آثار و برکات تبلیغ عملی اسلام

بسم الله الرحمن الرحیم

تبلیغ اسلام از واجبات دینی است و هر مسلمانی موظف است تا با قول و فعل خویش، آن چه دانسته و یافته است به دیگران برساند، چرا که تعلیم قولی و عملی دیگران و توصیه آنان به حق و صبر از وظایف اسلامی است که از نظر آیاتی از جمله آیات سوره عصر تنها راه رهایی از زیان و خسران ابدی و دوزخ است. میزان موفقیت و رهایی از خسران را می توان از راه تاثیر تبلیغ و توصیه به دیگران دریافت؛ زیرا این تاثیرگذاری نشانه سلامت، صداقت، تزکیه و خودسازی علمی و عملی شخص است و این گونه می تواند شخص از وضعیت خویش نیز آگاه شود.  نویسنده در این مطلب بر آن است تا برخی از آثار و برکات تبلیغ اسلام را تبیین کرده و این گونه انگیزه قوی و صبر جمیل در تبلیغ برای مبلغان روشن شود. با هم این مطلب را از نظر می گذرانیم.

آثار تبلیغ عملی در مخاطب

هر انسانی دوست دارد تا میوه عمل خویش را ببیند. وقتی انسان سخنی می گوید در جست و جوی تاثیر سخن و میزان آن است. هم چنین وقتی کاری می  کند منتظر و متوقع است تا آثار عملش را ببیند. هم چنین موفقیت و عدم موفقیت و میزان آن نیز به گوینده و کننده کار این امکان را می دهد تا به آسیب شناسی و ارزیابی از قول و فعل خود بپردازد و در تغییر رویه و روش ها یا حذف موانع یا تحکیم و اثبات برخی از علل موفقیت خود برنامه ریزی مجددی داشته باشد.

مبلغ اسلامی نیز به حکم وظیفه الهی ماموریت دارد که در حوزه علمی و عملی دیگران را به سمت و سوی حق و اسلام دعوت کرده و ضمن این که خودش را از نظر علمی و عملی مهجز می کند و به تقوای الهی نزدیک و نزدیک تر می سازد(تحریم، آیه ۶) دیگران را با تعلیم علمی و عملی به حق و صبر دعوت کرده و خود و دیگران را از خسران ابدی و آتش دوزخی که هر انسانی گرفتار آن است رهایی بخشد.(همان؛ و نیز سوره عصر و آیات بسیار)

میزان موفقیت هر کسی به اموری چون صداقت در قول و فعل(صف، آیات ۲ و ۳)، تقوای نفسانی(تحریم، آیه ۶) ، صبر و استقامت(هود،‌آیه ۱۱۲ و آیات دیگر)، امور بسیاری دیگری است که در جایی خود بیان شده است.

البته انسان می تواند با نگاهی به تاثیرات قول و فعل خود در دیگران به سنجش و ارزیابی از شخصیت خود نیز دست یابد، زیرا شخصیت انسان در قول و فعل خود را آشکار می کند(اسراء، آیه ۸۴) و میزان نفوذ کلام و تاثیر عمل در دیگران نیز بازتابی از شخصیت اوست؛‌ زیرا قوت و قدرت روح و روان شخص است که محبت دیگران را جلب کرده و گرایش به شخص را افزایش می دهد. به سخن دیگر این خلق عظیم(قلم، آیه ۴) است که مردمان را چون پروانه دور وجودش گرد آورده(آل عمران، آیه ۱۵۱) و او را اسوه خویش می کنند.(احزاب، آیه ۲۱) پس هر کسی این گونه باشد، اسوه نیکوی دیگران شده و مردمان را مجذوب خویش می سازد؛ چنان که پیروان صادق و صدیق ابراهیم (ع) در طول تاریخ این گونه بوده اند.(ممتحنه ، آیه ۶)

در این جا به برخی از آثار تبلیغ عملی اشاره می شود تا با دانستن آنان امکان ارزیابی از عملکرد خود به عنوان یک مبلغ دین فراهم آید.

  1. محبت به کودکان،‌ جذبه قلوب مردمان: یکی از مهم ترین راه های تبلیغ عملی در اسلام، پای بندی به اصول اخلاق انسانی و اسلامی است. به عنوان نمونه محبت به کودکان از این اصول اساسی است. یک انسان مسلمان همان اندازه که عقلانی است احساسی و عاطفی است؛ زیرا تعادل میان عقل و قلب را آموخته است. این گونه است که در سر جای خود عدالت می ورزد و حتی در حق خویش و قوای نفسانی و خویشان خود از تعادل و اعتدال و عدالت اصلا عقب نشینی نکرده و کوتاه نمی آید ولی در حق دیگران از حق خویش می گذرد و با ایثار و احسان و عفو و مانند آن جلوه های عاطفی شخصیت مسلمانی و ایمانی خود را نشان می دهد. از آن جایی ابراز عواطف و احساسات به کودکان ، کامل ترین نشانه از بروز عواطف انسانی و اسلامی است، مسلمان در حق کودکان خود و دیگران بسیار عاطفی و احساسی برخورد می کند. هر ناظر بیرونی وقتی این گونه می بیند به طور طبیعی گرایش به جنبه انسانی اسلامی یابد که دین فطرت انسانی است.(روم، آیه ۳۰) هم چنین کودکان با دیدن عواطفی که نسبت به آنان ابراز می شود در آینده به طور طبیعی گرایش به دین خواهند یافت و هیچ عاملی نمی توانند آنان را از اسلام جدا کند. به هر حال، از روش های تبلیغ عملی بهره گیری از عواطف انسانی در حق دیگران به ویژه کودکان است. همین رویه ای که اکنون غربی ها برای تسلط بر افکار عمومی جهان در مقابل رسانه ها نقش بازی می کنند تا دیگران را به فلسفه و سبک زندگی آمریکایی و غربی خود بخوانند، یعنی بی آن که سخنی گفته باشند، مردم را به مسلک خود دعوت می کنند. لیث بن سعد می گوید: روزى پیامبر صلى الله علیه و آله با جمعى نماز مى گزارْد و حسین[ علیه السلام ] در حالى که خُردسال بود ، نزدیک ایشان بود . هر گاه پیامبر صلى الله علیه و آله به سجده مى رفت ، حسین مى آمد و بر پشت ایشان سوار مى شد . آن گاه پاهاى خود را مى جنبانْد و مى گفت : «هى ! هى !» . هر گاه پیامبر خدا مى خواست سر از سجده بر دارد ، حسین را مى گرفت و در کنار خویش مى نهاد و وقتى به سجده مى رفت ، حسین ، مجدّدا بر پشت ایشان سوار مى شد و مى گفت : «هى ! هى !» . او پیوسته چنین مى کرد ، تا آن که پیامبر صلى الله علیه و آله از نمازش فارغ شد . در این هنگام ، مردى یهودى گفت : اى محمّد ! شما با کودکان کارى انجام مى دهید که ما چنین نمى کنیم . پیامبر صلى الله علیه و آله فرمود : «هان ! اگر شما به خدا و پیامبرش ایمان داشته باشید ، با کودکان ، مهربانى مى کنید» . مرد یهودى گفت : پس من به خدا و فرستاده اش ایمان مى آورم . بدین ترتیب ، با دیدن این بزرگوارى از پیامبر صلى الله علیه و آله ، با آن عظمت جایگاه ، اسلام آورد .( بحارالأنوار : ج ۴۳ ص ۲۹۶ ح ۵۷ )
  2. مصاحبت نیکو: هم نشینی و مصاحبت نیک و خوش با دیگران از دیگر عوامل جلب قلوب است. این که مبلغ با مردم نشست و برخاست نیکو داشته باشد بیش تر از قول و سخن حکیمانه اش تاثیر گذار است. مردم پیش از آن که عاشق و مجذوب سخنش باشند، مجذوب اخلاق نیک او خواهند شد. این هم نشینی و مصاحبت ممکن است طولانی نباشد و تنها در یک سفر کوتاه درون شهری یا میان شهری اتفاق افتد. کسانی که سوار بر مترو می شوند یا در اتوبوس و قطار هم سفر هستند، با مصاحبت نیک می توان آنان را مجذوب خود به و تبعه آن مجذوب اسلام کرد که این سبک زندگی را به مبلغ اسلام آموخته است. اگر در مبلغان عادی یعنی توده مسلمان واجب و وظیفه است، در مبلغ رسمی که ماموریت الهی دارد(توبه، آیه ۱۲۲) این امر اوجب خواهد بود. برای درک این مساله، این داستانی که امام صادق(ع) از امیرمومنان (ع) نقل می کند می تواند بهترین گواه روشنی باشد. امام صادق(ع) از پدرانش نقل می کند که: امیر مؤمنان با مردى ذِمّى (اهل کتاب) همراه شد . مرد ذمّى گفت : اى بنده خدا ! مقصدت کجاست ؟ فرمود : «مقصد من ، کوفه است» . هنگامى که ذمّى راهش را کج کرد . امیر مؤمنان نیز همگام با او راهش را کج نمود . ذمّى به ایشان گفت : آیا مقصد تو کوفه نبود ؟ به او فرمود : «آرى» . مرد ذمّى به ایشان گفت : تو که راهت را رها کردى ! به او فرمود : «مى دانم !» . آن مرد گفت : تو با آن که مى دانى ، راهت را با من کج کردى ؟ امیر مؤمنان به او فرمود : «این ، از کمالِ همراهى است که شخص به هنگام جدا شدنِ همراه خود ، براى بدرقه اش چند قدمى بر دارد . پیامبرِ ما به ما چنین دستورى داده است» . ذمّى به ایشان گفت : آیا پیامبر تان ، این چنین گفته است ؟ فرمود : «آرى» . ذمّى گفت : لابد آن که از ایشان تبعیت کرده ، به خاطر اعمال بزرگوارانه اش بوده است . پس من تو را گواه مى گیرم که بر دین تو هستم . و آن مرد ذمّى با امیر مؤمنان باز گشت و هنگامى که امام را شناخت ، اسلام آورد .
  3. تاثیر احسان: نیکی کردن در حق دیگران یعنی رفتاری فراتر از عدالت داشتن و از حق خود گذشتن و دیگران را بر خود مقدم کردن یا گذشت و عفو از خطا و اشتباه دیگران، خود از مهم ترین و بهترین رفتارهای انسانی و اخلاقی است که در آموزه های اسلامی بر آن تاکید شده و پیامبر(ص) خود را مامور این دانسته که این بخش و جنبه اخلاقی را در انسان به تمامیت برساند و انسان هایی در این درجه عالی اخلاقی تربیت کند: انما بعثت لاتمم مکارم الاخلاق؛ جز برای اتمام مکارم اخلاقی برانگیخته نشده ام. مکارم اخلاقی همان بزرگواری های اخلاقی است؛ یعنی انسان میان خوب و خوب تر و خوب ترین، اخیر را انتخاب کند، و نه تنها شخص را به خطا تنبیه نکند،‌ بلکه او را بخشیده و بلکه فراتر از بخشیدن از مقام مکارم اخلاقی، به او احسان کند و چیزی نیز به او بدهد تا حق را در اوج به او نشان دهد. این گونه است که کسی که دشنام می دهد، نه تنها مجازات و مقابله به مثل به حکم عدالت نمی کند،‌ بلکه از او به حسن اخلاقی می گذرد و عفو روا می دارد و بلکه بالاتر کمبودهایش را به احسان اکرامی برطرف می کند. شاید در این باره شیوه و رویه امامان (ع) بهترین درس برای مبلغان دین اسلام باشد. در سیره امام حسن (ع) این داستان بسیار مشهور است: مردى شامى ، او (امام حسن علیه السلام ) را سواره دید . شروع کرد به نفرین کردن به ایشان ؛ امّا حسن علیه السلام ، پاسخ او را نمى داد . هنگامى که آن مرد از دشنام دادن فارغ شد ، حسن علیه السلام به سوى او آمد و به او سلام کرد و خندید و فرمود : «اى پیرمرد ! به گمانم مرد غریبى هستى و شاید مرا اشتباه گرفته اى . پس اگر از ما طلب بخشش کنى ، از تو در مى گذریم ، و اگر از ما مالى بخواهى ، به تو مى دهیم ، و اگر از ما راه نمایى بخواهى ، راه نمایى ات مى کنیم ، و اگر از ما مَرکب بخواهى ، مرکبى برایت فراهم مى کنیم ، و اگر گرسنه باشى ، تو را سیر مى کنیم ، و اگر برهنه باشى ، تو را مى پوشانیم ، و اگر نیازمند باشى ، تو را بى نیاز مى سازیم ، و اگر رانده شده باشى ، پناهت مى دهیم ، و اگر نیازى داشته باشى ، برایت برآورده مى سازیم . اگر بار و بُنه ات را به سوى ما حرکت دهى و تا زمان کوچیدن ، میهمان ما باشى ، برایت سودآورتر است ؛ زیرا ما جایى فراخ و موقعیت و اعتبارى خوب و ثروتى انبوه داریم» . هنگامى که آن مرد ، سخن او را شنید ، گریست و آن گاه گفت : گواهى مى دهم که تو جانشین خداوند در زمین هستى ، و خدا داناتر است که رسالت هاى خود را کجا قرار دهد . تو و پدرت ، مبغوض ترینِ خلق خدا نزد من بودید ؛ امّا اینک ، محبوب ترینِ خلق خدا نزد من هستید . آن گاه بار و بنه اش را به خانه حسن علیه السلام منتقل کرد و تا زمان کوچیدن ، میهمان او بود و به محبّت آنان ، باور پیدا کرد .( المناقب لابن شهرآشوب : ج ۴ ص ۱۹ ، بحار الأنوار : ج ۴۳ ص ۳۴۴ ح ۱۶ ) هم چنین درباره سیره امام باقر(ع) آمده است: مردى نصرانى به او (امام باقر علیه السلام ) گفت : تو بَقَرى (گاوى) ! فرمود : «من باقر هستم» . گفت : تو پسرِ زن آشپزى ! فرمود : «آشپزى ، پیشه او بود» . گفت : تو پسرِ زن زنگىِ سیاهِ بد دهن هستى ! فرمود : «اگر تو راست مى گویى ، خداوند ، او را ببخشاید ، و اگر دروغ مى گویى ، خداوند ، تو را ببخشد» . مرد نصرانى ، اسلام آورد .(المناقب لابن شهرآشوب : ج ۴ ص ۲۰۷ ، بحار الأنوار : ج ۴۶ ص ۲۸۹ ح ۱۲ ) در همین رابطه داستان های بسیاری است که از جمله می توان به آموزش های امام صادق(ع) به یکی از شیعیانش که مادری مسیحی داشت اشاره کرد که موجب اسلام آوری مادر می شود.( الکافی : ج ۲ ص ۱۶۰ ح ۱۱ )
  4. در روایات بسیاری به کسانی که دشنام به امامان (ع) می دادند حکایات بسیاری آمده است. این داستان گواه آن است که نه تنها آنان به دشنام دهنده مقابله به مثل نمی کردند بلکه فراتر از آن ها از ایشان گذشته و حتی به آنان نیکی روا می داشتند. شاید داستان برای تبیین این سیره مناسب باشد: روزى [زین العابدین علیه السلام ] از مسجد بیرون آمد . مردى او را دنبال کرد و دشنامش داد . بندگان و غلامان ، سر رسیدند و به آن مرد ، هجوم آوردند . ایشان فرمود : «او را وا گذارید !» . آن گاه [به آن مرد ]فرمود : «آنچه از کار [و قدرت] ما که خداوند بر تو پنهان داشته ، بیشتر است . آیا کارى دارى که تو را یارى رسانم ؟» . آن مرد ، شرم کرد . زین العابدین جامه اى را که بر دوش داشت ، بر او افکند و به او هزار درهم داد . آن مرد ، پس از آن روز ، هر گاه ایشان را مى دید ، مى گفت : شهادت مى دهم که تو از فرزندان پیامبرى .( العدد القویّه : ص ۳۱۹ ح ۲۰ ، کشف الغمّه : ج ۲ ص ۲۹۳ نحوه ، بحارالأنوار : ج ۴۶ ص ۹۹ ح ۸۷ ) همین سیره را شاگردان امامان معصوم(ع) نیز آموخته بودند. داستان مالک اشتر خود بهترین گواه است: حکایت شده که مالک اشتر در میان بازار کوفه مى گذشت . جامه و عمامه اى بافته از پنبه بر تن داشت . یکى از بازاریان ، او را دید و به شخصیت او اهانت کرد و فندقى به عنوان اهانت ، به سوى او پرتاب کرد . مالک اشتر گذشت و اعتنا نکرد . به آن مرد گفتند : واى بر تو ! آیا مى دانى به چه کسى پرتاب کردى ؟ گفت : نه! به او گفتند : این ، مالک اشتر ، یار امیر مؤمنان است . مرد به خود لرزید و به سوى مالک ، ره سپار شد تا از او عذرخواهى کند . او را دید که وارد مسجد شده و نماز مى خوانَد . هنگامى که نمازش تمام شد ، آن مرد ، خود را بر پاهاى مالک انداخت تا آنها را ببوسد . مالک گفت : این ، چه کارى است ؟ گفت : از کارى که انجام دادم ، عذر مى خواهم . مالک گفت : باکى بر تو نیست ! سوگند به خدا ، به مسجد نیامدم ، مگر آن که [از خداوند ]برایت طلب بخشش کنم .ر . ک : ص ۲۰۹ (هماهنگى دل با زبان) و ص۲۱۳ (دعوت با عمل ، پیش از زبان) و ص ۲۸۱ (ناهمگونى کردار با گفتار) .( تنبیه الخواطر : ج ۱ ص ۲ ، بحارالأنوار : ج ۴۲ ص ۱۵۷ ح ۲۵ )
  5. تاثیر آموزش غیر مستقیم: آموزش های عملی بر خلاف آموزش های علمی، آموزش های غیر مستقیم هستند. مبلغ دین با عمل خودش در حقیقت خواسته و ناخواسته تعلیم می دهد. مردم پیش از آن که به گفتار کسی توجه داشته باشند و یاد بگیرند از رفتار دیگری می آموزند و به یک معنا همه کودکانی هستیم که از باید و نبایدهای دستوری می گریزیم، اما وقتی عملی را می بینیم از آن یاد می گیریم و این گونه نشان می دهیم که دستور پذیر نبوده و به یک معنا خودمان این عمل را آموخته ایم. زنان مثلا ابا دارند بگویند پختن فلان خورشت و غذا را از دیگری یاد گرفته اند، ولی جالب این است که به دست یک دیگر نگاه می کنند و تعلیم عملی می بیند تا بعدا بگویند خودم یاد گرفته ام و کسی به من یاد نداده است. اصول آموزش های غیر مستقیم تاثیرگذارتر است و شخص چون احساس نمی کند که مجبور به انجام کاری است و به اراده و اختیارش کاری را تقلید می کند، احساس حقارت و مانند آن ندارد، این گونه است که ما بیش ترین چیزها را از طریق آموزش های غیر رسمی و غیر گفتاری یاد می گیریم. روایت است که : امام حسن و امام حسین [ علیهماالسلام] به پیرمردى برخوردند که به خوبى وضو نمى گرفت . آنان شروع به کشمکش [ظاهرى] با یکدیگر کردند . هر یک از آنان مى گفت : «تو خوب وضو نمى گیرى» . آن گاه گفتند : «اى پیرمرد ! تو میان ما داور باش . هر کدام از ما جداگانه یک وضو مى گیریم» . آن گاه گفتند : «کدام یک از ما خوب وضو نمى گیرد ؟» . پیرمرد گفت : هر دوى شما خوب وضو مى گیرید ؛ امّا این پیرمردِ نادان است که خوب وضو نمى گیرد و اینک ، از شما دو تن فرا گرفته و به دست بابرکت شما و مهربانى اى که بر امّت جدّ خود دارید ، توبه کرده است .( المناقب لابن شهرآشوب : ج ۴ ص ۲۰۷ ، بحار الأنوار : ج ۴۶ ص ۲۸۹ ح ۱۲ )
  6. تاثیر سعه صدر در تبلیغ: خداوند در آیات سوره شرح یا انشراح، پیامبر(ص) را به این صفت می ستاید و می فرماید که ما به او سعه صدر داده ایم. حضرت موسی(ع) نیز هنگام ماموریت از خداوند خواست تا به او شرح صدر عنایت کند تا بتواند در برابر مخالفان سخن حق را بگوید و انجام دهد.(طه، آیه ۲۵) داشتن سعه صدر در هر کاری به انسان کمک می کند و در تبلیغ دین که با مخالفت جدی مستکبران و ظالمان و فاسقان و مانند آن مواجه است،‌ بسیاری ضروری و نیاز نخست مبلغ دین است. اگر کسی سعه صدر نداشته باشد و آستانه تحمل و صبرش کم باشد، به سرعت واکنش منفی نشان می دهد و موجبات چیرگی و سلطه روحی و فکری مخالف بر خود را فراهم می آورد. عصبانیت و تندی در برابر مخالفان و اشکالات و شبهه ها و شبهه سازان می تواند تاثیر معکوس و منفی به جا گذارد. درسیره معصومان آمده است که ایشان از سعه صدر بسیاری برخوردار بودند. به عنوان نمونه این داستان امیرمومنان علی(ع) می تواند گواه خوبی باشد. امیر مؤمنان علیه السلام در خطابه اى که ایراد کرد ، فرمود : «از من بپرسید ؛ چرا که از هیچ چیزى فراتر از عرش ، از من پرسش نشده ، مگر آن که پاسخش را به گونه اى داده ام که پس از من ، جز نادانى ادّعا کننده یا دروغگویى افترا زننده بر زبان جارى نمى کند» . در این هنگام ، مردى از گوشه مسجد ، در حالى که در گردنش کتاب و گویا مُصحفى بود ، برخاست . او مردى بود گندمگون و کم گوشت و بلندقامت ، با موهاى مجعّد . گویا از یهود اعراب بود . او با صداى بلند گفت : اى آن که ادّعاى چیزى دارد که نمى داند و چیزى را که نمى فهمد ، به گردن مى گیرد ! من مى پرسم و تو پاسخ بده . یاران و شیعیان على[ علیه السلام ] از هر طرف به قصد [تأدیب] او یورش بردند و هجوم آوردند . [امام علیه السلام ]آنان را نهى کرد و به آنان فرمود : «او را وا گذارید و در باره اش شتاب مکنید ، که با سَبُک سرى ، حجّت هاى خداوند برپا نمى شود و با آن ، برهان هاى خداوند ، آشکار نمى گردد» . آن گاه به آن مرد ، رو کرد و فرمود : «به هر زبانى که مى خواهى و بدانچه در دل توست ، بپرس . من پاسخ مى دهم . تردیدها خداوند متعال را به غضب نمى آورد و هیچ نیازى ، او را به خشم نمى آورد» . آن مرد گفت : بین مشرق و مغرب ، چه قدر فاصله است ؟ فرمود : «مسافت هوا» . پرسید : مسافت هوا چیست ؟ فرمود : «گردش فلک است» . گفت : اندازه گردش فلک چیست ؟ فرمود : «سیرِ یک روزه خورشید» . گفت : راست گفتى . پس قیامت ، چه زمانى است ؟ فرمود : «هنگامى که مرگ در رسد و مهلت ، پایان پذیرد» . گفت : راست گفتى . پس عمر دنیا چه قدر است ؟ فرمود : «گفته مى شود هفت هزار [سال] . آن گاه دیگر اندازه اى ندارد» . گفت : راست گفتى . پس بکّه در کجاى مکّه است ؟ فرمود : «بَکّه ، جایگاه خانه[ ى خدا] است و [شهر] مکّه ، اطراف حرم است» . گفت : چرا به مکّه ، مکّه مى گویند ؟ فرمود : «چون خداوند متعال ، زمین را از زیر آن گسترانْد» . گفت : راست گفتى . پس چرا به آن بکّه مى گویند ؟ فرمود : «زیرا آن [خانه] ، گردنِ گردنکشان و چشمِ گناهکاران را در هم کوفته است» . گفت : راست گفتى . [بگو] خداوند ، پیش از آن که عرش خود را بیافریند ، کجا بود ؟ فرمود : «منزّه است خداوندى که حاملان عرشِ او با وجود نزدیک بودن انبوهشان به کرسى کرامتش ، از درک کُنه و حقیقت صفت وى ، ناتوان اند ، چنان که فرشتگان مقرّب ، از درک انوار عظمت جلالش محروم اند . واى بر تو ! در باره خدا گفته نمى شود که کجاست یا کدام سوست ، یا در میان چه یا براى چه یا از کجا یا از چه زمان است ، یا چگونه است» . گفت : راست گفتى . پس [بگو] پیش از آن که خداوند ، زمین و آسمان را بیافریند ، عرش خداوند ، چه مدّت بر روى آب بوده است ؟ فرمود : «آیا شمردن را نیک مى دانى ؟» . گفت : آرى . فرمود : «شاید نیک ندانى» . گفت : نه ؛ بلکه نیک مى شمارم . فرمود : «اگر دانه هاى خَردَل بر زمین چنان ریخته شود که هوا و بین زمین و آسمان را پُر کند ، آن گاه به مثل تو اجازه داده شود که به رغم ناتوانى ات ، دانه دانه ، آنها را از مشرق به مغرب منتقل سازى ، و چنان عمرت طولانى شود و به تو توان این کار داده شود تا بتوانى آنها را منتقل سازى و آن دانه ها را بشمارى ، این کار از شمارش سال هایى که عرش خداوند ، پیش از آفرینش زمین و آسمان بر آب ، درنگ داشته ، آسان تر است ، و من ، تنها برایت یک دهم از یک دهم ها از یک جزء از یکصد هزار جزء را توصیف کردم و از این که در شمارش کم گذاشتم از خداوند ، طلب بخشش مى کنم» . آن مرد ، سرش را تکان داد و گفت : شهادت مى دهم که خدایى جز خداى یکتا نیست و شهادت مى دهم که محمّد ، رسول خداست .( بحارالأنوار : ج ۵۷ ص ۲۳۱ ح ۱۸۳ )
  7. قانون گرایی در اوج قدرت: مبلغ دین اسلام باید در رفتار عملی خود نشان دهد که تابع قانون است هر چند که در اوج قدرت باشد؛ زیرا قدرت و ثروت و مانند آن انسان را به تمرد و اتراف و اسراف و طغیان و مانند آن سوق می دهد. اگر کسی واقعا اسلام را پذیرفته باید در این شرایط سخت خودش را نگه دارد؛ زیرا تواضع و فروتنی از فقیر یک امر طبیعی است یا پذیرش قانون از توده های مردم یک رفتار عادی است؛ اما اگر انسان در اوج قدرت و ثروت، تواضع و فروتنی داشته باشد و تن به اخلاق و قانون بسپارد او نشان می دهد که شخصیتی ساخته شده دارد. تن دادن امیرمومنان علی(ع) در هنگام خلافت به حکم شریح قاضی موجب شد تا تاثیر شگرفی از عدالت علوی در جان و دل ها بماند که کسی نتواند از جلوی تاثیر اخلاقی ایشان در تبلیغ اسلام و تشیع را بگیرد. آمده است: على بن ابى طالب علیه السلام به بازار رفت و ناگهان به مسیحى اى برخورد که زرهى را مى فروخت . على ، زره را شناخت و گفت : «این ، زره من است و میان من و تو ، قاضى مسلمانان ، داورى کند» . در آن روز ، قاضى مسلمانان ، شُرَیح بود که على علیه السلام او را به قضاوت ، منصوب کرده بود . شریح ، هنگامى که امیر مؤمنان را دید ، از جایگاه قضاوت برخاست و على را بر جاى خود نشاند و شریح ، در برابر او و در کنار مرد مسیحى نشست . على علیه السلام به او گفت : «هان ، اى شریح ! اگر طرف دعواى من مسلمان بود ، با او در جایگاه دعوا مى نشستم ؛ امّا من از پیامبر خدا شنیدم که مى فرمود : با آنان (مسیحیان) مصافحه نکنید و به آنان ، ابتدا به سلام نکنید … و آنان را تحقیر کنید ، چنان که خداوند ، آنان را تحقیر کرده است . اى شریح ! میان من و او داورى کن» . شریح گفت : بفرمایید ، اى امیر مؤمنان ! على گفت : «این ، زره من است که مدّتى است گم شده است» . شریح گفت : اى مسیحى ! تو چه مى گویى ؟ مسیحى گفت : من امیر مؤمنان را تکذیب نمى کنم ؛ امّا زره ، زره من است . شریح [به على علیه السلام ] گفت : طبق رأى من ، زره از دست او خارج نمى شود . آیا بیّنه اى دارى ؟ على گفت : شریح ، درست مى گوید . مسیحى گفت : امّا من گواهى مى دهم که این ، احکامِ پیامبران است که خلیفه مسلمانان ، نزد قاضى خود مى آید و قاضى او ، علیه او داورى مى کند . اى امیر مؤمنان ! سوگند به خدا ، این ، زره توست . من در پىِ سپاه ، به دنبال تو بودم که از شترت افتاد و من آن را برداشتم . شهادت مى دهم که خدایى جز خداى یکتا نیست و محمّد ، رسول خداست . على گفت : «حال که اسلام آورده اى ، زره از آنِ تو باشد» و اسب گران بهایى نیز به او بخشید .( السنن الکبرى : ج ۱۰ ص ۲۳۰ ح ۲۰۴۶۵ ، البدایه والنهایه : ج ۸ ص ۴ ، کنز العمّال : ج ۷ ص ۲۴ ح ۱۷۷۸۹ ؛ الغارات : ج ۱ ص۱۲۴ نحوه ، بحارالأنوار : ج ۱۰۴ ص ۲۹۰ )
  8. در مساله نقد هم می توان از همین روش استفاده کرد؛ چنان که حضرت ابراهیم(ع) در نقد رفتار خورشید و ستاره و ماه پرستان از همین شیوه بهره برد و با همراهی با ایشان به نقد رفتار در مقام عمل پرداخت.