از منکر دعوت به اسلام است و توأم است با ردّ مظالم، مخالفت با ظالم، تقسیم بیت المال و غنایم، گرفتن زکات از جای خود و صرف آن در موردی که شایسته آن است».
آن حضرت(ع) در مذاکراتی که با لشکر دشمن دارد به اصول خویش تاکید می کند و هرگز از مواضع اصولی خویش یک گام نیز عقب نشینی نمی کند، بلکه تنها از باب یادآوری و ذکر دشمن و مخالفان و اتمام حجت  است که در قالب دعوت دیگران به حق و عدالت به انجام آن مبادرت می ورزد. آن حضرت امام حسین(ع) در خطبه ای دیگر که در مسیر کربلا در جمع لشکریان حرّ ایراد کرد، فرمود: «ألاتَرَوْنَ إلی الحَقِّ لا یعْمَلُ به، و إلی الباطِلِ لا یتَناهی عنه لِیرْغَبَ المُؤمِنُ فی لِقاءِ رَبِّهِ حَقَّاً حَقّاً؛ ایا نمی بینید به حق عمل و از باطل جلوگیری نمی شود. در چنین شرایطی بر مؤمن لازم است که به دیدار پروردگارش راغب باشد».
امام(علیه السلام) با این کلمات هم هدف خویش را از قیام و حرکتش بیان می کند و هم آمادگی خویش را برای شهادت در راه مبارزه با باطل و احیای دین خدا اعلام می دارد.
اتمام حجت و بستن راه بهانه بر مخالفان و دشمنان
یکی از سازوکارهای امام حسین(ع) در راستای اتمام حجت و بستن راه بهانه بر دشمنان، استفاده از راهکارهایی است که ضمن حفظ مواضع اصولی، فرصت بهانه جویی را از آنان می گیرد. آن حضرت(ع) می دانست که دشمن بر آن است که ایشان را حذف فیزیکی کند. فرار ایشان از مدینه و نیز رها کردن حج در زمانی که دانسته شد دشمن می خواهد در مراسم حج خون ایشان را بریزد بی آن که تاثیر مثبتی برای تغییر در جامعه بگذارد، خود گواهی روشن از این آگاهی است.
آن حضرت(ع) برای آن که بهانه های واهی دشمن را از میان بردارد و حجت را بر ایشان تمام کند، به مذاکرات در کربلا می پیوندد همان طوری که پیش از این در مدینه در نزد حاکم وقت عمل کرده بود تا بدین صورت فرصتی به دست آورد و مواضع اصولی خویش را تبیین کرده و ناآگاهان را آگاه و آگاهان را رسوا سازد.
بازخوانی مذاکرات امام حسین(ع) می تواند نشان دهد که مذاکره آن حضرت(ع) برای بده و بستان ها و عقب نشینی از مواضع اصولی نیست، بلکه از باب اتمام حجت و دعوت و آگاهی بخشی و نیز بهانه سوزی است.
در روایت است وقتی عمرسعد با لشکر عظیمى به کربلا آمد و در برابر لشکر محدود امام حسین(علیه السلام) ایستاد. فرستاده عمرسعد نزد امام(علیه السلام) آمد. سلام کرد و نامه ابن سعد را به امام تقدیم نمود و عرض کرد: مولاى من! چرا به دیار ما آمده اى؟  امام(علیه السلام) در پاسخ فرمود: «کَتَبَ اِلَىَّ اَهْلُ مِصْرِکُمْ هذا اَنْ اَقْدِمَ، فَاَمّا اِذْ کَرِهُونِی فَاَنَا اَنْصَرِفُ عَنْهُمْ»!؛ اهالى شهر شما به من نامه نوشتند و مرا دعوت کرده اند، و اگر از آمدن من ناخشنودند باز خواهم گشت!.( تاریخ طبرى، ج ۴، ص ۳۱۱؛ ارشاد مفید، ص ۴۳۵ و بحارالانوار، ج ۴۴، ص ۳۸۳.)
آن حضرت(ع) در حقیقت در این گفت و گوی کوتاه مطالبی را مطرح و یادآور می شود. این که به دعوت مردمان آمده و مهمان است ؛ دیگر آن که اگر مردم ناخوش دارند باز می گردد؛ زیرا اگر حضور حاضر و خواست مردم نباشد نمی توان بر آنان  حکومت و خلافت کرد و خلافت غیر از امامت است. هر چند که  امام همان خلیفه واقعی است، ولی اگر مردم نخواستند نمی توان زور ایشان را مجبور به پذیرش کرد. امامت در مقام خلافت الهی به عنوان مجرای فیض الهی بر ما سوی الله است، اما خلافت ظاهری، حکومتی است که مشروط به پذیرش مردمان است و اگر مردمان نپذیرند به خود ظلم کرده و باید در قیامت پاسخ گو باشند. امام وظیفه ندارد که خود را به زور شمشیر حاکم و خلیفه کند.
از این عبارت فهمیده نمی شود که  امام (ع) از مواضع اصولی یعنی امر به معروف و نهی از منکر عدول کرده است بلکه از خلافت ظاهری دست می شوید که به دعوت مردم کوفه انجام گرفته و اینک بر خلاف پیمان و دعوت خویش رفتار می کنند.
هم چنین خوارزمى روایت کرده است: امام(علیه السلام) به فرستاده عمرسعد فرمود: «یا هذا بَلِّغْ صاحِبَکَ عَنِّی اِنِّی لَمْ اَرِدْ هذَا الْبَلَدَ، وَ لکِنْ کَتَبَ اِلَىَّ اَهْلُ مِصْرِکُمْ هذا اَنْ آتیهُمْ فَیُبایَعُونِی وَ یَمْنَعُونِی وَ یَنْصُرُونِی وَ لا یَخْذُلُونِی فَاِنْ کَرِهُونِی اِنْصَرَفْتُ عَنْهُمْ مِنْ حَیْثُ جِیْتُ»؛ از طرف من به امیرت بگو، من خود به این دیار نیامده ام، بلکه مردم این دیار مرا دعوت کردند تا به نزدشان بیایم و با من بیعت کنند و مرا از دشمنانم بازدارند و یاریم نمایند، پس اگر ناخشنودند از راهى که آمده ام باز مى گردم.( مقتل الحسین خوارزمى، ج ۱، ص ۲۴۱.)
این عبارت نیز همانند روایت پیشین است و هرگز به معنای عدول از مواضع اصولی نیست، بلکه اتمام حجت و بازستاندن بهانه جویی دشمن و مخالفان است.
روایان اخبار نقل کرده اند: وقتى فرستاده عمرسعد بازگشت و او را از جریان امر با خبرساخت، ابن سعد گفت: امیدوارم که خداوند مرا از جنگ با حسین(علیه السلام) برهاند. آنگاه این خواسته امام را به اطّلاع «ابن زیاد» رساند ولى او در پاسخ نوشت: «از حسین بن على(علیه السلام) بخواه، تا او و تمام یارانش با یزید بیعت کنند. اگر چنین کرد، ما نظر خود را خواهیم نوشت…!».
چون نامه ابن زیاد به دست ابن سعد رسید، گفت: «تصوّر من این است که عبیدالله بن زیاد، خواهان عافیت و صلح نیست».
عمرسعد، متن نامه عبیدالله بن زیاد را نزد امام حسین(علیه السلام) فرستاد.
امام(علیه السلام) فرمود: «لا اُجیبُ اِبْنَ زِیادَ بِذلِکَ اَبَداً، فَهَلْ هُوَ اِلاَّ الْمَوْتَ، فَمَرْحَبَاً بِهِ»؛ من هرگز به این نامه ابن زیادپاسخ نخواهم داد. آیا بالاتر از مرگ سرانجامى خواهد بود؟! خوشا چنین مرگى!.( اخبار الطوال، ص ۲۵۳.)
پس امام حسین(ع) هرگز از مواضع اصولی خود کوتاه نیامده و عقب نشینی نکرده است و مذاکرات به معنای عقب نشینی از مواضع اصولی نبوده است که برخی هماره در طول تاریخ دنبال آن بوده و توجیه گر آن.
خداوند به پیامبر(ص) هشدار می دهد که اگر از مواضع اصولی و علمی خود کوتاه بیاید، باید آماده مجازات و غضب الهی باشد و هم چنین باید بپذیرید که از گفتمان اسلامی به طور کامل دست بشویید؛ زیرا دشمن جز به تغییر گفتمان و آیین اسلام رضایت نمی دهد. خداوند می فرماید: وَلَن تَرْضَىٰ عَنکَ ٱلْیَهُودُ وَلَا ٱلنَّصَٰارَىٰ حَتَّىٰ تَتَّبِعَ مِلَّتَهُمْ  قُلْ إِنَّ هُدَى ٱللَّهِ هُوَ ٱلْهُدَىٰ  وَلَئِنِ ٱتَّبَعْتَ أَهْوَآءَهُم بَعْدَ ٱلَّذِى جَآءَکَ مِنَ ٱلْعِلْمِ مَا لَکَ مِنَ ٱللَّهِ مِن وَلِىٍّۢ وَلَا نَصِیرٍ ؛  هرگز یهود و نصاری از تو راضی نخواهند شد، (تا به طور کامل، تسلیم خواسته‌های آنها شوی، و) از آیین (تحریف یافته) آنان، پیروی کنی. بگو: «هدایت، تنها هدایت الهی است!» و اگر از هوی و هوسهای آنان پیروی کنی، بعد از آنکه آگاه شده‌ای، هیچ سرپرست و یاوری از سوی خدا برای تو نخواهد بود. (بقره، آیه ۱۲۰)
در جایی دیگر می فرماید: إِنَّهُمْ إِن یَظْهَرُوا۟ عَلَیْکُمْ یَرْجُمُوکُمْ أَوْ یُعِیدُوکُمْ فِى مِلَّتِهِمْ وَلَن تُفْلِحُوٓا۟ إِذًا أَبَدًۭا ؛  چرا که اگر آنان از وضع شما آگاه شوند، سنگسارتان می‌کنند؛ یا شما را به آیین خویش بازمی‌گردانند؛ و در آن صورت، هرگز روی رستگاری را نخواهید دید!»(کهف، آیه ۲۰)
بنابراین، امام حسین(ع) که قرآن مجسم و ناطق است و فلسفه و سبک زندگی خود را از آن و سنت و سیره پیامبر(ص) و  امیرمومنان امام علی(ع) گرفته است، هرگز تن به عقب نشینی از مواضع اصولی نمی داد و مذاکرات را به این هدف و قصد انجام نمی دهد.
در روایت است که در عصر تاسوعا، امام حسین(علیه السلام) قاصدى نزد عمرسعد روانه ساخت که مى خواهم شب هنگام در فاصله دو سپاه با هم ملاقاتى داشته باشیم. چون شب فرا رسید ابن سعد با بیست نفر از یارانش و امام حسین(علیه السلام) نیز با بیست تن از یاران خود در محلّ موعود حضور یافتند.
امام حسین(علیه السلام) به یاران خود دستور داد تا دور شوند تنها عبّاس برادرش و على اکبر فرزندش را نزد خود نگاه داشت. همین طور ابن سعد نیز به جز فرزندش حفص و غلامش، به بقیّه دستور داد، دور شوند.
ابتدا امام حسین(علیه السلام) آغاز سخن کرد و فرمود: «وَیْلَکَ یَابْنَ سَعْد اَما تَتَّقِی اللّهَ الَّذِی اِلَیْهِ مَعادُکَ؟ اَتُقاتِلُنِی وَ اَنَا ابْنُ مَنْ عَلِمْتَ؟ ذَرْ هوُلاءِ الْقَوْمَ وَ کُنْ مَعی، فَاِنَّهُ اَقْرَبُ لَکَ اِلَى اللّهِ تَعالى؛ واى بر تو، اى پسر سعد، آیا از خدایى که بازگشت تو به سوى اوست، هراس ندارى؟ آیا با من مى جنگى در حالى که مى دانى من پسر چه کسى هستم؟ این گروه را رها کن و با ما باش که این موجب نزدیکى تو به خداست.
ابن سعد گفت: اگر از این گروه جدا شوم مى ترسم خانه ام را ویران کنند. امام(علیه السلام) فرمود: «اَنَا اَبْنیها لَکَ؛ من آن را براى تو مى سازم. ابن سعد گفت: من بیمناکم که اموالم مصادره گردد. امام حسین (ع) فرمود: «اَنَا اُخْلِفُ عَلَیْکَ خَیْراً مِنْها مِنْ مالِی بِالْحِجاز؛ من از مال خودم در حجاز، بهتر از آن را به تو مى دهم.
ابن سعد گفت: من از جان خانواده ام بیمناکم [مى ترسم ابن زیادبر آنان خشم گیرد و همه را از دم شمشیر بگذراند].
امام حسین(علیه السلام) هنگامى که مشاهده کرد ابن سعد از تصمیم خود باز نمى گردد، سکوت کرد و پاسخى نداد و از وى رو برگرداند و در حالى که از جا بر مى خاست، فرمود: «مالَکَ، ذَبَحَکَ اللّهُ عَلى فِراشِکَ عاجِلا، وَ لا غَفَرَ لَکَ یَوْمَ حَشْرِکَ، فَوَاللّهِ اِنِّی لاَرْجُوا اَلاّ تَاْکُلَ مِنْ بُرِّ الْعِراقِ اِلاّ یَسیراً؛ تو را چه مى شود! خداوند به زودى در بسترت جانت را بگیرد و تو را در روز رستاخیز نیامرزد. به خداسوگند! من امیدوارم که از گندم عراق، جز مقدار ناچیزى، نخورى.
ابن سعد گستاخانه به استهزا گفت: «وَ فِی الشَّعیرِ کِفایَهٌ عَنِ الْبُرِّ؛ جو عراق مرا کافى است!.( فتوح ابن اعثم، ج ۵، ص ۱۶۴-۱۶۶ و بحارالانوار، ج ۴۴، ص ۳۸۸-۳۸۹.)
امام حسین (علیه السلام) در هر گام به اتمام حجّت مى پردازد تا هیچ کس فردا، ادّعاى بى اطّلاعى نکند و بهانه ای نداشته باشد. بهانه جویی های ابن سعد را پاسخی درخور می دهد. جالب این که فرمانده لشکر دشمن نیز تلویحاً حقّانیّت امام(علیه السلام) و ناحق بودن دشمن او را تصدیق مى کند، تنها عذرش ترس از بیرحمى و قساوت آنهاست و این اعتراف جالبى است!
از سوى دیگر تمام تلاش امام حسین(علیه السلام) خاموش کردن آتش جنگ است و تمام تلاش دشمن افروختن این آتش است، غافل از این که این آتش سرانجام شعله مى کشد و تمام حکومت دودمان بنى امیّه را در کام خود فرو مى برد.( عاشورا ریشه ها، انگیزه ها، رویدادها، پیامدها، زیر نظر آیت الله مکارم شیرازی، ص ۳۸۶.)
پیامبر(ص) در این باره می فرماید: إنَّ لِقَتلِ الحُسَینِ حَرارَهً فی قُلوبِ المُؤمِنینَ لا تَبرُدُ أبَداً؛ کشته شدن حسین علیه السلام  چنان داغى در دل مؤمنان است که هرگز سرد نشود.(مستدرک الوسائل و مستنبط المسایل ج ۱۰ ، ص ۳۱۸)
در حقیقت ندای «هیهات من الذله» امام حسین(ع) با یاری امت اسلام در طول تاریخ همراه شد و سربدارانی بسیار برای پاسداری از گفتمان ستم سوز و استکبارستیز امام حسین(ع) سر به دار شدند و به «هل من ناصر ینصرنی» آن حضرت(ع) پاسخ عملی و رفتاری دادند و دشمنان امت اسلام و مخالفان را در برآورد اهداف شوم خویش و خاموش کردن نور اسلام ناکام گذاشتند.
غضب برخاسته از رحمانیت و مهرورزی
امام حسین(ع) در کربلا نماد غضب الهی علیه ظلم و استکبار و فساد است. آن حضرت(ع) از مقام رحمانیت خشم و غضب خود را علیه کسانی ظاهر می سازد که شرور را در جامعه نهادینه می سازند و بر آن هستند تا نابهنجارها و ضد ارزش ها به عنوان هنجار و ارزش اجتماعی و  اسلامی مطرح و جایگزین شود.
همان طوری که خداوند با نام رحمان به عذاب استیصال می پردازد و با نام مهر و محبت ریشه فساد و ظلم را بر می کند(مریم، آیه ۴۵)؛ چرا که دفع شرور و از میان بردن شرارت و فساد و ظلم و تباهی ، عین رحمت برای همگان و توجه به اکثریت است، امام حسین(ع) نیز با غضبی برخاسته از رحمانیت و مهرورزی قیام می کند.
امام حسین(ع) اهل مذاکره به معنای یادآوری اصول و مبانی برای مخالفان است نه مذاکره به معنای بده و بستان. از این روست که پس از مذاکره و دعوت به حقیقت و عدالت بر اساس کتاب و سنت و سیره پیامبر(ص)، شمشیر بر می گیرد و علیه مدافعان و حافظان نظام جور و ظلم قیام می کند و با خشونت شدید بر آن می شود تا ریشه ظلم را با فریاد« هیهات من الذله» بر کند و مردمان گمراه را با خون بر زمین ریخته خویش و اهل بیت(ع) بیدار کند؛ زیرا این مردمان چنان در خواب شهوت و بدعت خفته اند که با فریاد بیدار نمی شوند و جز خون سرور جوانان اهل بهشت ایشان را بیدار نمی کند.