اخلاق درمانی تن و روان

samamos1بسم الله الرحمن الرحیم

بسیاری از بیماری ها حتی جسمی و بدنی مانند زخم معده، فشار خون، فزونی قند و دیابت و مانند آن ها ارتباط تنگاتنگی با حوزه روان آدمی دارد. از این روست می توان گفت تعادل روانی و سلامت آن نقش تعیین کننده ای در سلامت جسم و حتی درمان بیماری ها دارد. نویسنده در این مطلب بر آن است تا نقش اخلاق نیک را در تعادل روانی و سلامت جسم و روان براساس آموزه های وحیانی اسلام تبیین نماید. با هم این مطلب را از نظر می گذرانیم.

نقش تعادل روانی در سلامت تن

انسان موجودی مرکب از تن و روان است. روان یا همان نفس انسانی، موجودی مجرد است که در انجام کارهایش نیازمند ابزار مادی چون تن است؛ در حالی که جان یا همان روح، موجود مجردی است که در انجام کارهایش به وسائط و ابزارهای مادی نیاز ندارد. روح الهی وقتی در کالبد انسانی دمیده می شود از آن به روان و نفس تعبیر می شود. از این روست که در آیات قرآنی گاه از روح دمیده خدا در انسان سخن به میان آمده(حجر، آیه ۲۹؛ سجده، آیه ۹؛ ص، آیه ۷۲) و گاه دیگر از نفس انسانی سخن است.(شمس، آیه ۷)

بر اساس آموزه های قرآنی، این نفس و روان آدمی است که مدیریت تن را به عهده دارد و در حقیقت تن ابزاری برای روان برای انجام اعمال و کارهایش است. این نفس انسانی است که تمام صفات الهی را داراست و صورتی از جلال و جمال الهی است. چنین نفس و روانی همه کاره انسان و هم چنین باید پاسخ گویی اعمالش باشد و اصولا امر و نهی به آن تعلق می گیرد و هموست که حقیقت هر انسانی را تشکیل می دهد. پس باید گفت همه چیز آدمی به آن بستگی دارد. همین نفس است که پس از مرگ توفی و به طور کامل گرفته و اخذ شده و به جهانی دیگر منتقل می شود(زمر، آیه ۴۲) و در آن جا نتیجه اعمالش در دنیا را می بیند.(زخرف، آیه ۷۱)

ارتباط تن و روان تا آن جایی است که خداوند بارکشی را به نفس و روان نسبت می دهد در حالی که تن آدمی باری را بر می دارد و به دوش می کشد و حمل می کند، اما خداوند با توجه به این که نفس مسئول و مدیر و همه کاره تن است، کار و بار را به آن نسبت می دهد و مثلا می فرماید: وَتَحْمِلُ أَثْقَالَکُمْ إِلَى بَلَدٍ لَّمْ تَکُونُواْ بَالِغِیهِ إِلاَّ بِشِقِّ الأَنفُسِ إِنَّ رَبَّکُمْ لَرَؤُوفٌ رَّحِیمٌ؛ و (چارپایان) بارهاى شما را به شهرى مى‏برند که جز با مشقت روانهاتان بدان نمى‏توانستید برسید. قطعاً پروردگار شما رئوف و مهربان است.(نحل، آیه ۷)

از همین روست که انسان می گوید به جان کندنی این کار را کردم یا این بار را برداشتم و بردم. البته در آیات قرآنی از جمله آیه ۷۱ سوره زخرف شهوت را به نفس و لذت را به تن نسبت می دهد و می فرماید: وَفِیهَا مَا تَشْتَهِیهِ الْأَنفُسُ وَتَلَذُّ الْأَعْیُنُ ؛ و در آنجاست آنچه دلها آن را بخواهند و دیدگان را خوش آید.

پس ابزارهای حسی چون چشم و گوش درد و لذت را درک می کنند، ولی باید دانست که این درد و لذت در حقیقت از برای روان و نفس آدمی است و نسبت دادن آن ها به اعضا و تن از باب «واسطه در ثبوت» است.

در منطق اثبات شده که واسطه ها سه دسته اند: ۱. واسطه در ثبوت؛ یعنی آن چیزی است که سبب می‌شود موضوع متصف به محمول شود؛ مثلاً آب داخل کتری را روی آتش قرار می‌‌دهیم، آب داغ می‌شود و به حرارت موصوف می‌شود.علتش همان آتش است، آتش را واسطه در ثبوت می‌گویند؛ ۲. واسطه در اثبات: واسطه در اثبات آن است که سبب علم می‌شود؛ مثلا کسی کبریت برای یافتن چیزی گم شده روشن می کند. روشن شدن کبریت واسطه در اثبات است؛ یعنی سبب علم است؛ ۳. واسطه در عروض، آن چیزی است که مصحح نسبت است؛ یعنی موضوع، این محمول را حقیقتا ندارد؛ ولی این واسطه سبب می‌شود که موضوع با محمول مجازاً موصوف بشود؛ مانند ناودان روان شد. نسبت دادن روانی به ناودان به واسطه آبی است که جاری است.

به هر حال، ارتباط تنگاتنگ میان روان و تن موجب می شود که تعادل و عدم تعادل روانی آثاری را در بدن به جا گذارد، همان طوری که سلامت و بیماری تن در روان آثاری را به جا می گذارد، ولی شکی نیست که تاثیرگذاری روان بر تن بیش تر و قوی تر از تاثیرگذاری تن بر روان است. از همین روست که توجه و اهتمام به روان و تعادل و سلامت آن به معنای سلامت تن خواهد بود. بر همین اساس است که بسیاری از پزشکان قدیم و جدید به روان درمانی به عنوان عامل مهم تسکین و یا درمان دردهای جسم و بدنی توجه داشته اند.

امام على علیه السلام درباره ارتباط روان و تن می فرماید: اَعْجَبُ ما فِى الاِنْسانِ قَلْبُهُ وَ لَهُ مَوارِدُ مِنَ الْحِکْمَهِ وَ اَضْدادٌ مِنْ خِلافِها فَاِنْ سَنَحَ لَهُ الرَّجاءُ اَذَلَّهُ الطَّمَعُ وَ اِنْ هاجَ بِهِ الطَّمَعُ اَهْلَکَهُ الْحِرْصُ وَ اِنْ مَلَکَهُ الْیَأسُ قَتَلَهُ الاَسَفُ… فَکُلُّ تَقْصیرٍ بِهِ مُضِرٌّ وَ کُلُّ اِفْراطٍ بِهِ مُفْسِدٌ؛ شگفت ترین عضو انسان قلب اوست و قلب مایه هایى از حکمت و ضد حکمت دارد. اگر آرزو به آن دست دهد، طمع خوارش مى گرداند و اگر طمع در آن سر برکشد، حرص نابودش مى کند و اگر ناامیدى بر آن مسلّط شود، اندوه، او را مى کُشد… هر کوتاهى برایش زیانبار است و هر زیاده روى برایش تباهى آفرین. (علل الشرایع، ص ۱۰۹، ح ۷)

پیامبر صلی الله علیه و آله به شکل دیگر ارتباط میان تن و روان را بیان می کند و می فرماید: فِى الاِنْسانِ مُضْغَهٌ اِذا هىَ سَلِمَتْ وَ صَحَّتْ سَلِمَ بِها سائرُ الْجَسَدِ،فَاذا سَقِمَتْ سَقِمَ بِها سائرُ الْجَسَدِ وَ فَسَدَ، وَ هِىَ الْقَلْبُ؛ در انسان پاره گوشتى است که اگر آن سالم و درست باشد، دیگر اعضاى بدنش هم باآن سالم مى شوند و هرگاه آن بیمار شود، دیگر اعضاى بدنش بیمار و فاسد مى گردند. آنپاره گوشت، قلب است. (خصال، ص ۳۱، ح ۱۰۹)

روان درمانی، خاستگاه اخلاق درمانی

دانسته شد که روان آدمی نقش بسزا و تاثیرگذاری در سلامت و بیماری تن دارد. از آن جایی که اخلاق به حوزه روان آدمی تعلق می گیرد، هر گونه تغییر مثبت و منفی اخلاقی در روان آدمی به معنای تغییر در تن آدمی است که ابزار روان است. اخلاق آدمی به دو دسته اخلاقی غیر اکتسابی یعنی طبیعی – فطری؛ و اخلاق اکتسابی تقسیم می شود؛ زیرا برخی از خصوصیات اخلاقی آدمی ویژه انسانیت است که خداوند برای همه انسان ها قرار داده و یا اخلاقی است که به وراثت از والدین به ارث برده است. برخی دیگر از خصوصیات اخلاقی نیز از اجتماع و زمانه آموخته می شود.

از آموزه های قرآنی به دست می آید که تنها اخلاق هایی که جزو طبیعت و فطرت آدمی است غیر قابل تغییر است؛ هر چندکه می توان را آن دفن و دسیسه کرد و از ظاهر به ضمیر ناخودآگاه راند(شمس، آیات ۷ تا ۱۰)، ولی هرگز نمی توان آن ها را نیست و نابود کرد یا تبدیل و تحویلی در آن ایجاد کرد(روم، آیه ۳۰؛ فاطر، آیه ۴۳)؛ این دسته از اخلاقیات همان هایی است که از آن سنت های الهی در جان آدمی تعبیر می شود. از این دسته می توان به خلقیاتی چون ضعف(نساء، ایه ۲۸)، فقر وجودی(فاطر، آیه ۱۵)، عجول(اسراء، آیه ۱۱؛ انبیاء، آیه ۳۷)، ظلوم و جهول(احزاب، آیه ۷۲) و مانند آن ها اشاره کرد.

اما خلقیاتی که از وراثت یا اجتماع و زمانه گرفته می شود قابل تغییر است(انفال، ایه ۵۳؛ رعد، آیه ۱۱)؛ از همین روست که اصل تربیت و تزکیه در کنار تعلیم و آموزش در اسلام مطرح شده است.(بقره، ایه ۱۲۹؛ آل عمران، آیه ۱۶۴؛ جمعه، ایه ۲)

پس می توان اخلاق انسانی را تغییر داد و به سمت خوب و بد جهت بخشید. هر چه خلق و خوی انسانی به سمت فضایل برود، روان آدمی نیز به تعادل می رسد و هر چه اخلاق آدمی به سمت رذایل سوق داده شود، به همان میزان عدم تعادل در روان آدمی پدیدار می شود. این گونه است که خلق و خوی هر کسی روانش را می سازد و شخصیت و شاکله وجودی او را شکل می دهد و همان طوری که شاکله در عمل و رفتار و کردار ظهور می یابد(اسراء، آیه ۸۴)، آثار دیگر آن نیز بر جسم و بدن آشکار می شود. از این روست که در آیات قرآنی از آثار ترس، خشم و محبت در اعضا و جوارح و شمایل (محمد، آیه ۳۰) چون گردش چشمان (احزاب، آیه ۱۹)، گفتار و لحن کلام(محمد، آیه ۳۰) و مانند آن ها (غافر، آیه ۱۸) سخن به میان آورده است.

پیامبر صلی الله علیه و آله با اشاره به تاثیرات مخرب خشم بر روان و تن آدمی می فرماید: اَلا وَ اِنَّ الْغَضَبَ جَمْرَهٌ فى قَلْبِ ابْنِ آدَمَ، اَما رَأیْتُمْ اِلى حَمْرَهِ عَیْنَیْهِ وَانْتِفاخِ اَوْ داجِهِ؟! فَمَنْ اَحَسَّ بِشَىْ ءٍ مِنْ ذلِکَ فَلْیَلْصَقْ بِالاَرْضِ ؛ بدانید که خشم پاره آتشى در دل انسان است. مگر چشمان سرخش و رگ هاىگردنش را [هنگام خشم] ندیده اند. هر کس چنین احساسى پیدا کرد، روىزمین بنشیند. (سنن الترمذى، ج ۳، ص ۳۲۸، ح ۲۲۸۶)

خداوند در آیات ۷ تا ۱۰ سوره شمس به این نکته توجه می دهد که تزکیه نیک اخلاقی نفس و یا دسیسه و دفن کردن آن به اخلاق زشت تا چه اندازه در رستگاری آدمی تاثیر گذار است. این رستگاری همان طوری که به روان تعلق می گیرد به طور طبیعی به تن نیز تعلق خواهد گرفت؛ زیرا آثار نفسانی و باطنی در جوارح و بدن خود را نشان می دهد. از این روست که بیماران روانی، دارای تنی بسیار رنجور یا به شکل افراطی چاق هستند که نشان دهنده عدم تعادل روان آنان است.

این که خداوند در آیه ۵۷ سوره یونس و ۸۲ سوره اسراء و ۴۴ سوره فصلت آیات الهی را شفا و درمانگر می داند چنان که عسل و انگبین را چنین شفابخش دانسته (نحل، آیه ۶۹)، بدان معناست که درمان روان تاثیر در تن و درمان تن تاثیر در روان دارد.

روانی که مطمئن به ذکر الهی است، در آرامش و آسایش و تعادل قرار دارد و همین آثار در معیشت و زندگی شخص نیز بروز و ظهور می کند به طوری که احساس عسر و حرج و ناآرامی نمی کند.(طه، آیات ۱۲۳ و ۱۲۴؛ و آیات دیگر)

امیرمومنان امام على علیه السلام نیز می فرماید: مَنْ حَسُنَتْ خَلیقَـتُهُ طابَتْ عِشْرَتُهُ؛ هر کس خوش اخلاق باشد، زندگى اش پاکیزه و گوارا مى شود. (غررالحکم، ح ۸۱۵۳)

پیامبر صلی الله علیه و آله با توجه به نقش تاثیرگذار بدخلقی در ایجاد بیماری تن می فرماید: مَنْ ساءَ خُلْقُهُ عَذَّبَ نَفْسَهُ وَ مَنْ کَبُرَ هَمُّهُ سَقُمَ بَدَنُهُ؛ هر کس بد اخلاق باشد، خودش را عذاب مى دهد و هر کس غم و غصه اش زیاد شود، تنش رنجور و بیمار مى گردد.(نهج الفصاحه، ح ۳۰۰۲)

امام على علیه السلام هم چنین در ارتباط خوش خویی و سلامت تن می فرماید : وُصولُ الْمَرْءِ اِلى کُلِّ ما یَبْتَغیهِ مِنْ طیبِ عَیْشِهِ وَ اَمْنِ سِرْبِهِ وَ سَعَهِرِزْقِهِ بِحُسْنِ نیَّتِهِ وَ سَعَهِ خُلْقِهِ؛ انسان، با نیّت خوب و اخلاق خوب، به تمام آنچه در جستجوى آن است، از زندگى خوش و امنیت محیط و روزى زیاد، دست مى یابد.(غررالحکم، ح ۱۰۱۴۱)

از آن جایی که نیت انسان به حوزه روان و خلق و خوی افراد بستگی دارد، امیرمومنان علی(ع) می فرماید که نیت بد و قبح فاعلی افراد موجب بلایا و مصیبت ها بر او وارد آید که شامل بلایای جسمانی و بیماری های تن و روان نیز خواهد بود. آن حضرت (ع) از این رو، هشدار داده و می فرماید: اِذا فَسَدَتِ النِّـیَّهُ وَقَعَتِ الْبَلیَّهُ؛ هرگاه نیت فاسد شود، بلا و گرفتارى پیش مى آید. (غررالحکم، ح ۴۰۲۱)

انسانی که دانایی را می طلبد برای خود نور دل و دیدگان و نیز قوت و نیروی بدن را طلب کرده است. پس با تغییر جهل اخلاقی به دانایی و علم اخلاقی می توان همان طوری که روان را تقویت کرد تن را نیز قوت و نیرو بخشید. امام على علیه السلام در این باره می فرماید: اِنَّ الْعِلْمَ حَیاهُ الْقُلوبِ وَ نورُ الاَبْصارِ مِنَ الْعَمى وَ قُوَّهُ الاَبْدانِ مِنَ الضَّعْفِ؛ به راستى که دانش، مایه حیات دل ها، روشن کننده دیدگان کور و نیروبخشبدن هاى ناتوان است. (امالى صدوق، ص ۴۹۳، ح ۱)

در آموزه های قرآنی و روایی به این نکته توجه داده شده که بسیاری از بیماریهایی که منجر به مرگ آدمی هم چون سکته می شود ارتباط تنگاتنگی با گناهان آدمی دارد که نشانه ای بدخلقی فرد است. در حقیقت انسان گناهکار انسانی بدخلق و خو است که نه تنها گرفتار عذاب های اخروی خواهد شد، بلکه در همین دنیا موجبات بیماری ها و مرگ های زودرس خود را فراهم می آورد. به عنوان نمونه امام صادق علیه السلام در این باره می فرماید: یَعیشُ النّاسُ بِاِحْسانِهِمْ اَکْثَرَ مِمّا یَعیشونَ بِاَعْمارِهِمْ وَ یَموتون بِذُنوبِهِمْ اَکْثَرَ مِمّا یَموتونَ بِآجالِهِمْ؛ مردم، بیشتر از آن که با عمر خود زندگى کنند، با احسان و نیکوکارى خود زندگىمى کنند و بیشتر از آن که با اجل خود بمیرند، بر اثر گناهان خود مى میرند. (دعوات الراوندى، ص ۲۹۱، ح ۳۳)

در برابر اگر کسی صله رحم و مانند آن را انجام دهد که از اصول و فضایل اخلاقی مهم است، موجبات افزایش عمر و سلامت تن و روان خود را فراهم آورده است. هم چنین فضایل دیگر اخلاقی نیز آثار و برکاتی از جمله سلامت تن دارد؛ چنان که پیامبر(ص) در نقش تاثیرگذار صداقت در سلامت تن و روان می فرماید: پیامبر صلی الله علیه و آله: اَلصِّدقُ طُمَأْنینَهٌ وَ الْکَذِبُ ریبَهٌ ؛ راستگویى مایه آرامش و دروغگویى مایه تشویش است. (نهج الفصاحه، ح ۱۸۶۴)

امام على علیه السلام نیز با اشاره به حلم که اوج صبر است می فرماید: اَلْحِلْمُ حِجابٌ مِنَ الآْفاتِ؛ بردبارى، مانعى در برابر آفت ها و بیماری هاست. غررالحکم، ح ۷۲۰)

می دانیم که بسیاری از بیماری ها چون زخم معده و افزایش خون قند و مانند آن به اضطراب و حوزه روانی آدمی مرتبط است؛ پس آن چه مایه تشویش و اضطراب روان می شود به طور طبیعی در تن نیز تاثیرگذار خواهد بود؛ پس حفظ خلق خوش و ترک خوی بد به معنای رهایی از بیماری و درمان آن و یافتن سلامت روان و تن خواهد بود؛ بر عکس رذایل اخلاقی موجب تباهی تن و عمر آدمی می شود؛ چنان که پیامبر(ص) در نقش رذیلت عجله در هلاکت آدمی می فرماید: اِنَّما اَهْلَکَ النّاسَ الْعَجَلَهْ وَ لَوْ اَنَّ النّاسَ تَثَـبَّتوا لَمْ یَهْلِکْ اَحَدٌ؛ مردم را، در حقیقت، شتابزدگى به هلاکت انداخته است، اگر مردم، از شتابزدگىبه دور بودند، هیچ کس هلاک نمى شد. (محاسن، ج ۱، ص ۳۴۰، ح ۶۹۷)

امام على علیه السلام نیز با اشاره به بیماری اخلاقی حقد و کینه می فرماید: اَلْحَقودُ مُعَذَّبُ النَّفْسِ، مُتَضاعَفُ الهَمِّ ؛ کینه توز، روحش در عذاب است و اندوهش دو چندان. (غررالحکم، ح ۱۹۶۲)

کسی که به بیماری اخلاقی حرص و آز گرفتار است، به انواع بیماری های تن نیز مبتلا خواهد شد؛ زیرا حرص آدمی را چنان به خود می پیچید که کرم ابریشم دور خود نخ می پیچد و موجبات بیماری های سخت و شدید منجر به سکته را فراهم می آورد. امام باقر علیه السلام می فرماید: مَثَلُ الْحَریصِ عَلَى الدُّنْیا مَثَلُ دودَهِ القَزِّ: کُلَّمَا ازْدادَتْ مِنَ القَزِّ عَلى نَفْسِها لَـفّـا کانَ أَبْعَدَ لَها مِنَ الْخُروجِ حَتّى تَموتَ غَمّا؛ حریص به دنیا، همانند کرم ابریشم است که هر چه بیشتر دور خود مى تند، خارجشدن از پیله بر او سخت تر مى شود، تا آن که از غصه مى میرد. (کافى، ج ۲، ص ۳۱۶، ح ۷)

امام على علیه السلام نیز می فرماید: مَنْ لَمْ یَتَدارَکْ نَفْسَهُ بِاِصْلاحِها اَعْضَلَ داؤُهُ وَ اَعْیى شِفائُهُ وَ عَدِمَ الطَّبیبَ؛ هر کس به اصلاح خود نپردازد، بیمارى اش سخت مى شود و در درمانش به رنجمى افتد و طبیبى نخواهد یافت. (غررالحکم، ح ۹۰۲۵)

خلق خوشی چون انصاف که عبور از حق خویش و مناصفه در امور است، موجب راحت جان و روان و تن آدمی است. چنان که امام علی(ع) می فرماید: اَلانْصافُ راحَهٌ؛ انصاف، مایه آسایش است.(غررالحکم، ح ۱۶)

در برابر ظلم و ستم موجب سکته و مرگ های ناگهانی می شود؛ چنان که آن حضرت (ع) می فرماید: اَلْبَغْىُ یَصْرَعُ الرِّجالَ وَ یُدْنِى الاْجالَ؛ ظلم و تجاوز، انسان را زمین مى زند و مرگ ها را نزدیک مى سازد. (غررالحکم، ح ۱۴۹۴)

خوش خویی تنها در تن و روان خود فرد تاثیر نمی گذارد بلکه آثار آن در تن و روان دیگران نیز ظهور می کند. چنان که پیامبر صلی الله علیه و آله می فرماید: طَعامُ السَّخىِّ دَواءٌ وَ طَعامُ الشَّحیحِ داءٌ؛ غذاى سخاوتمند، دارو و غذاى بخیل، درد است. (بحارالأنوار ، ج ۶۸، ص ۳۵۷، ح ۲۲)

بر پایه آموزه های قرآنی نباید نقش درمانگری را به ابزارها و وسائط داد بلکه این خداست که درمان گر است؛ ولی از آن جایی که امور دنیا با وسائط و اسباب اداره می شود، باید به اسباب توجه یافت و از آن بهره گرفت. البته این اسباب تنها اسباب مادی نیست بلکه اسباب معنوی چون دعا را نیز شامل می شود؛ صدقه دادن که یک عمل اخلاقی نیک است نیز در چنین جایگاهی است که درمان کننده بیماری های تن و روان است، چنان که پیامبر صلی الله علیه و آله می فرماید: اَلصَّدَقَهُ تَدْفَعُ الْبَلاءَ وَ هِىَ اَنـْجَحُ دَواءٍ وَ تَدْفَعُ الْقَضاءَ وَ قَدْ اُبْرِمَ اِبراماوَ لا یَذْهَبُ بِالاَدواءِ اِلاَّ الدُّعاءُ وَ الصَّدَقَهُ؛ صدقه بلا را برطرف مى کند و مؤثرترینِ داروست. همچنین، قضاى حتمى رابرمى گرداند و درد و بیمارى ها را چیزى جز دعا و صدقه از بین نمى برد. (بحارالأنوار، ج ۹۳، ص ۱۳۷، ح ۷۱)

پذیرش قضای الهی و این که خداوند علیم و حکیم و قادر و غنی به انسان گاهی چیزی را به حکمت می دهد و چیزی را به مصلحت می گیرد،(حدید، آیات ۲۲ و ۲۳ و آیات دیگر) می توان موجب رهایی و درمان از بسیاری از دردها و بیماری ها شود. امام صادق علیه السلام در این باره می فرماید: اَلرَّوْحُ وَ الرّاحَهُ فِى الرِّضا وَ الْیَقینِ وَ الْهَمُّ وَ الْحَزَنُ فِى الشَکِّوَ السَّخَطِ؛ خوشى و آسایش، در رضایت و یقین است و غم و اندوه در شکّ و نارضایتى. (مشکاه الأنوار، ص ۳۴)

عدم توجه به برخی از آداب غذا خوردن مانند تند خوردن و نجویدن و بعلیدن و مانند آن ها بیماری های تن را باعث می شود، این ها که از امور اخلاقی هستند باید آموزش داده شود تا جلوی بیماری گرفته شود یا درمان گردد. پیامبر صلی الله علیه و آله با اشاره به یکی از آداب سفره و آثار آن در تن و بدن می فرماید: مَنْ اَکَلَ وَ ذو عَیْنَیْنِ یَنْظُرُ اِلَیْهِ وَ لَمْ یُواسِهِ ابْتُلى بِداءٍ لا دَواءَ لَهُ ؛ هر کس غذا بخورد و دیگرى به او نگاه کند، و به او ندهد، به دردى بى درمان مبتلا مى شود. (تنبیه الخواطر، ج ۱ ، ص ۴۷)

امام هادی(ع) نیز به نکته ای دیگر از اصول اخلاقی و آداب سفره توجه داده و نقش آن را در تن و روان این گونه بیان می کند: اَلسَّهَرُ اَ لَذُّ لِلْمَنامِ وَ الْجوعُ یَزیدُ فى طیبِ الطَّعامِ ؛ شب زنده دارى، خواب را شیرین تر و گرسنگى، غذا را لذت بخش تر مى کند.(تنبیه الخواطر، ص ۱۴۱، ح ۱۸)

از دیگر بیماریهای اخلاقی و روانی که بیماری تن را موجب می شود حسادت است. امام على علیه السلام درباره این عامل بیماری زا می فرماید: اَلْحَسَدُ یُضْنِى الجَسَدَ ؛ حسد، بدن را فرسوده و علیل مى کند. (غررالحکم، ح ۹۴۳)

آن حضرت در جایی دیگر بیمار دیگر اخلاقی را مورد توجه قرار داده و می فرماید: اَلْمُریبُ اَبَدا عَلیلٌ؛ آدم بدبین، همیشه بیمار است. (غررالحکم، ح ۸۳۹)

بیماری هایی دیگر که ارتباط تنگاتنگی میان حوزه روان و اخلاق با تن و بدن اشاره دارد چشم زخم است. پیامبر صلی الله علیه و آله می فرماید: اِذا رَآى اَحَدُکُمْ مِنْ نَفْسِهِ اَوْ مالِهِ اَوْ مِنْ اَخیهِ ما یُعْجِبُهُ فَلْیَدْعُ لَهُ بِالْبَرَکَهِ فَاِنَّ الْعَیْنَ حَقٌ؛ هرگاه یکى از شما در خودش، یا مالش، یا برادرش، چیز جالب توجهى دید، براىبرکت یافتن آن دعا کند؛ زیرا چشم زخم، واقعیت دارد. (نهج الفصاحه ، ح ۲۰۶)

بیماری لجاجت نیز در تن و روان تاثیرگذار است. امام على علیه السلام می فرماید: مَنْ لَجَّ وَ تَمادى فَهُوَ الرّاکِسُ الَّذى رانَ اللّهُ عَلى قَلْبِهِ وَ صارَت دائرَهُالسَّوءِ عَلى رَأسِهِ ؛ هر کس لجاجت کند و بر آن پافشارى نماید، او همان بخت برگشته اى است که خداوند بر دلش پرده غفلت زده و پیشامدهاى ناگوار بر فراز سرش قرار گرفته است. (نهج البلاغه، از نامه ۵۸)