اتصاف به صفات الله، مقصود سالک

samamosبسم الله الرحمن الرحیم

خداوند به صراحت در آیات بسیاری از قرآن، مقصد و مقصود سیر و حرکت پر تحرک بشر و سعی و تلاش کادح او را بیان کرده است. این که انسان از او به سوی او بازمی گردد، به معنای آن است که از این جدا شدن تا بازگشت تحولات و شدن های بسیاری برای بشر رقم می خورد که رفت و بازگشت بشر را متفاوت از یک دیگر می کند.

اما حکمت و فلسفه این حرکت از اویی به سوی اویی چیست؟ چه هدف حکمیانه ای را خدای فرزانه و حکیم برای بشر در نظر گرفته است؟ نویسنده با مراجعه به آموزه های قرآنی به این پرسش و پرسش های دیگر در همین رابطه پاسخ می دهد. با هم این مطلب را از نظر می گذرانیم.

چیستی تقرب معنوی و لقاء‌الله

خداوند در آیه ۱۵۶سوره بقره با سیر و حرکت بشر از مبدا به مقصدی خبر می دهد که از «الله» آغاز شده و به «هو» ختم می شود. به نظر می رسد که با توجه به این که ضمیر ناظر به اسم الله است و مرجع آن این اسم جامع همه صفات الهی است، باید آغاز و انجام سیر و حرکت انسان همان الله باشد. این بدان معناست که بشر حرکتی را از مبدایی آغاز و به مقصدی پایان می دهد که آغاز و انجام آن یکی است و هیچ تفاوتی ندارد.

اما با کمی دقت و تامل به علل عقلی و نقلی می توان دریافت که تفاوت هایی در آغاز و انجام این سیر وجود دارد که بسیار اساسی و بنیادین است. از نظر عقلی و نقلی این که حرکت بیهوده و بی هدف برای حکیم معنایی ندارد و این حکمت خداوند حکیم مقتضی آن است که اگر برای خداوند غنی حمید(فاطر، آیه ۱۵) هدف و غایتی نباشد،‌ اما برای خلق غایتی است. پس اگر خدا خلق نکرد تا سودی کند و یا جود ورزد؛ زیرا به هیچ یک از این دو نیازی ندارد و غیر از سود، به جود هم نیازی ندارد؛‌ وگرنه محتاج چیزی است که ندارد و می خواهد عنوان جود را کسب کند که این در حق خداوندی غنی بالذات معنا و مفهومی ندارد؛ البته غایتی برای خلق و خلقت دارد و هرگز حکیم بی غایتی در خلق و خلقت اقدامی نمی کند. از این روست که در بیان غایت خلق آدمی و جن به اموری چون عبودیت اشاره می کند(ذاریات، آیه ۵۶) که این نیز برای تکامل بشر و جن است و غایتی برای خدا سبحان و تعالی نیست.

حال که دانسته شد، برای خلق و خلقت خداوندی غایت حکیمانه ای معقول و مقبولی چون عبودیت است، باید پذیرفت که این حرکت آدمی نمی تواند بی هیچ تغییر و تفاوتی میان آغاز و انجام آن باشد؛ زیرا باید از طریق عبودیت چیزی برای انسان حاصل شود که پیش از آن فاقد آن بوده است. این تفاوت را خداوند به اشکال گوناگون تبیین نموده است. در این آیه ۱۵۶ سوره بقره خداوند با تغییر اسم به ضمیر بر آن است تا تفاوتی معنا دار برای آغاز و انجام سیر کمالی بشر بیان کند. اهل ایمان که در این آیه مطرح شده اند از الله آغاز و به هویت سیر خودشان را پایان می دهند. می دانیم که الله اسم جامع و دربرگیرنده همه صفات و اسمای الهی است؛ البته هر اسم از اسمای الهی این گونه است؛ زیرا خداوند موجودی بسیط است و ترکیب در آن راه ندارد و هر صفت و اسمی از اسمای الهی در حقیقت جامع همه صفات الهی است؛ زیرا اسم و صفت عین ذات است و دوگانگی در آن راه ندارد، پس هر اسم و صفتی عین ذات الهی است و بیانگر همه ذات است. اما از آن جایی که انسان ها موجوداتی مرکب هستند، برای فهم و درک ایشان، تفاوت هایی برای هر اسم گفته می شود که البته به معنای اظهریت آن اسم و صفت نسبت به دیگر اسماء‌ و صفات در آن استعمال و نام گذاری و توصیف است. پس دیگر صفات و اسماء در آن اسم و صفت نهان است. بر همین اساس الله یا رحمن یا هر اسم دیگر از اسمای الهی فرقی با هم ندارد.(اعراف، آیه ۱۸۰؛ اسراء، آیه ۱۱۰)

اما با توجه به کاربردهای اسم و صفت از نظر کاربران انسانی تفاوت هایی میان هر اسم و صفت است و بر همین اساس خداوند در آیات با انسان سخن می گوید. پس اسم الله اسم جامع همه صفات است که آغاز سیر انسانی است و خداوند در آیه ۳۱ سوره بقره بیان کرده که خداوند همه اسمای الهی را به انسان تعلیم داده که تعلیم الهی به طور طبیعی وجودی خواهد بود و انسان دارنده همه صفات الهی قلمداد می شود.

این اسما و صفاتی که انسان دارنده آن است، فعلیت تمام و کمال ندارد، و همانند حالت قوا هستند که باید آن ها را فعلیت بخشیده و از قوه به فعل در آورد. راهی که خداوند برای فعلیت یابی اسماء و صفات سرشته در ذات انسان بیان می کند همان صراط مستقیم عبودیت است؛ زیرا عبودیت مسیری است که انسان با هر نیت نیک و کار نیکی، قوه ای قوای خود را که همان صفات و اسمای الهی است فعلیت می بخشد و مظهر اسم و صفتی می شود. هنگامی که انسانی به کمال در این راه برسد، انسانی متاله و خدایی شده است و می تواند به عنوان مظهر خدایی به خلافت بپردازد و در مظهر اسم ربوبی قرار گیرد و رب العالمین شود که در آیه ۷۹ سوره آل عمران از آن به ربانی شدن یاد کرده است. پس انسان در مسیر تکاملی و تطوری خود به الله می رسد و از آن جایی که الله ظهور همان ذات هویت است و به یک معنا مظهر(ظهور یافته) عین مظهر(ظهور دهنده) است و غیر آن به یک معنا، پس انسان به یک معنا به الله و به یک معنا به هویت الله بازگشته است که خاستگاه ظهور الله است. به سخن دیگر، بازگشت او به همان ضمیری است که دیگر از الله به یک معنا اظهر و ظاهرتر است ؛ زیرا ضمیر هنگامی به کار می رود که پیش ازآن ظهوری باشد که این بدان ظهور اشاره می کند. این بدان معنا خواهد بود که ضمیر اظهر از اسم است و انسانی که متاله و ربانی شده به ضمیری باز می گردد که اظهر از اسم الله است.

پس باید گفت که به یک معنا سیر کمالی بشراز الله یعنی از اسم جامع ظهورات همه اسماء و صفات آغاز می شود و به « هو» که اظهر از اسم الله باز می گردد. به سخن دیگر، انسان از مقام واحدیت و یگانگی سیر کمالی خود را با نزول و هبوط به زمین انفعال آغاز کرده و با فعالیت عبودی خود، صعود و عروج را تا مقام احدیت و یکتایی ادامه می دهد. این همان کادح انسان است تا به لقاء هویت در مقام احدیت برسد: یا ایها الانسان انک کادح الی ربک کدحا فملاقیه؛ ای انسان تو در حال سعی و تلاش سخت به سوی پروردگارت هستی پس او را ملاقات می کنی.(انشقاق، آیه ۶) پس تلاش انسانی تحت ربوبیتی است که برای هر فرد انسانی است و آن پروردگار او را در جهت سیر می دهد تا در نهایت به لقاء خدای احد(یکتا) برسد در حالی که از خدای واحد(یگانه) شروع کرده است.

خداوند در آیه نخست سوره توحید بیان می کند که مقام هو برای الله همان مقام احدیت است. پس مقام واحدیت همان مقام الله است. پس انسان از مقام واحدیت آغاز و به مقام احدیت می رسد و فراتر از متاله در مقام هویت به مقصود و لقاء‌ دست می یابد؛ یعنی نخست در گام های آغازین عبودیت پس از اسلام رنگ خدایی گرفته و صبغه الله(بقره، آیه ۱۳۸) می شود و در ادامه متاله شده و در مقام ربانی قرار می گیرد(آل عمران، آیه ۷۹) و در نهایت در مقام احدیت به لقاء‌هویت می رسد.(انشقاق، آیه ۶)

یگانگی یا یکتایی سیر و سائر و مسیر

از آن جایی که حرکت انسانی در مسیر شدن های کمالی بر خلاف هر حرکت دیگری است؛ نمی توان آن را همانند دیگر سیرها وحرکت ها دید و تحلیل و تبیین کرد؛ زیرا قرب و بعد انسان از خداوند، قرب و بعد مکانی نیست تا حرکت و سیر آن در چارچوب چنین حرکت هایی تحلیل شود. حرکت انسانی برای بازگشت به سوی خدایی است که جزو ذات انسان است و اگر خدا نبود انسانی نیست و این که تعبیر شده به این که خداوند اقرب و نزدیکتر به خود انسان از خودش است و حایل میان او و قلبش و یا به رگ های گردن به او نزدیک تر است، عبارات گوناگونی است که به همان قرب معنوی خدا به انسان اشاره دارد.

در قرب معنوی این گونه نیست که اگر یک سو نزدیک باشد آن سو دیگر نیز نزدیک باشد؛ بلکه یک سو ممکن است در نهایت قرب باشد و آن سوی دیگر در نهایت بعد قرار گیرد. اگر در قرب و بعد مکانی و مادی، اگر الف یک متر از ب فاصله دارد، ب نیز یک متر از الف فاصله دارد؛‌ اما در قرب و بعد معنوی، الف ممکن است هیچ فاصله ای نداشته باشد ولی ب بی نهایت از الف فاصله داشته باشد.

هر انسانی مانند حضرت ابراهیم (ع) می بایست بگوید: إِنِّی ذَاهِبٌ إِلَی رَبِّی؛ من رونده به سوی پروردگارم هستم،(مریم، آیه ۹) و برای این رفتن تلاش کند؛ اما باید توجه داشت که رفتن و به مقصد و مقصود رسیدن همان؛ زیرا این رفتن و سیر و حرکت و سلوک، معنوی و مبتنی بر اراده است. این مانند تصور مکه و دیدن آن در عالم تصور و ذهن است. پس آن چه انسان برای رسیدن به مقصد انجام می دهد مانند انجام عبادیات بردن دیگری است و گرنه خود رسیده است؛ زیرا انسان مسئولیت دارد که غیر از خودش، دیگری یعنی ابدان همه عوالم خودش را ببرد و از آن جایی که باید جسم خود را با خود ببرد لازم است تا عبادت کند تا آن ها را برای این لقاء الله و ملاقات با او آماده کند.

برای هر حرکتی مقصدی است که به آن جا می رسد و تمام می شود؛ اما مقصدِ حرکت، غیر از مقصد متحرّک است. منتهی‌الیه حرکت، مقصد حرکت است؛ اما مقصود متحرّک غیر از مقصد حرکت است؛ زیرا حرکت همیشه به مقصد می‌رسد و اما مقصود متحرک غیر از مقصد حرکت است. انسان از طریق عبادت می خواهد به خدا برسد که مقصود متحرک است هر چند که مقصد حرکت انجام عبادت است. پس اگر به قصد مکه حرکت می کنیم، این مکه و کعبه پایان حرکت ما و مقصد ماست،‌ اما مقصود ما نیست، بلکه مقصود ما همان خدای مکه و کعبه است.

سایر الی الله و سالک الیه، حرکت را در درون خود آغاز می کند و مسیر حرکت نیز درون اوست و مقصد سیر و حرکت نیز در درون است که «اقرب الیه من حبل الورید»(ق، آیه ۱۶) است. پس مقصود او به یک معنا خودش است؛‌ زیرا الله به عنوان اسم جامع در ذاتش سرشته شده است و او چیزی جز همان ذات سرشته شده نیست. پس مقصد و مقصود قاصد یکی است. این در امور معنوی معنا می یابد نه در امور مادی و قرب و بعد مکانی.

مراتب تشکیکی و اشتداد حقایق وجودی

راهی که حکمت متعالیه فراسوی سالکان نصب می‌کند این است که این ها همه حقایق وجودی است و به هم مرتبط است و هیچ گسیختگی در میان آن ها نیست.

همه هستی و حقایق وجودی یک حقیقت است که همه هستی را پر کرده است و جز حق نیست و هر چیزی که نام وجود برده از حق است. تفاوت حقایق وجودی در هستی تفاوت درجاتی در بهره گیری از نور حقیقت وجود است. برخی کم تر و برخی بیش تر بهره مند شده اند که بسته به قابلیت های قابل و گیرنده وجود متفاوت خواهد بود.

پس اگر اینها درجات دارند به سبب همان شدّت و ضعف بهره مندی از وجود است. پس بعضی ضعیف‌ و بعضی دیگر أضعف، و یا بعضی قوی و بعضی دیگر أقوا هستند.

البته برای همه این ظرفیت و استعداد کلی است که بتوانند از ضعف به اشتداد و از اشتداد به ضعف بگرایند. پس اگر میان حقایق شدت و ضعفی است، اشتداد نیز وجود دارد. اشتداد یعنی ضعیف می‌تواند قوی شود.

به سخن دیگر، هر موجودی در هستی به عنوان حقایق وجودی، دارای مراتب تشکیکی هستند که همانند دارای درجات و مراتب شدت و ضعف هستند؛ و از سوی دیگر این ظرفیت و استعداد در جوهر ذات هر یک قرار داده شده تا به اشتداد بگراید و از ضعف به قوت برود و تغییر درجه و ومرتبه دهد که این همان حرکت جوهری است که ملاصدرا آن را تبیین نموده است.

این که در قیامت گفته می شود: أقرأ وارقَ، بخوان و بالا رو و ترقی کن!( الکافی، ج۲، ص۶۰۶) به این معناست که هر حرکتی به سمت کمال چون خواندن قرآن و قرآنی شدن، موجب تشدید و تقویت شخص می شود و از ضعف و مرتبه دانی به عالی بالا می رود. پس اگر آدم چیزی فهمید به درجه بالاتر مفهومی و ادراکی مفاهیم و معنای می رسد، اگر خود را قرآنی کند به همان میزان از نظر ادراکی و مقام و منزلت وجودی نیز بالا می رود.

از آن جایی که خداوند به ما نزدیک است تلاش و حرکت جوهری ما در خودمان برای این است ک خودمان را به خدا نزدیک کنیم؛ زیرا آن سمت به ما نزدیک است و تقرب جوی ما در حقیقت همان تقرب جویی ماست نه این که خداوند به ما تقرب می جوید؛ چرا که او نیازی به تقرب ندارد و از مصادیق تحصیل حاصل است؛ به این معنا که اگر تقربی از سوی خداوند حاصل است دیگر تحصیل آن بی معنا خواهد بود؛ اما از آن جایی که در قرب معنوی ممکن است یک طرف در نهایت قرب و دیگر در نهایت بعد باشد، باید این طرفی که دور است تقرب بجوید که البته گاه خداوند خودش این ظرفیت را می بخشد و می فرماید: «وَقَرَّبْنَاهُ نَجِیّاً» که البته این تقرب به معنای ایجاد ظرفیت و استعداد برای شخص است تا او نیز به خدا به همان میزان که خدا نزدیک است نزدیک شود.

تمام مشکل این است که این قُرب و بُعد یک طرفه است و نه دو طرفه؛ یعنی او به ما نزدیک است و ما از او دوریم. ما خیال نکنیم این قُرب و بُعدی که افراد با خدای سبحان دارند نظیر قُرب و بُعد مادی، زمانی و زمینی یکسان است. الآن اگر ما نسبت به ساعت دوازده چند دقیقه فاصله داریم. ساعت دوازده هم از ما چند دقیقه فاصله دارد؛ یعنی از نظر زمان یکسان است. اگر ما نسبت به دیروز ۲۴ ساعت فاصله داریم، دیروز هم از ما ۲۴ ساعت فاصله دارد. از نظر زمین و مکان نیز این گونه است. اگر ما با این ستون مسجد اعظم پنج متر فاصله داریم، این ستون هم از ما پنج متر فاصله دارد. این فاصله ها یکسان است، اما در معارف ممکن است الف به باء نزدیک باشد و باء از الف دور. خداوند می فرماید: «أَقْرَبُ إِلَیْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِیدِ؛ نزدیک تر از رگ های گردن»( ق، آیه ۱۶) اما یک عده «یُنَادَوْنَ مِن مَکَانٍ بَعِیدٍ؛ از مکان بعید او را ندا می کنند.»( فصلت، آیه ۴۴)

مرحوم فیض در این باره مثالی زده و می‌فرماید: اگر یک اعما (نابینا و کور) با یک بصیر(بینا) باشد. آن بصیر کنار اعما نشسته و او را می‌بیند و به او خیلی نزدیک است؛ ولی این اعما آن بصیر را نمی‌بیند و خیال می‌کند هنوز در سفر یا از آن جا دور است و او را بلند صدا می کند، در حالی که در پهلویش نشسته است و این نمی بیند. اگر این کور می دید دیگر ندا نمی کرد بلکه با او مناجات و نجوا داشت و در گوشی و یا نجوا گونه با هم سخن می گفتند. خدای سبحان که «بِکُلِّ شَی‏ءٍ بَصِیرٌ؛ به همه چیز بیناست»(ملک، آیه ۱۹) و «أَقْرَبُ إِلَینا مِنْ حَبْلِ الْوَرِیدِ» است، این گونه است که ما از او دوریم و او به ما نزدیک است.(نگاه کنید: تفسیر آیت الله جوادی آملی)

خداوند این ظرفیت شدن های کمالی را در ما گذاشته است(شمس، آیات ۷ تا ۱۰ و آیات دیگر) تا با عبودیت آن را اظهار و ابراز کرده و فعلیت بخشیم و خود را به خدا نزدیک کنیم چنان که خدا به ما نزدیک است. باید این پرده که موجب کوری ما شده برداریم و این با عبادت و صراط مستقیم و دین حنیف امکان پذیر است.(روم، آیه ۳۰ و آیات دیگر)