آثار انقطاع الی الله از نظر قرآن

عرفان در قرآن

بسم الله الرحمن الرحیم

از نظر آموزه های وحیانی قرآن، انسان برای خدایی و متاله شدن آفریده شده است؛ زیرا این گونه است که صلاحیت قرار گرفتن در جایگاه خلافت الهی و تسخیر کائنات را می یابد؛ زیرا جعل الهی برای خلافت مشروط به ظهور اسماء الله در عین ذات خلیفه است تا بتواند در مقام خلافت از مستخلف عنه یعنی خدا همان کارهای الهی را بر اساس مشیت و حکمت و اراده الهی انجام دهد و به عنوان «مظهریت در ربوبیت و پروردگاری» معلم و مزکی هستی باشد و هر چیزی را به سوی کمال بایسته و شایسته اش رهنمون سازد.

از نظر قرآن، دست یابی به مقام خلافت الهی در رهن امور و شروطی از جمله انقطاع الی الله است. نویسنده در این مطلب برآن است تا ابعاد و آثار این انقطاع را بر اساس آموزه های وحیانی قرآن تبیین کند. با هم این مطلب را از نظر می گذرانیم.

حقیقت انابه، انقطاع از غیر الله

یکی از فرمان ها و دستورهای الهی به مومنان، کسب ملکه «منیب» است. خدا در فرمانی می فرماید: وَ أَنابُوا إِلَی اللّهِ؛ به سوی خدا انابه کنید.(زمر، آیه ۱۷)

در ریشه ثلاثی مجرد این فعل باب افعال از ثلاثی مزید، اختلاف است؛ برخی آن را اجوف یایی دانسته و گفته اند که ریشه آن «نوب» است؛ چنان که گفته می شود: «ناب – یَنیب – نَیْبًا»، است که به معنای «انقطع – ینقطع – انقطاعا» است. این واژه در ثلاثی مزید به شکل «أناب – یُنیب – إنابهً» به کار می رود. پس شخص مُنیب کسی است که ملکه انابه در او ایجاد شده و در همه امور زندگی اش از غیر خدا به سوی خدا بریده و انقطاع پیدا کرده است. پس «مُنیب» که به شکل اسمی برای مومنان مطرح شده(زمر، آیه ۸) کسی جز انسان «منقطع الی الله» نیست.

هم چنین واژگان«نائب و نواب و نیابه» از همین ریشه است؛ زیرا شخص با بریدن از مسئولیتی آن را به دیگری واگذار می کند تا به جای آن کاری را انجام دهد و از طرف دیگری وکالت پیدا کند.

البته برخی ریشه آن را از اجوف واوی دانسته و گفته اند: إنابه و مُنیب، از «ناب – ینوب – نوبهً » گرفته شده است که در این صورت به معنای شخصی است که مرتب در نوبت است؛ چرا که او مرتب مراجعه می کند تا نوبت او بشود؛ زیرا «نوبه» به معنای رجوع اعتیادی است؛ چنان که بازگشت زنبور عسل به کندو و هسته اصلی اش را نوبهً می گویند؛ زیرا زنبور عسل بر اساس عادت و اعتیاد به شکل پیاپی و نزدیک به هم، به کندو رجعت می کند تا عسل تولید کند.

هم چنین باید توجه داشت که «نابه» به معنای بلا و شرّ قریب و نزدیک نیز به کار رفته است؛ چنان که این واژه در«ذوق خشک شده یا شمشیر کند شده یا طناب پوسیده کمان» نیز به کار می رود؛ زیرا به نوعی، این امور، گرفتار شرّ و بلای نزدیکی شده و حالت اصلی خودش را از دست داده و دیگر از سلامت پیشین خود برخوردار نیستند.

به نظر می رسد که فرمان خدا به انابه می تواند به هر دو معنا درست باشد؛ زیرا شخص مُنیب با انابه خویش مرتب به سوی خدا باز می گردد تا در مسیر درست قرار گرفته باشد و از صراط مستقیم الهی خارج نشود؛ چنین شخصی هرگز نوبت خویش را رها نمی کند و از خدا جدا نمی شود؛ یا این که مُنیب شخصی است که از غیر الله بریده و به خدا پوسته است. البته بهترین حالت انابه آن است که انسان هماره در نوبت باشد و از غیر الله منقطع تا این گونه تحت ولایت الهی قرار گیرد یا باقی بماند.

البته برخی از اندیشمندان و لغویان، انابه، را به معنای بازگشت به طاعت خدا، با توبه دانسته اند.(لسان العرب، ابن منظور، ذیل واژه»)؛ اما برخى دیگر گفته‌اند: فرق توبه و انابه در این است که توبه به معنای بازگشت از معصیت سابق است؛ در حالی که انابه ترک معصیت در آینده است.( معجم الفروق اللّغویّه، عسکری، ذیل واژه)

شکی نیست که واژه توبه و انابه مترادف نیستند، و فرق اساسی میان دو واژه است، هر چند که ممکن است در برخی از مفاهیم به هم نزدیک باشند، ولی فرق واضح و روشن و ظریفی میان آن است که بر لبیب و خردمند پوشیده نیست.

هم چنین میان واژه «انابه» با واژه «اوب» فرق اساسی است، هر چند که هر دو متضمن معنای «رجعت» است، ولی «أوب» و مشتقات آن چون «أوّاب» (ق، آیه ۳۲؛ ص، آیات ۱۷ و ۱۹ و ۳۰ و ۴۴؛ اسراء، آیه ۲۵) به معنای رجعت سریع سبقت جویانه، همراه با نوعی غضب، استقامت و قصد از همه جهات و ابعاد به کار می رود؛ یعنی نوعی خاص از رجعت را می گویند که با انابه تفاوت و فرق دارد.

البته به نظر می رسد که خدا در آیات قرآنی بر آن است تا با توجه به اموری چون موقعیت افراد و اشخاص ، قُرب و بُعد ایشان از خدا و هم چنین سطوح استعدادی و مقام و منزلت تقرّب و قُربی آنان، فرمان دهد تا به سوی خدا بازگردند و از غیر منقطع شوند. بر این اساس، واژگان پیش گفته و نیز واژگانی چون «فرار»(ذاریات، آیه ۵۰) بر آن است تا خلق را به سوی خالق بازگرداند. پس به کارگیری از هر یک از این واژگان در راستای «رجعت» بنده به سوی خدا با توجه به شرایط هر یک از آنان است.

به سخن دیگر، آن چه برای خدا در فرمانهای گوناگون با به کارگیری از واژگان گوناگون مطرح است، اصل بازگشت به سوی خدا و رجعت به سوی او در زندگی دنیوی است؛ اما از آن جایی که دوری و نزدیک و نیز شرایط افراد و اشخاص متفاوت است، با توجه به موقعیت ها و سطوح متفاوت قرب و بعد با بهره گیری از واژگان متعدد و متنوع بر آن است تا این حقیقت تحقق یابد و رجعت واقعی با «انقطاع الی الله» رخ دهد؛ زیرا بدون بریدن از غیر الله نمی توان «وصل» به الله شد و در مقام متالهین ظهور کرد.

رجعت حقیقی با بریدن از خلق

از نظر آموزه های وحیانی قرآن، انسان زمانی می تواند در اندیشه «رجعت» حقیقی باشد، که «قطع» خویش را از خدا ببیند و بیابد و برای «وصل» شدن اقدام کند؛ کسی که خود را منقطع و بریده از خدا نبیند، هیچ تلاشی برای بازگشت و رجعت و وصل شدن به خدا نمی کند.

به سخن دیگر، انسان باید نخست بپذیرد که بیمار و صاحب درد است تا برای درمان درد و بیماری اش تلاش کند. انسان بی درد، که خود را سالم می یابد، تلاشی برای کسب سلامت واقعی نمی کند و هم چنان بیمار دل باقی می ماند؛ زیرا چنین شخصی گرفتار جهل مرکب است که ابدالدهر در آن می ماند و هیچ تلاشی برای رهایی از آن نمی کند؛ زیرا «آن کس که نداند که نداند که نداند/ در جهل مرکب ابدالدهر بماند.»

خدا در قرآن در توصیف حضرت ابراهیم(ع) می فرماید: إِنَّ إِبْرَاهِیمَ لَحَلِیمٌ أَوَّاهٌ مُنِیبٌ؛ به راستی که حضرت ابراهیم، حلیم اواه منیب است.(هود، آیه ۷۵)

«حلیم» به صابری گفته می شود که صبر و شکیبایی او در سه گانه طاعت و مصیبت و معصیت، بر خاسته از عقلانیت و علم راستین باشد؛ چنان که «أَوَّاهٌ» کسی است که بسیار «آه» و ناله می کند و از شدت درد شکایت می نماید و می نالد. البته براساس برخی از روایات، «آه» یکی از نام های خدا است که بیمار هنگام درد او را به این نام می خواند.

جَعْفَرُ بْنُ یَحْیَى الْخُزَاعِیُّ از پدرش نقل می کند که گفت: دَخَلْتُ مَعَ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع عَلَى بَعْضِ مَوَالِیهِ یَعُودُهُ فَرَأَیْتُ الرَّجُلَ یُکْثِرُ مِنْ قَوْلِ آهِ فَقُلْتُ لَهُ یَا أَخِی اذْکُرْ رَبَّکَ وَ اسْتَغِثْ بِهِ فَقَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع إِنَّ آهِ اسْمٌ مِنْ أَسْمَاءِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ فَمَنْ قَالَ آهِ فَقَدِ اسْتَغَاثَ بِاللَّهِ تَبَارَکَ وَ تَعَالَى‏»؛ همراه امام صادق(ع) به عیادت یکى از دوستان و پیروانش رفته بودم، آن بیمار را دیدم که پشت سر هم «آه» می‌کشید، به او گفتم که اى برادر من، (به جای آنکه آه بکشی) پروردگارت را بخوان و به او استغاثه نما، امام صادق(ع) (با شنیدن سخن من) فرمود: آه نامى از نام‌هاى خداى عز و جل است، پس کسى که آه بکشد گویا به خداى تبارک و تعالى استغاثه نموده است.( شیخ صدوق، محمد بن علی‏، التوحید، محقق، مصحح، حسینی، هاشم‏، ص ۲۱۹، قم، دفتر انتشارات اسلامی، چاپ اول، ۱۳۹۸ق)

پس حضرت ابراهیم(ع) کسی است که از درد فراق شکایت دارد و خدا را به «آه» بسیار می خواند و از او طلب استغاثه می کندتا از درد فراق به وصل نجاتش دهد.

مُنیب بودن آن حضرت(ع) در مقام ملکه و مقوم ذات آن است که ایشان از غیر بریده و در مقام انقطاع کامل از غیر به سوی خدا است.

از آیات دیگر قرآن بر می آید که صفت انابه به شکل اسمی یعنی ملکه و مقوم ذات، برای قلب مومنی است که در نهان و غیب نیز برخوردار از خشیت نسبت به خدا است: مَنْ خَشِیَ الرَّحْمَنَ بِالْغَیْبِ وَجَاءَ بِقَلْبٍ مُنِیبٍ ادْخُلُوهَا بِسَلَامٍ ذَلِکَ یَوْمُ الْخُلُودِ لَهُمْ مَا یَشَاءُونَ فِیهَا وَلَدَیْنَا مَزِیدٌ ؛ آن که در نهان از خداى بخشنده خشیت داشته باشد و با دلى مُنیب‏ باز آید؛ به سلامت و شادکامى در آن درآیید که این روز جاودانگى است، هر چه بخواهند در آنجا دارند و پیش ما فزونتر هم هست. (ق، آیات ۳۳ تا ۳۵)

شکی نیست که «خشیت» به هر ترس و خوفی گفته نمی شود، بلکه به ترس عاقلانه و عاملانه ای گفته می شود برخاسته از درک حقیقت عظمتی باشد که دل را به لرزه می آورد و بنیاد آدمی را به ذلت و خواری می کشاند. در این صورت است که آثار انابه حقیقی بروز می کند؛ زیرا چنین شخصی با خدای سلام دیدار می کند. چنین دیداری فراتر از درک بهشت افعال است که با بوستان و گلستان آراسته شده است؛ زیرا چنین شخصی به عنوان «متاله» در مقام رضوان الله قرار می گیرد و از بهشت رضوان که فراتر از بهشت های هفت گانه است، برخوردار می شود.(فجر، آیات ۲۷ تا ۳۰)

از نظر قرآن کسانی به مقام «مُنیب» می رسند که در مقام نظر در ملکوت باشند و بخواهند با نظر در مُلک عالم، ملکوت را به نظر بنگرند حتی اگر هم چون حضرت ابراهیم مقام رویت ملکوت(انعام، آیه ۷۵) برای آنان دست ندهد، ولی تلاش خویش را با نگاهی دقیق در مُلک برای کسب ملکوت که همان مقام «سبوح و قدوس» است به کار می گیرند.(یس، آیه ۸۳) اینان به «بصیرت» با نظر در ملک می رسند که انسان ها دیگر از آن بی بهره هستند. بصیرت و بینایی که برخاسته از عقلانیت علمی و عبور از آفریده به آفریدگار پروردگار است(ق، آیات ۶ تا ۸) و این گونه همه داشته های انسانی به تعلیم اسماء الله را دوباره به یاد می آورند و از «غفلت» بیرون می آیند و حضور در اسفل السافلین دنیا برای اکثریت مردم رقم زده است.(اعراف، آیه ۱۷۲)

از نظر قرآن، اکثریت مردم گرفتار غفلت هستند و درد فراق از اصل خویش را فراموش کرده اند و به سوی خدا رجعت ندارند، از همین روست که خدا بر اساس اتمام حجت و فلسفه و اهداف دیگر، شرایطی را ایجاد می کند تا شخص به ناتوانی و عجز و فقر ذاتی خود پی برده و از اسباب و وسایل نومید شود، و به خدای غنی حمید و مسبب الاسباب مراجعه کند. از همین روست که اسباب ناکارآمد می شود و بلاهای زمینی و آسمانی بر او ببارد تا شخص به سوی خدا منقطع و منیب شود.(سباء، آیه ۹)

البته بسیاری از مردم از بلایا درس و عبرت و تذکر نمی گیرند؛ بلکه اگر در شرایط ناکارآمدی اسباب گرفتار آیند یا اسبابی را نداشته باشند و هم چون غریق در دریا حتی گیاهی نیابد که بدان چنگ زند، اگر «انابه» می کند و به نوعی حالت بلکه حتی ملکه انابه در او شکل می گیرد و پیاپی خدا را می خواند و به سوی او می رود و از خلق بریده می شود، با این همه وقتی از مشکل رها شود، اسبابی را می بیند که خدا برایش فراهم کرده است و این گونه گرفتار شرک به خدا می شود و از توحید فعل باز می ماند؛ این گونه است که این شخص منبیت دروغگو و مشرک می گوید: در هنگام غرق شدن، بیهوش شدم و نجات یافتم یا تخته پاره ای به سمت من آمد یا دلفینی مرا نجات داد؛ در حالی که خدا کارساز و سبب آفرین را نمی بیند که کارهایش را از طریق اسباب امدادی پیش برد؛ زیرا در دنیا کارها جز به اسباب نیست.(زمر، آیه ۸؛ روم، آیه ۳۳؛ کافی ، ج ۱، ص ۱۸۳، حدیث ۷)

در حالی که منیب واقعی کسی است که تقوای الهی را در پیش می گیرد و می داند که هر چه است از خدا است و به عنوان شرک نعمت سر به سجده می گذارد و نماز می گزارد و از هر گونه شرک از جمله شرک خفی خود را نجات می دهد (روم، آیه ۳۱) که اکثریت مومنان نیز بدان دچار هستند: وَمَا یُؤْمِنُ أَکْثَرُهُمْ بِاللَّهِ إِلَّا وَهُمْ مُشْرِکُونَ ؛ و بیشترشان به خدا ایمان نمى ‏آورند جز اینکه با او چیزى را شریک مى‏ گیرند. (یوسف، آیه ۱۰۶)

این همان شرک خفی و نهان است که توحید فعل را نمی بیند و برای اسباب استقلال قایل می شود، در حالی که اسباب را خدا سببیت می بخشد یا سببیت آن را بر می دارد؛ چنان که آتش را سرد و گلستان می کند.(انبیاء، آیه ۶۹) امام صادق(ع) درباره شرک فعلی که در تضاد با توحید فعلی است، می‌فرماید: هر گاه شخصی بگوید اگر فلانی نبود هلاک می‌شدم یا بر سر من چنین و چنان می‌آمد، چنین شخصی گرفتار شرک است. (تفسیر نورالثقلین، ج ۲، ص ۴۷۶، ح ۲۳۵)

از نظر قرآن، انسان می بایست برای کسب توحید خالص در همه چیز از جمله توحید فعل، از غیر الله ببرد و به سوی خدا فرار کند؛ زیرا اسباب که مظاهر طولی اسماء الهی هستند، خود هیچ نقشی ندارند، ولی انسان غیر بصیر و گرفتار ظواهر گمان می کند که این اسباب است که کار می کند و این گونه در دام دشمنی می افتد که او را به شرک می کشاند. پس انسان می بایست از این دشمن بگریزد و فرار کند و تنها مقصد و مقصود خویش را خدا قرار دهد. از همین رو، خدا می فرماید: فَفِرُّوا إِلَى اللَّهِ؛ پس به سوی خدا فرار کنید.(ذاریات، آیه ۵۰) در این جا بیان نشد که از چه چیزی باید گریخت، زیرا مراد این است که از هر چیزی غیر از خدا باید به سوی خدا گریخت و در دام اسباب و مظاهر گرفتار نشد و فراتر از ملک ، ملکوت را دید و خدا را به عنوان مسبب الاسباب یافت و به او مراجعه و رجعت کرد.

البته خدا می فرماید که انسان هایی که گرفتار انابه در موقعیت ها هستند و به عنوان مضطرین دست به انابه می زنند و منیب در آن موقعیت حساس هستند، عنایتی می کند و نعمتی را به آنان می بخشد و آنان را از گرفتاری نجات می بخشد؛ زیرا همین حالت انابه حتی به اضطرار امری مطلوب و محبوب از دیدگاه خداست.(روم، آیه ۳۳؛ زمر، آیه ۸)

کسانی که اهل انابه هستند، مردمانی قابل ستایش هستند و خدا آنان را به عنوان اسوه معرفی می کند(لقمان، آیه ۱۵)؛ چرا که راه ایشان همان راه خدایی است که رجعت به سوی خدا در قالب انقطاع در دستور کار قرار دارد. آنان بهره مند از بشارت های الهی هستند(زمر، آیه ۱۷)، و از بصیرت و بینایی خدا برخوردار می شوند(ق، آیه ۸)، و به عنوان خردمندان لبیب در مسیر گام بر می دارند که آنان را از عذاب الهی مصون می دارد(زمر، آیه ۵۴) واز هدایت خاص الهی بهره مند می شود.(رعد، آیه ۲۷؛ زمر، آیه ۱۸؛ شوری، آیه ۱۳)

حذف خدا از معادلات تدبیری

با نگاهی به آموزه های وحیانی قرآن می توان دریافت که علت افتادن انسان در دام شرک خفی چیزی جز حذف خدا و غیب از معادلات در زندگی نیست؛ یعنی وقتی انسان کاری را انجام می دهد بر اساس مشورت و تدبیر همه ابعاد مادی و ملکی را مد نظر قرار می دهد، و اسباب و کارآیی و تاثیر هر یک را بر اساس قوانین محاسبه می کند، اما از چیزی که غافل است، خدای مسبب الاسباب است که تاثیر اسباب نه تنها به مشیت کلی او، بلکه به اراده جزیی و قضایی است که بر اساس قدر و مقدرات ساماندهی شده است.

خدا در قرآن از مردمان خواسته تا سنت ها و قوانین الهی را بشناسند؛ زیرا جریان امور زندگی بر اساس اسباب وقوانین ثابتی است که برای هر چیزی قرار داده شده است. البته نباید در سنت های الهی از سنت اراده الهی غافل ماند که بر اساس حکمت و تقدیر کلی و جزیی سامان یافته است. بسیاری از مردم سنت ها و قوانین مشیتی الهی را می شناسند و زندگی را بر اساس آن تدبیر می کنند؛ از همین روست که میزان درآمد، مخارج، و مانند آن ها در امری چون ازدواج در نظر می گیرند که باید در نظر بگیرند؛ اما در این میان چیزی که مغفول می ماند، مساله توکل بر خداست که براساس سنت دیگری سامان دهی شده است. توکل به معنای است که هر کار تدبیری زمانی به نتیجه می رسد که خدا در اراده تقدیری خویش دست یابی به آن هدف را مقدر کرده باشد؛ زیرا اگر در اراده جزیی الهی تقدیر نشده باشد که شخص با فراهم آوری اسباب به نتیجه برسد، هرگز ازدواجی مثلا شکل نمی گیرد؛ هر چند که به ظاهر همه اسباب فراهم باشد؛ زیرا تاثیر اسباب به اراده تقدیری و قضای جزیی الهی است.

بر همین اساس خدا به پیامبر(ص) فرمان می دهد تا بر اساس سنت ها و قوانین الهی با مشورت با دیگران به تدبیر امور بپردازد، ولی بداند که اسباب زمانی کارآیی دارد که اراده الهی نیز بدان تعلق گیرد. بنابراین، در مقام عزم و اجرا امر تدبیری می بایست خدا را به عنوان «ولی» در نظر گرفت و صفر تا صد امور را تحت سرپرستی و ولایت الهی قرار داد تا به نتیجه برسد: وَشَاوِرْهُمْ فِی الْأَمْرِ فَإِذَا عَزَمْتَ فَتَوَکَّلْ عَلَى اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ یُحِبُّ الْمُتَوَکِّلِینَ؛ و در امور با مومنان مشورت کن ! پس هر گاه عزم بر عمل داشتی بر خدا توکل کن، زیرا خدا متوکلین را دوست دارد و آنان را به مقصد و مقصود می رساند.(آل عمران، آیه ۱۵۹)

امروز در امت اسلام، خدا به معنای واقعی کلمه در معادلات و محاسبات تبدیری حذف شده است؛ زیرا به شکل ظاهری سخن از توکل است، ولی خبری از توکل حقیقی نیست؛ از همین روست که در جنگ با مستکبران به توانایی ملکی و ظاهری بسنده می کنند و در سرمایه گذاری در ازدواج و تهیه مسکن و بسیاری از امور زندگی خویش اهل تدبیر بر اساس محاسبات ظاهری هستند، ولی خدا به عنوان مسبب الاسباب که تاثیر را برای سبب فراهم می آورد، در عمل حذف می شود و توکل تنها به معنای تشریفاتی آن مطرح است. این گونه است که نه تنها امدادهای غیبی حذف می شود، بلکه توجهی به خدا به عنوان تاثیرگذار در اسباب مطرح نیست. از همین روست که هماره با شکست رو به رو می شوند یا اقدام عزم و عمل ندارند.

از نظر قرآن، رجعت حقیقی به سوی خدا در هر شکل و قالب آن می بایست مبتنی بر تولی و تبری باشد؛ یعنی ولایت الله پذیرفته و بدان توکل شود و از ولایت شیطان از جمله پذیرش تاثیر مستقل اسباب باید تبری جست . از همین رست که خدا در این آیه با دو جمله خواسته است تا مومنان در اقداماتی که انجم می دهند تولّی و تبرّی داشته باشند تا به بشارت پیروزی و بهروزی در دنیا و آخرت و سعادت فردی و جمعی دست یابند؛ زیرا خدا می فرماید: فَاتَّقُونِ وَ الَّذینَ اجْتَنَبُوا الطّاغُوتَ أَنْ یَعْبُدُوها وَ أَنابُوا إِلَی اللّهِ لَهُمُ الْبُشْری؛ پس تقوای مرا در پیشه گیرید و اهل تقوای الهی کسانی هستند که از طاغوت اجتناب می کنند که او را عبادت کنند؛ و به سوی خدا مرتب قطع می کنند و منقطع از غیر خدا می شوند؛ برای آنان بشارت است.(زمر، آیات ۱۶ و ۱۷)

از نظر قرآن دست یابد به تقرب بسیار قوی و شدید در قالب «زلفی» مبتنی بر اموری از جمله استغفار، رکوع، سجده و انابه حقیقی است.(ص، آیات ۲۴ و ۲۵)