اعتدال و میانه روی در زندگی

samamosانسان موجودی شگفت است. کمال خواهی او نوعی زیادت طلبی و فزون خواهی را در وی ایجاد می کند که به هیچ چیز بسنده نمی کند و مانند دوزخ همواره " هل من مزید " می کند. این طبیعت بشری در کنار عجول و ظلوم بودن وی موجب می شود که همه چیز را زود و زیاد بخواهد. این گونه است که حتی اگر در هدف کمالی به اشتباه و خطا رود و راه گمراهی را در پیش گیرد ، این طبیعت با او همراه است و در دو سوی صعود و سقوط به نهایت می انجامد.

این طبیعت برای انسان کارآیی و فواید بسیاری دارد، ولی از آن جایی که انسان در محدودیت دنیا و ظرفیت های محدود آن زندگی می کند می بایست روشی را در پیش گیرد که زیاده خواهی وی او را به سوی نیستی سوق ندهد و یا دنیا را بر او تنگ و سخت و جهنم نسازد. این جاست که میانه روی و اقتصاد در زندگی به عنوان یک راه برونرفت از سوی دین و آموزه های وحیانی ارایه شده است تا بخش مادی او را مدیریت و مهار کند و اجازه ندهد تا دنیا را بر خود سخت و جنهم سازد و راه رشد و بالندگی را از وی سلب نماید.

نویسنده در این مطلب بر آن است تا به نقش میانه روی و اقتصاد و قناعت طبع در زندگی و آثار آن توجه دهد. با هم این مطلب را از نظر می گذرانیم.

انسان و دو خواسته بی نهایت

آرزوهای انسانی چنان بلند و بسیار است که به نظر می رسد که عمر آدمی کفاف نمی دهد تا همه را ببیند و امکانات دنیایی نمی تواند همه را برآورد سازد. ریشه این زیاده خواهی را می بایست در ذات آدمی جست و جو کرد که به هیچ چیزی قانع نمی شود و اگر به مرتبه ای از خواسته ای دست یابد، مرتبه بالاتر و برتر را می جوید. این همان چیزی است که به آن کمال خواهی مطلق و تمامیت خواهی کامل انسان تعبیر می شود؛ چرا که تا به تمام کمال چیزی نرسد دست از آن بر نمی دارد و به کم و میانه آن رضایت نمی دهد.

اما چنان که گفته شد، ظرفیت دنیا و امکانات آن محدود است و نمی تواند پاسخ گوی این نیاز آدمی باشد، به ویژه اگر این خواسته ها در حوزه مادیات و اموری دنیوی باشد؛ چرا که دنیا بسیار محدود می باشد؛ اما اگر خواسته های انسانی غیر مادی و معنوی باشد، انسان می تواند در همین زندگی دنیوی به مراتبی دست یابد که بیرون از وهم وخیال آدمی باشد؛ چرا که ظرفیت روحی انسان چنان زیاد است که هرگز پایانی برای آن متصور نیست. از این روست که در روایات وارد شده که خداوند را ظرف دنیا از آسمان و زمین بر نمی تابد ولی قلب و دل مومن از چنان گنجایشی برخوردار می باشد که مظهر تجلیات کامل الهی می شود.

از آن جایی که زیاده خواهی های مادی انسان را چیزی پر نمی کند، می بایست راهکاری برای برونرفت از این مشکل بیابد. پاسخی که عقل و وحی به این مشکل می دهد، قناعت و اقتصاد است؛ چرا که اگر این راه را بر نگزیند همواره در رنج و عذاب خواهد بود تا مرگ جانش را بستاند. از این رو گفته اند: چشم تنگ دنیادوست را / یا قناعت پر کند یا خاک گور.

این بدان معناست که کسی که به دنیا بسنده کرده است تنگ چشم است و ناتوان از درک آفرینش و دیدن قیامت و جهان و سرای دیگر است تا بدان دلبسته شود. همین تنگ چشمی و ناتوانی از دیدن جهان دیگر است که وی را به این سو هدایت می کند تا نیاز تمامیت خواهی کمالات را در دنیا بجوید و از آن خسته نشود، در حالی که دنیا نمی تواند کمالات را به تمام و کمال برای او تامین کند. از این روست که رنج بیهوده می برد و خاک گور چشم طمع و آز او را پر می کند. اما اگر چشم به جهان دیگر و سرای آخرت می دوخت و از ظرفیت دنیا برای آخرت سود می برد، با قناعت به کم دنیا و مادیات و بهره مندی از معنویت و کمالات روحی ، خود را به درجه و مرتبه ای می رسانید که دنیا با همه عظمت و بزرگی اش برای او خرد و پست می شد و سعه صدر و فراخ دلش چنان می شد که همه جهان مادی با عظمتش برای او چون خردل و ارزنی، خوار و خرد به چشم می آمد.

در روایت است که حریصان دو دسته اند: نخست کسانی که در اندیشه جمع ثروت و گرد آوری مال دنیا می باشند و دیگر کسانی هستند که در اندیشه معنویت و علم و معرفت هستند و به مادیات توجه و عنایتی ندارند. دسته اول به سبب این که تصویر نادرست و تفسیری نارسا از هستی و جهان دارند، آن را به دنیای مادی محدود می سازد و همه کمالات و خواسته ها را در دنیا و ازطریق ثروت و مادیات می جویند و از ضیق صدر و تنگ چشمی برخوردار می باشند و از سعه صدر بهره ای ندارند؛ بنابراین تمام تلاش و سعی خویش را مصروف این می دارند تا ثروت به چنگ آورند تا این گونه به خواسته هایی خویش پاسخ دهند. البته از آن جایی که تصویر و تفسیر نادرستی از هستی و حکمت و هدف افرینش دارند، خواسته های خویش را محدود به خواسته های نفسانی و مادی می کنند و به عیش و نوش و خوشگذرانی می پردازند. اینان به سبب همین تفسیر نادرست، کمالات خواهی خود را در زندان دنیا محدود می کنند و به اشتباه وخطا کمال را در ارضای شهوات نفسانی و خواسته های آن می دانند. از آن جایی که خواسته های نفسانی همانند آب شور دریاست که هر چه بیش تر چشیده شود، تشنگی را می افزاید، پاسخ به خواسته های نفسانی و پست دنیوی نیز این گونه می باشد. در نتیجه هرگز به کمالی نمی رسد و آرامشی نمی یابد و در آز و حسرت این خاک گور است که چشم او را پر می کند.

رسول خدا(ص) فرمودند: «هرگاه از براى فرزند آدم دو رودخانه طلا باشد، باز رودخانه سوم را مى طلبد و اندرون او را هیچ چیز پر نمى کند مگر خاک.»( معراج السعاده، نراقی، ص ۳۶۵)

امام باقر(ع) فرمود: «مثل الحریص على الدّنیا مثل دوده القزّ: کلّما ازدادت من القزّ على نفسها لفّاً کان ابعدلها من الخروج، حتّى تموت غمّا؛حکایت آزمند به دنیا، داستان کرم ابریشم است که هرچه بیشتر ابریشم بر خود مى تند، با بیرون آمدن از پیله بیشتر فاصله مى گیرد تا آن که سرانجام دق مرگ مى شود.» (میزان الحکمه، رى شهرى، ج ۳، ص ۲۱.)

ریشه این حرص و آز را می بایست در شک در ربوبیت خداوند و توحید افعالی دانست. از این روست که رسول خدا(ص) به امام على(ع) فرمود:«اعلم یا على انّ الحبن و البخل و الحرص غریزهٌ واحدهٌ یجمعها سوء الظّن؛ اى على! بدان که ترسویى و بخل و آزمندى یک سرشتند و ریشه آنها بدگمانى (به خدا) است.» (میزان الحکمه، ج ۳، ص ۲۶)

امیرمومنان على(ع) نیز بر اساس همین منطق می فرماید: «على الشک وقلّه الثّقه باللّه منى الحرص و الشّح؛ بناى آزمندى و بخل شدید بر شک و کم اعتمادى به خدا استوار است.» (همان) آن حضرت هم چنین در جایی دیگر می افزاید: «شدّه الحرص من قوّه الشّره و ضعف الدّین؛ آزمندى زیاد ناشى از نیروى سیرى ناپذیرى و سستى دین است.» (همان)

دسته دوم کسانی هستند که تفسیر روشنی از هستی و حکمت آفرینش دارند و دنیا را مقدمه آخرت و سرای دیگر می دانند. اینان به همه چیز دنیا به عنوان مقدمه می نگرند. از این رو به امور مادی تا آن اندازه توجه دارند که پاسخ گوی نیاز کمالی آن باشد. این گونه است که قناعت و اقتصاد در زندگی مادی اصالت می یابد و بر خلاف آن حرص و طمع ایشان نسبت به آخرت ومعنویات است که سیری ناپذیر است. امام صادق (ع) می فرماید:«منهومان لایشبعان: منهوم علمٍ و منهوم دنیا؛ دو آزمندند که هرگز سیر نمى شوند: آزمند دانش و آزمند دنیا.» (میزان الحکمه، رى شهرى، ج ۳، ص ۲۴)

این دانشی که انسان را سیر نمی سازد همان علم و معرفت حقیقی است که به آخرت و معاد شناسی واقعی ختم می شود، چرا که از نظر امامان(ع) علم حقیقی همان علم و معرفت به خدا و معرفت به معاد است: اول العلم معرفه الجبار و آخرالعلم تفویض الامر الیه، آغاز دانش شناخت خداوند جبار و پایان دانش واگذاری امور خود به اوست. چنین دانشی، هرگز آدمی را سیر نمی کند، چرا که هر چه بیش تر با خدا آشنا می شود، خدایی تر می گردد و با متاله و خدایی شدن، در حوزه ربوبیت عبودی قرار می گیرد و خود نیز جز کارگزاران هستی می شود و سرگرم هستی می گردد. از آن جایی که هستی بی نهایت است علم و معرفت و شدن های او نیز بی نهایت و بی پایان می گردد. پس اگر بر فرض برای چنین انسانی آغازی است و موجودی ازلی به یک معنا نیست ولی موجودی ابدی است و نهایتی برای دانش و شدن او متصور نیست.

اقتصاد و قناعت نسبت به مادیات

انسان خردمند به معرفت دریافته است که حکمت هستی، سرای آخرت و دنیا مقدمه و مزرعه آن است. بر این اساس تمامی همت خویش را مصروف آخرت می دارد و از دنیا به همان اندازه توشه بر می دارد تا وی را به مقصد برساند. این گونه است که دنیا و مادیات برای او اصالت نمی یابد. این که دنیا برای شخصی اصالت نداشته باشد، به این معنا ست که خواسته های نفسانی را پست می شمارد و برای ارضای آن سرمایه وجودی عمر خویش را هزینه نمی کند.

اقتصاد راهکاری است که عقل و وحی بر آن تاکید می کنند، چرا که این روش پاسخی مناسب به خواسته های طبیعی بدن در مسیر دست یابی نفس به کمالات است. بنابراین، در زندگی به گونه ای عمل می کند که هم پاسخی مناسب به خواسته ها داده باشد و هم اجازه ندهد تا نفس سیر و سرکش شود و خواسته های خود را تاصیل و اصالت بخشد.

اسراف و زیاده روی در هزینه کردن موجب می شود تا نفس سرکش شود و چون اشتهایش باز شود غیر قابل مهار و مدیریت است ، هر چه بیش تر به او توجه شود " هل مزید" ش بیش تر می شود و آدمی را اسیر و بنده و برده خود می سازد؛ چرا که اشتهای نفس سیر ناپذیری است و جز خاک گور چشم تنگ دنیادوست و هواپرست را پر نمی سازد.

اصولا دست یابی به اقتصاد سالم، میانه روی و اعتدال است؛ چرا که اقتصاد به معنای پاسخی مناسب و شایسته به خواسته های طبیعی بشر در دنیاست، بی آن که زیاده روی صورت گیرد و یا حق تن و بدن ادا نشود و قوای انسانی در بیماری قرار گیرد.

زیاده روی در مصرف درآمدها و امکانات موجب می شود تا نفس سرکش شود و سرکشی او جز به زیاده خواهی پایان نیابد. بنابراین شخص هر چه بیش تر مصرف می کند، بیش تر خود را نیازمند می یابد و این گونه است که مصرف زیادی امکانات وثروت او را به فقر می کشاند.

امام صادق (ع) در این باره می فرماید: زیاده روی باعث نیازمندی و فقر می شود در حالی که میانه روی و اقتصاد باعث بی نیازی و غنا می شود.(وسایل الشیعه ، ج ۱۲، ص ۴۱)

در حقیقت اقتصاد و میانه روی چیزی جز اندازه گیری مخارج و پاسخ گویی درست و مناسب به نیازهای مادی بشر نیست. اگر کسی در زندگی اندازه نگه دارد و بر اساس میزان دخل و خرج و نیاز مناسب عمل کند، هرگز گرفتار فقر و بینوایی نمی شود تا دست گدایی به سوی این و آن دراز کند. امیرمومنان علی (ع) می فرماید: اندازه گیری نکردن و تقدیر نگه نداشتن در مخارج زندگی موجب فقر است.(بحارالانوار، ج ۷۱ ، ص ۳۴۷)

اصولا بسیاری از کسانی که دین و دنیا خویش را هلاک کردند، کسانی هستند که راه اسراف و تبذیر را پیموده اند و اجازه دادند تا نفس سرکش بر ایشان فرمانروا شود و تمام امکانات و ثروت ایشان را برای خواسته های پست خود ببلعد. کسانی که در دنیا گرفتار بدبختی و فقر شده و به هلاکت افتادند و یا دین و آخرت خویش را بر سر دنیا گذاشته اند ، کسانی هستند که اقتصاد را نگه نداشتند و به هر خواسته نفسانی پاسخ مثبت دادند تا سرکش شود. از این روست که امیرمومنان (ع) می فرماید: هر که میانه روی کند هرگز هلاک نمی گردد(غرر الحکم، ص ۵۹۲) و در عبارت دیگر می فرماید: در میانه روی هرگز تلف نیست.(همان ، ص ۵۹۶)

امام صادق (ع) می فرماید: کسی که میانه روی پیشه کند من ضمانت می کنم که هرگز نیازمند نشود.(بحارالانوار، ج ۷۱، ص ۳۴۶) از این روست که خداوند میانه روی و اقتصاد در زندگی را برای انسان می پسندد و دوست می دارد و اسراف و زیاده روی در امکانات زندگی دنیوی را خوش نداشته و ناپسند می شمارد.(روضه المتقین، ج ۳ ، ص ۱۹۲)

قناعت سپر دفاعی و ابزار جنگ با آز و حرص

دانشمندان اسلامی در کتب اخلاقی «قناعت را به حالتى دانسته اند که از براى نفس تحقق می یابد و باعث می شود تا آدمی به قدر نیاز و حاجت و ضرورت بسنده کند و در جمع و گردآوری مال تلاش و زحمت به خود راه ندهد. بنابراین قناعت به معنای بسنده کردن به داشته های مادی و عدم دست دراز کردن به سوی دیگران برای برآورد نیازهای پست مادی ، امری است که بسیار مورد تاکید است. این بدان معناست که انسان نه تنها می بایست اقتصاد را رعایت کند، بلکه در باره امورمادی و امکانات زندگی به همان چیزی که دارد قناعت کند و چشم به مال و ثروت دیگری نداشته باشد. اگر کسی قناعت را تجربه کند هرگز فقیر نخواهد بود و فقر را تجربه نخواهد کرد؛ چرا که فقیر واقعی انسان طمع کار و آزمندی است که به داشته هایش بسنده نمی کند و همین حرص و طمع او را به هر کاری وا می دارد و از آخرت باز داشته و سرگرم دنیا و گردآوری آن می کند.

در حقیقت از نظر اسلام، فقیر واقعی انسان آزمند و غنی و ثروتمند واقعی انسان قانع است؛ چنان که این مطلب را پیامبر(ص) فرموده است.(جامع الاخبار، ص ۱۲۶)

زندگى گوارا و حیات طیّبه در گرو قناعت است، آن که بر مرکب قناعت سوار شد به سلامتى به سر منزل مقصود رسید، قناعت مرکب راهوارى است که آدمى را از فراز و نشیب هاى زندگى به شایستگى عبور مى دهد و وسیله اى است که سعادت ابدى را براى آدمى تضمین مى نماید.

از امام على(ع) پرسیدند مقصود از حیات طیّبه اى که قرآن مطرح کرده چیست؟ فرمود: «قناعت».( میزان الحکمه، ج ۹، ص ۵۷۸.)

حرص و آز دو اثر زیانبار در زندگی آدمی به جا می گذارد که فقدان آسایش و یقین است. در این باره امام صادق(ع) فرمود: «حرم الحریص خصلتین و لزمته خصلتان حرم القناعه فافتقد الرّاحه، وحرم الرّضا فافتقد الیقین؛ آزمند از دو خصلت محروم شده و در نتیجه دو خصلت همراه او نشده اند، از قناعت محروم است و در نیتجه آسایش را از دست داده است. از رضایت محروم است و در نتیجه یقین را از کف داده است.» ( همان.)

بنابراین می بایست با حرص و آز به عنوان دشمن جان آدمی رو به رو شد و با آن برخورد کرد. امام على(ع) فرمود: «انتقم من حرصک بالقنوع کما تنتقم من عدوّک بالقصاص؛ از حرص خود با قناعت، انتقام بگیر، همچنان که از دشمنت با تقاص، انتقام مى گیرى.»( همان، ج ۹، ص ۵۸۶.)

گویا صفت خبیث حرص دشمنى است که به سرزمین جان و روح تو حمله ورشده و فضائل نفسانى را غارت مى کند و مرزهاى فضیلت را درهم مى شکند. باید با سپر قناعت در برابر هجوم او ایستاد و او را با مقاومت و پایدارى از حوزه جان بیرون ساخت، و اگر مقاومت و ایستادگى کرد از او انتقام گرفت. انتقام از این دشمن غدار به آن است که فرشته قناعت را وارد سرزمین جان کنى تا دیو حرص پا به فرار بگذارد.

امام باقر(ع) فرمود: «انزل ساحه القناعه بأتّقاء الحرص و ادفع عظیم الحرص بایثار القناعه؛ با پرهیز از حرص، در آستان قناعت بار افکن، و با برگزیدن قناعت، کوه حرص را پس بزن.»( همان، ص ۵۸۲.)

امام على(ع) نیز در این باره می فرماید: «لن توجد القناعه حتى یفقد الحرص؛ تا حرص گم نشود، قناعت هرگز پیدا نشود.» (همان)