اشتیاق عبودیت و کشش ربوبیت

انسان در جهانی پر آشوب زندگی می کند. هر چیزی وی را به سوی خود می خواند. عواملی که بر ذات او از هر سو فشار می آورد، بیش از توان اوست. از هر سو کشش و جاذبه ای است. از این روست که هماره حالات متضاد و متناقضی به خود می گیرد. گاه به چیزی گرایش می یابد و جز آن نمی خواهد و همه چیز را به کناری می نهد و گاه دیگر، چیز دیگری را که نقیض آن است را می جوید و نسبت به محبوب پیشین خویش بیزاری و نفرت می ورزد.

تفاوت حال وحالات و هم چنین مطلوب و محبوب بشر را می بایست در اموری چند از جمله حلاوت و شیرینی چشش یافت؛ زیرا هر گاه چیزی نیازی از نیازهایش را پاسخ دهد و شیرینی آن را بچشد به ان متمایل و گرایش می یابد.

از آن جایی که نخستین چیزی که در انسان رشد می یابد امور مادی و حسی است، پاسخ های حسی و مادی که به این خواسته های حسی داده می شود، شیرین و جذب کننده است. کودک پیش از هر چیزی نیاز غذایی را درک و حس می کند؛ از این روست که به سوی هر کسی که لقمه ای به دهانش گذارد کشش می یابد و گرایش پیدا می کند. آن گاه نیاز امنیت است که او را به خود می خواند و آغوش گرم و نرمی که او را نوازش کند برایش عزیز و گرانمایه است.

انسان این گونه و درچنین شرایطی رشد می یابد. از این روست که مفهوم عشق و محبت را در پاسخ به نیازهای خویش می یابد. پس کسی که به او غذایی می دهد و یا ترس وی را ایمنی می بخشد ، محبوب و معشوق می شود.

نقش شناخت در تغییر اشتیاق

هر چه انسان بزرگ تر می شود و رشد می یابد ، دامنه نیازها و گستره خواسته هایش فزونی می یابد و به همان اندازه دایره مفهومی عشق و محبت نیز گسترده تر و افزایش پیدا می کند.

در زمانی در کنار رشد جسمی ،‌ اموری دیگر در وی رشد پیدا می کند که عقل یکی از آن هاست. عقل و قلب به وی کمک می کند که نسبت به خود و محیط شناخت جدیدی پیدا کند و دایره خواسته ها و نیازهایش با توجه به دایره شناختی افزایش و توسعه یابد. از آن زمان است که شناخت هایش ، نیازهای جدیدی را برای او مشخص و تحمیل می کند. قلب کمک می کند تا دایره شناخت از امور جزیی به امور کلی کشیده و گسترده شود. این گونه است که دیگر نیازها و خواسته هایش رنگ و رویی دیگر می یابد و شوق و اشتیاق به اموری دیگر پیدا می کند که پیش از این در دایره خواسته ها و نیازهایش نمی گنجید.

اگر تا پیش از این به امور جزیی اشتیاق نشان می داد و برای غذایی گریه می کرد و حرص می زد، اکنون با افزایش شناخت نسبت به خود و محیط ، به امور کلی اشتیاق نشان می دهد و اموری دیگر دغدغه روحی و فکری وی می شود.

همان اندازه که پاسخ های جزیی او را به شوق می آورد و چشیدن غذایی او را معتاد می کرد و عشق و محبت را برای وی در قالب آن تصویر و ترسیم می کرد؛ اکنون با شناخت های جدید، نیازهای تازه ای پیدا کرده است و پاسخ های جدید او را مجذوب خود ساخته است. به عنوان مثال اکنون خواندن کتابی او را به وجد می آورد و شنیدن پاسخی از کتابی او را به سر شوق می آورد. با آن که بهترین غذا را در کنار خود دارد و مادر این نخستین پناهگاه امنیت و آسایش و آرامش و بهترین وکامل ترین غذا جسم و روان وی در کنار اوست، با این همه او را نمی بیند و از او غافل می شود و تنها کتاب است که وی را به خود مشغول می دارد و مجذوب خود می سازد.

اکنون شوق و اشتیاق وی به کتابی که پاسخ به نیازهای روحی و روانی وی را می دهد ، بیش از اشتیاق به شیر مادر و مادر است و با آن که بهترین غذا بر سر سفره اش گذاشته شده ملتفت و متوجه آن نیست و شامه اش را تحریک نمی کند. آن چه اکنون شامه او را تحریک می کند حلاوت و شیرینی پاسخ به پرسش و نیازی است که در لا به لای کلمات و واژگانی کتابی می یابد.

هر چه رشد و کمال در وی تقویت می شود و شناخت وی نسبت به جهان فزونی می یابد، اشتیاق و شوق وی نیز نسبت به مسایل دگرگون می شود. زمانی می رسد که همه آن چیزهایی که در پیرامون اوست دیگر او را به خود جلب و جذب نمی کند و شوق و رغبتی در وی بر نمی انگیزد. این زمانی است که در مقام حیرت می نشیند و خواهان نادیده ها و ناشنیده ها و نادست یافتنی ها می شود.

چشش شیرینی عبودیت

انسان تا زمانی که اسیر کشش های محیطی است، محاط به ماده و جاذبه های آن است. امور دنیوی و مادی به سبب الفت با کالبد انسانی و سازگاری با روان و نفس آدمی ، انسان را از هر سو به سوی خویش می کشد و جاذبه های آن آدمی را محو خود می سازد. این گونه است که همه ماده از درون و بیرون بر روح و جان آدمی فشار مضاعف می آورد تا در مسیر پاسخ به خواسته های نفسانی وی باشد. این کشش درون و بیرون برای آدمی امری طبیعی و عادی است؛ زیرا هم پاسخ به نخستین نیازهای اوست و هم آن که شیرینی و حلاوت آن را چشیده است.

اگر بخواهیم وضعیت ادمی را نسبت به امور مادی و دنیوی ترسیم کنیم می بایست به شیوه شرط های پاولوف اشاره کنیم. سگی که همراه با غذایی صدای زنگی را شنیده باشد به آن عادت می کند و هرگاه صدای زنگ را بشنود به طور طبیعی و ناخودآگاه و ناخواسته ، بزاق دهانش ترشح می کند. انسان نیز این گونه است که نسبت به دنیا و امور مادی و دنیوی شرطی شده است و ناخواسته نسبت به آن واکنش نشان می دهد و شوق و اشتیاق به دست یابی به ان در وی موج می زند.

از آن جایی که انسان شیرین و حلاوت ایمان و امور معنوی را نچشیده است نمی تواند، نسبت به آن اشتیاق و میل شدیدی را نشان دهد. خداوند برای این که به انسان حلاوت معنویات را بچشاند، از راه مهر و محبت مادری در گام نخست وارد می شود و در گام بعد در امور باطنی و غیر مادی دیگر آن را به تجربه می گذارد ؛ چنان که در مطالعه کتابی این شیرینی را به وی می چشاند.

با این همه چون هر یک از امور غیر مادی که شخص تا کنون آن را تجربه کرده است حالتی برزخی داشته است و نیمی ازآن مرتبط به ماده و نیمی دیگر غیر ماده بوده است ، نمی تواند درک درست و شناخت کاملی از معنویت محض داشته باشد. از این روست که ذوق و اشتیاق آدمی به امور معنوی صرف و محض کم تر از هر چیز دیگری است.

خداوند در یک فرآیندی این فرصت را به بشر می دهد تا در امور برزخی معنویت برزخی چون عبودیت برزخی را درک کند و بدان اشتیاق نشان دهد. برای عادت دادن بشر، از همان روشی بهره جسته است که ما از آن به شرطی سازی یاد می کنیم. به این معنا که برای هر امر معنوی که بدان گرایش می یابیم پاداش ترکیبی از معنوی و مادی در نظر گرفته است. چنان که این پاداش از جهتی دیگر نیز برزخی می باشد و شامل پاداش های دنیوی واخروی نیز می باشد. بسیاری از کارهایی که ما به عنوان عبادت انجام می دهیم در مقام عبودیت محض نیست، از این روست با این همه خداوند برای آن پاداش های مادی و معنوی و نیز دنیوی و اخروی در نظر گرفته است تا شوق و اشتیاق بشربه این دسته عبادت ها افزایش یابد.

برای نمونه مجموعه پاداش هایی که برای نماز و یا روزه در نظر گرفته شده و در آموزه های قرانی بدان اشاره شده است ، شامل گروهی از پاداش های مادی و معنوی و نیز دنیوی و اخروی است که بیان آن مقصود این نوشتارنیست.

انسانی که عبادتی چون نماز و روزه را انجام می دهد به پاسخ هایی به عنوان پاداش های آن می رسد و از راه آن لذت و شیرینی عبادت نماز را می چشد. از جمله می توان به آرامشی که برای انسان نمازگزار و یا روزه دار دست می دهد، اشاره کرد. چنین ارامشی را نمی توان درهیچ یک از امور دیگر یافت. از این رو، شخص ترغیب و تشویق می شود تا برای دست یابی به چنان آرامشی که پیش از این از راه نمازو روزه تجربه کرده است، آن عبادت را تکرارکند.

هر عبادتی از عبادت هایی که در آموزه های وحیانی قرآن بیان و در سنت وسیره معصومان (ع) تشریح و تبیین شده است، دارای شیرینی و حلاوت خاص خود است که آدمی را به سوی خود می کشاند.

این گونه است که انسانی که اسیر در بند هزاران خواسته مادی و معنوی و فشارهای سنگین آن ها بوده است با هر عبادتی بندی را می گشاید و شیرینی چیزی تازه ای را می چشد. با روزه گرفتن خود را از فشار درونی و بیرونی خواسته های نفسانی تغذیه تا اندازه می رهاند و به خود این اجازه را می دهد که از آن فشارها رهایی یابد و در پوشش حفاظت روزه در آید. از آن زمان است که به جای آن که شکم به او فرمان دهد که کی و کجا و چه بخورد، خود آدمی است که به شکم فرمان می دهد کی و کجا و چه بخورد. این همان معنای تقوایی است که از راه روزه داری به دست می اید. بندی را از گردن و پای خویش می گشاید و غل و زنجیری را بر می کند و خود مدیریت خود را دردست گرفته و مهار شکم را به چنگ می آورد.

عبادت های دیگر نیز هر یک این گونه عمل می کنند و او را از فحشاء و منکر یعنی زشت های اشکار و نهان و نابهنجاری رفتاری و گفتاری و عملی دور می سازند و در پوششی از تقوای خاص محافظت می کنند. این کاری است که قرآن برای عبادت نماز بیان می کند.

در حقیقت انسان از راه عبادت هایی که انجام می دهد، اموری را می چشد که تا کنون برای او قابل چشیدن و دست یابی نبوده است و از بندهایی می رهد که تاکنون او را از هر سو اسیر کرده بودند واجازه تحرک به او نمی دادند.

بردگی و آزادی واقعی

اندک اندک در یک فرآیند تربیتی انسان را چنان پرورش می دهد که همت وی از غیر بریده شود و به سوی خداوند منصرف شود. شوق و رغبت به دنیا و امور دنیوی کاهش و یا کاملا منقطع شود و خداوند محبوب وی شود و شوق دیدار وی در جانش نفوذ کند.

پس از آن که نیمچه حلاوت و شیرینی عبودیت را چشید می توان امیدوار بود که می تواند حلاوت عبودیت ربوبی را نیز بچشد و در مقام انسان کامل ، عبودیت خویش را تضمین کند.

اگر تاکنون شخص خود را آزاد می دانست و هر زمانی هر امر دنیوی را انجام می داد و می خورد و می اشامید و می خوابید و لذت های جنسی و جسمی خویش را پاسخ می داد ، اکنون با چشیدن شیرینی آزادی واقعی درمقام عبودیت نیمی و ناقص می فهمد که تاکنون عبد دنیا بوده است و از ازادی واقعی هیچ اثری در وی نبوده است؛ زیرا امور جنسی و جسمی و نیازهای مادی بود که وی را هر زمانی که می خواست و در جایی به این سو و ان سو می کشاند و مهار وجودش را در اختیار داشت.

در حقیقت با عبودیت در می یابد که تاکنون برده و بند نفس و خواسته های نفسانی اش بوده است و با عبودیت به خدا خود را از همه آن ها رهانیده است.

دست کم می توان گفت که پیش از این خدایان و ارباب های بسیاری داشته است که او را به این سو و آن می کشاندند و فرمان می دادند و اکنون دست کم یک خدا و یک ارباب دارد تا او را به کاری خاص فرمان دهد و به کار گیرد. این همان چیزی است که حضرت یوسف صدیق (ع) به یاران در بند خویش می گوید.

انسان با عبودیت نسبت به خدا، خود را از بنده هزاران رب نجات می دهد و از بندگی و بردگی واقعی به آزادی می رسد. از این روست که قران بندگی خداوند را عین ازادگی و بردگی هواهای نفس را عین بردگی هزاران رب بر می شمارد.

عبودیت محض و آزادگی کامل

برای رسیدن به عبودیت محض و آزادگی واقعی می بایست دست به توسل و تمسک به جناب رب العالمین شد؛ زیرا رفتن به این مقام دیگر تنها در یک فرآیند طبیعی شدنی نیست بلکه نیازمند عنایت خاص ازسوی پروردگار جهانیان است.

همان گونه که چشیدن شیرینی عبودیت و آزادی واقعی ، محرک آدمی برای ادامه روند عبودیت و عبادت بوده است، نیاز است که حقیقت شیرینی عبودیت محض را انسان بچشد تا شوق دیدار و اشتیاق لقا و فنا آدمی را دیوانه و مجنون سازد.

در ادبیات عرفان شیعی دست یابی به این مقام را چون مقام محبت است جز به عشق محبوب شدنی نمی دانند و بر این باورند که تا کششی از لیلی نباشد مجنونی نخواهد بود. بر این اساس این مقام را مقام خواستنی نمی دانند بلکه مقام دادنی می دانند. به این معنا که جذبه الهی است که باید جان را مجذوب و واله گرداند و مجنون را به خود گیرد تا حتی ناقه دنیای آدمی را نتواند به سوی فرزند نفسانیت بکشاند و بدان سو بازگرداند.

این جاست که سخن از کشش است نه چیز دیگر تا انسان هیچ بدلی جز محبوب نخواهد. این همان معنایی است که در آیات چندی به شکل : "ما تشاوون الا ان یشاء الله" بیان شده است؛ زیرا در این مقام دیگر عبدی نیست تا اراده و خواسته ای داشته باشد بلکه همه خداست و عبد در مقام فنا همان چه را می خواهد که خدا خواسته است. رسیدن به مقام فنایی این گونه نیز تنها سزاوار کسانی که مجذوب حق شده باشند و نه آن که خود را مجذوب کرده باشند.

علامه واصل و کامل حضرت ایت الله سید محمد حسین طباطبایی صاحب تفسیر المیزان درباره این مقام می سراید:

تو مپندار که مجنون سر خود مجنون شد

از سمک تا به سحایش کشش لیلی بود

بنابراین نمی تواند به جذبه و اراده فنایی خداوند به این مقام رسید. به این معنا که نخست می بایست "یحبهم " خداوند ایشان را دوست می دارد، تجلی کند تا در ادامه " یحبونه " ایشان خداوند را دوست می دارند، ظهور نماید. چنان که خداوند این معنا را در آیه ۵۴ سوره مائده بیان می دارد که در مقام توصیف انسان کاملی است که ربانیون می باشند و دین را یار و یاور می باشند و در روایات ایشان را قومی از ایرانیان دانسته است: یا اَیُّهَا الَّذینَ امَنُوا مَنْ یَرْتَدَّ مِنْکُمْ عَنْ دینِهِ فَسَوْفَ یَأتِى اللّهُ بِقَومٍ یُحِبُّهُمْ وَ یُحِبُّونَهُ اَذِلَّهٍ عَلَى المُؤمِنینَ اَعِزَّهٍ عَلَى الکافِرینَ یُجاهِدُونَ فى سِبیلِ اللهِ وَ لا یَخافُونَ لَوْمَهَ لائمٍ ذلِکَ فَضْلُ اللّهِ یُؤتیهِ مَنْ یَشاءُ وَ اللّهُ واسِعٌ عَلیمٌ.

امام علی بن الحسین سید الساجدین و زین العابدین در دعای معروف خسم عشره در بیان اهل این مقام چنین با خدای خویش مناجات می کند:  إلهی من ذا الذی ذاق حلاوه محبتک فرام منک بدلا ، ومن ذا الذی أنس بقربک فابتغى عنک حولا…

خداوندا!

کیست که ساغر محبت از دست تو نوش کرد وحلقه بندگی دیگری در گوش کرد ؟!

کدامین نرگس ، پای نیاز در چشمه تو شست وچشم شیفتگی به تو  ندوخت ؟

خدایا!

کدامین کهکشان بر گرد تو گشت و واله وحیران تو نگشت ؟

عزیزا!

کدا مین نیلوفر آبی به عشق تو سر فرود آورد وجاذبه مهر تو دید که به برکه گریخت ؟

معشوقا !

کدامین انسان پیشانی عشق بر خاک ربوبیت تو سائید وشیرینی تو چشید ودل به دیگری سپرد ؟

دلبرا!

کدامین پروانه ، شعله های ملتهب جمال تو دید و به ظلمت پناه برد ؟

امیدا!

کدامین یوسف به عشق رویای تو آواره نگشت ؟ کدامین یوسف در زیر سر پناه تو به زلیخا پناه داد ؟

شاهدا!

کدامین موسی در کوره طور گداخته شد حضور رقیب تو را دوام آورد ؟

ربا!

کدامین مریم کلامی با تو گفت و لب از صحبت دیگران ننهفت ؟

شور آفرینا!

کدامین محمد در حرا صدای تو شنید ونلرزید ؟

خداوندا!

گیاه به خشکی گرائیده ما را در جوار جویبار جاری خودت قرار ده واز زلال محبت  خویش سیرابمان کن .

خدایا!

ما که در دل از دنیا ومافیها کنده ایم ودل به غیر تو نسپرده ایم ، درونمان را در کوره ود ّ ومهر خویش خالص گردان .

خدایا!

ما را از آن دسته از بندگانت قرار ده که پرنده اشتیاقشان را در آسمان آبی لقاء خودت رخصت پرواز دادی وماهی رضایتشان را در دریای قضاء خودت پروراندی ، آنکه زنگار هر چه غیر از آیینه دلشان زدودی تا آنجا  که رخسار تو به تمامه در قلبهای خویش به تماشا نشستند.

آنکه در طاقچه رضایتشان نشاندی و اشک هجران خودت را از مژگانشان چیدی وغبار دوریت را با دستهای مهر آغشته ات از چهره شان پاک کردی ودر چمنهای سبز صداقت در جوار درخت خویش جایشان دادی وظرفیت نوشیدن از چشمه عبادتت را اعطایشان کردی .

خدایا!

ما را از آن بندگانت قرار ده که در دود آتش عشقی که تو در خرمنشان افکندی تصویر روشن تو را دیدند وخانه دل برای ورود تو از اغیار تهی کردند .

آنانکه در فضای خلوصشان جز بوی گل مریم تو نپیچید ودر برکه چشمشان جز نیلوفر آبی تو نرویید، آنانکه بودشان را جز در سجود سپاس تو ندیدند.

آنانکه سینه هایشان مملو از هوای طاعت توست ، آنانکه اسوه های خلایقند واوج ترین پرواز ها در آسمان تو خاص آنان است .

آنکه تو طالب مناجاتشان وخریدار راز ونیازشان هستی .

آنانکه باغچه های دلشان را تو خود وجین می کنی وشاخه های نابجا را از گلدانشان _ که رشد به سوی تو را خدشه دار کن _ تو خود می بری .

خدایا!

ما را از آنان قرار ده که دلهای حزین غمگینشان با دیدار تو شاد می شود وغنچه های درهم ودردآلوده زندگیشان با آفتاب روی تو گشاده .

آنانکه پیشانیشان سجده گاه عظمت توست وچشمانشان بی خواب خدمت نو واشکهایشان روان خشیت تو وقلبهایشان متعلق محبت تو ودلهاشان لرزان محبتهای تو.

ای آنکه ماهتاب رخسار تو روشنایی راه وزیبایی نگاه عاشقان توست .

ای آنکه تنزه جمالت دلهای عارفان را جلای اشتیاق می بخشد .

ای آرزوی دلهای آرزومندان وای اشتیاق مشتاقان وای امید امیدواران وای عشق عاشقان وای غایت شیفتگان وای نهایت والگان وای درد دردمندان !

آتش عشقت را در خرمن وجودم بیفکن ، تخم دوست داشتنت را در گلدان دلم بکار ، سبزینه محبتت را در برگهای به زردی گرائید وجودم بدوان .

دلم را داغ عشقی بر جبین نه             زبانم را بیانی آتشین ده .

خدایا!

من عشق به تو را هم از تو میخواهم وعشق به عاشقان تو را وعشق به هر کاری که مرا به تو نزدیک کند .

خدایا!

عشقت را در دلم انداز وعشق به اولیائت را وعشق به جاده منتهی به سوی تو را وعشق به علامات راهنمای به سوی تو وعشق به زائران تو را وعشق به رائدان راه تو را.

خدایا!

همزمان با رشد گیاه محبتت در باغچه دلم ، هرچه هرزه گیاه محبت دیگران را بسوزان .

خدایا!

مرا پایی ده فقط به در خانه تو توانم آمد ودستی که فقط سحوری در خانه تو تو توانم کوفت .

خدایا!

مرا چشمی ده که فقط گریان تو باشد وسینه ای که فقط سوزان تو .

به من نگاهی ده که جز روی تو نتواند دید و گوشی که جز صدای تو نتواند شنید .

خدایا!

خودت را معشوق ترین من قرار بده و مرا عاشق ترین خویش .

خدایا!

مباد که چشمه محبت من به برکه های  گل آلود دیگران بریزد .

خدایا!

چشم جویبارک عشق مرا به تماشای دریایت روشنی ده .

مباد که دل من اسیر جز تو شود و پیشانی قلبم بر خاک محبت دیگری بساید .

خدایا!

مباد که عندلیب دلم غزلخوان بستانی دیگر گردد.

خدایا!

مرغ دلم در دام توست مباد که یاد آشیان کند .

خدایا!

نکند روز از من بتابی و نشود که نگاه حیرانم را منتظر بگذاری .

خدایا!

مرا شایستگی بهره مندی از کنارت بخش .

ای پاسخ دهنده وای اجابت کننده ، ای گل بخشش دیگران از گلزار تو ، ای باغبان رحمت .

منبع : صحیفه سجادیه امام سجاد (ع) و مفاتیح الجنان ، شیخ عباس قمی