آقازاده ها و آقازادگی در فرهنگ قرآنی

بسم الله الرحمن الرحیم

آقازاده ها در فرهنگ ایرانی – اسلامی به فرزندان حاکمان، عالمان و طبقات ممتاز اجتماعی اطلاق می شود، که به طور طبیعی از شخصیت اشرافیت به معنای مثبت آن، بهره ای برده اند؛ زیرا محیط اجتماعی و وراثت تاثیرات مثبت و منفی می گذارد، و این فرزندان به سبب همین عوامل به طور طبیعی از عناصری از شخصیت برتر و به تعبیر امروزی از «ژن خوب» بهره برده اند. از همین روست که از قدیم گفته اند: ولد العالم نصف العالم؛ فرزند دانشمند نیم دانشمند است. به این معنا که در محیطی رشد و نمو یافته که به طور طبیعی بهره ای از علم پدر خویش را برده است. در برابر نیز کسانی که در محیط های بد و نابهنجار رشد یافته اند، از صفات بد و زشت محیط خود بی تاثیر نخواهند بود؛ چنان که از پیامبر(ص) نقل شده که فرموده است: ایّاکُمْ وَ خَضْراءَ الدَّمَنِ، قیلَ: یا رَسولَ اللّه‏ِ و ما خَضْراءُ الدَّمَنِ؟ قالَ: اَلْمَرْاَهُ الحَسْناءُ فى مَنْبَتِ السّوءِ؛ از سبزه در زباله‏دانى دورى کنید! گفتند: اى رسول خدا سبزه در زباله‏دانى چیست؟فرمودند: زن زیبا در خانواده بد.(کافى، ج ۵، ص ۳۳۲، ح ۴)

ریشه این تفکر را باید در خود قرآن جست؛ زیرا در قرآن بیان شده که نوح (ع) خواهان نابودی همگی کافران حتی کودکان آنان می شود و در تعلیل و تحلیل این درخواست خویش می فرماید: إِنَّکَ إِنْ تَذَرْهُمْ یُضِلُّوا عِبَادَکَ وَلَا یَلِدُوا إِلَّا فَاجِرًا کَفَّارًا؛ چرا که اگر تو آنان را باقى گذارى بندگانت را گمراه مى کنند و جز پلیدکار ناسپاس نزایند. (نوح، آیه ۲۷) پس از نظر آن حضرت(ع) خانواده ای که از نظر اعتقادی کافر و از نظر رفتاری فاجر است، چیزی جز کافر و فاجر تحویل اجتماع بشری نمی دهد. پس این دور باطل ادامه خواهد یافت و کسی از این محیط ناسالم نجات و رهایی نخواهد یافت و به طور طبیعی چرخه کفر و فجور ادامه می یابد و قطع نمی شود. با توجه داشت که حضرت نوح(ع) تنها ۹۵۰ سال را به تبلیغ در میان مردم و قوم خویش پرداخته است و به در طول این سالیان نسل ها آمدند و رفتند، ولی جز همان حدود هشتاد نفر از خاندان خودش کسی ایمان نیارود. از همین روست که حضرت نوح (ع) را آدم ابوالبشر ثانی می گویند؛ زیرا همه نسل کنونی بشر ادامه نسل حضرت نوح(ع) از همان کسانی هستند که در کشی نوح با ایشان بودند.(شعراء، آیات ۱۱۹ و ۱۲۰؛ یس، آیه ۴۱؛ روایات تفسیری)

به هر حال، با آن که آقازادگی در اصل عنوان مثبتی است؛ ولی این روزها به سبب نوع عملکرد نادرست و هنجارشکنانه آقازادگان در ایران اسلامی، معنا و مفهوم منفی به خود گرفته است و در حقیقت این عنوان«تعریضی» به «سوءاستفاده از موقعیت های والدین» یعنی همان حاکمان و عالمان و اشراف و ثروتمندان از قدرت و ثروت و موقعیت برتر اجتماعی آنان است.

به سخن دیگر، مفهوم آقازاده و آقازادگی امروز به «نماد سوء استفاده از موقعیت والدین در راستای بهره گیری بیش تر و نوعی استئثار و انحصارطلبی به جای ایثار و از خودگذشتگی است.»

بر این اساس، وقتی سخن از مفهوم اجتماعی «آقازادگی» به میان می آید، مراد «هر گونه سوء استفاده بستگان و خویشان از موقعیت های اجتماعی و سیاسی کسانی است که در موقعیت و مناصب اجتماعی قرار گرفته اند.»

بنابراین، مفهوم آقازاده و آقازادگی به عنوان یک پدیده زشت اجتماعی، منحصر به سوء استفاده فرزندان صاحب منصبان نیست؛ بلکه آقا زادگی دارای مفهوم فراتر و گسترده تر از سوء استفاده فرزندان از موقعیت اجتماعی برتر والدین است؛ زیرا هر گونه رابطه نسبی و سببی را در بر می گیرد که از شخص برای مقاصد شخصی و سوء استفاده از موقعیت خویشان بهره می گیرد؛ چنان که بارها دیده شد است، غیر از فرزندان، حتی برادر، داماد، عروس، پدر داماد، پدر عروس، خواهرزاده و برادر زاده و مانند آن ها از موقعیت خویشان با جایگاه برتر و مناصب عالی سوء استفاده کرده و متعرض حقوق اجتماعی و ثروت و منابع ملی و دولتی و مانند آن شده اند.

بنابراین، وقتی از این منظر به این پدیده اجتماعی زشت نگاه می کنیم، در می یابیم که آیات و روایات بسیاری در تحلیل و تبیین آن وارد شده و ابعاد گوناگون آن را بیان و توضیح داده است.

ظلم و بی عدالتی در چارچوب آقازادگی

در آیات قرآنی عدالت به عنوان اصل اساسی که بنیاد اجتماع بر آن قرار گرفته مطرح شده است؛ زیرا داد و ستدهای میان افراد اجتماع برای برآورد نیازهای طرفین نیازمند یک شاخص است تا هر کسی بتواند از سهم و قسط خویش به درستی بهره گیرد. از مهم ترین شاخص هایی که می تواند بده و بستان ها را از نظر کمی و کیفی در سنجه قرار دهد و مقدار هر یک از بهره را مشخص کند، ترازوی عدالت است که با داشتن دو کفه می تواند ارزش هر دو طرف را مشخص کرده و از کم و زیاد آن آگاه کند. عدالت به این معنا همانند ترازوی دو کفه است که یکی از کفه عدل دیگری است؛ زیرا در عربی به باجناق «عدیل» می گویند که یکی از دو طرف کفه ترازو است. عدالت بر اساس این مبنا، نوعی مقابله به مثل است؛ یعنی مثل در برابر مثل. ارزش و ضد ارزش هر چیزی بر اساس این معیار تعیین و مشخص می شود. بنابراین، اگر کسی در اجتماع بخواهد بی آن که ظلم و ستمی کند و در داد و ستد و بده و بستان های گوناگون حق هر کسی را ادا کند و عطا نماید، باید ترازوی عدالت به معنای مقابله به مثل را در دست گیرد.

البته اجتماع انسانی باید فراتر از عدالت به معنای مقابله به مثل تعالی یابد و در روابط اجتماعی برای انسجام بیش تر افزون بر عدالت، از جود و بخشش و عفو در مقام احسان بهره گیرد و بلکه در مقام اکرام حتی ایثارگری کرده و از چیزی که خود بدان نیاز دارد، نیز بگذرد و عین نیاز به دیگری ایثار کند و خود را از آن محروم دارد؛ چنان که خدا در باره امت برتر و نمونه اسلامی به این صفات اشاره می کند که آنان نه تنها در مقام احسان عفو و گذشت هستند(اعراف، آیه ۱۹۹)، بلکه در مقام اکرام ایثاری عمل می کنند: وَالَّذِینَ تَبَوَّءُوا الدَّارَ وَالْإِیمَانَ مِنْ قَبْلِهِمْ یُحِبُّونَ مَنْ هَاجَرَ إِلَیْهِمْ وَلَا یَجِدُونَ فِی صُدُورِهِمْ حَاجَهً مِمَّا أُوتُوا وَیُؤْثِرُونَ عَلَى أَنْفُسِهِمْ وَلَوْ کَانَ بِهِمْ خَصَاصَهٌ وَمَنْ یُوقَ شُحَّ نَفْسِهِ فَأُولَئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ؛ و نیز کسانى که قبل از مهاجران در مدینه جاى گرفته و ایمان آورده‏ اند هر کس را که به سوى آنان کوچ کرده دوست دارند و نسبت به آنچه به ایشان داده شده است در دلهایشان حسدى نمى‏ یابند و هر چند در خودشان احتیاجى مبرم باشد، آنها را بر خودشان مقدم مى دارند و هر کس از خست نفس خود مصون ماند ایشانند که رستگارانند. (حشر، آیه ۹)

این در حالی است که پدیده آقازادگی در عمل و رفتار نه تنها اهل اکرام و احسان نیستند، بلکه حتی به عدالت قسطی نیز توجهی نداشته و به ظلم و بی عدالتی رفتار و عمل می کنند.

البته از نظر قرآن پیش از آن که آقازادگان، هشدار داده شود، باید به صاحبان مناصب از علم و قدرت و ثروت و سیاست هشدار داده شود؛ زیرا آنان هستند که بسترهای مناسبی برای سوء استفاده خویشان فراهم می آورند. این که شخص خودش بسیار اهل ایمان و تقوا باشد، به تنهایی کفایت نمی کند؛ زیرا اجتماع را زهدورزی فردی تامین نمی کند، بلکه باید عدالت فراگیر به اجرا گذاشته شود که حقیقت تقوا در آن است؛ این که کسی گمان کند با زهد ورزی خویش تقوای الهی را کسب کرده است، خلاف آموزه های وحیانی قرآن است؛ زیرا زمانی تقوای حقیقی کسب می شود و انسان از خسران ابدی رهایی می یابد که افزون بر تقوای فردی دارای تقوای اجتماعی باشد که دیگران را نیز به معروف امر و به حق توصیه و نسبت به منکر نهی کند و صبر در انواع سه گانه طاعت و معصیت و مصیبت را داشته و دیگران را بدان سفارش کند.(عصر، آیات ۱ تا ۳؛ آل عمران، آیه ۱۱۴ و آیات بسیار دیگر)

خدا از مومنان می خواهد تا نه تنها «قیام بالقسط» داشته باشند که هدف بعثت پیامبران(حدید، آیه ۲۵) است؛ بلکه باید «قوامین بالقسط» باشند و دیگران به آنان تکیه کنند؛ زیرا آنانی مومن واقعی هستند که هویت شخصیتی آنان را قسط تشکیل دهد به طوری که نسبت به هر گونه بی عدالتی قیام کرده و اجازه ندهند در گوشه ای از جهان نسبت به شخصی مستکبران و ظالمان ستمی روا دارند.(نساء، آیه ۷۵) بنابراین، آنانی که در میان امت اسلام در مناصب اجتماعی و سیاسی و مانند آن قرار می گیرند، باید از مصادیق «قوامین بالقسط » باشند و اگر چنین نباشند، باید آنان را از مناصب باز داشت هر چند که به ظاهر اهل تقوای شخصی و زهدورزی هستند؛ زیرا این زهدورزی کارآیی آن چنانی ندارد، بلکه زمانی زهدورزی شخصی کارآیی پیدا می کند که در کنار «قوامین بالقسط» قرار گیرد و این افراد تکیه گاه قسط برای کسانی از مستضعفان و مظلومان باشند که تکیه گاهی برای احقاق حقوق خویش و قسط خود ندارند.

از آن جایی که بیش ترین ضربه را کسانی وارد می کنند که اجازه سوء استفاده از موقعیت و مناصب خویش می یابند یا اجازه سوء استفاده به خویشان خود می دهند تا از مناصب آنان سوء استفاده کنند، خدا به صراحت در این زمینه هشدار می دهد و می فرماید: وَلَا تَقْرَبُوا مَالَ الْیَتِیمِ إِلَّا بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ حَتَّى یَبْلُغَ أَشُدَّهُ وَأَوْفُوا الْکَیْلَ وَالْمِیزَانَ بِالْقِسْطِ لَا نُکَلِّفُ نَفْسًا إِلَّا وُسْعَهَا وَإِذَا قُلْتُمْ فَاعْدِلُوا وَلَوْ کَانَ ذَا قُرْبَى وَبِعَهْدِ اللَّهِ أَوْفُوا ذَلِکُمْ وَصَّاکُمْ بِهِ لَعَلَّکُمْ تَذَکَّرُونَ؛ و به مال یتیم جز به نحوى هر چه نیکوتر نزدیک مشوید تا به حد رشد خود برسد؛ و پیمانه و ترازو را به عدالت قسطی تمام بپیمایید؛ هیچ کس را جز به قدر توانش تکلیف نمى ‏کنیم؛ و چون به داورى یا شهادت سخن گویید، دادگرى کنید. هر چند در باره خویشاوند شما باشد؛ و به پیمان خدا وفا کنید. اینهاست که خدا شما را به آن سفارش کرده است باشد که پند گیرید. (انعام، آیه ۱۵۲)

از نظر قرآن، انسان در دو موقعیت رابطه ای مثبت و منفی دچار لغزش شده و به جای ضابطه عدالت، از آن عدول کرده و به ظلم و ستم می پردازد: یکی در ارتباط با خویشان، دوم در ارتباط با دشمنان. هر یک از این دو رابطه مثبت و منفی عامل و بستری برای ظلم و ستم رواداشتن نسبت به دیگران است. از همین روست که خدا می فرماید: أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا کُونُوا قَوَّامِینَ لِلَّهِ شُهَدَاءَ بِالْقِسْطِ وَلَا یَجْرِمَنَّکُمْ شَنَآنُ قَوْمٍ عَلَى أَلَّا تَعْدِلُوا اعْدِلُوا هُوَ أَقْرَبُ لِلتَّقْوَى وَاتَّقُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ خَبِیرٌ بِمَا تَعْمَلُونَ؛ اى کسانى که ایمان آورده‏ اید براى خدا به داد و عدالت قسطی برخیزید و به عدالت‏ قسطی شهادت دهید؛ و البته نباید دشمنى گروهى شما را بر آن دارد که عدالت نکنید. عدالت کنید که آن به تقوا نزدیکتر است؛ و از خدا پروا دارید که خدا به آنچه انجام مى‏ دهید، آگاه است. (مائده، آیه ۸)

پس از نظر قرآن، مفهوم حقیقی تقوا در اجرای عدالت نسبت به خود و دیگران است، و زهد ورزی شخصی هرگز به معنای کسب تقوای الهی نیست در حالی که عدالت به ویژه عدالت قسطی درباره دیگران مراعات نمی شود ؛ یعنی هر گاه شخص خود از موقعیت و منصب خویش سوء استفاده کند یا بگذارد دیگرانی از خویشان سوء استفاده کنند و از رانت خویشاوندی بهره برند و به انحصار و استئثار پردازند، در حقیقت چنین شخصی بی تقوایی را به نمایش گذاشته است؛ زیرا مصداق حقیقی و خارجی تقوای الهی مراعات عدالت است و کسی که عدالت را رعایت نمی کند، از تقوای الهی بهره ای نبرده است.

از نظر قرآن، خویشان نزدیک به صاحب منصبان باید متوجه باشند به سبب رابطه خویشاوندی هر عمل خوب و بد آنان مستقیم و غیر مستقیم در روند فعالیت های صاحب منصب تاثیر مثبت و منفی می گذارد. از همین روست که خدا برای توجه یابی خویشان نسبت به عملکردها و پاداش های آنان می فرماید: یَا نِسَاءَ النَّبِیِّ مَنْ یَأْتِ مِنْکُنَّ بِفَاحِشَهٍ مُبَیِّنَهٍ یُضَاعَفْ لَهَا الْعَذَابُ ضِعْفَیْنِ وَکَانَ ذَلِکَ عَلَى اللَّهِ یَسِیرًا ؛ اى همسران پیامبر هر کس از شما مبادرت به کار زشت آشکارى کند عذابش دو چندان خواهد بود و این بر خدا همواره آسان است. (احزاب، آیه ۳۰)

از نظر قرآن، رابطه خویشاوندی با صاحب منصبان موقعیت خاصی را برای آنان موجب می شود که باید خیلی مواظب عملکرد و رفتار و گفتار خودشان باشند؛ زیرا یکی از عوامل تقویت یا تضعیف مقام رهبری اجتماعی صاحب منصبان عملکرد خوب و بد خویشان به ویژه همسران و فرزندان آنان است. چنان که خدا درباره همین موضوع در آیات ۱۱ تا ۱۹ سوره نور با بیان داستان «افک» به ماریه قبطیه بر آن است تا بیان کند که چگونه هر عملی هر چند کوچک و خرد می تواند با شایعه سازی و شایعه پراکنی از سوی دشمنان به ویژه جریان نفوذی و منافقان به یک بحران اخلاقی و اجتماعی برای رهبری و صاحب منصبان تبدیل شود. از همین روست که خدا خطاب به زنان پیامبر(ص) به این ویژگی خاص به سبب ارتباط خویشی با پیامبر(ص) و تاثیرات مثبت و منفی بر افکار و رفتار امت اشاره داشته و می فرماید: یَا نِسَاءَ النَّبِیِّ لَسْتُنَّ کَأَحَدٍ مِنَ النِّسَاءِ؛ اى همسران پیامبر شما مانند هیچ یک از زنان دیگر نیستید.(احزاب، آیه ۳۲) در حقیقت هر چند که از یک نظر اینان هم زنی چون زنان دیگر هستند، ولی به سبب موقعیت اجتماعی رهبری پیامبر(ص) آنان نیز به طور طبیعی زیر ذره بین هستند و هر گونه عملکرد و رفتار آنان به پیامبر(ص) نسبت داده می شود؛ این گونه است که رفتار زشت آنان می تواند نه تنها موجب تضعیف رهبری و صاحب منصب شود، بلکه می تواند به عنوان یک الگوی رفتاری از سوی مردم تقلید و به کار گرفته شود؛ زیرا از نظر توده مردم، صاحب منصبان و رهبران اجتماعی همه اعمال آنان قابل الگوبرداری و سرمشق قرار گرفتن است، بر این اساس رفتار فرزندان و خویشان و همسران آنان را نیز الگوی رفتاری خویش قرار می دهند که این می تواند مفید و خطرساز باشد.

بحران آفرینی های آقازادگان

از نظر قرآن، آقازادگان می توانند برای آقا و صاحب منصب بحرانی های بزرگی را موجب شوند و آنان را در موقعیت سخت و دشوار قرار دهند به طوری که نتواند از خود و عملکرد خویش دفاع کنند و رفع اتهام نمایند.

یکی از آقازادگان بحران آفرین پسر نوح (ع) است که به سبب آن که از مادری غیر مومن به دنیا آمده و از نظر وراثتی و شیر و تربیت تحت تاثیر مادر بوده است(تحریم، آیه ۱۰)، رفتاری نابهنجار از کفر و فجور در پیش گرفته بود. خدا درباره پسر نوح می فرماید: وَهِیَ تَجْرِی بِهِمْ فِی مَوْجٍ کَالْجِبَالِ وَنَادَى نُوحٌ ابْنَهُ وَکَانَ فِی مَعْزِلٍ یَا بُنَیَّ ارْکَبْ مَعَنَا وَلَا تَکُنْ مَعَ الْکَافِرِینَ قَالَ سَآوِی إِلَى جَبَلٍ یَعْصِمُنِی مِنَ الْمَاءِ قَالَ لَا عَاصِمَ الْیَوْمَ مِنْ أَمْرِ اللَّهِ إِلَّا مَنْ رَحِمَ وَحَالَ بَیْنَهُمَا الْمَوْجُ فَکَانَ مِنَ الْمُغْرَقِینَ؛ و آن کشتى ایشان را در میان موجى کوه‏ آسا مى ‏برد و نوح پسرش را که در کنارى بود بانگ درداد اى پسرک من با ما سوار شو و با کافران مباش! پسر گفت: به زودى به کوهى پناه مى ‏جویم که مرا از آب در امان نگاه مى دارد؛ نوح گفت: امروز در برابر فرمان خدا هیچ نگاهدارنده ‏اى نیست؛ مگر کسى که خدا بر او رحم کند؛ و موج میان آن دو حایل شد و پسر از غرق‏ شدگان گردید.(هود، آیات ۴۲ و ۴۳)

از نظر قرآن، رابطه خویشاوندی موجب می شود که انسان به سبب شدت عواطف احساسی ، نتواند تعقل ورزد و خردورزی کند و سخنانی را بر زبان جاری و رفتاری را در پیش می گیرد که برخاسته از شدت هیجانات و عواطف خویشاوندی مانند پدر و پسری است. بنابراین، بسیاری از افراد درباره خویشان خویش عدالت را روا نمی دارند، چنان که حضرت نوح(ع) بر خلاف اجرای عدالت درباره همه کافران فاجران، خواهان بخشش و عفو فرزند خویش می شود؛ در حالی که حکم عدالت تخصیص بردار نیست و چون حکم به عدالت می شود، خویش و بیگانه نمی شناسد.

البته از نظر حضرت نوح(ع) حکم الهی درباره غیر خویشان آن حضرت بوده و خدا وعده داده بود که خویشان او را از غرق شدن نجات دهد؛ در حالی از نظر قرآن، خویشاوندی واقعی همان خویشاوندی ایمانی است؛ زیرا آن چه اصالت دارد، همان روان است و رابطه جسم با جسم یک رابطه بسیار ضعیف و سست بنیادی در دنیا است که در آخرت اصلا معنا و مفهومی ندارد. از همین روست که وقتی نوح می فرماید: وَنَادَى نُوحٌ رَبَّهُ فَقَالَ رَبِّ إِنَّ ابْنِی مِنْ أَهْلِی وَإِنَّ وَعْدَکَ الْحَقُّ وَأَنْتَ أَحْکَمُ الْحَاکِمِینَ؛ نوح پروردگار خود را آواز داد و گفت: پروردگارا پسرم از کسان من است و قطعا وعده تو راست است و تو بهترین داورانى.(هود، آیه ۴۵)

خدا در پاسخ به این درخواست حضرت نوح(ع) ایشان را با واقعیت و حقیقت نسبت های اصیل آشنا می کند و می فرماید: قَالَ یَا نُوحُ إِنَّهُ لَیْسَ مِنْ أَهْلِکَ إِنَّهُ عَمَلٌ غَیْرُ صَالِحٍ فَلَا تَسْأَلْنِ مَا لَیْسَ لَکَ بِهِ عِلْمٌ إِنِّی أَعِظُکَ أَنْ تَکُونَ مِنَ الْجَاهِلِینَ؛ فرمود اى نوح او در حقیقت از کسان تو نیست او داراى کردارى ناشایسته است؛ پس چیزى را که بدان علم ندارى از من مخواه من به تو اندرز مى‏ دهم که مبادا از نادانان باشى.(هود، آیه ۴۶)

پس از نظر قرآن، رابطه حقیقی میان مومنان است، و هیچ گونه رابطه ای میان مومن و کافر وجود ندارد، هر چند که از نظر ظاهری از خویش و فرزندان هستند. حضرت نوح(ع) نیز پس از تذکر خدا می فرماید: قَالَ رَبِّ إِنِّی أَعُوذُ بِکَ أَنْ أَسْأَلَکَ مَا لَیْسَ لِی بِهِ عِلْمٌ وَإِلَّا تَغْفِرْ لِی وَتَرْحَمْنِی أَکُنْ مِنَ الْخَاسِرِینَ ؛ گفت: پروردگارا من به تو پناه مى برم که از تو چیزى بخواهم که بدان علم ندارم؛ و اگر مرا نیامرزى و به من رحم نکنى از زیانکاران باشم. (هود، آیه ۴۷)

از این آیات به دست می آید که رهبران و صاحب منصبان در هنگام سوء استفاده فرزندان از موقعیت والدین می بایست از آنان تبری جویند و به صراحت این را اعلان کنند؛ زیرا عدم تبری نسبت به آنان و عملکرد فرزندان و خویشان بیش ترین آسیب را به موقعیت اجتماعی آنان وارد می سازد و بستری برای سوء استفاده های دیگر فراهم می آورد.

بارها دیگر شده است که خویشان و بستگان نزدیک از موقعیت های خویشان خود سوء استفاده کرده اند و به انحصارگرایی و استیثار رو آوردند. از نظر امیرمومنان علی(ع) خود ویژه‌خوار پیش از مردم به هلاکت و تباهی خواهد افتاد؛ زیرا اگر مردم دنیای خود را از دست می‌دهند، ویژه‌خوار آخرت خویش را به بهایی اندک فروخته و هلاکت ابدی را برای خود رقم زده است. آن حضرت می‌فرماید: مَن یَستَأثِر مِنَ الأَموالِ یَهلِک؛ هر که در اموالْ انحصارطلبى کند، نابود مى شود. (بحارالأنوار، ج ۷۸ ص ۵۶ ح ۱۱۸).

آن حضرت (ع) در فرمانش به مالک اشتر نیز می‌فرماید: از انحصارطلبى در آنچه مردم در آن برابرند و غفلت از آنچه در حوزه مسئولیت تو قرار دارد و در برابر دیدگان مردم روشن است، بپرهیز؛ زیرا تو، به خاطر دیگران مؤاخذه‌خواهى شد و بزودى پرده‌هاى امور از برابر دیدگانت کنار خواهد رفت و داد ستمدیده از تو گرفته خواهد شد. ( نهج البلاغه، نامه ۵۳)

امیرمومنان علی(ع) درباره انحصارطلبی عثمان و ویژه‌خواری وی که نابودی دولتش را نیز به دنبال داشت می‌فرماید: او انحصارطلبى کرد و بد انحصارطلبى کرد . شما نیز ناشکیبى کردید و بد ناشکیبى کردید هر دو از حد گذراندید و خداوند را در‌باره انحصارطلب و ناشکیب، حُکمى است قطعى که در آینده یا قیامت، تحقّق خواهد یافت.( نهج البلاغه، خطبه ۳۰)

اطرافیان عثمان هماره از موقعیت عثمان برای مقاصد خویش سوء استفاده می کردند که از جمله آن ها دامادش مروان بن حکم بن عاص گردن شکسته است.

امام علی (ع) در عهدنامه مالک اشتر نسبت به کارگزاران خائن چنین دستور می دهند: اگر یکی از آنان دست به خیانت زد و گزارش بازرسان تو هم آن خیانت را تأیید کردند، به همین مقدار گواهی قناعت کرده، او را با تازیانه کیفر کن، و آنچه را که از اموال در اختیار دارد از او باز پس گیر، سپس او را خوار دار و خیانت کار بشمار و قلاده بدنامی به گردنش بیفکن.»

اصولا توجه و اهتمام به فرزندان و بها دادن به آنان از سوی صاحب منصبان همانند باتلاقی است که نه تنها فرزندان را بلکه صاحب منصبان را با خود به درون خود می برد و هر چه بیش تر دست و پا زنند بیش تر فرو رفته و موجب هلاکت آنان می شود. داستان عبدالله بن زبیر بسیار آموزنده است؛ زیرا موجب هلاکت خود و پدر شده است.

زبیر بن عوام پسر خاله حضرت امیرمومنان (ع) و یکی از دوستان آن حضرت(ع) بود و با وجود این که داماد ابوبکر بود، اما در جریانات بعد از سقیفه به حمایت از امام علی(ع) پرداخت. زبیرطعم ثروت را در دوران خلفای پیش از علی(علیه السلام) چشید؛ اما در قدرت سهیم نبود، در دوره حکومت علی(علیه السلام) چشم به قدرت سیاسی داشت و بسیار مایل بود که در حکومت علی(علیه السلام) به امارت برگزیده شود. چشم داشت او بی ثمر بود و امام مقام و منصبی به او نداد؛ از طرفی پسرش عبدالله آنقدر بزرگ شده بود که او نیز داعیه قدرت طلبی داشت، زبیر با تحریک فرزندش، در خلافت طمع کرد و با یاری طلحه و سردمداری عایشه و با شعار انتقام خون عثمان علیه علی(علیه السلام) شوریدند و جنگ جمل را این ناکثین پیمان شکن و عهد شکن ایجاد کردند. پس عبدالله پدرش را به جنگ با امیرالمومنین(علیه السلام) واداشت و او را در راه بی فرجام قدرت طلبی به کشتن داد. عبدالله بن زبیر وقتی دید پدرش زبیربن عوام – تحت تاثیر دیدار و مذاکراتش با امیرالمؤمنین علی(علیه السلام) – قصد کناره گیری از جنگ دارد، با انواع حیله ها سعی کرد تا پدرش را منصرف کند. او پدر را سرزنش و به ترس متهم کرد و جواب شنید که تو چه فرزند نامبارکی هستی!

سبط ابن الجوزی درکتاب التذکره آورده است که: علی(علیه السلام) وقتی در جمل با زبیرملاقات کرد به ایشان فرمود: ما شما را در شمار بهترینان عبد المطلب بر می شمردیم تا اینکه پسر بدت بزرگ شد و میان ما تفرقه انداخت.

حضرت امیر(علیه السلام) درباره زبیریان فرموده اند: ما زال الزّبیر رجُلاً منّا اهلَ البیتِ حتّی نشا ابنه المشئومُ عبدالله؛ زبیرهمیشه از ما اهل بیت بود تا زمانی که فرزند نا مبارکش، عبدالله بزرگ شد.( نهج البلاغه، حمکت ۴۵۳؛ العقد الفرید، ج۳، ص۳۱۴؛ اُسدالغابه، ج۳، ص ۲۴۴، الرقم ۲۹۴۷؛ شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج ۲، ص۱۶۷؛ تاریخ طبری، ج۴، ص۵۰۹؛ مروج الذهب، ج۲، ۳۷۲؛ تاریخ اسلام ذهبی، ج۳، ص۴۹۰؛ البدایه والنهایه، ج۷، ص۲۴۲؛ تهذیب ابن عساکر، ج ۵، ۳۶۵؛ شرح نهج البلاغه، ج۲، ص۱۶۶؛ مروج الذهب، ج۲، ص۴۰۱؛ تاریخ یعقوبی، ج۲، ص۱۸۳؛ الفتوح، ج۲، ص۴۷۰)